spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
پاره هاى خورشيد چاپ پست الكترونيكي
۲۹ بهمن ۱۳۸۳

جلوه هايى از سيره اميرمؤمنان على، عليه السلام
مرتضى مهدوى



1. على، عليه السلام، رهبرى انسان ساز
اميرالمؤمنين در پيشاپيش سپاهى گران به طرف صفين در حال حركت است به شهر كوچكى به نام »انبار« - در عراق - مى رسد، مردم شهر كه تا چندى پيش در قلمرو شاهنشاهان ساسانى بوده و به آداب و رسوم پيشين تربيت شده اند، همه براى استقبال از موكب خليفه، ساعتها در زير آفتاب سوزان در كنار جاده صف كشيده اند، با رسيدن خليفه همه به خاك افتاده و زمين ادب مى بوسند، تعظيم مى كنند و سجده مى برند. اميرالمؤمنين متعجب از اسب پياده شده و به مردم فرومانده مى فرمايد:
چه معصيت بى لذتى مرتكب مى شويد و چه خفت و ذلتى تحمل مى كنيد! در سجده به بنده خدا نسبت به خداوند شرك مى ورزيد، ساعتها گرد و خاك مى خوريد و حرارت آفتاب مى بينيد و خودتان را زبون و حقير مى كنيد. من و شما هر دو بنده عاجز خداونديم، من هم مثل شما اسير بستر بيمارى و دچار چنگال مرگ مى شوم. من و شما بايد به خدايى سجده ببريم كه بيمار نمى شود و نمى ميرد و مرا از اينكه پيشوا و امير شما هستم هيچ مزيتى بر شما نيست بلكه فقط بار مسؤوليت سنگين ترى به دوش دارم.

2. پوشاك على، عليه السلام
هارون بن عنتره از پدرش نقل مى كند كه: بر مولا، عليه السلام، در فصل زمستان وارد شدم. قطيفه اى كهنه و پاره بر دوش داشت از سرما ناراحت بود. گفتم: يا اميرالمؤمنين خداوند براى شما و خانواده ات از بيت المال مثل ديگر مسلمانان و مجاهدان نصيب قرار داده و شما اين اندازه به خود سخت مى گيريد؟ فرمود:
به خدا قسم من از بيت المال شما براى خود حبه اى نمى گيرم و اين قطيفه اى كه مى بينى از مدينه همراه آورده ام.

3. خوراك رهبر مسلمين
عتبةبن علقمه مى گويد: بر على، عليه السلام، در هنگامى كه خليفه
در همه مردم عرب زبان يك نفر نيست مگر آنكه معتقد است سخن على، عليه السلام بعد از قرآن و كلام نبوى، شريف ترين، بليغ ترين و پرمعنى و جامع ترين سخنان است.

مسلمين بود وارد شدم، ديدم نان مانده و خشكيده اى را با شير مى خورد. گفتم: يا اميرالمؤمنين چگونه با اين نان و خورشت مى سازى؟ فرمود:
رسول خدا، صلّى اللّه عليه وآله، خشك تر از اين نان مى خورد و خشن تر از اين جامه كه در تن من است مى پوشيد، مى ترسم اگر جز اين انجام دهم به رسول خدا، صلّى اللّه عليه وآله، ملحق نشوم.
علاءبن زياد حارثى يكى از سرداران متمكن على، عليه السلام، بيمار بود، روزى كه امام براى عيادت به منزل مجلل وى رفت به او فرمود:
چه خوب بود در اين خانه وسيع و اتاقهاى مجلل، مستمندان و درويشان را به مهمانى مى نشاندى و نان و خورشت مى خوراندى، اگر چنين مى كردى خداوند در سراى ديگرت همين گونه خانه مى داد.
علاء گفت: امر امام را اطاعت خواهم كرد، سپس عرض كرد، برادر من كار زهد و درويشى را به جايى رسانده كه زندگى را بر زن و فرزند تلخ نموده است. شبها به عبادت، بيدار و روزها روزه دار است. عليرغم ثروتى كه خداوند به او داده، به غذاى خشك و پوشاك خشن قناعت مى كند. على، عليه السلام، فرمود: او را حاضر كنيد تا با او گفتگو كنم. از گفته هايش معلوم گرديد كه مى خواهد از راه و رسم زندگى مولايش على، عليه السلام، پيروى كند. امام به او فرمود:
اشتباه مى كنى تو بايد تا اندازه اى از نعمتهايى كه خداوند به تو ارزانى داشته بهره مند شوى، تقليد از زندگى من تكليف تو نيست من وظيفه ديگرى دارم زيرا من زمامدار مسلمين و اميرالمؤمنين هستم و بايد سطح خوراك و پوشاك خود را تا آن حد تنزل دهم كه فقيرترين مردم در اقصى نقاط قلمرو اسلام تلخى زندگى را احساس نكنند.

4. كلام امام، عليه السلام
شهيد بزرگوار استاد مطهرى، در كتاب »سيرى در نهج البلاغه« مى نويسد:
كلمات اميرالمؤمنين، عليه السلام، از قديم ترين ايام با دو امتياز همراه بوده است و با اين دو امتياز شناخته شده است: يكى فصاحت و بلاغت و ديگر چند جانبه بودن و به اصطلاح امروز چند بعدى بودن.
هر يك از اين دو امتياز به تنهايى كافى است كه به كلمات على، عليه السلام، ارزش فراوان بدهد، ولى توأم شدن اين دو با يكديگر يعنى اينكه سخنى در ميدانهاى مختلف و احياناً متضاد رفته و در عين حال كمال فصاحت و بلاغت خود را در همه آنها حفظ كرده باشد، سخن على، عليه السلام، را قريب به حد اعجاز قرار داده است و به همين جهت سخن ايشان در حد واسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته است و درباره اش گفته اند:
»فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق«
سيد رضى، گردآورنده نهج البلاغه مى گويد:
اميرالمؤمنين آبشخور فصاحت و ريشه و زادگاه بلاغت است، اسرار مستور بلاغت از وجود او ظاهر گشت و قوانين آن از او اقتباس شد هر گوينده سخنور از او دنباله روى كرد و هر واعظ سخندانى از سخن او مدد گرفت، و در عين حال به او نرسيدند و از او عقب ماندند. بدان جهت كه بر كلام او نشانه اى از دانش خدايى و بويى از سخن نبوى موجود است.
ابن ابى الحديد؛ از علماء معتزلى قرن هفتم، كه اديبى ماهر و شاعرى توانا و چيره دست بود، در كتاب »شرح نهج البلاغه« جلد چهارم، در اين باره مى نويسد:
فصاحت را ببين كه چگونه افسار خود را به دست اين مرد داده و مهار خود را به او سپرده است. نظم عجيب الفاظ را تماشا كن، يكى پس از ديگرى مى آيند و در اختيار او قرار مى گيرند مانند چشمه اى كه خودبخود و بدون زحمت از زمين بجوشد. سبحان اللّه، جوانى از عرب در شهرى كه با هيچ حكيمى برخورد نكرده است امإ؛OO سخنانش در حكمت نظرى فوق سخنان افلاطون و ارسطو قرار گرفته است. با اهل حكمت عملى معاشرت نكرده اما از سقراط بالاتر رفته است... اين مرد فصيحتر از »سبحان بن وائل« و »قبس بن ساعده« از كار درآمد و حال آنكه قريش كه قبيله او بودند افصح عرب نبودند، افصح عرب »جرهم« است هر چند زيركى زيادى ندارند...
مرحوم »شيخ محمد عبده« مفتى اسبق مصر در شرح نهج البلاغه خويش مى نگارد:
در همه مردم عرب زبان يك نفر نيست مگر آنكه معتقد است سخن على، عليه السلام، بعد از قرآن و كلام نبوى، شريف ترين، بليغ ترين و پرمعنى و جامع ترين سخنان است.«

5. شجاعت
عمر ابوالنصر استاد دانشگاه بيروت در كتاب زندگى على بن ابيطالب، عليه السلام، مى نگارد:
دوست و دشمن بر اين امر اتفاق دارند كه با آن زهد و قناعت و با آن خوراك ساده و فقيرانه، چنان نيرويى در بازوى مرتضى على، عليه السلام، بود كه بارها سواران جنگى را از روى زين برگرفت و با چنان قوتى به زمين كوفت كه در حال، جان سپردند. در غزوه خيبر در كوه پيكر قلعه جنگى دشمنان اسلام را از جاى بركند و به دوش گرفت. در يكى از روزهاى صفين پانصد كس را به دست و شمشير خود كشت و در همان روز چندين شمشير عوض كرد و هر بار كه حريفى را به ديار عدم مى فرستاد، فرياد تكبيرش زهره شجاعان جنگديده را مى دريد.
شجاعت على، عليه السلام، در سنين جوانى، در حجاز چنان معروف خاص و عام گرديد كه وقتى عمروبن عبدود قهرمان نامى عرب را در نبرد تن به تن - در غزوه خندق - به خاك انداخت. خواهر »عمرو« در مقام رثاء بر مرگ برادر، شجاعت قاتل را تنها مايه تسلى خود خواند و گفت: اگر جز به دست اين پهلوان جوان كشته شده بودى، تمام عمر بر تو مى گريستم.

6. مروت و جوانمردى
روزى مردم را موعظه مى كرد، بحدى گرم و گيرا سخن گفت كه يكى از خوارج كه در عين كراهت و بغض نسبت به اميرالمؤمنين، عليه السلام، دچار شگفتى شده بود. فرياد زد: خدايش بكشد كه اين كافر چه دانشمند است. اين جسارت به ياران على، عليه السلام، گران آمد خواستند او را بكشند، امام منعشان كرد و فرمود:
به من ناسزا گفت. يا بايد او را فحش داد و يا بخشود.
در مواردى كه سپاهيان اميرالمؤمنين، عليه السلام، درصدد انتقام از جنايات دشمن بودند فرمود:
هرگز آنها را كه پشت به ميدان نبرد كرده و گريخته اند و آنها را كه زخم خورده اند به قتل نرسانيد، پرده ناموس دشمنان را ندريد و اموال دشمن را به غنيمت مبريد.
در ميدان جنگ »جمل« بركشته شدگان عيناً مانند مقتولين سپاه خود نماز گزارد بر چندين تن از كينه توزترين و خطرناكترين دشمنان خود، مروان بن حكم (مشاور و پيشكار عثمان) و سعيدبن عاص دست يافت و آنها را بخشود. عمرو بن عاص، عقل منفصل معاويه، و دشمن حيله گرى كه از يك سپاه براى امام على خطرناكتر بود وقتى گردن خود را زير شمشير اميرالمؤمنين ديد كشف عورت نمود و همانطور كه حساب كرده بود امام صورت خود را برگرداند و از كشتن اين روباه فرومايه و حيله ساز چشم پوشيد و او فرار كرد.
در ايام خلافت، زره خود را در دست مردى نصرانى ديد، به قاضى شكايت برد و مانند يك فرد عادى از او تقاضاى قضاوت نمود. قاضى از آن مرد پرسيد: در مقابل آنچه اميرالمؤمنين ادعا مى كند چه مى گويى؟ مرد گفت: زره متعلق به من است و در نظر من اميرالمؤمنين هم دروغگو نيست. قاضى از امام پرسيد: آيا شاهدى بر اين ادعا دارى؟ فرمود: رسم قضا اين است كه شريح قاضى دارد، ولى من بر اين امر گواهى ندارم. پس قاضى حكم به نفع نصرانى داد و او زره را به همراه برد. اما هنوز چند گامى نرفته بود كه برگشت و گفت: عجبا، اميرالمؤمنين در دعوى حق خود مرا به محضر قاضى مى خواند و قاضى با اينكه مأمور او است او را محكوم مى كند و به من حق مى دهد. پس شهادتين گفت و مسلمان شد و اعتراف كرد كه زره از آن امام است. امام فرمود: »چون مسلمان شدى زره را به تو هديه مى كنم.« بعدها اين مرد به عنوان يكى از ياران وفادار امام در ميدان نهروان با خوارج جنگيد.

7. يك مقايسه
محمودالعقاد؛ نويسنده شهير مصرى در كتاب »عبقرية الام« مى نويسد:
هنگامى كه اميرالمؤمنين و پيشواى امپراطورى اسلام پس از شهادت چند درهمى ميراث نگذاشت و آن تنها نقدينه ايشان بود. نقدينه عثمان روزى كه كشته شد، طبق نوشته مسعودى، به صد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم مى رسيد، ارزش املاك او در »وادى القرى« و »حنين« يك صد هزار دينار بود و اسبان و شتران فراوانى در تملك او بود. از »زبير« چهارصد هزار دينار و يكهزار اسب و يكهزار كنيز ماند. درآمد »طلحه« از غله عراق روزى هزار دينار و از املاك »سراة« بيش از اين مبلغ بود و در كوفه و مدينه خانه ساخته بود. عبدالرحمن بن عوف، هزار اسب و هزار شتر و ده هزار گوسفند داشت.

8. سياست تبعيض و مصلحت، هرگز
هنگامى كه امام با اصرار و درخواست فروان مردم انبوهى كه به خانه اش ريخته بودند و جامه خلافت را تنها، برازنده و شايسته وجود شجاع ترين، عابدترين، مهربان ترين، عادل ترين و كامل ترين انسان معاصر خويش يافته بودند امام با وجود آنكه مى دانست اين مردم تاب تحمل حكومتش را نخواهند آورد اما به خاطر اصرار فراوان مردم و اينكه اگر نپذيرد حقيقت اسلام از بين خواهد رفت و درباره وى نيز خواهند گفت كه على، عليه السلام، از اول هم علاقه اى به اين امر مهم نداشت بناچار به امر خلافت گردن نهاد، ولى از همان ابتداى خلافت آنچنان درها را برروى طماعان و باندهاى سياسى و طالبان سياست تبعيض و رفاقت بازيها محكم بست كه همگى نااميد از درگاهش به سوى ديگران كه حاضر به معامله بودند شتافتند و براى رسيدن به جاه طلبى هاى خويش با آلت دست ساختن مهره هاى شناخته شده جامعه دسته و گروه تشكيل داده، سپاه فراهم آورده، و در مقابلش صف آرايى كردند. در اين زمان، به اصطلاح خيرانديشان و دوستان پيرامونش جمع شدند كه: مصلحت اين است. راه اين است و صلاح اين گونه است كه اينها رإ؛ صاحب حكومتى، ثروتى و يا مقامى بنمايى و... »امام على، عليه السلام، خروشيد كه: شما از من مى خواهيد كه پيروزى را به قيمت تبعيض و ستمگرى به دست آورم؟ از من مى خواهيد كه عدالت را به پاى سياست و سيادت قربانى كنم؟ خير، سوگند به ذات خدا كه تا دنيا دنيا است چنين كارى نخواهم كرد و به گرد چنين كارى نخواهم گشت. من و تبعيض؟ من و پايمال كردن عدالت؟ اگر همه اين اموال عمومى كه در اختيار من است مال شخص خودم و محصول دسترنج خودم بود و مى خواستم ميان مردم تقسيم كنم، هرگز تبعيض روا نمى داشتم تا چه رسد كه مال، متعلق به خدا است و من امانتدار خدا هستم.

9. اثر كلام على، عليه السلام
كلام امام به مصداق »سخنى كه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند« تأثير و نفوذ فراوانى بر شنوندگان (و حتى برخوانندگان) به جاى مى نهاد آنچنانكه دشمنان را نيز وادار به تعجب و تحسين مى نمود.
شجاعت على، عليه السلام، در سنين جوانى، در حجاز چنان معروف خاص و عام گرديد كه وقتى عمروبن عبدود قهرمان نامى عرب را در نبرد تن به تن - در غزوه خندق - به خاك انداخت. خواهر »عمرو« در مقام رثاء بر مرگ برادر، شجاعت قاتل را تنها مايه تسلى خود خواند.

موعظه هاى اميرمؤمنان دلهاى شنوندگان را مى لرزانيد و اشكها را برگونه هايشان جارى مى ساخت. استاد مطهرى در كتاب سيرى در نهج البلاغه نگاشته است:
همام بن شريح از ياران وى بود، دلى از عشق خدا سرشار و روحى از آتش معنى شعله ور داشت با اصرار و ابرام از على، عليه السلام، مى خواهد سيماى كاملى از پارسايان ترسيم كند، على، عليه السلام، از طرفى نمى خواهد جواب يأس آور بدهد و از طرفى ترس آن دارد كه همام تاب شنيدن نداشته باشد لذا با چند جمله مختصر سخن را كوتاه مى كند. اما همام راضى نمى شود بلكه آتش شوقش تيزتر مى گردد بيشتر اصرار مى كند و او را سوگند مى دهد: على، عليه السلام، شروع به سخن كرد در حدود 105 صفت در اين ترسيم گنجانيد و هنوز ادامه داشت اما هر چه سخن على، عليه السلام، ادامه مى يافت و اوج مى گرفت ضربان قلب همام بيشتر مى شد و روح متلاطمش متلاطم تر مى گشت و مانند مرغ محبوسى مى خواست قفس تن را بشكند. ناگهان فرياد هولناكى جمع شنوندگان را متوجه خود كرد فرياد كننده كسى جز همام نبود، وقتى كه بر بالينش رسيدند قالب تهى كرده و جان به جان آفرين تسليم كرده بود. على، عليه السلام، فرمودند: »من از همين مى ترسيدم، عجب! مواعظ بليغ با دلهاى مستعد چنين مى كند؟«

10. نقد امام از شعر و شاعرى
ابن بن الحديد در شرح نهج البلاغه دراين باره نوشته است:
على، عليه السلام، در ماه رمضان هر شب مردم را به شام دعوت مى كرد و به آنها گوشت مى خورانيد. اما خود از غذاى آنها نمى خورد. پس از صرف شام براى آنها خطابه مى خواند و موعظه مى كرد. يك شب حاضران كه مشغول صرف غذا بودند درباره شاعران گذشته به بحث پرداختند على، عليه السلام، پس از صرف غذا سخن گفت و در ضمن فرمود: »ملاك كار شما دين است، مايه حفظ و نگهدارى شما تقوى است، ادب زيور شما است و حلم حصار آبروى شماست.« آنگاه رو كرد به ابوالاسود دئلى كه جزو حاضران بود و قبلاً در بحث درباره شاعران شركت كرده بود فرمود: بگو ببينم عقيده تو درباره شاعرترين شاعران چيست؟ ابوالاسود شعرى از ابودؤاد ايادى خواند و گفت به عقيده من اين شخص از همه شاعرتر است. على، عليه السلام، فرمود: اشتباه كرده اى چنين نيست. حاضران كه ديدند على، عليه السلام، درباه موضوعى كه قبلاً مورد بحث آنها بود اظهار علاقه مى كند، يكصدا فرياد كردند: شما نظر بدهيد يا اميرالمؤمنين! شما بفرماييد كه تواناترين شاعران كيست؟ على فرمود: قضاوت درباره اين موضوع صحيح نيست؛ زيرا اگر در مسابقه شعرى، همه آنها در يك جهت سير كرده بودند ممكن بود درباره آنها داورى و برنده را معرفى كنيم. اما اگر لازم باشد اظهار نظرى بشود بايد بگوييم آنكس كه نه تحت تأثير ميل شخصى و نه تحت تأثير بيم و ترس (بلكه صرفاً تحت تأثير قوه خيال و ذوق شاعرى) شعر سروده است بر ديگران مقدم است گفتند: يإ؛پ پ اميرالمؤمنين آن كيست؟ فرمود: پادشاه تبهكار امروالقيس.«

على، عليه السلام، از همان ابتداى خلافت آنچنان درها را برروى طماعان و باندهاى سياسى و طالبان سياست تبعيض و رفاقت بازيها محكم بست كه همگى نااميد از درگاهش به سوى ديگران كه حاضر به معامله بودند شتافتند


11. قيام در برابر خوارج
تقواى ظاهرى خوارج طورى بود كه هر مؤمن معتقدى را به ترديد وامى داشت. جوى تاريك و مبهم و فضاى پر از شك و دو دلى به وجود آمده بود آنان دوازده هزار نفر بودند كه از سجده زياد پيشانى شان و سر زانوهايشان پينه بسته بود، زاهدانه مى خوردند و مى پوشيدند و زاهدانه زندگى مى كردند زبانشان همواره به ذكر خدا جارى بود، اما روح اسلام را نمى شناختند، فرهنگ اسلامى نداشتند همه كسرى ها را با فشار بر روى ركوع و سجود مى خواستند جبران كنند تنگ نظر، ظاهرپرست، جاهل و جامد بودند و سدى بزرگ در برابر اسلام.
على، عليه السلام، درباره اين گروه، مى فرمايد: تنها من بودم كه چشم اين فتنه را درآوردم احدى غير از من جرأت بر چنين اقدامى نداشت، هنگامى دست به چنين اقدامى زدم كه موج تاريكى و شبهه ناكى آن بالا گرفته و هارى آن فزونى يافته بود... اين من بودم كه خطر بزرگى را كه از ناحيه اين خشكه مقدسان متوجه شده بود درك كردم، پيشانى هاى پينه بسته اينها و جامه هاى زاهدانه و زبان هاى دائم الذكرشان نتوانست چشم بصيرت مرا كور كند، من بودم كه دانستم اگر اينها پا بگيرند چنان اسلام را به جمود و تقشر و تحجر و ظاهرگرايى خواهند كشاند كه ديگر كمر اسلام راست نخواهد شد.

12. فزت و رب الكعبه
مؤلف تاريخ يعقوبى كه يكى از علماى قرن سوم است درباره شهادت امام على، عليه السلام، نگاشته است:
»عبدالرحمان حمان بن ملجم مرادى ده روز مانده به آخر شعبان 40 ق به كوفه آمد و چون على، عليه السلام، از رسيدنش خبر يافت گفت:... او رسيد همانا جز آن چيزى بر عهده من نمانده و اكنون هنگام آن است. پس بر اشعت بن قيس كندى فرود آمد و نزد او يك ماه بماند و شمشير خود را تيز مى كرد (و با زهر مى آلود.) (در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان) على، عليه السلام، در تاريكى صبحدم بيرون آمد سپس مرغابيانى كه در خانه بودند در پى او رفتند و به جامه اش آويختند پس گفت: »صوائح تتعبها نوائح؛ فرياد كنندگانى كه نوحه گرانى در پى آنها است.« امام وارد مسجد شد حاضرين آماده اقامه نماز گشتند ابن ملجم نيز كه تا لحظاتى پيش بر روى شمشير زهرآلودش در مسجد خفته بود برخاست و در صف اول پشت سر امام قرار گرفت. نماز آغاز شد ناگهان فرياد ابن ملجم به هوا برخاست كه: »الحكم للَّه، لا لك و لا لأصحابك...« و شمشير زهرآلودش را فرود آورد امام على برخاك افتاد، سپس نشست و فرمود: بسم اللّه و باللّه و على ملة رسول اللّه فزت و رب الكعبة »... و فرياد كرد او را بگيريد. مردم در پى او شتافتند و كسى به او نزديك نمى شد مگر آنكه او را با شمشير خود مى زد. پس »قثم بن عباس« پيش تاخت و او را بغل گرفت و به زمين كوبيد... چون او را نزد على، عليه السلام، آوردند گفت: پسر ملجم؟ گفت آرى. (خطاب به پسرش) گفت: »اى حسن مواظب دشمنت باش! شكمش را سير كن و بندش را محكم. پس اگر مفردم او را به من ملحق كن تا نزد پروردگارم با او مجادله كنم و اگر زنده ماندم يا مى بخشم يا قصاص مى كنم.« على، عليه السلام، دو روز زنده بود و در شب جمعه نخستين شب دهه آخر ماه رمضان سال 40 در شصت و سه سالگى بدرود زندگى گفت و پسرش حسن، عليه السلام، او را با دست خود غسل داد و بر او نماز خواند و هفت تكبير گفت: و امام در كوفه در محلى به نام »غرى« دفن گرديد.
 



ماهنامه موعود شماره 23

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.