|
۱۸ اسفند ۱۳۸۳ |
|
صفحه 1 از 2
گفت و گو با استاد ميرباقرى افول مكاتب دستساز بشر، در كنار تحولات بزرگ سياسى اجتماعى در عرصه بينالملل، نگاه همه صاحب نظران سياسى و اجتماعى را متوجه عصرى كرده است كه «عصر ظهور» نام دارد. عصرى كه انفجار دانش را يكى از شاخصههاى آن مىخوانند و هر انديشمندى به فراخور جهانبينى خود، تفسيرى خاص از آن ارائه مىدهد. تصوير دورنمايى كه حجةالاسلام ميرباقرى از «عصر ظهور» و «جامعه مهدوى» ارائه مىدهد، مبتنى بر بينشى است كه در آن «نقش ولايت ولى خدا در تحقق اهداف تاريخى نقشى اساسى و محورى است». با هم تصوير جامعه مهدوى و جايگاه ولىالله الاعظم را در اين جامعه پى مىگيريم.
تصوير شما از جامعه مهدوى عليهالسلام بر اساس معارف اسلامى چيست و به اختصار بيان بفرماييد چه نسبتى با جامعه جهانى دارد؟
ميرباقرى: ويژگى اصلى كه براى جامعه مهدوى در معارف اسلامى و حتى ساير اديان بدان اشاره شده، ظهور ولايت الهى بر روى زمين است. آثار و پيامدهاى اين ولايت عبارتند از: تحقق عدالت، امنيت و حتى تحقق رفاه عمومى. بنابراين، دورنماى جامعه مهدوى در معارف اسلامى اين است كه در آن جامعه اولاً معنويت جزء اركان اساسى جامعه است و اصولاً جامعه مهدوى بر محور عبوديت و بندگى خداى متعال شكل گرفته است و ثانياً در پرتو اين معنويت و عبوديت در جامعه، عدالت و رفاه محقق مىشود. معدل و جامع همه اينها اين است كه و جود امام عصر عليهالسلام به ظهور تجلى پيدا مىكند. يكى ديگر از ويژگىهاى عصر ظهور، تجلى ولايت ولىالله است؛ زيرا اساساً چيزى در عرض ولايت ولى خدا بر روى زمين وجود ندارد. بنابراين، وقتى ولايت حضرت بقيةالله عليهالسلام محقق مىشود و نفوس بشرى آن ولايت را مىپذيرند و مناسبات اجتماعى بر محور آن ولايت شكل مىگيرد، طبيعى است معنويت، عدالت، رفاه و امنيت در قالبهاى خاصى كه متناسب با همان جريان نور هستند، محقق مىشود؛ زيرا شكلگيرى همه مناسبات بشرى، بر محور تقواست؛ نه بر محور هوى و به تعبير ديگر بر محور ولايت ولى الله است و نه بر محور اولياى طاغوت و بنابراين، جريان عبوديت تحقق پيدا مىكند؛ نه جريان استكبار.
حالا اگر ما اين را نقطه معدل جامعه مهدوى بدانيم، چه تناسبى با جامعه جهانى كنونى دارد؟ اگر ما وجهه غالب تمدن مادى را در جهان مىبينيم و آن رگهها و لايههاى معنوى را كه در جهان تحقق پيدا مىكند، ناديده بگيريم، اين دو حركت، دو حركت متفاوت است كه يكى به سمت توسعه فرهنگ مادى و ديگرى به سمت توسعه فرهنگ عبوديت و بندگى خداى متعال است. گرچه در جامعه جهانى موعود هم وعده به عدالت، رفاه و امنيت داده مىشود، ولى تفاوت ماهوى بين اين دو نوع وعده وجود دارد. عدالتى كه در جامعه مهدوى است، ماهيتاً متفاوت با عدالت نظام سرمايهدارى است. هرچند در جامعه سرمايهدارى، مناسبات توسعه سرمايه را عدالت بدانند و قوانينى را كه براى مناسبات توسعه سرمايهدارى به ثبت جوامع بينالمللى رسيده، مبدأ تحقق عدالت بدانند، ولى حقيقت اين است كه اين قوانين، قوانين عادلانهاى نيستند؛ زيرا انسان را به نفع امكان تغيير مىدهند. در جامعه مهدوى، عدالتى متناسب با عبوديت و توسعه قرب است. به تعبير ديگر، هرگاه مناسبات ولايت خداى متعال در جامعهاى اجبارى شد و همه روابط اجتماعى متناسب با بندگى خداى متعال شكل گرفت، در چنين جامعهاى، عدالت تحقق پيدا كرده است. بر اين اساس، ممكن است بر حسب ظاهر، آرمانهاى مشتركى مانند عدالت، امنيت و رفاه تعريف شوند؛ ولى ماهيتاً اين آرمانها در جامعه مهدوى با آرمانهايى كه در جامعه جهانى كنونى، بشر به آنها دعوت مىشود، متفاوت هستند.
با توجه به اين كه جامعه جهانى حضرت در همين دوره معاصر شكل خواهد گرفت و اصلاحات و تحولات عظيم اجتماعى در همين دوره معاصر واقع خواهد شد، طى اين مسير يعنى آغاز و ادامه تحولات عظيم بشرى در جهت جامعه جهانى مهدوى را چگونه مىدانيد و به تعبير ديگر، آيا جامعه مهدوى به صورت جهش و معجزهآسا شكل مىگيرد و يا به دنبال طى يك فرايند تكاملى تحقق مىيابد؟
ميرباقرى: يك عده معتقدند كه در جامعه مهدوى جهشى اتفاق مىافتد؛ اما عدهاى مىگويند بايد يك حركت طبيعى به سمت ظهور طى شود. آن چه در تأييد انديشه معتقدان به حركت طبيعى به نظر مىرسد، اين است كه ظاهراً آن چه كه در عصر ظهور اتفاق مىافتد، يك امر مستند به عوامل ظاهرى باشد؛ يعنى عصر ظهور، يك پديده معجزهوارى نيست كه هيچ قواعد طبيعى در آن مراعات نشود و به نظر نمىرسد كه چنين امرى، دفعى اتفاق بيفتد. گرچه ممكن است حركات معجزه آسايى نيز اتفاق بيفتد، ولى جهتگيرى كلى اين حركات و همه عوامل آن، يك مسير طبيعى را طى مىكند. بنابراين، از يك سو جامعه جهانى، تمدن مادى و دستگاه استكبار، بايد به نقطه اوج خودش برسد و بالاترين حد اقتدار خود را پيدا كند و وعدهاى كه در طول تاريخ بشريت داده شده، به نقطه پايانى خودش برسد و در عين حال، چون بافت دستگاه ابليس با فطرت انسان سازگار نيست، طبيعتاً يك نوع ناهماهنگى بين اقتضائات فطرى انسان و اين تمدن تحقق پيدا مىكند و اين باعث مىشود كه در نقطه اوج خودش به يك نارضايتى عمومى بشر از تمدن موجود منتهى گردد. اين يك مسير طبيعى است و همان چيزى است كه الان در جهان به چشم مىخورد، يعنى تمدن استكبارى توانسته به نقطه اوج خودش برسد و حتى توانسته است به بسياى از ايدههايى كه در ذهن داشته، لباس تحقق بپوشاند. مهم اين است كه الان مشاهده مىكنيم كه يك نارضايتى عمومى از باطن جامعه بشرى نسبت به وضعيت مديريت كنونى عالم در حال شكلگيرى است و حتى در مهد خود اين تمدن هم چنين چيزى در حال ظهور است.
اين امرى است كه به نظر مىرسد يك روالى را طى مىكند و در نگاه عادى نيز مىبينيم كه كاملاً مستند به اسباب و عوامل ظاهرى است.
بنابراين، نارضايتى از دستگاه ابليس و تمدن مادى، در نقطه اوج تمدن مادى شكل مىگيرد و اقتضائات معنوى هم در جامعه بشرى ظهور مىكند؛ به گونهاى كه اقتضائات فطرى بشر نيز در جامعه آخرالزمان تدريجاً ظهور مىكند؛ زيرا بشر براى بيش از طبيعت آفريده شده است و ميل به طبيعت، يك امر متناسب با فطرت انسان نيست و طبيعى است كه اين امر باعث مىشود تإ؛ّّس يك حركت باطنى از لابههاى عميق فطرت بشر آغاز شود كه اين هم ظاهرش در قالب يك امر طبيعى است و به تعبير ديگر، گرايش به معنويت و يك حيات طيبه در وجدان عمومى بشر شكل مىگيرد.
نكتهاى كه لازم است بدان توجه شود، اين است كه ميان اين تحولات و جامعهاى كه در آن حيات طيبه ظهور پيدا مىكند و ولايت ولى الله پديدار مىگردد و همه مناسبات آن بر محور عدل و عبوديت است، تفاوتهاى اساسى وجود دارد.
حال آن جامعه چگونه تحقق پيدا مىكند؟ آن جامعه جز با ظهور خاص ولايت ولىالله، تحقق يافتنى نيست و طبيعتاً فاصله جدى و پرشتابى بين اين دو مرحله وجود دارد كه تحقق اين مرحله با يك حركت عادى و در عين حال با سرعت فوقالعاده، همراه خواهد بود. اين كه در روايات آمده است كه كار حضرت به صورت دفعى اصلاح مىشود، يعنى براساس محاسبات عادى، فاصله جامعه جهانى با آن نقطه، فاصله فراوانى است؛ ولى گويى تاريخ بايك شتاب مواجه مىشود و پديدهها با سرعت زيادى اتفاق مىافتند. در روايات غيبت حضرت با غيبت حضرت يوسف صديق عليه السلام از جهات مختلفى تشبيه شده است. به عنوان نمونه، حضرت يوسف عليهالسلام در بين مردم بود؛ اما مردم، او و شخيصت او را نمىشناختند و حتى برادران ايشان او را مىديدند؛ ولى او را نمىشناختند. يكى از نكاتى كه در روايات در باب تشبيه غيبت حضرت به غيبت حضرت يوسف آمده، اين است كه امر حضرت يوسف عليهالسلام، دفعى اصلاح شد؛ زيرا حضرت يوسف عليهالسلام سالها در زندان به سر برده بود و حتى مراحلى پيش آمده بود تا بيرون آمدن حضرت از زندان، مسيرى طبيعى را طى كند. اين مطلب در قرآن آمده است كه همسلولى حضرت يوسف عليهالسلام - كه ساقى دربار بود - خوابى ديد و حضرت خواب او را تعبير كرد و گفت: تو مجدداً ساقى دربار مىشوى و آن گاه قرار بر اين شد كه وقتى ساقى دربار شد، ماجراى يوسف را با عزيز مصر در ميان بگذارد؛ ولى اين ماجرا به فراموشى سپرده شد و سالهاى متمادى حضرت يوسف عليهالسلام در زندان ماندند. وقتى بنا شد كار حضرت اصلاح شود، عوامل به گونهاى شكل گرفت كه قبلاً قابل تصوير نبود؛ يعنى ابتدا عزيز مصر خوابى ديد كه خوابگزارها از تعبير آن عاجز شدند و فقط حضرت يوسف عليهالسلام خواب را تعبير كرد و عزيز مصر از اين تعبير خواب متوجه شد كه حقيقتى دراين شخص وجود دارد. از اين رو، او را خواست و او در پاسخ گفت: ابتدا بايد ماجراى زندانى شدن من روشن شود تا معلوم شود كه خيانتى در ميان نبوده است. اين بود كه همه ماجرا شفاف شد و حضرت يوسف عليهالسلام با رفع همه آن اتهامها - كه به واسطه آنها زندانى شده بود - باعزت از زندان بيرون آمد و بالاخره خزانهدار مصر شد و بعد تدريجاً اين خزانهدارى به اقتدار و ولايت حضرت منتهى شد.
بنابراين، اين يك حركتى بود كه به طور طبيعى قابل پيشبينى نبود؛ ولى به سرعت و با يك عاملى كه شكل غيرطبيعى نداشت، امّا اين مسير طولانى را با سرعت طى مىكرد، انجام شد و اين، يك امر طبيعى نيست؛ گرچه ظاهرش هم ظاهر غيرعادى نيست. بنابراين، فرق است بين اين كه ظاهر حادثه غيرمتعارف باشد و يا اين كه حادثه شتاب بردارد و عوامل بيرونى در سرعت حادثه دخالت كنند. پديده ظهور، مسيرى است طبيعى كه بسيارى از مراحل آن باشتاب طى مىشود و پس از ظهور ديگر حقايق - كه حقايق فوقالعادهاى هستند - مستند به خود ولايت حضرت مىباشند و براى حضرت، زمينههاى پذيرش عمومى در جهان فراهم مىشود و آن زمينهها هم پرشتاب محقق مىشود.
پس از تحقق انقلاب جهانى حضرت، حوادث بسيار عظيمى به دست تواناى آن حضرت اتفاق مىافتد و جامعه بشرى هم به سرعت به پذيرش آن حوادث روى مىآورد.
|