|
۲۳ اسفند ۱۳۸۳ |
امتزاج آسمان و خاك
باد ايستاده بود
آفتاب هيچ بود
كهكشان درنگ داشت
خاك بيقرار بود
تا تو آمدي
شب بهار شد
سنگ
چكهچكه ريخت
جويبار شد
ابتداي تو
امتزاج آسمان و خاك بود
اي تمام تو تمام نور
تا ببينمت
هر ستاره روزني است
سمت بينهايت حضور تو
چون كه نيستي
آفتاب فرصتي است
با شباهتي غريب
تا كتاب آب را بيان كند
از حضور مهربان تو
ليكن ابرهاي وهم
پهن ميشوند
من ميان ابر و خاك
ماندهام غريب
بيتو خاك را
عادت حيات نيست
بيتو از چه ميتوان سرود
بعد تو
هر دريچهاي كه ديدهام
چشم احتياج بود
هر كجا كه گشتهام
يك خرابه التهاب بود
تا تو آب را بياوري
آب و باد و خاك
راز فقر را
با تو گفتهاند
لطف دستهاي تو بهار را نوشت
روي برگ باغهاي فقر
دشتهاي لخت
نخلهاي رنج
اي حلاوت بهشت در نگاه تو
تا كه بشكفد بهار من
مثل آب
از كنار من عبور كن!
سلمان هراتي
پايگاه دانش
در غدير خم كه نام بركهاي است
داد احمد را،خدا فرمان ايست
كاي نبي اينجا غدير خم بود
آب آن هر قطره يك قلزم بود
شاهراه كشور جان است اين
پايگاه علم و ايمان است اين
چار راه حادثات عالم است
جلوهگاه نور اسم اعظم است
شهر علم مصطفي راهست باب
نور دل ميبخشد اينجا آفتاب
از حرورش، جان دشمن سوخته
عاشقان را دل ز مهر افروخته
سايهاش، آرامبخش رهروان
از نسيمش، تازه ميگردد روان
همچو دريا بيكران است اين غدير
نيست موج فيض آن پايان پذير
باشد اينجا مقصد پيغمبران
كوي دانشگاه نسل هر زمان
وقت ابلاغ است «بلّغ» يا رسول
تا شود سعي تو پيش ما قبول
حبيب چاپچيان
غدير، امام آبها
ماه صد آينه دارد نيمه شبها در غدير
روزها ميگسترد خورشيد خود را بر غدير
سدرها اين سوتر از اندوه كوه افتادهاند
همعنان با ابرها، افتاده آنسوتر غدير
نخلها افتان و خيزان، اشترانف خستهاند
سر در اوهام گريز از تشنگي، در سر غدير
بادها از ساية شاهين سبك رفتارتر
بام سنگين بر فراز بال، زير پر، غدير
عزم ابراهيم در تبعيد جان و تن، سپهر
در وداع يار و همسر، گرية هاجر، غدير
باد، اسماعيلوار از تشنگي در پيچ و تاب
هاجرآسا، دامن از اشك مصيبت تر، غدير
با جلال صخرهها، چون هيئت هاشم، جميل
در ميان بارگاه حشمت قيصر، غدير
پيش چشم آسمان، پيشاني باز علي
آفتاب روي زهرا در پس معجر، غدير
ديده باشي ژرف اگر، گويي به جاي مصطفي
خفته همچون مرتضي آسوده در بستر غدير
پشتههاي ماسه همچون كشتههاي روز بدر
همچو تيغ ذوالفقار اندر كف حيدر غدير
ديده چون جونيه و اسماء محجوب از حبيب
خويش را، افتاده دور از زينت و زيور غدير
با سكون و صبر سلمان، همسفر آئينهوار
با ابيذر، در شب آشوب همسنگر غدير
در ميان نخلها ـ فوج كمانداران شام
سهمگين مانند چشم مالك اشتر غدير
در هجوم سنگهاي سرگران، اندوهگين
مانده همچون مسلم اندر كوفه بيياور غدير
ابر چون سالار دين كافتاده بر نعش پسر
چون لواي اكبر اندر باد بازيگر، غدير
ذوالجناح آسا ز فرط انعكاس برگ نخل
بالها از تير دارد رسته بر پيكر غدير
كيست؟ خضر راه درياها، امام آبها
چيست؟ روشن آبگيري برتر از كوثر، غدير
از شعاع فيض قدسش خاك آدم گل شده
در فروغش ديده جبريلف امين شهپر، غدير
نوح را در اضطراب از دست طوفان يافته
كرده گرداب گران را حلقه لنگر غدير
ديده ابراهيم را در هالهاي از ارغوان
ارغوان را برده زير چتر نيلوفر غدير
دست موسي شد برآمد ز آستين آئينهوار
پاي عيسي شد فكند از فرق مهر افسر غدير
دست حق شد در شب معراج و پاي مرتضي
روز فتح مكه، روي دوش پيغمبر غدير
آه اي تاريخ تنهايي بگو! آيا نبود
هيچ دستي كاورد بيرونت از ششدر غدير؟
تا نبينم چون حسين افتادنت را نو به نو
غرق خون هر سال در ميدان تن بيسر غدير؟
گرنه همچون من به زندان مصيبت ماندهاي
پس چرا بيرون نميآري سر از چنبر غدير
روز فرياد «بقيت وحدي» آيا مانده بود
جز علي با مصطفي همراه زان لشكر غدير؟
روز خندق پيل پيكر عمرو كافر را كه داد
از دم تيغ پري كردار خود كيفر غدير؟
مرحب گردن فراز ظلمت آئين را كه كشت؟
دست و بازوي كه در بركند از خيبر غدير؟
روز نفرين روبرو با اهل نجران، مصطفي
برد كس با خويش غير از چارتن ديگر غدير؟
در هياهوي هوازن زان هزيمتپيشگان
جز رسول آيا كسي هم ماند با حيدر غدير؟
ديدهاي در شأن اصحاب پيمبر جز علي؟
«سابقون السابقون» در مصحف داور غدير؟
هيچكس نشنيد گيرم، خود تو نشنيدي مگر
«وال من والاه» گفت آنروز پيغمبر غدير؟
پس چرا صد چشمة آتشفشان پنهان شدي
چون دل من زير چتر سرد خاكستر غدير؟
تا تمام دشت از پيغام دريا پر شود
ميرود از واحهيي تا واحة ديگر غدير
همچو من يك جاده غربت يك بيابان بيكسي
...
يوسفعلي ميرشكاك
بيحضور سبز تو
بهانه ميكند تو را
دلم براي درد خويش
براي حرفهاي تو
براي قلب سرد خويش
ز ياسها شنيدهام
حديث خوب بوي تو
دلم پر از جوانه شد
به يفمن خاك كوي تو
هزارمين شب است اين
دل فسرده گشتهام
سكوت غم گرفتهام
فغان و ناله ميزند
چه با كنايه ميزند:
كه بيحضور سبز تو
چه شنبهها؛
كه جمعه شد
چه جمعهها؛
كه شنبه شد
اي بهار قلبها
با تمام دل تو را انتظار ميكشم
بر خزان غصهها از بهار ميكشم
سبز ميكشم تو را اي بهار قلبها
بارها و بارها، چند بار ميكشم
غصهها زياد شد، قلبها چه زرد شد
رنجها از اين همه هجر يار ميكشم
هر كجا نشستهام، هر كجا كه بودهام
از نشانهات در اين سبزهزار ميكشم
حرف اول دلم، حرف آخر دلم
با تمام دل تو را انتظار ميكشم
سعيد سليماني
زيارتگه عشاق
در ازل تا كه خدا خشت و گل عالم زد
از علي در همه عالم به تجلّي دم زد
خانهاي ساخته شد با مدد ابراهيم
تا از آن خانه علي جلوه در اين عالم زد
شد زيارتگه عشاق ولادتگه او
قبلهگاهي كه كنون شوكت و شأن برهم زد
بسكه آن مرد دها از كرم و لطف و سخا
در جهان بشري بارقة اعظم زد
ز وفا اهل صفا خاص خدا خوانندش
از خدا نيست جدا آنكه دم از خاتم زد!
اول او بود كه ايمان به محمد آورد
بوسه بر لعل لب و شانة آن محرم زد
علي اخلاص عمل عرضه به جانانه نمود
مهر خود مهر نمود و به دل عالم زد
هر كه دارد سر سودايي او سرور ماست
او كه بر زخم دل دلشدگان مرهم زد
تا كه «پدرام» بود خاك در درگه او
خامه اينسان به هواداري آن اعلم زد
پدرام تويسركاني
موعود شماره 50 |