|
۲۳ اسفند ۱۳۸۳ |
آن مرد خواهد آمد، آن مرد در باران خواهد آمد، آن مرد با اسب در باران خواهد
آمد.
من با واژهها با تو سخن خواهم گفت، واژگاني كه بارها در گوشها لانه كرده
است، اين بار ولي، واژگاني بزرگ ميطلبد تا لحظهاي از وجودت را تحرير كنند.
اي خورشيد پنهان! با آمدنت كوچهها بيدارند تا تو را كه بارها بر چشمانشان
قدم نهاده بودي به تكرر ببينند، ببينند كه اين كيست كه گامهايشان نيز بر
گونههايشان نوازشگر است.
با آمدنت نور در چشمهاي منتظران بينا ميشود و براي تمام قفلهاي دستان خسته
كليد انگشتانت اينگونه ظهور ميكند و مهرباني را به وفور ميرساند.
تو خواهي آمد، هر چند هيچگاه نرفته بودي، هر چند هميشه آمده بودي، هر چند
هميشه آماده بودي.
تو خواهي آمد و انتظار چشماني را كه در مسير دستانت خيره مانده است پايان
خواهي داد و لبريزي را به دامان خالي ما هديه خواهي كرد.
اي خوب! اينگونه كه تويي من سالها منتظر خواهم ماند، هر چند زودا كه تو
خواهي آمد، و چشمهايم آدينهاي براي تو خواهد نشست، هر چند دلتنگيام را
نهايتي نيست.
مليحه متغير، دانشگاه يزد
موعود شماره 50 |