|
۲۵ اسفند ۱۳۸۳ |
مهدى قزلى
در پس پرده اى مواج از حرارت، رشته اى از انسانها در دوردستها به نقطه اى سياه
انجاميده و او در ابتداى آن بود. ترازوى سرنوشت در برابرش بازى مى كرد و كفه ها خيل
چشمها را با خود بالا و پايين مى برد. سياه جامگان عذاب و سفيدپوشان رحمت اطراف
ترازو قرار گرفته بودند و گروه گروه مأمور مى شدند؛ گاهى از جانب راست و گاه از چپ.
درياى كبود آسمان توفانى، امواج خروشان آتش را به سينه مى كوفت و مى رفت تا زمين را
در كام خود فرو برد. استخوانهاى سوخته، بازماندگان جنگف پاهاى برهنه با ريگهاى تفته
بيابان بودند.
رشته، در تلاطم گردبادهاى سوزان موج مى زد و گهگاه پاره مى شد. زخمف دو راهى كه دل
صحرا را شكافته بود در دورترها بر هم آمده بود. تمام تنش مى لرزيد. لايه هايى از
عرق غوغاى آسمان را پوشش اندامش كرده بود. كوير زبانش دائم در هواى داغ بازدمش
مى جنبيد. قلبش ديوانه وار به ديوار سينه مى كوبيد. چشمهاى خونين در كاسه هايشان با
سكون ترازو از حركت باز ايستادند. با اينكه پرونده اش قطور بود ولى ترازو سبك نشان
مى داد. كمى تأمل و بعد...
صدايى در آسمان پيچيد: بگيريدش، زنجيرش كنيد، ببريدش.
صدا دلهره را تا سرحد مرگى دوباره در وجودش پيش برد. گوشهايش صداى سوتى ممتد را
مى شنيدند و سرش زنگ مى زد. پرده چشمانش سياه شد. حالش به هم خورد. زانوهايش خم
شدند و افتاد. صدا در گلويش خفه شد. لرزش بدنش كلمات فرارى از حنجره را مى دريد. به
دنبال صدا به هر سو سر مى كشيد. چهار دست و پا روى زمينهاى داغ بيابان خود را به
اين سو و آن سو مى كشيد و در شيشه گداخته آسمان صاحب صدا را جستجو مى كرد. ضجه
مى زد، موهايش را مى كند، قسم مى خورد، اشكهايش در شيب تند گونه هاى بيرون زده اش
ناپديد مى شد. سكوت همچنان برقرار بود. نسيمى داغ وزيدن گرفت و مهره خفقان را در
گلويش باقى گذاشت. گروهى از سياه جامگان پيش آمدند. هر گامشان بر ضجه هايش مى افزود
و استخوانهايش را خردتر مى كرد بدنش به لباسى سياه، بافته از شكسته شمشيرهاى آخته،،
پاره و چاك شد. از انتهاى سينه اش ناله اى خفيف بلند شد و در خم و راستاى گلويش گم
شد. گرداب نابودى ذرات وجودش را مى مكيد. مقاومت بر صليب تسليم كشيده شده بود. به
دستور سياه جامگان بزحمت نيم خيز شد. ستون دستهايش بنايى متزلزل را نمايان كرد. سرش
پايين افتاده بود. بستر ناله ها رو به خشكى مى رفت. زنجيرهاى آتشين آن بناى لرزان
را ويران كرد و صورتش را با خاك آشنا. ريگها، بى رحمتر از هميشه به چشم و دهانش
يورش بردند و خونى كف آلود بيرون زد. زنجيرها مانند گرسنگان گوشت تنش را مى خوردند
و فرو مى رفتند و چرك و خونى جوشان را جايگزين خود مى كردند. زوزه ها در كوير دهانش
سر در گم مى شدند و مى مردند. قلاده اى به او زدند كه چانه اش را تا سرحد شكستن
گردن بالا داد و آسمان را خشن تر از هميشه در ديدگانش محدود كرد. قلاده آنقدر تنگ
بود كه حتى نفسهاى گداخته را به گورستان آرزوها فرستاده بود.
استخوان گردن و فلز اين بستف خفقان درهم آميخته بودند. به دست و پايش گويهايى به
سنگينى تمام دنيا بستند. دو مأمور او را مى كشيدند و به زور مى بردند. تلوتلو
مى خورد، سكندرى مى رفت و با صورت روى زمين مى افتاد. حتى صحرا هم بى رحمانه
دندانهايش را به صورت او فرو مى كرد و مى دريد. هيچ چيز براى دلخوش كردن نبود حتى
دردى كه كمتر باشد. اميد در سياهچالهاى درد و عذاب جان مى داد. قلب در سينه اش گم
شده بود. و تنها ضربات گاه گاهش، خون غليظ شده را بسختى در رگها به حركت وامى داشت.
تمام بدنش سوزن سوزن مى شد، عضلاتش كشيده مى شدند، مفاصل فرياد مى زدند و رگها
خونپاش مى كردند.
صدايى آشنا در ميان هجوم ناآشنايى هاى بى رحم او را به خودش آورد. در آن دورترها
گروهى حلقه به دور بيرقى پروانه وار مى چرخيدند و دستها را بالا و پايين بر سر و
سينه مى كوفتند. ناتوان ترها گوشه اى نشسته و ضجه مى زدند و كسى در كنار بيرق
نگين وش با صدايى حزن آلود مرثيه سر مى داد.
سياه جامه اى كه همراهش بود نگاههاى جستجوگر او را دريافت:
- »اينجا به خواست عرشيان و به دستور آفريدگار از عاشورا تا پايان روزگار عزادارى
خواهند كرد تا ياد خون خدا در برزخ هيچ گاه فراموش نشود. آن بيرق سبزينه هم عمود
خيمه برزخ است و ساليان دراز برافراشته« تازه فهميده بود كه صداى آشنا از كجاست.
ياد خاطرات حسينيه رو به روى خانه شان مثل كبوترى سفيد بر شانه اش نشست. دهانش را
كه همچون كوره اى داغ و كثيف از لخته هاى خون و چرك شده بود از خواب بسته بودن
بيدار كرد. آنچه از نيرو در توانش بود در لبانش جمع كرد: - »السلام عليك يا...«
گلويش قفل شد. حنجره اش مرد و بقيه حرفش را از ذهن گذراند.
سياه جامه نهيبى زد. زنجيرها سنگينى شان را دوباره به رخ او كشيدند. بلند شد،
قدمهايش بى اختيار و از پى هم مى آمدند. جلوتر مردى بلندبالا و سبزپوش و بغايت
خوش اندام ايستاده بود. عده اى اطرافش به سان طواف كنندگان حضور داشتند.
- »سلام« مأمورها ايستادند تا مرد را شناختند جواب سلام دادند و تعظيم و تكريم
كردند:
- »شما؟... اينجا؟«
- »جواب سلام وجوب دارد«
- »ولى سلام او از سر عادت بود عادتى كه در زمين لغلغه زبان گناهكارش بوده است.
گستاخى مأمور سياه جامه زبان يكى از اطرافيان مرد سبزپوش را به اعتراض گشود:
»كرم وقتى به كمال مى رسد، عادت و غيرعادت نمى شناسد.«
مرد سبزپوش پرونده را خواست. دستهايش رحل پرونده شد و چشمهايش جستجوگر آن.
صفحه اول، صفحه دوم... پرونده را بست. چشمهايش بغض كردند و خيره ماندند.
او از نگاه خيره مرد سبزپوش هراسى عجيبتر از آنچه تاكنون داشت چشيد.
فشارى كه آن نگاه خيره به اندامش وارد مى كرد از تيزى آن شمشيرهاى آخته و سنگينى آن
زنجيرهاى بزرگ و فشار آن قلاده بى رحم و آن گوى به اندازه همه دنيا بيشتر بود. چهار
ستون بدنش گويى به قصد انفجار لرزيدن گرفت و جرقه آن انفجار طنين اين صداى مرد
خوشبو و بلندبالا بود كه:
- »اين سياهه ها چيست؟ شرم نمى كنى از اين پرونده؟ شرم نمى كنى عرق شرم بر پيشانى
ما مى نشانى؟...«
او ديگر نفهميد كه سبزپوش ناگهان آمد، حرفى زد يا نه، چون آن انفجار درونى تمام
احساسها را از او گرفت. از احساس سنگينى زنجيرها و گويها تا احساس تشنگى و عطش و...
فقط و فقط احساس بزرگترين درد عالم در درونش فرياد شد و اين آرزو در تمام وجودش
التماس شد كه »اى كاش فقط به اندازه چند لحظه به دنيا باز مى گشتم و داستان
بزرگترين درد عالم را براى مردمان مى نوشتم تا اين تجربه بزرگ گوشواره جانشان شود.
فقط چند لحظه كه بگويد: »عذاب بزرگ، چشمان خيره مردى بلندبالاست كه عرق شرم بر
پيشانى اش نشسته باشد.« كشيده شدن زنجيرها و حركت سياه جامگان مأمور او را متوجه
نبود سبزپوش بلندبالا كرد.
توفان آسمان فروكش كرده بود. زمين كه به لجنزارى چركين و جوشان بدل گشته بود و مدام
بر پاى او چنگ مى زد زير پايش مى چرخيد.
دوباره به زمين افتاد. زخمها از گنداب جوشان و شور پر شد و كوير دهانش مردابى متعفن
گرديد. چشمهايش ديگر سپيدى را نمى شناخت مهى غليظ و كوركننده كم كم مسير را
فراگرفت. تنها ترنمى دلنواز از دوردستهاى دور چون پيچكى نوپا اندامش را دربر
مى گرفت.
مه حالش را به هم زد. خون و چرك را بالا آورد. دملهاى چركين روى بدنش سرباز كردند.
پيچك ترنم در صداى تلاقى زنجيرها و زوزه ها جان مى گرفت و ريشه مى پراكند. زمين
چونان زخم خورده اى تشنه، گندابها را بلعيد. شمشيرهاى پيراهنش رو به كندى گذارده
بودند. نورى مبهم از پس مه تصويرى مبهم تر از بيابان مرگبار جهنم را تداعى مى كرد.
ديدگانش به دنبال سپيدى، جويبارى از خون راه انداخته بودند و قلبش نفس كشيدن را
دوباره تجربه كرد. درياى فريادها در پس مهره مرگ و خفقان رو به طغيان بود. پيچك
ترنم تا حنجره اش بالا آمده بود و از زير قلاده سرك مى كشيد.
نفس از لابه لاى روزنه ها ششهاى مچاله شده را نيمه پر مى كرد. هواى مانده سينه اش
ناله ها را در راهروهاى زندان اختناق پيش برد و توفانى از دردها را در فضا پراكند.
قلاده از هم گسست و گردنى كبود و چروكيده با صداى خرد شدن استخوانهايش صاف شد و آهى
بلند با گلوله بغض بيرون جهيد.
سياه جامگان در هاله هاى حيرت، ادراك را از كف داده بودند. مه رقيقتر شد. سايه
خاكسترى سياه جامگان در چشمان خونين مرد شكسته بود. تصوير مبهم او نيز سياه جامگان
را از حضورش اطمينان بخشيد. زمين رو به خشكى مى گذاشت و خاكى نرم پاهايش را لمس
مى كرد. نسيمى ملايم و دلنشين با كنار زدن مه، تصوير كوير ترسناك را از دفترچه
افكارش پاك كرد. مه كم كم ناپديد شد و چشمهايش به نوش داروى نسيم بهبود يافت سنگينى
و سوزش همراه با زنجيرها در كام زمين فرو رفت. رگه هاى خون و چرك بر بدنش خشكيده
بودند. پرده پلك ديدگان متورمش را به نور مهمان كرد و صحنه اى بديع نقاشى نمود. چشم
سياه جامگان بسختى در حدقه اش مانده بود. حيرت و تعجب حركتش را در بند كرده بود.
پيراهنى از حرير با دنباله هاى رنگين خنجرها را پس زده بودند و در بازى نسيم،
رنگين كمان را مى زاييدند. رشته هاى ياقوت سرخ در شميم مشك بر گردنش تاب مى خوردند.
او در نبود درد و حضور تحول هنوز ديدگان خيره آن سبزپوش را فراموش نكرده بود.
سياه جامگان، سرچرخان اين سو و آن سو را مى نگريستند و پا بر فرشى از گلهاى هزاررنگ
و مخملى از چمن پيش مى رفتند. نغمه هاى آوازه خوانان سوار بر نسيم در آبى آسمان تاج
خورشيد را مى آراست و پارچه زربفت آفتاب در آينه چشمانش موج مى زد.
يكى از مأموران ايستاد. - »به خدا سوگند اين راه جز به بهشت نمى رود!«
ترديد، سياه جامگان را در تله ترس از نافرمانى خداوندگار انداخته بود. خواست كه
اطمينان حاصل كند. پرونده را باز كرد صعود نورى سبزرنگ خورشيد را به تعظيم واداشت.
در پاى پرونده نوشته اى به خط سبز خودنمايى مى كرد: »اى خداى بزرگى كه تبديل كننده
بديها به خوبيها هستى اين بنده را به من ببخش«.
وقتى اين جمله را ديد آن درد بزرگ، بزرگتر شد. آنقدر بزرگ كه در انبوه نعمتها
ناگهان زانوانش زمين را بوسيد و بعد زمين صورتش را...
× × ×
از خواب پريدم. تمام لباسهايم خيس شده بود. عرق كرده بودم. حيران و سرگردان به اين
سو و آن سو نگاه مى كردم بلند شدم كنار پنجره آمدم. بيرق سبزرنگ هنوز بر سر در
حسينيه رو به روى خانه مان در باد مى رقصيد. جلوى آينه ايستادم. دستى به صورتم زدم.
- »من زنده ام«. اشكها به صورتم دويدند. دستهايم مى لرزيد گلويم خشك شده بود. دويدم
و وضو گرفتم. هيچ وقت فكر نمى كردم وقتى چيزى بزرگترين آرزويم شود به اين زودى
برآورده گردد. اشك بى اختيار مى آمد. شوكه شده بودم.
- قلم و كاغذ... قلم و كاغذ كجاست.
زير لب نام خداوند را زمزمه كردم و بعد دل به توان قلم بستم:
»در پس پرده اى مواج از حرارت، رشته اى از انسانها در دوردستها به نقطه اى سياه
انجاميده و او در ابتداى آن بود. ترازوى سرنوشت در برابرش بازى مى كرد و كفه ها خيل
چشمها را با خود بالا و پايين مى برد...«
موعود شماره 21
|