spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
سفر به سرزمين عشق-2 چاپ پست الكترونيكي
۲۵ اسفند ۱۳۸۳
قسمت دوم
مريم ضمانتى يار



از نجف و كوفه كه دور مى شويم شوق كربلا سراپاى وجودم را دربر مى گيرد. آنقدر كه اندوه ترك نجف را كمرنگ مى كند.
در راه به قبرستان وادى السلام مى رويم و مقام هود و صالح را زيارت مى كنيم و محل زندگى امام زمان در دوران غيبت صغرى. چه كسى باور مى كند قلب هستى در گوشه قبرستان وادى السلام در اتاقى كوچك سالها زندگى كند و بعد هم به دوران طولانى غيبت بپيوندد؟!
بعد از زيارت وادى السلام، مسجد سهله آن هم صبح جمعه صفاى همه عالم را هديه مان مى كند. مسجدى كه به روايت امام باقر، عليه السلام، امام زمان، عليه السلام، در آن فرود مى آيد و آنجا منزل او و اهل و عيالش خواهد شد. و هيچ مؤمنى نيست كه دلش به سوى سهله پر نكشد و آرزوى اقامت در آن را نداشته باشد. و هيچكس با نيت صادقانه نماز نمى خواند و دعا نمى كند مگر آنكه اجابت شده و حاجتش روا مى شود. و مسجد سهله پناه و مأمن هر كسى است كه به آن پناه آورد، از هر چه كه مى ترسد و...
پا به حياط سهله كه مى گذارم. صحن خالى و در و ديوار مظلوم آن اشك را به چشمانم مى آورد. اينجا هم مثل مسجد كوفه چقدر غريب و مظلوم و ناشناخته است.
راهنماى عرب مثل مسجد كوفه، جلوى در استقبالمان مى كند و اعمال مسجد را قدم به قدم انجام مى دهيم و بعد از آن كه نماز و تسبيح حضرت زهرا و دعاى همه مقامها را به جا مى آوريم به سالن اصلى مسجد كه تازه ساخته شده و محراب حضرت مهدى، عليه السلام، در آنجاست، مى رويم و آنجا هم نماز امام زمان و دعاى فرج و...
خدايا چقدر مهدى به اين ديوارها تكيه داده، چقدر در خلوتش براى ما دعا كرده، چقدر اينجا برايمان گريه كرده است و... مى كند... به در و ديوار مسجد دست مى كشم و بوسه مى زنم. خدايا اينجا سهله است جايى كه فقط در كتابها درباره اش خوانده بودم و اعمالش را در مفاتيح با حسرت مى خواندم... اينجا سهله است، جايى كه قرار است خانه مهدى شود و مأمن خانواده او و آنوقت چقدر اين راه بين مسجد كوفه و سهله، بين خانه مهدى و محل فرودش باصفا مى شود.
آنوقت چقدر اين سرزمين باصفإ؛؟پ پ خواهد شد. اين همه فقر و بيمارى، درد و رنج از ميان خواهد رفت و همه مردم آن روز به اهل اين سرزمين غبطه خواهند خورد.
دل از سهله نمى كنم دلم مى خواهد مى شد ساعتها كه نه، روزها و ماهها و سالها اينجا ماند و سر بر ديوارش گريه كرد. كجا هستند آنها كه با پناه گرفتن به مسجد سهله و چهل شب بيتوته كردن با مولايشان ديدار داشته اند! و كى مى رسد روزى كه ديگر نيازى به اين همه اشك و التماس و بيتوته و ندبه نباشد و هر كه نيازمند ديدار مولاى خويش است، بتواند خود به سهله بيايد و امامش را ببيند. اينجا ديگر هميشه درش به روى همه باز باشد. مثل ان روزها كه در خانه پيامبر به روى همه باز بود و در خانه على و آن روزها كه امام حسن جلوى در خانه اش مى نشست تا هر كس حاجتى دارد حتى شرم در زدن را هم به دل نداشته باشد و امام حسين خود ميان مردم مى گشت تا نيازمندان حاجتشان را بگويند و... و همه ائمه معصوم كه مدينه را مأمن آرزومندان كرده بودند، كى مى رسد روزى كه كوفه، مدينه ديگر محبت معصومين شود...
صبح جمعه و سر بر ديوار سهله همه عقده هاى دلم گشوده مى شود جز اينكه چرا، اين جدايى و فاصله چرا؟ از پشت پرده اشك در ميان جمعيت به دنبالش مى گردم و ناله مى كنم. خدا لعنت كند آنهايى را كه باعث اين فاصله و جدايى شدند... به صحن مسجد برمى گردم. كاش مى شد بر خاك بيفتم و زمين را ببوسم.
به خداى مولايى كه عطر حضورش سهله را معطر كرده است كى مى شود كه پرده غيبت فرو افتد. كى مى شود كه بى واسطه تو را ببينيم، كى مى شود تمام عالم از عطر سهله معطر شود، كى مى شود براى هميشه دعاى ندبه از مفاتيح شيعه برداشته شود و كى مى شود سهله غريب و ناشناخته، گلباران و نورباران حضور تو شود...
از سهله كه بيرون مى آيم نگاهم بر جاى پاهاى روى خاك مانده است خدايا! او پايش را كجا مى گذارد تا من چشمانم را آنجا بگذارم. شايد اين بار كه به سهله مى آيد پا بر روى چشمان من بگذارد...
دل از سهله نمى كنم. هرگز جمعه اى به اين باصفايى نگذرانده ام، جمعه اى با سهله و نماز امام زمان و دعاى فرج و گريه و گريه و گريه...
و آنجاست كه گرماى نگاهش را با همه وجودم حس مى كنم، با همه هستى ام احساس مى كنم گوشه اى از مسجد ايستاده و نگاهم مى كند. نه اينكه من لياقت ندارم كه او را بشناسم كه او هرگز به لياقت ما نگاه نمى كند كه اصلاً حساب او از اين حرفها جداست. نه، او فقط اذن ندارد...
اما من دستش را روى شانه ام حس مى كنم و گرماى دلنشينى كه همه وجودم را فرا مى گيرد. از سهله سبكبار بيرون مى آيم به اين اميد كه در دولت كريمه اش ساكن سهله شوم و همسايه مسجد كوفه، يا ساكن مسجد كوفه و همسايه سهله... اصلاً ساكن كوفه شوم ساكن شهر امام زمان...
تا كربلا 70 كيلومتر راه است. بيابانى خشك و بى آب و علف و در دوردستها رديفى از نخلهاى غبار گرفته و از اين به بعد بوى حسين مى آيد، بوى كربلا و در اين سرزمين چقدر رابطه عاطفى امام حسين و امام زمان را مى شود حس كرد. اينكه مى گويند امام زمان تمام سال كربلاست و مأمنش هم مسجد سهله. يعنى اين راه را بسيار طى مى كند... نگاهم بر جاى پاى او در كنار جاده خيره مانده است. كجايند شيعيانت كه بر اين خاك بوسه بزنند و راه رفتنت به سوى كربلا را آب و جارو كنند، با آب ديده و مژگان چشمشان... و با خودم زمزمه مى كنم: من و كربلا؟ من از سهله آمده ام و راهى كربلايم؟ باور نمى كنم، اين آسمان غبارگرفته و غمگين، آسمان كربلاست و اين صحراى خشك و سوزان، زمين كربلا.
همه همراهانم زمزمه مى كنند و هر كس با زبان دل خودش با حسين حرف مى زند. رسيدن به كربلا، دل همه را آتش زده است. كجا مى رويم، به سمت كربلا؟ به سمت سرزمين حسين، عليه السلام؟...
يا حسين! يعنى تو مرا به كربلايت دعوت كرده اى؟ تو مرا به ديارت راه داده اى؟ تو گريه هاى دعاگويان در حق مرا بدون پاسخ نگذاشته اى؟ من راهى ديار تو هستم؟...
كاش مى شد تمام راه را پياده طى كنم با پاى برهنه و همگام با جاى پاى امام زمان... خدايا تو مى دانى من چقدر انتظار اين لحظه ها را كشيده ام. چقدر براى رسيدن به چنين روزى ضجه زده ام، چقدر سوم شعبان التماس كردم؟ چقدر عرفه اشك ريختم، چقدر... تو خوبى... تو مهربانى، تو بزرگى... يا حسين همه آنچه كه در كتابها از محبت و كرمت خوانده ام متجلى شده است. مثل مهربانيهاى پدرت مولا على، عليه السلام، و مثل نگاههاى گرم فرزندت مهدى در سامرا و سهله و كوفه. مثل همه آنچه كه يك عمر واژه هاى زيباى كتابها بوده و اكنون تجسم عينى پيش چشم من است.
خدايا همه آنها كه التماس دعا گفته اند، همه آنها كه آرزوى ديدار كربلا را دارند، كجايند تا در گريه با من همصدا شوند. آنها كه مرا بدرقه كردند، آنها كه با اشك چشمشان التماس دعا گفتند، آنها كه در محرمها و عاشوراها و همه زندگى شان حسين را صدا مى كنند، كجايند؟ خدايا يارى كنندگان من كجايند؟ تو به آبروى چه كسى مرا به ديار امام حسين راه داده اى؟ تو دعاى چه كسى را در حقم اجابت كرده اى؟ چقدر هر كس كه رفت سوختم و التماس دعا گفتم، چقدر با »آفتاب در حجاب« گريه كردم.{P چقدر با مرور لحظه هاى عاشورإ؛ اشك ريختم و چقدر اين آرزو را در هر لحظه اى كه سوختم از عمق وجودم طلب كردم و چقدر تو خوبى كه مرا با همه بديهايم اجابت كردى. چقدر تو كريمى كه مرا به خانه حسينت راه دادى...
دورنماى اولين خانه هاى شهر كربلا كه از دور پيدا مى شود، فرياد ياحسين از دل همه بلند مى شود. هيچكس حال خودش را نمى فهمد. همه يادشان رفته كه هستند و كجايند... فقط يك نام را با همه وجود بر زبان دارند.: »حسين«. وارد خيابانهاى شهر كه مى شويم كربلا را غبار گرفته، مظلوم و آرام مى بينم. شهرى كه اينهمه شيفته در سراسر عالم دارد. شهرى كه شيعه ايرانى، با شنيدن نامش اشك مى ريزد. شهرى كه عشق زيارتش دلهاى شيعه را جلا مى دهد. كربلا، كربلايى كه اين همه صدايش كرده بودم پيش روى من است. كاش اشك مى گذاشت كربلا را بهتر ببينم، اما نه، از پشت پرده تار اشك، كربلا ديدنى تر شده است مظلوميتى غريب از در و ديوار شهر مى بارد. مظلوميتى كه با نجف و كوفه و سامرا تفاوت دارد. كدام واژه ها قادرند در آن لحظه احساس را توصيف كنند؟ خدايا از اينكه زنده ماندم و چشمانم در و ديوار كربلا را ديد با همه وجودم شكرت مى كنم... تو را به خاطر اين سعادت بزرگ، هزاران هزار هزار هزار بار سپاس...
از دور گلدسته ها و گنبد طلايى امام حسين و ابوالفضل را كه مى بينيم فرياد ياحسين اوج مى گيرد. راهنماى شيعه عراقى مان كه حال ما را مى بيند از راننده اتوبوس مى خواهد كه دور بزند و سه چهار بار آستان را طواف مى كنيم...
مسيرى كه روزگارى به بازار بين الحرمين شهرت داشت و... به نيابت از طرف همه آنها كه التماس دعا گفته اند، آخ كه گريه كمترين كارى است كه از دستمان ساخته است. كاش مى شد كار ديگرى كرد.
كاش مى شد پياده شد و با پاى برهنه و پياده به حرم رفت. كاش مى شد بر خاك بوسه زد با حالى كه داريم چاره اى جز پياده شدن روبروى خندق العزيز كربلا نداريم. بايد صبر كنيم تا بعدازظهر... و بالاخره عصر جمعه فرا مى رسد. جمعه 9 ارديبهشت 79، و آنها كه مى توانند با پاى برهنه راهى مى شوند و من، من با حسرت و با دلم و با چشمانم وارد حريمى مى شوم كه سال 61 هجرى ميدان نبرد عاشورا بوده است و محل نزول ملائك و آنجا كه حسين و زينب روز دشوار و بزرگ عاشورا را تا ظهر با هم سپرى كرده اند و بعد از آن زينب مانده است و غربت غروب عاشورا...
پا به حريم حرم امام حسين مى گذاريم، عظمت و غربت در هم آميخته و دلم مى لرزد... فقط مى دانم كه در ميان همه فرهنگ لغتهاى همه عالم، هرگز واژه اى نمى يابم كه بگويم وقتى دستم به ضريح امام حسين رسيد چه حالى داشتم. احساس مى كنم جسم ناتوان خاكى ام، تحمل روحم را در آن حال ندارد. سراپاى وجودم مى لرزد و براى زمانى طولانى حس مى كنم روحم از جسمم جدا مى شود...
و اگر خدا اشك را خلق نكرده بود، اگر در آفرينش خدا گريه منظور نشده بود، انسان در چنين لحظاتى چه مى كرد؟ اگر ديده به فرياد دل نمى رسيد چه مى شد؟ و...
ضريح امام حسين به خاطر وجود دو عزيزش على اكبر و على اصغر حال و هواى ديگرى دارد. به هر سمت آن كه رو مى كنى، شعله ور مى شوى. همه آنچه درباره عاشورا شنيده اى اينجا معنا مى يابد، در تبلور همين ضريح، مى توان عاشوراى 61 هجرى را ديد...
كمى دورتر از ضريح امام حسين، سمت چپ جايى است كه به ياد شهداى كربلا نامگذارى شده و نام صد و بيست شهيد بر بالاى آن حك شده، نام همه آنها كه در عاشورا فدايى حسين شدند، و همراه او به عروج پر كشيدند، همه آنها كه پيامبر و زهرا و على با جامهاى زلال كوثر به استقبال عطش عشقشان رفتند.
و گوشه اى از اين حريم نقطه سرخ كربلاست: قتلگاه و به آنجا كه مى رسى و دستت به شبكه ضريح كوچكى كه در آن نقطه برپاست، مى رسد، شعله ور شدن را با همه وجودت حس مى كنى. مى سوزى و سوختن تنها كارى است كه آنجا از دستت ساخته است.
همه آنچه درباره شهادت امام حسين و حضور او در قتلگاه خوانده ام به يكباره پيش چشمانم روشن مى شود و گويى اين حسين است كه...
و پيردل جوان عاشورا، حبيب بن مظاهر جزء كسانى است كه سعادت همجوارى حسين را يافته است ضريح كوچكش به روى همه زائران حسين آغوش مى گشايد. مى شود در اين نقطه نگاه سعادت بار حبيب را ديد كه سر بر دامان حسين به شهادت مى رسد. و حرم از جمعيت موج مى زند. روزگارى اينجا غريب و غبار گرفته و خلوت بوده و حالا به هر طرف كه نگاه كنى شيعه مى بينى كه بر گرد ضريح مى گردند...
نماز مغرب و عشاء را همچون مسجد كوفه، در زير گنبد امام حسين، عليه السلام، و كنار ضريح كامل و تمام مى خوانيم و از حرم بيرون مى آييم. از آنجا كه زمانى ميدان نبرد عاشورائيان بوده و بعدها به نام بازار بين الحرمين شهرت يافته و امروز خيابانى باصفاست و رديف درختان سبز نخل، مى گذريم و وارد حرم ابوالفضل مى شويم. او كه نامش يادآور وفا و برادرى و عشق است. دست پرورده خانه على و تربيت شده ام البنين كه هميشه خودش را كنيز فرزندان زهرا مى دانست و اجازه نمى داد او را مادر يا فاطمه صدا كنند و پا به حرم كه مى گذارى ناخواسته آن ادب و احترام را حس مى كنى. احترام برادرى چون ابوالفضل در برابر سيد و مولايش حسين...
حريم ابوالفضل صفاى عجيبى دارد. صفايى كه به واژه درنمى آيد.
سر بر شانه ضريح ابوالفضل مى گذارم و ساعتى، تنها كارى كه از دستم ساخته است مى كنم... دل نمى كنيم اما ديروقت شب است و بايد برگرديم. به صحن كه مى آييم آسمان سرخ است و همه جا پر از غبار. عصر وقتى آمده بوديم آسمان آبى بود و حالا... راهنماى عراقى مان مى گويد اين مقدمه و آغاز باد سرخ كربلاست كه هر سال محرم. سه چهار بار مى آيد و همه جا را غرق خاك مى كند هنوز معنى حرفهايش را نفهميده ايم. مى گويد: عاشورا هر سال همين هواست و بسيار شديدتر. گويى خدا مى خواهد كسى عاشوراى 61 را در اين سرزمين از ياد نبرد. مى گويد در اين زمان مردم شهرهاى دور و نزديك زمان باد سرخ به كربلا مى آيند تا غبار كربلا بر سر و رويشان بنشيند.
باز هم هنوز عظمت قضيه را درنيافته ايم و ديروقت شب به هتل برمى گرديم. صبح شنبه وقتى ساعت 4/5 قبل از اذان از هتل خارج مى شويم و پياده راهى حرم امام حسين، از آنچه كه مى بينيم سخت شگفت زده مى شويم. آسمان و زمين پر از گرد و غبار سرخ رنگى است و نه اثرى از گنبد و گلدسته ها پيداست و نه از صحن و سرا، نه از نخلها و خيابان و خانه ها و رديف هتلهاى دو طبقه و...
تا پيش پايمان غبار در هوا معلق است و آسمان به طرز شگفت آور و باور نكردنى سرخ سرخ. و اين ماجرايى است كه بعد از عاشورا، هر محرم در كربلا تكرار مى شود. آنچه با ديدن اين فضا، بر دلم چنگ مى زند ترس نيست. در برابر ابهت و عظمت آن بشدت احساس كوچكى مى كنم.
حركت در غبار بشدت دشوار است چراغهاى گلدسته ها و حرمين قادر به روشن كردن آن فضا نيستند. هيچ راهنما و روشنايى ديده نمى شود، اما زائران ايرانى همه از هتلها بيرون آمده و به سوى حرم امام حسين در حركتند. آرام و بااحتياط و در كنار همديگر. راهنماى عراقى مان كه گويى در آن غبار هم جهت حرم را مى شناسد جلوتر مى رود و همه به دنبال او. به حريم امام حسين، عليه السلام، كه وارد مى شويم، گرد و غبار تا داخل حرم هم آمده است. مردم سر تا پا غرق خاك شده اند. و سكوتى غريب بر صحن سايه افكنده و همه در بهت و ناباورى به حرم پناهنده شده اند. آنچه مى بينيم باوركردنى نيست.
چه بسيار خوانده و شنيده ايم كه ظهر عاشورا در كربلا طوفان به پا شد و آسمان و زمين درهم پيچيده شد و اگر نبود دستان امام سجاد كه به زمين فرمان آرامش مى داد، زلزله اى همه چيز را درهم مى ريخت و...
اكنون بعد از 1360 سال خدا مى خواهد اينگونه عاشورا در يادها زنده بماند و مردم اين شهر هرگز نبايد فراموش كنند كه ساكن كجا هستند و جالب اينجاست كه باد را حس نمى كنى و حركت حتى شاخه نخلى را، اما آسمان و زمين پوشيده از غبارى سرخ است و اين غبار بدون باد از كجا مى آيد و چگونه بر سر شهر فرود مى آيد؟ نماز صبحمان را مى خوانيم و به حرم ابوالفضل مى رويم، آنجا هم غبار تا زير گنبد و حريم ضريح راه يافته، همه سر تا پا غرق خاك مشغول زيارتند. صحن و سراى ابوالفضل هم بشدت خلوت شده و همه به حرم پناه آورده اند. آفتاب كه طلوع مى كند از شدت غبار كاسته مى شود و مى توان كمى اطراف را تشخيص داد. خورشيد به شكلى حيرت آور از پشت پرده غبار ديده مى شود. عظمت ماجرا، دل را مى لرزاند. دسته جمعى از حرم خارج شده و به سمت نقطه اى حركت مى كنيم كه بر بالاى آن نوشته شده: هذه مقام كف العباس. يعنى آنجا كه عباس به خاطر رساندن آب به كودكان تشنه كربلا، دست چپ خود را از دست داد، در ميان كوچه اى باريك، غريب و... محل قطع دست راست اوست كه... خدا... در و ديوار همراه زائران دلسوخته ابوالفضل گريه مى كنند و عاشوراست كه پيش چشم همه زنده شده. ديگر كسى كوچه و ديوار خانه ها را نمى بيند، دشت كربلا را مى بيند و نهر علقمه و ابوالفضل را كه مى كوشد با مشك آب به خيمه برسد و كركسان شومى كه محاصره اش كرده اند و... ملتمسين دعا كجايند تا ما را در گريه يارى كنند؟... و سوختن و گريه كردن تنها كارى است كه مى توان كرد فرياد يا ابوالفضل از جمع شيعه ايرانى به آسمان مى رسد...
غبار سرخ و آسمان گرفته و كربلا و جايى كه ابوالفضل جنگيده و دستانش را داده تا مشك آبى به كودكان برساند و... اينجاست كه مى سوزى و خاكستر مى شوى...
تل زينبيه يادگار لحظه هاى جگرسوزى كه زينب بر فراز تپه اى كوچك قتلگاه را نظاره كرده، به رويمان آغوش مى گشايد. با آنكه محل در دست تعمير است و همه جإ؛ غرق خاك، شيعه ايرانى بر خاك آنجا هم بوسه مى زند و از اينجا تا قتلگاه راهى نيست. مسيرى كه نگاه اشك آلود زينب حسين را دنبال كرده و از آنجا شاهد نقطه اى است كه پاره تن مادر، در آن جان داد. آنجا كه جان زينب، قلب زينب، همه هستى زينب پايمال سم اسبان شد و فرزندان ناخلف شقى ترين ياران ابليس، پيش چشمان اشكبار زينب بر پيكر پاك گل زينب اسب تاختند.
قدم به قتلگاه كه مى گذارى نگاه زينب را از فراز تل زينبيه حس مى كنى، اگر چه امروز بين اين دو نقطه همه جا ساختمان و خانه و در و ديوار است. اما آنجاست كه حس مى كنى بند بند بدنت از هم مى گسلد و با تمام وجودت فرياد مى زنى. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد.
خدا لعنت كند اولين كسى كه سنگ بناى ستم بر محمد و آل او را گذاشت و راه را براى نامردمان حاضر در كربلا هموار كرد...
از تل زينبيه، با اشك و اندوه خداحافظى مى كنيم و راهى بيرون شهر كربلا مى شويم. بيابان و غبار و غربت يادآور كربلاى آن سالهاست. گويى طبيعت هم در طى 1360 سال با همه فراز و فرودها دشت كربلا را دست نخورده باقى گذاشته است.
به سوى جايى مى رويم كه مدفن محمد و ابراهيم، فرزندان مسلم بن عقيل است. آنها كه جرمشان اين بود كه پدرشان سفير و فرستاده و پسرعموى حسين بود و در كنار فرات سر بريده شدند تا نامى از آنها باقى نماند و آن لحظات دردناكى كه آن دو بى گناه بى پناه كنار فرات در آغوش هم گريه مى كردند و هر كدام از قاتل خود مى خواست كه اول او را سر ببرد آن سنگدل كجا مى فهميد چه مى كند و اينها كه هستند... و اكنون دو گنبد فيروزه اى و دو ضريح كوچك و چوبى و صحن و سراى بسيار باصفا ميزبان همه زائرانى است كه به زيارت امام حسين مى آيند.
كجاست آنكه اين دو فرزند مسلم را سر بريد و سرهايشان را براى گرفتن پاداش به دارالاماره ابن زياد فرستاد؟ اينجا تجسم تاريخ است و آينه عبرت به معناى واقعى.
از بارگاه باصفاى پسرعموزادگان امام حسين راهى جاده مى شويم و سر راهمان به فرات مى رسيم غبار سرخ تمام راه را پوشانده و آب هم اصلاً پيدا نيست. آب فرات با آنكه زير پرده اى از غبار پنهان است اما آنقدر عظيم است كه مى توانست آن روز دهها لشكر را سيراب كند!!...
فداى لبهاى تشنه شش ماهه حسين كه كنار چنين رودى تشنه ماند...
راستى فرات با اين اندوه سنگين اين همه سال چگونه سر كرده و نخكشيده است...
فرات! آن روز بر دل پاك و آبى ات چه گذشت؟ آنها كه محاصره ات كردند تا آبت را از لبهاى تشنه كودكان كربلا دريغ كنند كه معنى كوثر را نمى فهميدند و جام آب گوارا از دست نبى نوشيدن را. آنها چه مى فهميدند حسين سيراب كوثر مادر بود و فرزندان و اصحابش سيراب زلال عشق او. فكر مى كردند همينكه تو را محاصره كنند و مشك آب ابوالفضل را تيرباران و نگذارند آب به خيمه ها برسد، كار كربلائيان تمام است. آنها امروز كجايند تا ببينند ياد عاشورائيان در همه دلها جارى است و تو هم به آبروى كربلا همچنان زلال و پاك جارى هستى... فرات زلال من... تو چرا شرمنده اى؟ تو كه دريافتى آنها سيراب شدگان كوثرند و تو فقط بهانه اى براى ماجراى عطش كربلائيان هستى. تو با كوثر رابطه اى قلبى دارى و من مطمئنم كوثر، قيامت تو را شفاعت مى كند و شايد تو به انهار جنت بپيوندى... تو به دستان مهربان ابوالفضل متبرك شده اى، غم به دل راه مده، كوثر شفاعتت مى كند.
زيارت مرقد حرّ بن يزيد رياحى، آزاد شده آستان حسينى در ميان گرد و غبارى كه آرام فرو مى نشست صفا دارد. و زيارت مرقد عون بن عبدالله بن جعفر بن ابى طالب پسر حضرت زينب و قربانى او در آستان برادر در مسير كربلا قرار دارد و نمى دانم برادرنش كجا مدفون شده اند و چرا عون اينقدر از حريم امام حسين در كربلا دور شده است؟ و اين پيكرهاى خونين و پاره پاره را در آن زمان چگونه در اين مسير طولانى به اين نقطه آورده اند؟
براى نماز ظهر و عصر به كربلا مى گرديم و به محلى مى رويم كه به ياد خيمه گاه امام حسين بنا شده است. گويى شهر بيش از بيابانها هنوز زير گرد و غبار است.
محل باصفايى است و خواندن نماز جماعت ظهر و عصر عجيب دلپذير است. اينجا جايى است كه خيمه امام حسين، امام سجاد، حضرت زينب، ابوالفضل و... برپا شده است و... اينجا همان جايى است كه شب عاشورا را همه به نماز گذرانده اند و... اينجا همان جايى است كه عصر عاشورا به آتش كشيده شده و ميدان تاخت و تاز سربازان عمر سعد گشته است...
بعدازظهر شنبه براى زيارت به حرم امام حسين، عليه السلام، مى رويم. گرد و غبار كاملاً فرو نشسته و مى شود آسمان آبى كربلا را دوباره ديد. آخرين عصرى است كه كربلا هستيم و فردا بايد به ايران برگرديم و همين احساس، به همه چيز حال و هواى ديگرى مى دهد. روبروى ضريح، زيارت عاشورا مى خوانم اما نمى دانم اين بار اين زيارت عاشورا چرا با هميشه فرق دارد. انگار واژه هاى آن معناى ديگرى يافته اند. زيارت عاشورا مرا به آتش مى كشد. اين آن زيارتى نيست كه در خانه به عشق اين حرم خوانده ام، اين زيارت عاشورا تار و پود مرا مى سوزاند. نمى دانم اينبار در اين زيارت عاشورا چه مى بينم كه اينگونه با

پى نوشت:
×. اثر استاد سيد مهدى شجاعى


 


موعود شماره 21

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.