spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
عروس باغف سيب چاپ پست الكترونيكي
۲۹ بهمن ۱۳۸۳

مريم ضمانتى يار



آفتاب گرم تابستان بشدت مى تابيد و باغ سيب زير درخشش آفتاب از هميشه زيباتر شده بود. »محمد« كه در نزديكى باغ سيب روى زمين كوچك كشاورزى اش كار مى كرد، خسته، قد راست كرد. بيل را در خاك فرو برد و با دستمالى كه بر گردن بسته بود، عرق پيشانى اش را پاك كرد. آفتاب به آخرين حدّ از گرماى ظهر رسيده بود. دست از كار كشيد و به طرف جوى آبى كه از كنار مزرعه اش مى گذشت، رفت. آستينهايش را بالا زد و وضو گرفت و زير سايه درخت تنومندى كه كنار آب بود، قامت به نماز بست. خنكاى آب جويبار و حلاوت نماز، خستگى را از تنش برد. نمازش را كه خواند روى علفهاى نرم كنار آب نشست تا نان و پنير و سبزى را كه مادرش در دستمالى پيچيده بود بخورد. ناهار ساده اش را با اشتها خورد و بلند شد تا دوباره آبى به صورتش بزند و براى كار در گرماى مزرعه آماده شود. هنوز دستش را در آب فرو نبرده بود كه سيب سرخى غلت زنان در آب به سويش آمد. با خودش فكر كرد حتماً از باغ سيب »سيد« به آب عروسف افتاده است و درختان باغ او آنقدر سيب دارند كه اگر يك سبد پر از سيب هم از دست كارگرى به آب بيفتد، اعتنا نمى كند. اين فكر كه از ذهنش گذشت، دست به آب برد و سيب را گرفت و آن را به صورتش نزديك كرد. حس كرد با نان و پنير سير نشده و سيب را با اشتها خورد. سيب ترد و شيرينى بود و خوردنش مطبوع و گوارا. اما همينكه تمام شد، ناگهان از خودش پرسيد: محمد! صاحب اين باغ و درختانف سيب، راضى بود تو سيبش را بخورى؟ از صبح توى گرما عرق ريختى و بيل زدى تا يك لقمه نان حلال براى خودت و پدر و مادر پيرت به دست آورى، آن وقت...
اين فكر او را از جا كند. سفره خالى نان و پنيرش را كنار درخت گذاشت و به سوى باغ سيب به راه افتاد. از فراز پرچين باغ مى شد سرشاخه هاى درختان سبز را ديد كه غرق سيب بودند و كارگران با سبدهاى بزرگ مشغول سيب چينى. فكر كرد حتماً از دست يكى از همينها سيبى به آب افتاده است. به طرف در چوبى باغ به راه افتاد. سيد دورتادور باغش را ديوار كشيده بود و اين مسأله، دلهره محمد را بيشتر كرد. چرا كه فكر كرد اگر سيد راضى بود كه مردم سيبهايش را به همين راحتى بخورند كه دور باغش ديوار نمى كشيد. به در باغ كه رسيد، در زد. كارگرى در را باز كرد. خسته به نظر مى رسيد و يك سبد پر از سيب سرخ و تازه در دست داشت. محمد سلام كرد و گفت: خدا قوت! با صاحب باغ كار دارم. كارگر از جلوى در كنار رفت و گفت: بيا تو! آقا سيد آنجاست، انتهاى باغ. بايد نمازش تا حالا تمام شده باشد.
محمد پا به باغ گذاشت. سالها همسايه اين باغ بود و تا به حال وارد آن نشده بود. در برابر مزرعه كوچك و زمين زراعى او، اين باغ سيب، بهشتى زيبا و پرنعمت بود. تا چشم كار مى كرد رديف درختان سيب بود و كارگران سيب چين كه حالا براى نماز ظهر دست از كار كشيده بودند و سبدهاى پر از سيب را تحويل سركارگر مى دادند و براى وضو به سمت نهر آبى كه از وسط باغ مى گذشت مى رفتند. كوهى از سيب سرخ كنار باغ روى هم انباشته شده بود. يك لحظه از دل محمد گذشت: سيد الآن به من مى خندد. مى گويد ميان اين همه سيب و درختانى كه هنوز غرق ميوه هاى درشت و آبدار است، تو نگران سيب كوچكى هستى كه از دست كارگرى به آب افتاده و قسمت و روزى تو شده؟... اما با اين همه بايد بروم...
سايه مطبوع و خنك درختان و بوى خوش سيب جان و روح محمد خسته و تنها را زنده كرده بود. صداى بلبل از هر گوشه باغ به گوش مى رسيد و پروانه هاى سفيد در همه جا پرواز مى كردند. با ديدن اين همه زيبايى در آن باغ با خودش گفت: كاش به جاى بيل زدن بى حاصل روى آن زمين كوچك و كاشتن يونجه مى توانستم صاحب فقط چندتا از اين درختان سيب باشم. سيد اين همه درخت داشته باشد و من... و به خودش نهيب زد. محمد! يادت رفت براى چه كارى آمده بودى! به انتهاى باغ كه رسيد، ديد سيد در سايه درختان سيب، بر روى فرش كوچكى نشسته و به تعقيبات نماز مشغول است. با ديدن محمد، پيش پايش بلند شد. محمد سلام كرد و گفت: قبول باشد. سيد جواب سلامش را داد و گفت: قبول حق. خوش آمدى جوان. خسته نباشى.
- دلخسته نباشيد سيد! مزاحم نمازتان شدم.
- نه ابداً. تمام شده بود. داشتم سجاده ام را جمع مى كردم. كه هستى و چه مى خواهى؟
- نامم محمد است. در همسايگى باغ شما زمين كوچكى دارم كه در آن كار مى كنم. ساعتى پيش تازه ناهارم را خورده بودم كه در جوى آبى كه از باغ شما مى گذرد و به زمين من مى رسد، سيب سرخى را ديدم. آن سيب را ناخواسته خوردم. اما... اما بعد پشيمان شدم و... و فكر كردم از كجا معلوم كه صاحبش راضى باشد. آمدم تا بپرسم راضى هستيد يا نه و اگر نيستيد چه كنم كه راضى شويد. حاضرم پول آن را بپردازم يا در ازاى آن هر كارى كه شما بگوييد بكنم.
حرفهايش كه تمام شد، نفس راحتى كشيد و منتظر جواب ماند. سيد صميمانه به رويش لبخند زد و گفت: كاش پسرى مثل تو داشتم...!
و بعد بى آنكه به چشمان محمد نگاه كند، سجاده اش را جمع كرد و يك سبد كوچك پر از سيب را پيش روى او گذاشت و گفت: نوش جان كن. سيبهايش شيرين و آبدار است. مى گويم برايت غذا هم بياورند تا كاملاً گرسنگى ات رفع شود.
محمد شرمنده گفت: نه سيد! راضى به زحمت نيستم. باور كنيد با همان سيب سير شدم. اصلاً گرسنگى به اين زحمت و مزاحمت كه براى شما پيش آمد رجحان داشت. اميدوارم حلالم كنيد. ديگر رفع زحمت مى كنم. سيد دست محمد را گرفت و گفت: كجا؟!
- به مزرعه مى روم. هنوز خيلى كار مانده كه بايد تا غروب انجام بدهم.
سيد، محمد را وادار به نشستن كرد و گفت: مگر من گفتم كه راضى هستم؟
رنگ از روى محمد پريد. به زانو بر زمين فرود آمد و ناليد: از همين مى ترسيدم.
سيد محكم و آمرانه گفت: حالا سيبى بخور تا ببينم...
- نه... نه نمى خواهم. بگوييد چه كنم تا راضى شويد.
سيد نگاهش را از محمد دزديد و به سيبهاى سرخ داخل سبد انداخت و گفت: رضايت من به اين سادگى نيست. بالاخره سيب صاحب داشت و تو بايد اول مى پرسيدى، بعد مى خوردى، نه اينكه اول بخورى و بعد بپرسى!
محمد در نهايت شرمندگى در خود فرو رفت. ديگر آن همه زيبايى و صفاى باغ در نظرش جلوه اى نداشت. فقط دلش مى خواست سيد بگويد راضى ام و او را خلاص كند. اما هيبت نگاه سيد او را وادار به نشستن كرده بود. در حاليكه سيد رضايت هم نمى داد. آمد بگويد: ولى اينهمه درخت و اينهمه سيب، آن وقت به خاطر يك سيب... اما حرفى نزد. سيد اضطراب محمد را كه ديد گفت: بگو بدانم اهل كجايى؟
محمد همانطور سر به زير گفت: اهل روستاى »نيار« كه در چند فرسخى اردبيل است.
- زندگى ات با كشاورزى مى گذرد؟
- بله! زمين كوچكى دارم كه از پدربزرگم براى پدرم به ارث رسيده. او ديگر ناتوان شده و نمى تواند كار كند و من به جاى او كار مى كنم. خانه كوچكى در »نيار« هم داريم كه پدر و مادر پيرم در آن زندگى مى كنند. تنها فرزند و نان آورشان منم و كار در مزرعه هم سخت و دشوار است. هر روز صبح براى كار در مزرعه بايد چند فرسخ تا اينجا پياده بيايم و غروب هم خسته به روستايم برگردم...
فكر كرد با اين حرفها مى تواند دل سيد را به رحم آورد و رضايت او را جلب كند. اما سيد با همان نگاه نافذ كه دل محمد را مى لرزاند گفت: با اين همه من راضى نيستم!
محمد درمانده گفت: بگوييد چه كنم كه راضى شويد.
سيد لبخند شيرينى زد و گفت: اينطور كه پيداست ازدواج نكرده اى.
محمد جاخورد: ازدواج؟! نه...
- بسيار خوب! شرط حلال بودن آن سيب سرخ اين است كه تو دختر مرا به همسرى بپذيرى!
رنگ محمد سرخ شد. سرش را تا مى توانست به زير انداخت. انتظار داشت سيد بگويد بدون مزد برايم كار كن اما انتظار شنيدن اين حرف را نداشت. سيد حال و روز محمد را كه ديد گفت: خب نظرت چيست؟
محمد سر بلند كرد و گفت: دختر سيد بزرگوارى چون شما عزيز و محترم است. من هم جوان فقير و كشاورزى هستم و برايم باعث افتخار است... امّا فكر نمى كردم شرط حلال بودن سيب باغ شما، ازدواج با دخترتان باشد...
سيد سرش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: خدا خودش مى داند كه چقدر اين دختر برايم عزيز است و تنها فرزند و وارث من است. مادرش را در كودكى از دست داده و من به خاطر آسايش خاطر او، دوباره همسرى اختيار نكرده ام. در زندگى هيچ چيز كم ندارد جز يك همسر باايمان و پاكدامن و فكر مى كنم اين همسر خوب تويى. چرا كه به خاطر شبهه در سيبى كه آب به مزرعه ات آورده، اينگونه مضطرب و پريشان شده اى و حلاليّت مى طلبى. پيداست كه حلال و حرام خدا را محترم مى شمارى و همين براى من بسيار ارزش دارد. پس تو با ازدواج با دختر من موافقى؟
محمد با شرم و شادمانى، دستهايش را كه مى لرزيدند، در هم حلقه كرد تا سيد لرزش آنها را نبيند و زيرلب آهسته گفت: وصلت با دختر شما براى جوان فقير و غريبى چون من افتخار بزرگى است.
سيد دست روى دستان محمد گذاشت و گفت: بسيار خوب! آن سيب سرخ به شرط ازدواج تو با دخترم بر تو حلال است. راضى شدى؟
محمد ناباورانه گفت: عجب سيب پربركتى!
سيد نفس عميقى كشيد و گفت: ولى يك مسأله ناگفته هم هست.
دل محمد فرو ريخت: اگر در برابر اين همه ثروت كه دختر شما دارد، چيزى از من مى خواهيد من دستم تهى است.
سيد نگاهش را از محمد گرفت و به درختان پر از سيب دوخت و گفت: نه، من چيزى جز خوشبختى دخترم از تو نمى خواهم. من همه چيز دارم و بهترين مجلس عروسى را براى تو و دخترم برپا مى كنم. اگر همه اهالى »نيار« هم به اينجا بيايند، من در پذيرايى از آنها كوتاهى نمى كنم. چرا كه دختر من، يگانه دختر من، لايق بيش از اينهاست و اينها همه به پاس نعمت وجود تو جوان باايمان و خداترس است. اما... اما مسأله چيز ديگرى است.
محمد نگران به دهان سيد چشم دوخت. سيد دستى به محاسن سفيدش كشيد و سكوت كرد.
محمد سكوت طولانى سيد را كه ديد گفت: نمى دانم چه سرنوشتى در انتظار من است كه برداشتن سيبى از آب، دنياى تازه اى را به روى من گشوده است. حال از شما عاجزانه مى خواهم بيش از اين مرا در دلهره و اضطراب نگذاريد و بگوييد مسئله چيست.
سيد انگار كه براى اولين بار پرده از رازى برمى دارد، گفت: محمد! دختر يگانه و نازنين من، از نعمت سلامتى كاملاً بى بهره است!!
محمد چشمانش را به چشمان روشن و نورانى سيد دوخت و سيد ادامه داد: او نه مى بيند، نه مى شنود، نه حرف مى زند و نه راه مى رود...
محمد حس كرد گفر گرفته است. پوست صورتش از شدت هيجان داغ شده بود. نفس در سينه اش مانده بود و بالا نمى آمد. يك لحظه تصور دخترى عليل و نابينا او را بر زمين ميخكوب كرد. سيد او را به حال خودش رها كرد و بلند شد. محمد حتى توان اينكه با نگاهش عكس العملى نشان دهد نداشت. شرط سيد در برابر حلال شمردن آن سيب، سنگين تر از آن بود كه فكرش را مى كرد. سيد ابتدا آن همه از ثروت و مكنت دخترش گفته بود تا او را آماده پذيرش اين واقعيت سنگين بكند و بعد چنين حقيقت تلخى را بر زبان آورده بود.
محمد با خود انديشيد: به خانه برگردم و به مادر پيرم بگويم به خاطر خوردن يك سيب حرام، كارم به اينجا رسيد كه يك عمر پرستار دخترى كور و كر و فلج باشم!... واقعاً اگر طرف حساب اين معامله خدا بود همين قدر سخت مى گرفت؟! نه... خدا اين همه سختگير نيست. بخشنده و مهربان است.
سيد كه ديد محمد سخت به فكر فرو رفته و هيچ حرفى نمى زند جلو آمد و گفت: جوان خيلى توى فكرى...
محمد سر بلند كرد. دهانش خشك و تلخ شده بود. مزه شيرين آن سيب سرخ به تلخ ترين زهرها بدل شده بود. پشيمانى و ندامت از خوردن آن سيب بر جانش پنجه مى كشيد. دهانش را باز كرد، اما تلخى و خشكى دهان، توان حرف زدن را از او گرفته بود.
سيد كه او را سخت مردد و نگران ديد گفت: با آنكه تو جوان باايمانى هستى و دخترم را نيز بسيار دوست دارم اما اصرار نمى كنم. اگر راضى به اين وصلت نيستى، حرفى نيست. فقط بدان كه آن سيب را حلالت نمى كنم. همين!
محمد دست دراز كرد و سيب سرخى را از توى ظرف پيش روى سيد برداشت و گفت: تو خودت را جاى من بگذار. خوردن يك سيب آب آورده، چنين تاوانى دارد؟ مى گويى كه دخترت نه مى بيند، نه مى شنود، نه راه مى رود. من چگونه يك عمر با كسى زندگى كنم كه هرگز مرا نخواهد ديد، صدايم را نخواهد شنيد و در فراز و فرود زندگى، همگام من نخواهد بود... تو بگو جاى من بودى مى پذيرفتى؟...
سيد آخرين تيرى كه در تركش داشت رها كرد: ولى او صاحب ثروت هنگفتى است. مى دانى اين باغ سيب چقدر ارزش دارد؟ تو بدون زحمت صاحب همه اينها خواهى شد. من وصيت نامه ام را نوشته ام و تمام زندگى ام را براى دختر و داماد آينده ام به ارث گذاشته ام.
محمد دردمندانه آهى كشيد و گفت: اين ثروت به چه درد من مى خورد، وقتى كه همسرم يك عمر با من سخن نگويد، راه نرود و مرا نبيند... نه... قبول كن سيد كه شرط سنگينى گذاشتى. سنگين تر از جرم و گناه من... سيد آمرانه گفت: حرف همين، اگر رضايت مرا به خاطر حلال بودن آن سيب مى خواهى، همين است و به راه افتاد و از محمد دور شد و او را با پريشانى و ترديدش تنها گذاشت. كارگران كه ناهارشان را خورده بودند، دست به كار شدند و سيد بى توجه به حال محمد، به ميان آنها رفت و با امر و نهى خودش را مشغول نشان داد. محمد ناچار بلند شد تا از باغ بيرون برود. در تمام عمرش لقمه اى حرام نخورده بود. پدرش تا سرپا و سالم بود در زير آفتاب داغ مزرعه عرق ريخته بود، دستهايش پينه بسته و كمرش خميده شده بود و او هم از وقتى به ياد داشت كار كرده بود و حالا...
به راه افتاد. ترديد و دودلى به دلش چنگ انداخته بود و حرام بودن سيبى كه خورده بود مثل يك حبه آتش درونش را مى سوزاند. تصور زندگى با دخترى عليل و ناتوان هم برايش دردناك بود. او اميدوار بود بتواند همسرى جوان و سالم به خانه بياورد تا در سالهاى پيرى يار و مددرسان مادر و پدر پيرش باشد نه اينكه... آهسته باغ را طى كرد. ديگر آن همه زيبايى در نگاهش هيچ جلوه اى نداشت. نگاه پرسشگر و سنگين كارگران باغ آزارش مى داد و بخصوص نگاه غريب سيد كه او را تا جلوى در دنبال مى كرد، برايش قابل تحمل نبود. با شتاب از باغ بيرون رفت و در را پشت سرش بست. به مزرعه خودش كه رسيد بيل را برداشت تا مشغول كار شود. اما حس مى كرد اصلاً توان بلند كردن آن را ندارد. بيلى كه صبح آنقدر تند و سريع در خاك نرم مزرعه فرو مى رفت، انگار ميله اى سنگين و فولادى بود كه در دل سنگ اثر نمى كرد. بيل را به كنارى انداخت و زير سايه درخت نشست و بى آنكه دست خودش باشد اشك از چشمانش سرازير شد و زيرلب زمزمه كرد:
خدايا اگر محمد تنها و بى پناهت را با سيب آب آورده اى امتحان مى كنى، كمكش كن كه سربلند از اين امتحان بگذرد. تو مى دانى هرگز حرام نخورده ام و ديگر هم نمى خواهم بخورم. تو خودت از دلم خبر دارى و مى دانى كه ازدواج با آن دختر عليل هم جوانمردى اى مى خواهد كه مى ترسم نداشته باشم. او گناهى نكرده كه به اين روز افتاده امّا اگر مى خواهى عمرى را با او سركنم به من جوانمردى و گذشت عطا كن و اگر تقدير من به اين ازدواج نيست، به دل سيد بينداز كه از اين شرط بگذرد و آن سيب را بر من حلال كند تا من به دنبال سرنوشتم بروم...
سر بلند كرد و با ديدگانى اشكبار به آبى آسمان چشم دوخت و به آنچه كه سيد گفته بود انديشيد...
×××
غروب، درهم و آشفته، پياده، راهى روستا شد و تمام راه با خدا حرف زد و اشك ريخت. حس مى كرد در برابر دشوارترين امتحان زندگى اش قرار گرفته؛ بر سر دوراهى ترديد: اگر با آن دختر ازدواج مى كرد يك عمر رنج به دنبال داشت و اگر به او پشت مى كرد با مال حرامى كه خورده بود، غضب خدا را به جان خريده بود.
پا به حياط خانه گذاشت مادر ادامه در صفحه 78 ك
à ادامه از صفحه 47
پيرش را ديد كه در ايوان نشسته و نماز مى خواند. محمد به جز سلام، هيچ حرفى بر زبان نياورد. وضو گرفت و به نماز ايستاد تا كمى آرام شود و مادر و پدرش پى به آشفتگى درونش نبرند. چشمان اشك آلود و چهره پريشان محمد در تاريكى بعد از غروب پيدا نبود. اما پدر كه نمازش را خوانده بود و سر سجاده ذكر مى گفت، از حركات محمد فهميد كه حالش مثل هميشه نيست. مادر نمازش را كه تمام كرد فانوس را از ميخ ديوار برداشت و روشن كرد. در پرتو نور فانوس چهره محمد آشكارتر نشان مى داد كه گريه كرده و پريشان است. نمازش را كه خواند بسترش را از اتاق آورد و روى ايوان خانه پهن كرد تا بخوابد. شب تابستانى روستاى نيار، ستاره باران بود و محمد هر شب دوست داشت به پشت بخوابد و ستاره ها را نگاه كند. اما آن شب فقط زود بسترش را انداخت تا مجبور به جواب دادن به نگاه نگران و پرسشگر پدر و مادرش نشود. شايد اگر ديگر خواهر و برادرانش در كودكى از بيماريها و فقر جان به در برده بودند و خانه با حضور آنها اين همه ساكت و آرام نبود، اينقدر آنها روى پلك زدن محمد هم دقيق نمى شدند. اما فقط او برايشان مانده بود و عزيزشان بود.
محمد پشت به پدر و مادر دراز كشيد. مادر دستى به زانوهايش گرفت و به زحمت از جا بلند شد. چادرنمازش را از سر برداشت و بالاى سر او رفت و گفت: محمد چه شده؟ مگر گرسنه نيستى كه به رختخواب رفته اى؟ تازه مغرب بالا آمده. چه وقت خواب است؟
محمد بى آنكه سر برگرداند گفت: خسته ام مادر... گرسنه نيستم... و در دل گفت: همان سيبى كه خوردم بس است. همان سيب حرامى كه دارد گوشت تنم مى شود.
مادر سر درنياورد: يعنى چه گرسنه نيستى. از صبح بيل زده اى و كار كرده اى و بجز يك لقمه نان و پنير، چيزى نخورده اى. حالا مى گويى گرسنه نيستى؟
پدر كه نگران، حرفهاى مادر و پسر را گوش مى داد گفت: محمد از هر كس بتوانى حالت را پنهان كنى، از من و مادرت نمى توانى. بيست و سه سال است كه صداى نفسهايت هم براى ما آشناست. قلب ما به صداى قلب تو مى تپد. از ما پنهان نكن. بلند شو بنشين و هرچه در دل دارى به ما بگو. هم ما را از نگرانى نجات بده هم خودت را سبك كن. اگر از من و مادرت كارى ساخته بود، مطمئن باش دريغ نمى كنيم. اگر هم در گشودن گره از مشكلت ناتوان بوديم، برايت دعا مى كنيم كه دعاى پدر و مادر ناتوانى چون ما در حق فرزند خوبى چون تو حتماً مستجاب است.
حرف پدر، دل محمد را قدرى آرام كرد. راهى كه پدر نشان داده بود تنهإ؛ راه نجات فعلى او از اين وضع پريشان بود. از جا برخاست و به احترام خواسته پدر و مادر نشست. اشك اما مجالش نداد كه حرفى بزند. مادر آشفته با دست چروكيده و لرزانش، اشك را از محاسن سياه محمد پاك كرد و گفت: مادرت زنده نباشد تا اشك تو را ببيند. حرف بزن چه شده؟ تو كه جوان شاد و خنده رويى بودى. تو كه با آمدنت به خانه شادمانى مى آوردى. امروز چه بر سرت آمده كه اشكت را جارى كرده؟
محمد به زحمت و تنها براى تسلى دل مادر و پدر بغضش را فرو خورد و گفت: يك عمر به من لقمه حلال داديد و من هم از وقتى جاى پدر را در مزرعه گرفته ام، زحمت كشيده ام و عرق ريخته ام تا لقمه حلال به خانه بياورم. مادر نگران پرسيد: خب مگر امروز غير از اين بود كه گفتى؟
و پدر به فكر فرو رفت. محمد جواب داد: امروز آب جويبار سيبى از باغ سيب سيد به مزرعه آورد و من يك آن فريب شيطان را خوردم، سيب را از آب گرفتم و خوردم. بى آنكه فكر كنم آيا صاحب آن راضى است يا نه. پدر نگاهش را به چشمان اشك آلود محمد دوخت و گفت: محمدم! اين كه غصه ندارد. به باغ مى رفتى و رضايت صاحب سيب را جلب مى كردى. حتى اگر قرار بود پول سيب را بدهى يا حتى بدون مزد برايش كار كنى.
- رفتم پدر... رفتم و همه اينها را كه گفتى گفتم. اما او شرطى براى رضايت گذاشت كه...
محمد از ادامه توضيح ماجرا بازماند. جرأت ابراز نداشت و مادر دل نگران دو دستش را بر روى زانوهاى محمد گذاشت و التماس كرد: جانم را به لب نرسان مادر، بگو شرط سيد چه بود؟
محمد براى نجات مادر از آنچه خودش كشيده بود تا سيد شرط را گفته بود، گفت:
- شرطش اين بود كه با يگانه دخترش، وارث همه ثروت و باغ بزرگ سيبش ازدواج كنم!
نگاه مادر درخشيد و پدر خنديد: و تو نگران همين مسأله شدى؟
محمد سر به زير انداخت و گفت: خدا مى داند كه خوشحالى عالم را به دلم هديه كرد. اصلاً باورم نمى شد اينطور راحت، خدا در رحمتش را به رويم گشوده و او خودش پيشنهاد اين وصلت را داده اما...
مادر ناليد: باز كه گفتى اما...
محمد به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت: دختر سيد نه مى تواند بشنود، نه مى بيند و نه راه مى رود. يعنى پاره اى گوشت است و ناتوان از انجام جزئى ترين امور زندگى. و سيد به من گفت كه وصيت نامه اش را هم نوشته و تمام ثروتش را براى او به ارث گذاشته. اما همه اينها يك طرف و ترس من از خودم طرف ديگر. مى ترسم براى زندگى با چنين دخترى كه نور چشم و همه زندگى سيد است، آن همت، جوانمردى و گذشت را نداشته باشم و در ميانه راه يا در همين ابتدا بمانم... حالا من مانده ام و شرط حلال بودن آن سيب كه چنين وصلتى است.
محمد سكوت كرد و مادر و پدر به هم نگاه كردند. صورت محمد در پرتو نور فانوس، معصوم تر از هميشه شده بود و چقدر اين چهره براى آن دو پير ناتوان، عزيز و دوست داشتنى بود و ناتوانى از كمك كردن به او در اين شرايط زجرآور. مادر نتوانست تاب بياورد و گفت:
- فردا با تو مى آيم. به پاى سيد مى افتم و از او مى خواهم از گناه تو درگذرد و آن سيب را بر تو حلال كند و دخترش را به خدايى بسپارد كه او را اينگونه آفريده است تا هرطور كه مقدر است زندگى اش را ادامه دهد و تو را هم با سرنوشت خودت رها كند.
پدر ناله كرد: زن چه مى گويى؟ مگر تو مى توانى چند فرسخ راه تا مزرعه را با اين پاهاى دردمندت پياده برويى؟ اگر هم بروى مگر مى توانى سيد را راضى كنى. آن سيب مال او بوده و حق دارد هرطور كه دوست دارد تصميم بگيرد. مادر با گريه گفت: التماسش مى كنم و به جدش او را سوگند مى دهم.
محمد با غرور مردانه اشكهايش را پاك كرد و بلند شد و به ستون ايوان تكيه داد و گفت: نه مادر... نه... نيازى به التماس و سوگند نيست. گناهى مرتكب شده ام و مجازاتش را هم خودم بايد ببينم. اما پدر... برگشت و به پدر كه مستأصل او را نگاه مى كرد، خيره شد: تو گفتى اگر كارى از دستتان ساخته نبود، دعايم مى كنيد... حال وقت دعاست... دعايم كنيد تا از اين امتحان بگذرم... اگر سربلند از اين امتحان نگذرم، زحمت يك عمر شما و خودم به باد رفته است.
سكوت بر سرشان سايه گسترد. اين دوراهى انتخابى كه محمد بر سر آن سرگردان مانده بود، دوراهى دشوار و سختى بود...
تمام شب خواب از چشمان محمد رفته بود و او چشم از آسمان و ستاره ها برنمى داشت. ساعتى بعد از نيمه شب، ماه هم طلوع كرد و مهتاب حياط كوچك خانه را روشن كرد. پدر و مادر هم هر دو در زمزمه و ذكر بودند. هر انتخابى كه محمد مى كرد آخ

ماهنامه موعود شماره 23

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.