|
۲۵ اسفند ۱۳۸۳ |
شيداسادات آرامى
- »اى روزگار! مى بينى آقا حامى؛ هيچ فكر مى كردى يك روز كنار بچه ها تو عمليات
شركت كنى، يك روزى هم دنبال تكه بدنهايشان بيايى؟ من كه فكر نمى كردم...« سيد كه
پشت فرمان نشسته بود و با بيل مكانيكى مشغول كار بود بعد از اين جملات در سكوت
معنى دارى فرو رفت. حامى دنباله سكوت را گرفت و از اتاقك بيل به بيرون زل زد. تا
چشم كار مى كرد خاك بود، مثل همان روزها، خاكريزها همان خاكريزها، سنگر همان
سنگر... فقط در نقاط دورتر، نيروهاى عراقى، اتاقك هاى نگهبانى ايجاد كرده بودند.
انگار همين ديروز بود. »عمليات با رمز يازهرا، عليهاالسلام، شروع شد. بچه ها كه اسم
رمز را فهميدند، دل تو دلشان نبود. چقدر خوب پيشروى مى كرديم. حدود 15 كيلومتر داخل
خاك عراق شده بوديم. آتش دشمن لحظه اى قطع نمى شد. فشنگهاى رسام مثل ستاره هاى
دنباله دار بالاى سرمان رد مى شدند... چه جهنمى... بچه ها كنار دستم يكى يكى رو
زمين مى افتادند. اما شهيدان! شما چه زيبا راه بهشت را پيدا كرديد و عبور كرديد و
ما جامانده ها بعد از چند سال آمديم دنبالتان. آنهم در خاك دشمن. پس چى بود كه
مى گفتيد، حامى ما را شفاعت كن. ديديد كه آخر زمينگير شدم... آخ، حاجى! تو همين
جاها بود كه روى زمين افتادى و توى تاريكى به اوج روشنايى پرواز كردى. اسلحه ات را
از زمين برداشتم و به دل دشمن...«.
در اين وقت دست گرم سيد روى شانه حامى نشست و او را از خاطراتش بيرون آورد. حامى
نفس عميقى كشيد و به سيد نگاه كرد. سيد كه با انگشت به نقطه اى اشاره مى كرد، گفت:
»افافاف، حامى! آن عراقى ها را مى بينى، حتى حاضر نيستند، پوتين هايشان را در
بياورند، انگار آمدند جنگ كنند... دلم مى خواهد بإ؛پ پ همين بيل بلندشان كنم و محكم
بزنمشان زمين. اما حيف كه بيل رو بايد تميز و پاك نگه دارم براى شهيدان خودمان«.
حامى به نيروهاى عراقى كه در اطراف پراكنده بودند و مراقب بچه هاى تفحّص بودند،
نگاه كرد و گفت: »چرا اين عراقى ها ما را تنها نمى گذارند؟« سيد جواب داد:
شايد مى ترسند نقشه بكشيم و اين 15 كيلومتر را به تبركىف شهدايمان مال خودمان كنيم.
مى ترسند مرزبندى كنيم و بگوييم: محدوده عملياتى كربلاى 5. با وضو وارد شويد...
لبخند سيد با ديدن چهره حامى كه غم آلود بود زود بند آمد. حامى گفت: »اين نشان
مى دهد كه هنوز از ما حساب مى برند.« سيد همچنان تلّه هاى خاك را با انگشتان بيل
زير و رو مى كرد كه چشمانش را ريز كرد و آرام سرش را از پنجره اتاقك بيرون برد و
گفت: »حامى، برو پايين، ببين چيه؟ اگر خدا بخواهد...« حرف سيد ادامه داشت كه حامى
مثل برق بيرون پريد و با عجله لابلاى خاك مشغول جستجو شد. تكه اى از چفيه را از خاك
جدا كرد و به سينه چسباند. آهسته گفت: »امام زمان! به دادمان برس. مولا! اجازه بده،
شهيدان را پيدا كنيم.«
خدايا! احساس مى كنم بچه ها، چهار، پنج متر زير خاك دارند دست و پا مى زنند اما
نمى توانستيم پيدايشان كنيم...« سيد پاركت بيل را خالى كرد و مشتى ديگر برداشت.
خبرى نبود. حامى بغضش را فرو خورد و به عراقى ها كه به او چشم دوخته بودند نگاه كرد
و بى صدا وارد اتاقك شد. سيد چفيه را كه ديد، بوسيد و گفت: »رفيقان! چرا از ما
فاصله مى گيريد؟ شما آمديد در خاك دشمن، ما آمديم شما را برگردانيم تو ايران
خودمان. مى دانم نامحرميم اما آقايى كنيد. اگر دوستمان نداريد، باشد، اما ما به عشق
شما آمده ايم.« حامى در حاليكه با سيد هم ناله شده بود زيارت عاشورا را از جيب
پيراهنش درآورد و به زمزمه شروع كرد به خواندن. »السلام عليك يا اباعبدالله...،
مهدى جان! تو را به جدت كمكمان كن...« هق هق ناله حامى فضاى اتاقك را پر كرده بود.
سيد گفت: »حامى جان! مواظب باش عراقى ها حساس نشوند. حامى! مثل شبهاى عمليات كه
هيچكس متوجه نمى شد و هر كسى در گوشه اى زمزمه مى كرد. مثل نصف شب در كربلاى 5، كه
الآن تو منطقه عملياتى آن هستيم... آرامتر. عراقى ها در حال گشت زدن هستند. اگر
مشكوك شوند، مكافات دارد.« حامى صدايش را پايين تر آورد.
لحظه ها به كندى مى گذشتند. سيد آهى كشيد و آهسته گفت:
يا امام زمان! الآن يك هفته است كه هر روز از 7 صبح تا 5 عصر كار مى كنيم و جز
قمقمه و چفيه چيز ديگرى پيدا نكرديم، يا مهدى! كمكمان كن. يادتان بخير شهيدان! از
اين دنياى خاكى رفتيد. اما براى هميشه تو شلمچه ماندگار شديد. شلمچه... شلمچه...
برگى از باغ گل عشق بده تا بروم
با توام جبهه كه از خون دل آباد شدى
خاكها همچنان در آسمان پخش مى شدند و ذره ذره به آغوش زمين برمى گشتند. حامى
اشكهايش را پاك كرد و زيارت عاشورا را بوسيد و در جيب گذاشت و لبانش هنوز حركت
مى كرد. يامهدى شنيدم كه اگر تو را سه بار به سر بريده جدت قسم بدهيم به فريادمان
مى رسى... آقاجان! قبلاً هم اين تجربه را كردم و جوابم را دادى. حالا هم مى خواهم
متوسل بشوم به تو و اميدوارم كه نااميدم نخواهى كرد. يا صاحب الزمان! چهل روز است
كه براى انجام كارهاى فرهنگى آمدم شلمچه، اين روزهاى آخر، مهمانى ام در كربلاى
ايران است. بزودى بايد برگردم. تو اجازه بده. تو لطف كن. بحق الحسين. بحق الحسين.
بحق الحسين، عليه السلام، اجازه بده تا امروز شهيدى كشف كنيم.« ناله حامى كه مولا
مولا مى گفت. از اتاقك بيل بيرون نمى رفت. دلش مى خواست فرياد بزند. اما
نمى توانست، بغض گلويش را گرفته بود و رها نمى كرد. آب دهانش را بسختى فرو داد و از
پشت پرده اشك به بيرون خيره شد و گفت: »آقاجان! نذر كردم به جد آن خواهر سيده، اگر
شهيدى كشف كنيم، يك هديه تبركاً براى آن سيده كه مطمئنم از عاشقان و دلباختگان توست
ببرم. آقاجان! تو دوستدارانت را دوست دارى. پس به خاطر اين نذر هم كه شده، نظر كن.
مى دانم صدايم را مى شنوى، اجازه بده مولا.« حامى به بچه هاى تفحّص كه در نقطه اى
مشغول كار بودند نگريست و بى هيچ صحبتى از ماشين پياده شد و به آنها ملحق گشت. آنجا
هم از شهيد خبرى نبود. چندى گذشت كه ناگهان صداى بوق ماشين سيد در منطقه پيچيد.
حامى برگشت. و از دور به سيد نظر انداخت. خوب كه گوش كرد صداى او را شنيد كه فرياد
مى زد: »حامى! بيا... شهيد... بدو...« حامى عرق پيشانى اش را پاك كرد و پابرهنه به
سمت بيل دويد... در حاليكه نفس نفس مى زد سراغ پاركت بيل رفت... سيد هم پياده شد و
گفت: »حامى! توسّل هايت اثر كرد. مى بينى جمجمه جدا از بدن« حامى روى خاك زانو زد و
سر را در آغوش گرفت و بغض آلود گفت:
آقاجان! من تو را به سر بريده اباعبدالله الحسين قسم دادم. يعنى اين شهيد كه با
اجازه تو خودش را به ما نشان داده هم سر جداست. آقا، اين چه رازى است؟ مولا! معلوم
مى شود تو هنوز به شلمچه و بچه هاى شلمچه نظر دارى...
سيد بيل را خاموش كرد و حامى داخل گودى شد. پتوى سياهى خودنمايى مى كرد. با ولع
خاصى پتو را باز كرد. دهانش خشك شده بود. پيكر شهيدى كه دستانش با سيم تلفن بسته
شده بود نمايان شد. بلافاصله سيم را از دستان او جدا كرد و براى هديه به سيده اى كه
نذر كرده بود كنار گذاشت. سيد در مقابل نگاه اشكبار حامى كه به او خيره بود سوار
دستگاه شد و آنرا روشن كرد.
لحظه ها بتندى مى گذشتند. دو ساعتى تا پايان كار بيشتر وقت نبود. حامى در كنار دو
شهيد پيدا شده، مشغول درد دل بود و آنها را درون كيسه اى كه همراهش بود گذاشت تا به
معراج انتقال داده شوند. روى تكه اى كاغذ نوشت: »آزاده شهيد« و آن را كنار پيكر
شهيد گذاشت. در اين وقت بار ديگر صداى بوق شنيده شد. ديرى نپاييد كه فرياد
الله اكبر حامى و سيد كه پشت سر هم و با فاصله زمانى اندك دو شهيد را پيش رو
مى ديدند. عراقى ها را متعجب كرده بود. حامى با آنكه خيلى سعى مى كرد جلوى گريستن
خود را بگيرد اما باز هم قطرات اشك خاك را گل كرده بودند. لحظه ها خود را در شلمچه
تبرك مى كردند و مى رفتند. غروب فرا رسيده بود و آفتاب سينه آسمان را همرنگ خاك
شلمچه كرده بود. يك ساعتى از كشف شهدا گذشته بود و حامى هنوز به بيل چشم دوخته بود
كه مشت مشت خاكها را الك مى كرد. كه از طرف بيل مكانيكى ديگرى كه در نزديكى بود
صداى فريادى به گوشش رسيد: »حامى بيا!... شهيد پيدا كردم... بدو...« حامى كه رويش
را به صدا برگردانده بود، بسرعت خود را كنار گودى كه بيل ايجاد كرده بود رساند. صبر
كرد تا بيل خاموش شد و وارد گودى شد. راننده با صداى بلند گفت: »احتمال زياد شهيد
بود.« حامى خاكها را كنار مى زد تا اينكه نگاهش به شهيدى كه بدنش را در شلمچه جا
گذاشته بود و خود در جوار حق منزل كرده بود. خيره شد. دستانش به جستجو حركت كرد تا
شايد علامتى از شهيد پيدا كند. ناگهان تكه اى از سربند سبزرنگ توجهش را جلب كرد.
سربند را دنبال كرد. به بازوى شهيد گره خورده بود، آرام آن را باز كرد. ايستاد و
سربند را مقابل نور كمرنگ آفتاب قرار داد تا نوشته روى آن را بخواند... صداى حامى
گفت: آقازاده سكوت غم انگيز شلمچه را مى شكست كه با صدايى لرزان نوشته روى سربند
خاك آلود را مى خواند... »يامهدى ادركنى«
موعود شماره 21
|