|
۲۹ بهمن ۱۳۸۳ |
سخن از نمونه ها و الگوها به مردى باز مى گردد كه در وقت مشاهده تباهى و سياهى قوم خود از جاى برخاست تا نمونه اى و الگويى والا براى آنها بسازد. خاموشى صدا در سينه ها، دهانهاى بازمانده از حيرت و بيچارگى ، فرود تازيانه چپاولگران بر گرده ها، ناتوانى پاهاى وامانده از رفتن ، غفلت تام و تمامى كه همه چيز را از معنى تهى ساخته بود و غروب خورشيد حقيقت در پشت كوههاى بلند ظلم بود كه مردى از تبار سلحشوران اهل حقيقت را به حركت درآورد. او از جاى برخاست تابا شمشير خويش، همه ديوارها و پرده هاى مانع از تابش خورشيد را فرو ريزد. او شورى در همه نهادها، گفتگويى در زبانها و جستجويى بزرگ در سرها شد. داستانى و آرزويى در دلهاى شيدا. نمونه اى كه بودن ، شدن و رفتن را تفسير مى نمود. حسين(ع) ، آغاز قصه اى سترگ بود و جانى در همه پيكرهاى فسرده و منجمد. آتشى كه در ميان پير و جوان افتاد و شورى كه از ميان همه شهرها و بلاد گذشت. همو كه در شبى سياه ، شعله اى درخشان شد تا آتش در همه سينه هازند و نهادهاى خفته را با خواندن داستانى از همه دلدادگى در گوشها، بيدار سازد. حسين(ع) به راه افتاد، تا با برهم زدن همه زندگى و پيرايه هايى كه بر در و ديوار حيات آدمى بسته شده بود به او بفهماند: «در وقت فراموشى مرگ ، زندگى را هيچ اساس و بنيادى نيست » باشد كه خداى را به شهادت طلبند و از آن همه سياهى وارهند. حسين(ع) نيك دريافته بود كه او را پيوندى با فرزندخواندگان سياهى و تباهى نيست. بنده اى كه سر در آستان معبود آورده بود تا رهايى از همه چيز را امام خويش سازد. او در اول گام سخن از «شهادت » به ميان آورده بود تا اعلام كند نه براى زندگى، كه براى مرگ از جاى برخاسته است، كه گفته بود: مى روم ، و جوانمرد را مرگ ننگ نباشد، چرا كه او مخلصانه مى كوشد و با جوانمردان با نيكويى رفتار مى كند تا خوارى را به جان نخريده باشد. (1) گفتگو از نمونه ها، و بار عظيمى كه بر دوش خويش حمل مى كنند به «مردى » باز مى گردد كه رنج همه انسانها را بر دوش مى كشيد، در وقتى كه تاريكى ، همه سرزمين بزرگ اسلامى را در خود گرفته بود. حسين(ع) ، فرزند على بن ابى طالب(ع) و فاطمه(س) سفرى را آغاز كرد كه در آن همه امور عالم و آدم ، تفسيرى دوباره مى يافتند، خالى از هر گونه تحريف ، آنچنان كه او ، بحقيقت دريافته بود و بر آن بود تا بر همگان مكشوف سازد. نگاهى به برگهاى اين دفتر بزرگ ، نشان مى دهد كه او - حسين(ع) - نه براى زندگى ، نه براى حكومت كه در يك كلام براى تبيين آيه «مرگ » و «شهادت » سفر خويش را آغاز كرد. در وقتى كه هيچ نشانه اى از «معنى مرگ » و «حقيقت » آن ديده نمى شدو همگان چنان با فراموشى مرگ ، در فتنه دنيا افتاده بودند كه ديگر هيچ موعظه و نصيحتى كارساز نبود و دستگاههاى تبليغاتى بيگانگان با مرگ ، چنان زندگى را وارونه جلوه داده بود كه فرزندان آدمى هيچ معنى روشنى از «زندگى » به خاطر نمى آوردند و در حقيقت ، زندگى اى وجود نداشت تا معنى روشنى بر آن مترتب باشد، تا چه رسد به آنكه مردى چون حسين(ع) بخواهد داعيه «حاكميت » و «اميرى » بر چنان مرداب عفنى را در سر بپرورد. آغاز سفر حسين(ع) ، همراه با كلامى در توصيف زيبايى «مرگ » بود و پايان آن ، مرگى سرخ در ميانه ميدان.بدان اميد كه در سرزمينى مملو از تيرگى ، كه حجابهاى ضخيم چونان ابرهاى متراكم حقايق را پوشانده ، چهره حقيقت نمودار گردد. در وقتى كه ، انحرافات چنان مردم را متزلزل و زبون ساخته بود كه از كتاب خدا ، پيامبر و سنتهاى او جز اسمى بى مسمى يافت نمى شد. آن هم در خدمت بهره مندى از تنعمات دنيوى. و او پيش از آن كه به تعريف زندگى و چگونگى آن بپردازد، در پى آن شد كه تصويرى بحقيقت از مرگ عرضه نمايد. تا شايد بر پايه هاى سترگ آن ، انسان را مجال درك معنى حقيقى حيات و زندگى به وجود آيد. امرى كه در ميان غفلت تمام پوشيده مانده و فرو رفتن در تباهى و ابتذال را نصيب امتى ساخته بود كه بيش از نيم قرن از دوران كفر و جهالت و روى آوردنشان به ايمان نمى گذشت. حسين بن على(ع) نيك مى دانست كه بايد، بار ديگر ، ابتدا و انتهاى سفر آدمى معلوم شود تا صورت و سيرت زندگى، برايش معنى پيدا كند. چرا كه بدون روشن شدن غايت سفر، چگونگى طى طريق و جهت گيرى خاص بين راه معلوم نمى شد و در واقع آنچه كه حسين(ع) آن را گمشده مردم عصر خويش مى دانست; نه طريق زندگى كه «چگونه مردن » بود. آيين و سنت مرگ. زيرا ازآن پس، چگونه زيستن را مى شد پيدا كرد. او ، مرگ را براى مردمى معنى مى كرد كه فراموشى آن ، آنها را در مردابى به اسم زندگى انداخته بود، تا دريابند كه چگونه مشتاقانه زندگى را به هواى رسيدن به چنان مرگى طى كنند. «سوءتفاهمى بزرگ » گرداگرد مسلمين را فراگرفته بود. بى آنكه پنجه در تكيه گاهى مطمئن انداخته باشند به راه افتاده بودند. همان كه مجاز را چهره حقيقت مى پوشانيد. دين ، زندگى ، رهبرى و همه امور در اوضاع حاكم آن زمان معنى مقلوب و واژگونه خويش را نمودار مى ساختند و همه مناسبات نيز على رغم پوشش ظاهريشان باطنى پليد داشتند. گوييا كه همگان دست در دست هم بر اندام فريب، دروغ و نيرنگ، جامه صلاح مى پوشانيدند تا ايام حيات را در كامرانى سپرى سازند. حكومت حاكم ، همه منكر را معروف جلوه مى داد و معنى همه آداب بودن و اعمال زيستن را مقلوب مى كرد. اين همه ، تنها محصول عصرى بود كه جاهلترين حكام، زمام امور را به دست گرفته بودند و آنك، غاصبانه به نام شايسته ترين مردان اهل حقيقت بر مردم حكم مى راندند و در نتيجه ، به جاى رستگارى ، نگون بختى تام و تمام را نصيب مردم مى كردند. در چنين وقتى اگر حسين(ع) در خانه مى نشست مسؤول بود، او ، ناگزير صبورانه دندان بر جگر فشرده و تنهازمانى كه از هر طرف نامه ها به سويش روان شد، پاى از خانه بيرون نهاد. اگر چه تجربه هاى رفته بر پدر و برادر و اخبار رسيده از جد بزرگوارشان همراه با علم امامت همگى خبر از آينده نيكويى نمى دادند و غدر و جفاكارى دعوت كنندگان را متذكر مى شدند، ليكن ، بر حسين(ع) بود تا به پاخيزد ، به سويشان رود و حجت را تمام كند . مبادا كه فردا، زمزمه سر دهند كه «حسين را فراخوانديم و حكمش را گردن نهاديم اما، او اجابت نكرد.» درود پاك خداوند بر او و همه ياران با وفايش باد. سردبير پىنوشت: 1. برگرفته از يكى از خطبه هاى حضرت حسين(ع)، ص 95 ، نفس المهموم . |