|
۱۶ شهريور ۱۳۸۷ |
 فکر ميکني سرپرست و مدير کلّ ما هم مثل همة رئيس رؤساست که طول اسم و عنوانشان دو سطر دفتر مشق را اشغال ميکند، امّا کاري ازشان برنميآيد، هميشه نيازمند گزارش و عرضحالنويسياند، دست آخر از همة عالم و آدم بيخبر ميمانند و در وقت مشاهدة خوف و خطر با خيال راحت ميتوانند بگويند: «نديديم و خبر نداريم.»؟
اگر اينگونه بود و ما دربارهاش اينگونه گمان ميکرديم که از اصل به سراغش نميرفتيم و خدمت به او را شغل و پيشة خودمان نميساختيم.
از روز اوّل، براي خلاصي از دست همين رئيس رؤسا و مخدومان بيعنايت و آزار و اذيّتهايشان بود که دل به دريا زديم و پس از کلّي استغاثه و بالبال زدن، خودمان را به اطراف و اکنافش رسانديم و همان جا هم مقيم شديم. فقط خدا ميداند زير دست چنين مديرکلّي کار کردن چقدر لذّت دارد! يک قلم، عمراً نيازمند گزارش دادن ما نيست. خودش از همه چيز آگاه است، آنقدر که از سير تا پياز ما خبر دارد. حتي آنچه را که در دل ما ميگذرد، ميداند. حتي وقتي کنار دست رفيق و دوستمان پچپچ ميکنيم، او شاهد و ناظر است. اگر اينگونه نبود که قبل از آنکه خودمان از گير و گورها و سختيهاي پيش روي خودمان باخبر شويم، که دستمان را نميگرفت به جاي امن و بيخوف و خطر نميرساند. چرا فقط ياد گرفتهايم که از گزارش و عرض حال و پرسش و سينجيم حرف بزنيم. خودمان هزار بار بيشتر تجربهاش کردهايم. در اصل، خيلي وقتها، درست وقتي که از حادثه و خطر و مهلکهاي جان سالم به در برديم، متوجه ماجرا شدهايم. نگذاشته است آب تو دلمان تکان بخورد. اگر اينگونه نبود که يک عمري دم در خيمه و خرگاهش نميمانديم. به سراغ يکي از همان رئيس رؤسا ميرفتيم که براي يک عنايت کوچک صد تا بيگاري از آدم ميکشند و خانة پرش بعد از کلّي سواري گرفتن و از نردبانها بالا رفتن با صد منّت لقمه ناني را حواله ميکنند و بعدش هم کلّي... بگذريم!...
داشتم ميگفتم مديرکلّ ما بينياز از هر گزارش و دوسيه و پروندهبازي است. اگر حالا هم چيزي را قلمي ميکنم نه براي ايشان بلکه براي کساني است که حساب و کتاب از دستشان در رفته و در چاه ويل حيف و ميل اموال و تفريط و افراط در جاه و مال و نام و اعتبار گرفتار آمدهاند و امروز نه، فردا مجبورند پيش روي همان «مديرکلّ» عالم که از سير تا پياز همه چيز خبر دارد و حساب نقير و قطمير و ذرّ\المثقال را دارد، قرار بگيرند و به سؤالاتش جواب بدهند.
قصه از آنجا شروع ميشود که بعضي از ما، قبل از آنکه بالبال بزنيم و جزع و فزع داشته باشيم و يا شبي و نيمه شبي در ژرفاي اضطراب و اضطرار دست به دعا برداشته باشيم، دست و بالمان به خزانه و گنجخانة به ظاهر بيصاحب و سرپرست، بند شده و به ناگهان هوس ميدانداري و بزرگداشت گرفتن و همايشبازي و جشنوارهنوازي به سرمان زده است و گُرگُر از آن خزانة به ظاهر بيصاحب و بيحساب خرج کردهايم. تا شايد اين نمايش و بازي چند صباحي ما را روي صحنه بياورد و سري در ميان سرها درآوريم و به نام امام مهدي(ع)، جهان را به کام خودمان و رفقا و طايفهامان بنشانيم. به عبارتي:
خرج که از کيسة مهمان بُود حاتم طايي شدن آسان بود
اگر اينگونه نبود که با صد کورباش و دورباش در سالنهايي به بزرگي زمين چوگان، گوي هوس را از اين طرف به آن طرف پرتاب نميکرديم و اجر و مزد بازي و بندبازي را حيف و ميل ميلياردها تومان وجه رايج مملکتي قرار نميداديم!
اين بدون رودربايستي گفتن را هم همان مدير کلّ عالم به ما آموخته است که با هيچ ديّار البشري در عالم رودربايستي ندارد و هيچ وقت کلاه سرش نميرود. اگر اينگونه بود و ميخواست به ظاهر جشن و کارت دعوتهاي ما نگاه کند که صد بار، بلکه هزار بار پردهها را کنار زده بود و چهره عيان نموده بود. خوبيش اين است که قبل از آنکه خودمان متوجه نيّتمان شويم، از عمق خاطر و گمان و پندارمان باخبر است.
پيش خودمان حساب کرديم چه کارها را که با يک هزارم همين خزانه ـ که هباءً منثورا کردند ـ ميشد کرد؟
پيش خودتان فرض کنيد 800 ميليون تومان، بلکه بيشتر از يک تا دو ميليارد تومان پول بيزبان که به دست آدميزاد زباندار همايش باز و جشنواره راهانداز افتاده است، ميشد براي مدت 20 سال، هر ماه بيش از صدهزار نسخه مجله و کتاب چاپ کرد و مفت و مجاني به خلق روزگار بخشيد.
مگر نه اينست که هزاران جوان در آرزوي يک ميليون تومان سالهاست که ازدواج خودشان را به عقب مياندازند و هر شب خواب زندگي در يک چهارديواري کوچک کنار همسرشان را ميبينند؟
عرض ميکردم از روي اتّفاق و شايد هم ميل به رقابت و شرکت در مسابقة سياسي بود که در طرفـ[ العيني رقباي ميدان سياست و ملکداري به ياد مديرکلّ عالم افتادند و بساط جشن و پايکوبي و موسيقي و بساط طرب را در گوشه گوشة اين شهر بزرگ يعني تهران به راه انداختند. شايد فکر ميکردند شلوغي اين روزها و ازدحام آرزومندان درب خانة امام زمان(ع) باعث ميشود تا حساب و کتاب از دست ايشان خارج شود يا به خاطر نقل و نبات و شيريني چشم بر آنچه در آشکار و نهان ميکنيم و ريخت و پاشهايمان ميبندند و شايد... .
شايد گمان ميکرديم اگر در سالنهاي دربسته و سربسته که گرداگرد آن را محافظان و پاسبانان قرق کردهاند، اين بساط را عَلم کنيم، چيزي به بيرون درز نميکند و از ديدگان آن ناظر شجرة طوبي و سدر\ المنتهي مخفي ميماند؟
کسي چه ميداند، شايد کار عالم ديگرگون شده است که اظهار دوستي و معاشقه با اولاد يهودا و اسرائيل و تولّي بيتبرّي به ساحت مقدّس حضرت صاحبالزّمان(ع)، يکجا با هم جمع شده است و ما خبر نداريم؟
شايد آن روزي که تربيتشدگان يونسکو و لژهاي فراماسونري شيوة همايشبازي در بزرگداشت شاعران و فيلسوفان و نقاشان بيتولّي و بيتبرّي عهد بوق را در اين کشور باب کرده بودند، امروز ما را ميديدند، به پاسداشت آن سيره و سنت توسط ما دلخوش ميشدند. به هر صورت امروزه نمود و نمايش آن را شاهديم. از اصل براي همين منظور سالنهايي را با همين عنوان يعني «همايشها» عَلَم کرديم و در کار آورديم. روزي در جمع رفقا ميگفتم بهترين روش براي مهجور کردن قرآن و نهجالبلاغه انتشار آنها بر کاغذهاي الوان و چاپ رنگين آنهاست. مجموعههايي که به درد کلکسيونها و مجموعههاي هنري و طالبان عتيقهجات و زيرخاکي ميخورد.
معرفي و بزرگداشت اينچنيني نيمة شعبان و جشن ميلاد هم به درد همان جماعت ميخورد. از ميان اين شيوه و سيره که مجالي براي آمادگي و ظهور فراهم نميآيد.
هيهات که پشت آدمي از اين روايت که از قول حضرت صاحبالزّمان(ع) نقل شده است، ميلرزد. آنجا که فرمود:
وقتي براي هيچ کس جايز نيست که در مال ديگران بدون اجازة آنان تصرف کند، پس چگونه اين کار در مال ما جايز ميشود؟1
هيهات! که ندانستيم ورود به صحنه و پهنة گفتوگوي مهدوي به سان راه رفتن بر لبة تيز شمشير است. آن هم از نوع ذوالفقار امام عدل، آيت کبراي خداوند، امير مؤمنان که امروزه در کف با کفايت حضرت صاحب دوران در انتظار نشسته است. هم او که فرمود: هر کس [به ناحق] چيزي از اموال ما را بخورد، همانا آتش در شکم خود ميخورد و به زودي به رو در آتش جهنّم ميافتد.2
نبايد از نظر دور داشت که: اين آمادگي و طلب عمومي است که موجب ميشود فوج فوج به در خانة وليّ خدا بروند و حضورش را طلب کنند؛
اين درک ژرفا و پهنة دوري و غيبت است که اضطرار را در جانها ميافکند تا از اجابتکنندة دعاي مضطر، صاحب و وليّ دوران را مطالبه کنند و فرجش را بخواهند؛
اين احياي سنت عدالتورزي و حذف ديوارهاي فاصله است که زمينهها را براي حضور امام عدل فراهم ميآورد؛
اين آمادگي براي اداي دين و واگذاري همة امور و زمام همة امور به آل محمّد(ص) است که عهد ترازو را يادآور ميشود و منجي را براي نجات بشر فرا ميخواند؛
اين تبرّي جستن از صورت و سيرت فرهنگ و تمدّن الحادي از سويي و تفکر آمادهگر براي تجديد عهد با حجّت حيّ خداوند است که وقت و ساعت طلوع فجر را سرعت ميبخشد؛
اين ... بگذريم.
ميگفت: احتمال ميداديم پاي سفرة ميهماني و جشن ما هفتصد نفر بيايند، قبل از آنکه وجه لازم براي پذيرايي از اين جماعت فراهم شود سفارش غذا داديم، تازه، بعد از آنکه وجهش را همراه با انعام کارگران پرداختيم، دنبال کساني ميگشتيم که دلبخواه خود، نذر چشمان مولا و صدقة سلامتياش خودشان را در اين ميهماني شريک ساخته بودند. گفتم: مگر غير از اين انتظار داشتي؟
برو و راز اين همه را از هزاران هزار مرد و زن ساکن شهر و روستا بپرس که تمامي ساکنان شهر را براي شيريني و شربت دعوت کردند و به اندازة يک ريال هم مديون کسي نشدند و... از کساني که جعبة شيريني و سيني شربت را در صحن کوچه و خيابان با احترام فرا روي رهگذران قرار دادند. از بچّهها که در دفتر نقاشياشان نام مهدي(ع) را نقاشي کردند و...
از مادراني که قطرات اشک خود را که در وقت شنيدن نام امام مهدي(ع) از چشمشان جاري شده بود، پنهان ساخته بودند. از آن صاحب کلّ عالم بپرس. حتماً جواب ميشنوي، اگر باور بياوري که نيازمند هيچگونه گزارشي نيست. والسّلام سردبير
پينوشتها: 1. کمالالدّين، ص 521. 2. همان.
ماهنامه موعود شماره 91
|