|
۲۳ اسفند ۱۳۸۳ |
سيدصادق سيدنژاد
ماشين هنوز چند صندلى خالى داشت. كنار دست من طرف پنجره هم خالى بود. شاگرد راننده
مرتب داد مى زد:
قم، قم، قم فورى، داخل شهر، بدو كه رفتيم... من از بس كه عجله داشتم اين پا و آن پا
مى كردم و گاهى به گونه اى كه فقط خودم و شايد يكى دو نفر مى شنيدند، مثلاً به
عنوان اعتراض مى گفتم:
بابا، پس كى مى خواهيد راه بيفتيد؟ عليرغم غر ولندهاى من هيچكس با من همصدا نشد.
بالاخره ديدم چاره اى نيست بايد دندان روى جگر گذاشت و صبر كرد. ساكت نشستم، و
ظاهراً مشغول تماشاى مسافرها و ماشينهايى كه در حال سوار و پياده كردن مسافر بودند
شدم. در عالم خودم بودم كه صدايى به گوشم خورد، برگشتم ديدم آقايى بالا سرم ايستاده،
به من گفت:
آقا ببخشيد شما تنهاييد؟
سريع خودمو جمع كردم و گفتم:
بله خواهش مى كنم، بفرماييد و بلند شدم تا كنار پنجره بنشيند. وقتى نشست و ساك دستى اش
را زير صندلى گذاشت. رو به من كرد و گفت:
آقا مزاحم كه نشديم؟ گفتم:
اختيار داريد شما ببخشيد كه من اول متوجه نشدم و... طولى نكشيد كه ماشين راه افتاد
از شهر كه خارج شديم كم كم غروب نزديك مى شد و آفتاب چون پيرمردى خسته، عصازنان دور
مى شد و تاريكى بدنبال آن آهسته آهسته به همه جا سايه مى انداخت. عليرغم تاريك شدن
هوا داشتم مجله اى را كه همراهم بود ورق مى زدم و عناوين مطالب و عكسهاى آن را نگاه
مى كردم وقتى رسيدم به صفحه حوادث كمى بيشتر مكث كردم مطالب مختلفى چون خبر تصادف،
دزدى، قاچاق، آتش سوزى و... در آن به چشم مى خورد كه خبرنگار مجله يا مسؤول صفحه
مزبور با بهره گيرى كامل از شيوه هاى رايج روزنامه نگارى يا به اصطلاح خودشان
ژورناليستى آنها را با تعابير و سوتيترهاى مخصوصى كه هيجان آور باشند كنار هم آورده
بود. از بين همه آنها يك مورد بيشتر توجهم را جلب كرد و ناخودآگاه گفتم:
عجب روزگارى شده نه رحمى مانده نه انسانيتى و... مسافر بغل دستى من كه خيال كرده
بود با او هستم. بلافاصله گفت:
مگر چى نوشته؟
در حالى كه آن مطلب را به او نشان مى دادم مجله را طرف او برده گفتم:
اينو بخوانيد...
مجله را گرفت و مشغول خواندن شد معلوم بود به خاطر كم بودن نور با مشكل آن را مى خواند.
بعد از خواندن رو به من كرد و گفت:
اى آقا اين كه چيزى نيست، هر روز صدها از اين بچه ها پدر و مادرهاى پير خودشان را
از خانه بيرون مى كنند، خيلى هم با غيرت هايشان لطف كرده آنها را به خانه سالمندان
و... مى فرستند... بعد اضافه كرد:
اينها هنوز اول كار است بگذار صبح دولت اعمال ما خودشو نشان بدهد آن وقت ببين شاهد
چه حوادثى خواهيم بود.
در اين لحظه كه او گرم صحبت بود پيرمردى با نزديك شدن ماشين به مرقد حضرت امام
خمينى (ره) شروع كرد به صلوات فرستادن... بعد از آنكه صلوات فرستاديم، در حالى كه
مسافر همراه من روى خود را به طرف مرقد امام برگرداند، گفت:
خدا رحمت كند اين مرد بزرگ، اين مسيح زمان را چقدر براى بيدار شدن ما تلاش كرد.
گاهى با محبت و گاهى با نهيب زدن بارها مى فرمود:
عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نكنيد. در انجام وظايف فردى، اجتماعى خودتان
كوتاهى نكنيد تا جامعه سالم داشته باشيد. ولى ما گوش نكرديم و يا اگر گوش هم داديم
زود فراموش كرديم گرفتار دنيا شديم، هر چه بيشتر به دنيا رسيديم حريص و حريص تر
شديم مثل آب دريا بود هر چه بيشتر مى خورديم بيشتر تشنه مى شديم. كار ما به آنجا
رسيد كه محور ارزشهاى اغلب ما پول و ثروت و مقام و... شد در نتيجه هر روز بيشتر از
قبل از خدا و پيامبر غافل شديم. همين طور پشت سر هم يك ريز داشت صحبت مى كرد براى
اينكه من هم بتوانم چند كلمه اى بگويم حرف او را قطع كرده گفتم:
اى آقا معلوم كه خيلى دل پرى دارى؟
در پاسخ گفت:
چرا دلم پر نباشد؟ اين همه شهيد دادن ها و اين همه ضرر و خسارت تحمل كردن ملت بى
جهت بود؟ آيا جز اين بود كه مى خواستيم خوب شويم و جامعه خوب داشته باشيم؟ و گر نه
زمان طاغوت كه نان و آب و عيش و نوش مان براه بود. پس چرا حالا به اين وضع دچار شده ايم؟
جوان ديروز ما چطور شده بود در حالى كه اسير بعثى ها بود حاضر نمى شد با يك خبرنگار
غير مسلمانى كه پوشش مناسبى نداشت مصاحبه كند ولى امروز عكس فلان فوتباليست يا
هنرپيشه غربى را روى پيراهن خود مى زند و افتخار هم مى كند. شيعه اى كه معتقد است
در هر هفته حداقل يكبار پرونده اعمالش به حجت خدا و امام زمان، عليه السلام، نشان
داده مى شود و آن وجود مبارك از مشاهده گناهان او مكدر مى گردد، اينگونه عمل مى كند؟
آيا توجه داريم كه با اعمال نسنجيده خودمان چقدر دل امام زمان، عليه السلام، را به
درد مى آوريم؟... بعد آهى كشيد و ساكت شد.
چند لحظه بعد خطاب به من گفت:
شما در قم زندگى مى كنيد؟
گفتم: بلى! ولى چند وقتى است كه جهت انجام مأموريتى مجبورم صبح به تهران بيايم و
عصرى برگردم. گفت:
خوش به حالتان، به خدا! قدر مكانى را كه در آن زندگى مى كنيد بدانيد؛ در بهشت زندگى
مى كنيد و خبر نداريد.
... وقتى از حرم حضرت معصومه،، عليهماالسلام، و مسجد جمكران و... حرف مى زد گويى مى خواست
پر در آورد. بعد از لحظاتى نمى دانم چه شد كه دوباره صحبت بين ما دو نفر گل انداخت.
ناگهان از من پرسيد:
پارسال كه ما آمده بوديم در اطراف مسجد جمكران ساختمان سازى هاى مفصلى در جريان بود
بايد خيلى وضع آنجا عوض شده باشد، اين طور نيست؟
من هم بدون آنكه به روى خودم بياورم كه چند سالى است اصلاً جمكران نرفته ام، با يك
حالت حق به جانب كه گويى همين الساعه از جمكران مى آيم گفتم:
جمعيت نگو اصلاً جا براى سوزن انداختن پيدا نمى شود و... احساس كردم چشمانش پر از
اشك شد و فورى صورتش را به طرف پنجره برگرداند... كمى بعد گفت:
به خدا قسم اين خاندان كريم اند؛ به دوست و دشمن عنايت دارند. اين ما هستيم كه
قدرناشناسى مى كنيم حالا كه پيش آمده بگذار بگويم:
چند سال پيش نه جمكران را مى شناختم نه در بند اين امر بودم. مثل اغلب مردم مشغول
زندگى روزمره ام بودم، يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم ناگهان احساس كسالت عجيبى
كه آن وقت سابقه نداشت مرا فراگرفت، متوجه شدم كه يك حالت غيرعادى پيش آمده است اما
چرا؟ نفهميدم. با اين همه توجه چندانى نكردم به اين اميد كه زود برطرف مى شود يا يك
ساعت ديگر ولى چند روز گذشت نه تنها حالم خوب نشد بلكه به نظرم مى رسيد كه هر روز
حالم بدتر از روز گذشته مى شود. مجبور شدم كه به پزشك مراجعه كنم. عليرغم مراجعه به
پزشكان متعدد نتيجه اى نگرفتم. كم كم به نگرانيم افزوده شد. پس از انجام آزمايشها و
عكس بردارى هاى مكرر، پزشكهاى شهرستان به من گفتند: شما يك ناراحتى خونى پيدإ؛بپ پ
كرده ايد بايد هر چند وقت خون بدنتان عوض شود و اين كار چون در شهرستان ميسر نيست
لذا بهتر است كه هر چه زودتر به تهران برويد و ادامه معالجات را در آنجا دنبال كنيد.
با هزار مكافات مقدارى پول تهيه كرده و به تهران آمديم و به كمك خويشان مهربان و
جوانمردى كه در تهران داريم پزشك متخصصى را يافتيم و نتيجه آزمايشها و معاينات
تشخيص پزشكان شهرستان را تأييد مى كرد. پزشك مذكور مرا به بيمارستانى در تهران
معرفى كرد تا نسبت به تعويض خون اقدام نماييم و به اين ترتيب مقرر شد تا در فرصت هاى
معينى جهت تعويض خون به آن مركز درمانى مراجعه كنيم. رفت و آمدهاى پى در پى و مخارج
سنگين دوا و درمان و از همه بدتر مؤثر نبودن معالجات كم كم مرا دلسرد مى كرد... در
پايان يكى از اين سفرها صبح زود كه به لنگرود برگشتم زنگ تلفن به صدا درآمد اتفاقاً
گوشى را خودم برداشتم يكى از خويشان ساكن تهران بود كه در اين مدت بيمارى بيشترين
زحمات من در تهران بر دوش او بود. راستش از تلفن او در صبح به آن زودى نگران شدم
ولى از نوع احوالپرسى او معلوم بود كه از چيزى خوشحال است و در عين حال از لحن او
مى شد تشخيص داد خيلى هيجان زده است طولى نكشيد كه با حالت بغض در حالى كه گريه مى كرد،
به من گفت: فلانى اصلاً نگران نباش براى من يقين شده است كه تو هر چه زودتر شفا
پيدا مى كنى و...
من از بس كه از اين رفتار او تعجب كرده بودم هاج و واج گوش مى كردم بدون اينكه
بتوانم پاسخى بدهم او هم يكريز حرف مى زد... بالاخره جرأت به خرج داد و با هيجان
گفتم:
آخه، خوب بابا طورى حرف بزن كه من هم بفهمم چى شده؟ من كه هنوز از چيزى سر در
نياورده ام. او كه كاملاً با گريه حرف مى زد، گفت:
فلانى وقتى اين بار به تهران آمده بودى از ديدن وضع تو آن هم در اين سن و سال خيلى
ناراحت شدم، آنقدر دلم سوخت كه همه اش از خدا مى خواستم به جوانى تو رحم كند و...
تا اين كه ديشب در خواب ديدم وارد مجلسى شدم كه خيلى شلوغ بود پرسيدم چه خبر است يك
صدايى بدون آنكه صاحب آن قابل ديدن باشد، مى گفت: امام زمان،عليه السلام، فلانى را
شفا داده است... طولى نكشيد كه سراسيمه از خواب بيدار شدم ساعت را كه نگاه كردم
متوجه شدم كه هنوز اذان صبح نشده است سرجايم باقى ماندم تا وقت اذان بشود... ولى
نمى دانم چند دقيقه گذشت كه باز در يك حالت بين خواب و بيدارى دوباره خودم را در آن
مجلس شلوغ ديدم كه همان صدا باز به گوشم خورد... اين بار فوراً از جايم پريدم نگاه
كردم ديدم سر تا پاى بدنم غرق عرق است با اين كه چند دقيقه بيشتر نبود كه خوابم
برده بود... مى خواستم همان لحظه زنگ بزنم ولى هر طور بود صبر كردم تا اين كه حالا
زنگ زدم تا به تو بگويم: ان شاءاللَّه به عنايت آقا امام زمان تو شفا پيدا مى كنى...
با اين كه شديداً تحت تأثير حرفهاى او قرار گرفته بودم، به خودم گفتم: يعنى من آن
لياقت را دارم كه مورد توجه آقا قرار گيرم؟... با اين همه بعد از اين جريان هم در
وضع خودم هيچگونه تغييرى كه نشانه بهبودى باشد احساس نكردم، ولى يك حالت اميد در
دلم از همان لحظه پيدا شده بود كه مانع از غلبه يأس مى شد...
نوبت بعدى بيمارستان و تعويض خون رسيد. به تهران آمدم منزل او شلوغ بود از آن همه
شلوغى تعجب كردم كه خدايا چه اتفاقى افتاده است؟ مسأله خاصى نبود بلكه مسأله رؤياى
صادقه آن فرد به گوش همه آشنايان رسيده و چون مى دانستند من امروز به تهران وارد مى شوم
همه جمع شده بودند تا نتيجه آن را ببينيد. از آنجا كه همه انتظار داشتند حال مرا
بهتر از آنچه بود ببينند، ولى وقتى ديدند نه تنها وضع من خوب نشده است بلكه بيش از
قبل رنگ پريده و نحيف تر شده ام با حالت خاصى به يكديگر نگاه مى كردند... با اين
همه فردى كه اين خواب را ديده بود با حالت خاصى به صداى بلند گفت:
من مطمئنم فلانى شفا پيدا مى كند، اين خاندان كريم تر از آنند كه به كسى اميد بدهند
و بعد رهايش كنند... شب دور هم نشسته بوديم. هر كس از جايى و مسأله اى صحبت مى كرد
كه ناگهان همان آقا رو به برادرم كرده گفت:
فلانى حالا كه ايام عاشورا است به نوبت دكتر هم يكى دو روز مانده بياييد فلانى را
برداريم با هم براى زيارت حضرت معصومه، عليهماالسلام، به قم برويم.
مسافرت ما به قم با روز عاشورا همزمان شد در حرم حضرت معصومه، عليهماالسلام، قيامتى
بر پا بود. از زمين و زمان ناله يا حسين به سوى آسمان بلند بود. در حالى كه دستش را
روى شانه ام گذاشته بود گفت:
حالشو دارى كه امشب در مسجد جمكران بمانيم؟ گفتم: بله! گفت: همه راضى هستند فقط
منتظر نظر تو بوديم... ساعتى بعد از اذان مغرب و عشا بود كه از طرف در جنوبى وارد
محوطه مسجد جمكران شديم، جماعتى با آن وضع در طول عمر نديده بودم در صحن مقابل در
اصلى مسجد جا براى سوزن انداختن نبود. مردم در حال انجام مراسم شام غريبان بودند،
گويى هيچكس متوجه بغل دستى خود نيست، هر كس در حال خود بود... پس از مدتى گشتن با
راهنمايى يكى از خدمه مسجد در يك گوشه حياط كمى جا پيدا كرديم و زيراندازى پهن
نموده و نشستيم. از مشاهده حال معنوى مردم وضع خودم را فراموش كرده بودم. تحت تأثير
آن فضا حالى به من دست داد كه نه متوجه كسى بودم نه كسى را مى ديدم و نه حتى چيزى
مى توانستم بيان كنم فقط يك لحظه ديدم بى اختيار دارم اشك مى ريزم... نمى دانم چطور
شد كه به ياد آن حرف فاميلمان افتادم كه گفت: اين خاندان آن قدر كريم اند كه هيچ
اميدى را نااميد نمى كنند. با صداى نسبتاً بلندى كه بيشتر شبيه ناله بود هى تكرار
مى كردم: آقا جان اميد اين ميهمان روسياهت را نااميد نكن تو را قسم مى دهم به جده ات
زهرا، عليهاالسلام، به خون عمه ات زينب و... بى اختيار اشك از چشمانم سرازير بود...
نمى دانم چقدر گذشت كه احساس كردم چشمانم سنگين مى شود. ساكى را كه همراه داشتم
جلوتر كشيدم و سرم را به آن تكيه دادم. در حالى كه پلكهاى چشمم روى هم افتاده بود
به همهمه مردم گوش مى دادم و گاهى هم با شنيدن ناله دلسوزى خدا را به امام حسين،
عليه السلام، و يا به امام زمان، عليه السلام، و... قسم مى دادم كه به خاطر نيت پاك
اين عزاداران به من هم لطف و عنايتى بنمايد.
يادم هست كه در عالم بين خواب و بيدارى خطاب به آقا امام زمان، عليه السلام، در دل
مى كردم. يك لحظه احساس كردم وضع عوض شد مرا در مجلس مجللى وارد كردند كه تقريباً
همه در آنجا شاد بودند ولى از آنجا كه من در همان حال هم به مريض بودن خودم واقف
بودم لذا از اين نظر ناراحت بودم، مردم و همراهانم و خيلى از آشنايان ديگر در مجلس
حضور داشتند و در ضمن رفت و آمدها مواظب حال من بودند و از من احوالپرسى مى كردند.
يك وقت ديدم آقايى خطاب به افرادى كه در اطراف من نشسته بودند گفت: اين پارچه را (ملحفه
سفيد درخشانى را كه در دست داشتند) روى فلانى بكشيد تا راحت تر باشد. وقتى آن پارچه
را روى من انداختند احساس راحتى خاصى به من دست داد. لحظه اى بعد بهمراه دستى كه بر
شانه ام نهاده شده بود صدايى به گوشم رسيد بلافاصله از خواب بيدار شده سر خود را
بلند كردم ديدم يكى از دوستانم نگران شده است كه مبادا حالم بر هم خورده باشد به او
گفتم:
حالم خوب است نگران نباش. اما يك چيز عجيبى را كه در خود احساس كردم اين بود كه از
وقتى كه اين ناراحتى را پيدا كرده بودم هميشه موقع بيدار شدن از خواب تپش قلب و
سرگيجه توأم با هيجان بر من عارض مى شد. اما اين بار نه تنها از چنين حالتى خبرى
نبود بلكه احساس مى كردم از هميشه سرحالترم. درست كه اطراف خودم نگاه كردم متوجه
شدم كه جز يكى دو نفر هيچ كدام از همراهانم نيستند در ضمن از انبوه جمعيت خيلى
كاسته شده است از بغل دستى خودم سؤال كردم:
بقيه كجايند. گفت:
رفتند داخل مسجد تا دو ركعت نماز بخوانند. گفتم:
پس چرا منو خبر نكردند؟ گفت:
ديدند تو خسته شده اى و خوابت برده نخواستند بيدارت كنند. بعد حركتى به خودم دادم
تا بلند شوم متوجه شدم كه حالم فرق كرده است؛ بلند شدم، به طرف وضوخانه راه افتادم
ولى هر قدم كه برمى داشتم منتظر بودم سرگيجه قبلى يا تپش قلبم شروع شود ولى اصلاً
از هيچكدام خبرى نبود... بالاخره وضو گرفته به مسجد رفتم البته متوجه بودم كه يكى
از همراهانم در حالى كه هواى مرا دارد پشت سر من قدم به قدم بدنبال من مى آيد. بعد
از خواندن نماز زود برگشتم تا دوستانم نگران نشوند... وقتى به پيش آنها رسيدم،
احساس كردم كه همه آنها به طور خاصى به من نگاه مى كنند و رفتار و كردار مرا زير
نظر دارند راستش خود من هم يك وضع غيرعادى مخصوصى در بدنم احساس مى كردم ولى آن را
نتيجه تأثير فضاى معنوى محيط مسجد جمكران مى پنداشتم... يك وقت ياد آن جريان خواب و
ملحفه سفيد و... افتادم و با ناباورى به خودم گفتم:
يعنى ممكن است كه مورد توجه آقا امام زمان، عليه السلام، واقع شده باشم؟ اين بود كه
بى اختيار اشك از چشمانم سرازير شد. اين عمل من همه را متحير ساخته بود كه چه شده
است. بالاخره به هر نحوى بود ماجراى خوابم را براى آنها تعريف كردم، تقريباً همه
آنها هم شروع كردند به گريه به گونه اى كه هر كس از كنار جمع ما رد مى شد متوجه
غيرعادى بودن وضع ما مى شد و با تعجب به ما نگاه مى كرد... بعد از اين پيشامد ساعت
به ساعت حال من بهتر مى شد. ديگر نه از تپش قلب بعد از خواب خبرى بود و نه از
سرگيجه و نه... در روز مقرر وقتى به بيمارستان جهت ادامه معالجات و تهيه خون و...
مراجعه كرديم قبل از اينكه نزد دكتر برويم طبق معمول چند آزمايش مربوط به تغيير وضع
خون و عكس العمل بدن در مقابل خون جديد و وضعيت خون سازى آن و... انجام شد وقتى
نتايج آزمايشها را گرفتيم به دكتر مراجعه كرديم؛ او بعد از معاينات معمول و چند
سؤال از وضعم و همين طور بررسى نتايج آزمايشهاى جديد و مقايسه آن با مندرجات پرونده
از من پرسيد:
اسم شما چه بود؟ وقتى جواب دادم گفت:
خيلى عجيب است. بعد دوباره شروع كردن به بررسى و مقايسه نتايج آزمايشها با مندرجات
پرونده، حتى نسخه داروهايى كه برايم نوشته بود و چند وقت بود آنها را مصرف مى كردم،
همه را مطالعه كرد... در آخر گفت:
اين نتيجه آزمايشها واقعاً مال تو است فكر نمى كنى در آزمايشگاه اشتباهى رخ داده
باشد؟ گفتم:
نمى دانم. كسى را فرستادند به آزمايشگاه تا برگه نتيجه آزمايش را را مجدداً با
نتايج آزمايشها تطبيق دهند، وقتى ديد جواب همان است دستور داد آزمايشها تكرار شود و
اين بار نتايج آزمايشها را در يك كميسيون پزشكى با مندرجات پرونده و برگهاى
آزمايشهاى قبلى و... مورد بررسى قرار دادند... نتيجه همه بررسيها حكايت از آن بود
كه اثرى از ناراحتى قبلى در بيمار ديده نمى شود... مقرر شد كه باز تحت نظر پزشك
خودم چند وقتى به درمان ادامه دهم تا تغييرات احتمالى مورد بررسى قرار گيرد... چند
ماه بعد باز آزمايشهاى قبلى تكرار شد ولى نتيجه همان بود... حالا چند سالى از آن
جريان مى گذرد، اصلاً از آن ناراحتى قبلى اثرى در بدن من به چشم نمى خورد در همان
ماههاى اول داروها را قطع كرديم ديگر نه تعويض خون نياز بود نه ادامه مراقبت ها
و... من با شنيدن حرفهاى او كه بيش از يك ساعت بود با تمام وجود به آنها گوش مى دادم
نه تنها خسته نشده بودم بلكه هر لحظه بيش از پيش مشتاق تر مى شدم... همينطور گرم
صحبت بوديم كه صداى راننده و متعاقب آن كم شدن سرعت ماشين ما را متوجه ساخت كه به
قم رسيده ايم، وقتى از پنجره به بيرون نگاه كردم، ديدم در كنار رودخانه نزديك حرم،
پل آهنچى، هستيم... وقتى پياده شديم به او اصرار كردم كه شب را مهمان من باشد. ولى
من هر چه اصرار كردم ايشان قبول نكرد در عين حال گفت:
دوستانم در جمكران منتظر من هستند، قبلاً با آنها قرار دارم. خداحافظى كردم. او راه
افتاد. من بدون اينكه حركت كنم تا وقتى كه از كنار در اصلى هتل بهار به طرف حرم
پيچيد با نگاه هايم او را بدرقه كردم.
موعود شماره 22 |