spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
حكايت ديدار چاپ پست الكترونيكي
۰۶ تير ۱۳۸۷
 من در ايام جواني كه هنوز ازدواج نكرده بودم، در يكي از حجره‌هاي «مدرسة علميّه جدّه كوچك» به سر مي‌بردم. زماني از من دعوت شد كه در محله‌اي ده شب منبر بروم، البته به من گفتند: در همسايگي منزلي كه قرار است منبر برويد، چند خانواده بهائي ـ خذلهم الله ـ سكونت دارند كه بايد مواظب آنها باشيد و سخني كه موجب رنجش آنها بشود نزنيد. خلاصه، ضمن قبول اين دعوت، به فكرم افتاد كه اين ده شب را عليه بهائيت صحبت كنم.


خطيب فقيد، جناب حاج‌آقا سيّد رضا هرندي از خطباي اصفهان بودند، و خلوص، صداقت، ساده زيستي و لحن شيرين ايشان در موعظه و تمثيل هنگام سخنراني، در خاطر كساني است كه سال‌ها پاي منبرشان حضور داشته‌اند. ايشان در دوازده بهمن 1360 رحلت كردند. در اوائل پيروزي انقلاب اسلامي، يك شب در روضه‌اي كه به مناسبت دهه فاطميّه(س) در منزل مرحوم والد ما برپا بود، بر فراز منبر جريان تشرف خويش را بيان كردند.

ايشان فرمودند: من در ايام جواني كه هنوز ازدواج نكرده بودم، در يكي از حجره‌هاي «مدرسة علميّه جدّه كوچك» به سر مي‌بردم. زماني از من دعوت شد كه در محله‌اي ده شب منبر بروم، البته به من گفتند: در همسايگي منزلي كه قرار است منبر برويد، چند خانواده بهائي ـ خذلهم الله ـ سكونت دارند كه بايد مواظب آنها باشيد و سخني كه موجب رنجش آنها بشود نزنيد. خلاصه، ضمن قبول اين دعوت، به فكرم افتاد كه اين ده شب را عليه بهائيت صحبت كنم. لذا در آن ده شب، دربارة پوچ بودن عقايد بهائيان داد سخن دادم و از اساس بطلان اين فرقة ضالّه را آشكار و برملا ساختم.

بعد از پايان يافتن ده شب، يك مجلس مهماني تشكيل شد و پس از صرف شام، ما عازم مدرسه شديم. در راه بازگشت به مدرسه، به چند نفر برخورد كردم كه خيلي از سخنراني من تشكر و قدرداني كردند. يكي دست و صورت من را مي‌بوسيد و ديگري به عباي من تبرّك مي‌جست و احترام فراواني به من گذاشتند كه آقا شما چشم ما را روشن كرديد. بعد پرسيدند كه كجا قصد داريد برويد؟ گفتم كه، مي‌خواهم به مدرسه بروم. آنها گفتند كه، خواهش مي‌كنيم امشب را به منزل ما تشريف بياوريد و مهمان ما باشيد. من هم در مقابل آن همه لطف و احترامي كه از آنها ديده بودم، به ناچار دعوت آنها را پذيرفتم و راهي منزل آنها شدم. مقداري راه آمديم تا به در بزرگ و محكمي رسيديم. در را باز كردند، و وارد شديم. بعد، درب خانه را از داخل، از پايين، از وسط و از بالا بستند. وارد اتاق كه شديم درب اتاق را هم از داخل بستند. ناگهان با چند نفر مواجه شدم كه با حالتي خشمگين دور اتاق نشسته‌اند و هيچ توجهي به ورود من نشان ندادند و حتي سلام من را هم پاسخ نگفتند. من پيش خودم فكر كردم شايد بينشان نزاعي وجود دارد. ولي وقتي نشستم يكي از آنها با حالت توهين‌آميز و با صداي بلند به من خطاب كرد كه، «سيّد اين مزخرفات چيست كه بالاي منبر مي‌گويي؟ وشروع به تهديد كرد. من كه انتظار چنين سخناني را نداشتم، به يكي از آنها كه مرا به آنجا برده بود، رو كردم و گفتم: چرا اين آقا اين گونه حرف مي‌زند؟ ديدم آنها هم سخنان او را تأييد كردند، و شروع كردند به ناسزا گفتن و توهين كردن به ما. سپس چاقو و دشنه آماده شده و گفتند: امشب شب آخر عمر تو است و تو را خواهيم كشت. من كه تازه متوجه شده بودم كه با پاي خودم به قتلگاهم آمده‌ام، شروع كردم به نصيحت كردن آنها، تا بلكه بتوانم آنها را از فكر كشتن منصرف كنم. در ابتدا بين آنها بگو مگو بود و نمي‌خواستند مهلت سخن گفتن به من بدهند. ولي وقتي به آنها گفتم كه من در دست شما اسير هستم و شب هم خيلي طولاني است، اجازه بدهيد سخني با شما بگويم به ما مهلت دادند كه صحبت كنيم. گفتم: من پدر و مادر پيري از قرية هرند (در اطراف اصفهان) دارم كه مرا به زحمت به شهر فرستاده‌اند كه درس بخوانم و به مقامي برسم و خدمتي بكنم. اكنون اگر خبر مرگ مرا بشنوند براي آنها خيلي سخت است و چه بسا سكته كنند، يا بميرند، شما بياييد به خاطر آنها دست از كشتن من برداريد. ديدم در جواب با تندي و اهانت مي‌گفتند، زود كار را تمام كنيد و اصلاً اعتنايي به سخن من ‌نكردند.

دوباره گفتم: شب طولاني است و عجله‌اي ندارد، ولي حرف ديگري هم دارم. گفتند: بگو ولي حرف آخرينت باشد. گفتم شما با اين كار خودتان يك امامزادة واجب‌التعظيمي را پديد مي‌آوريد كه مردم بر مرقد من ضريحي درست خواهند نمود، و سال‌هاي سال به زيارت من خواهند آمد، و براي من طلب رحمت و اداي احترام و براي قاتلين من نفرين و لعن خواهند كرد. پس بياييد و به خاطر خودتان كه بدنام نشويد، از اين كار منصرف شويد. باز ديدم سر و صدا بلند شد كه او را زود بكشيد، خلاصش كنيد، اينها چه حرف‌هايي است كه مي‌زند؟

من كه ديگر از موعظه كردن نااميد شدم، دست از حيات خودم كشيدم و آمادة مرگ شدم، پس گفتم: اكنون كه شما تصميم به كشتن من داريد، اجازه دهيد كه دم مرگ دو ركعت نماز بخوانم و بعد هر چه مي‌خواهيد بكنيد. باز سر و صدا بلند شد، بعضي مخالف بودند و بعضي موافق و بالاخره راضي شدند كه به اندازة دو ركعت نماز به من مهلت بدهند. وقتي فهميدند كه مي‌خواهم وضو بسازم، بعضي گفتند: وضو گرفتن را بهانه ساخته‌ تا بيرون اتاق برود و فرياد بزند. گفتم، شما همراه من بياييد، اگر فريادي زدم همان‌جا كارم را تمام كنيد من اصلاً در اين فكر نيستم. بالاخره با اصرار، پيشنهاد من را قبول كردند و چند نفر چاقو و خنجر به دست، همراه من از اتاق بيرون آمدند كه مبادا فرياد بزنم و به همسايه‌ها خبر دهم. وضو گرفتم و به داخل اتاق برگشتم و به نماز ايستادم. از آنجا كه احساس مي‌كردم آخرين نمازي است كه اقامه مي‌كنم، با حال توجه و حضور قلب زياد نماز را خواندم. در سجدة آخر نماز بود كه قصد كردم هفت مرتبه بگويم: «المستغاث بك يا صاحب‌الزمان». و در ذهنم اين گونه خطور كرد كه يا بقيةالله(ع)، من براي دفاع از دين شما و آبا و اجدادتان اينجا گرفتار شده‌ام. هرگز براي تبليغ از شخص خودم، مطالب ضدّ بهائيت را بر روي منبر نگفتم. اكنون اگر مصلحت مي‌دانيد به هر طريقي كه مي‌دانيد مرا از دست اينها نجات دهيد، زيرا شما هم مي‌دانيد كه من اينجا  گرفتار شده‌ام و هم مي‌توانيد مرا نجات دهيد.

هنوز در سجدة آخر نماز بودم كه شنيدم درب اتاق باز شد؛ با اينكه از داخل بسته شده بود. سپس آقايي وارد شدند و كنار من ايستادند. من سر از سجده برداشتم و تشهد و سلام نماز را خواندم. آقا منتظر بودند تا نماز من تمام شود، آنگاه به من اشاره كردند كه بلند شو تا برويم. دست مرا گرفتند و به قصد بيرون آمدن از خانه، راه افتاديم.

اين بيست نفري كه لحظه‌اي پيش دست به چاقو بودند تا مرا بكشند، گويي همه مجسمه‌اي بر ديوار شده بودند كه چشم‌هاي آنها مي‌ديد و گوش‌هايشان مي‌شنيد ولي آن چنان تصرّفي در آنها شده بود كه از جاي خود نمي‌توانستند تكان بخورند، يا كلمه‌اي حرف بزنند.

همراه آقا از اتاق بيرون آمدم. درب خانه هم باز بود، در حالي كه قبلاً چندين قفل بر آن زده بودند. از خانه بيرون آمديم، نيمه شب بود. در فكر من هم تصرفي شده بود كه توجهي به اينكه اين آقا كه هستند و من به چه كسي در نماز استغاثه نمودم، نداشتم. بلكه در فكر اين بودم كه حالا وقتي به درب مدرسه مي‌رسم، خادم مدرسه درب را بسته و من چگونه وارد مدرسه شوم. اما وقتي رسيديم، ديدم درب باز است و ما داخل مدرسه شديم. من به آن آقاي بزرگوار تعارف كردم و گفتم: بفرماييد داخل حجره، در خدمتتان باشيم. ايشان در جواب، جمله‌اي به اين مضمون فرمودند كه «بايد بروم و افرادي نظير شما هستند كه بايد به فريادشان برسم». من از ايشان جدا شدم و به داخل حجره رفتم. در حالي كه براي روشن كردن چراغ به دنبال كبريت مي‌گشتم، ناگهان به خود آمدم كه، من كجا بودم؟ بهائي‌ها چه قصدي داشتند؟ و من چگونه متوسّل شدم و از دست آنها رهايي يافتم؟ و اكنون چگونه آمده‌ام و كجا هستم؟ به دنبال اين فكرها، در پي آن بزرگوار  بيرون دويدم ولي هر چه تفحّص كردم اثري از آقا نيافتم. فردا صبح شنيدم خادم مدرسه با طلبه‌ها، بر سر اينكه چرا درب مدرسه را باز گذاشته‌اند و چرا ديروقت به مدرسه آمده‌اند، نزاع داشتند. فهميدم كه درب مدرسه هم توسط خادم بسته بوده و به بركت آقا، هنگام ورودمان باز شده است. طلاب اظهار بي‌اطلاعي مي‌كردند، تا اينكه سراغ ما آمدند كه چه كسي براي شما درب را باز كرد؟ من گفتم: ما كه آمديم درب مدرسه باز بود و جريان را كتمان كردم.

صبح همان شب، همان بيست نفر آمدند و سراغ مرا گرفتند و به حجره‌ام وارد شدند و همگي اظهار داشتند كه شما را قسم مي‌دهيم، به جان همان كسي كه ديشب شما را از مرگ و ما را از گمراهي و ظلالت نجات داد، راز ما را فاش نكن و همگي شهادتين گفتند و اسلام آوردند.

من همچنان اين راز را در دل داشتم و آن را به احدي نمي‌گفتم تا مدّتي بعد از آن، اشخاصي از تهران نزد من آمدند و گفتند: جريان آن شب را بازگو كنيد. معلوم شد كه آن بيست نفر جريان را به رفقايشان گفته بودند و آنها هم مسلمان شده بودند.

من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها مي‌كني اي خاك درت تاج سرم
كاش راهي به سر كوي تو مي‌داشتي
تا به سر سوي تو مي‌آمدم از هر گذرم
نتوان قطع بيابان فراق تو نمود
مگر آگه كني از رسم و ره اين سفرم
راه منزلگه خويشم بنما تا پس از اين
پيش گيرم ره آن كوي و به سر مي‌سپرم
همّتم بدرقة راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نو سفرم
خرّم آن روز كزين مرحله بر بندم رخت
وز سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
اي نسيم سحري بندگي ما برسان
گو فراموش مكن وقت دعاي سحرم
شايد اي فيض اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
(فيض كاشاني)


پيام‌ها و برداشت‌ها
1. هر كسي براي داشتن مذهب خويش و پذيرفتن آن لازم است استدلال كند، تا آنكه هم براي عقايد خودش دليل داشته باشد، و هم براي نپذيرفتن عقائد فرقه‌هاي ديگر. اگر تحقيق و استدلال نداشته باشيم، چه بسا ناخواسته به دام فرقه‌هاي گمراه‌كننده و بازيچه‌هاي دشمنان دين، مانند انگلستان بيفتيم. دولت انگلستان در اين خيانت سابقة بدي از حدود سيصد سال پيش در كشورهاي اسلامي دارد. براي نمونه مي‌توانيد خاطرات سياسي و تاريخي مستر همفر، يكي از جاسوس‌هاي انگليسي را مطالعه كنيد كه چگونه و با چه شيوه‌هايي سال‌ها تمام تلاش خود را صرف تعليم و تربيت محمدبن عبدالوهاب كرده تا آنكه در سال 1143ق. مذهب استعماري وهابيت تأسيس و آغاز به فعاليت كرد. همچنين ريشة بهائيت در ايران و خيانت‌هايي كه اين فرقه به ايران و اسلام كرد با حمايت استعمار بود؛ و به عنوان نمونه انگلستان براي ترويج بي‌حجابي در زمان رضاخان مقبور از همين فرقه استفاده كرد و آنها را آلت دست خود قرار داد و ضربه و خيانتي به ايران وارد ساخت كه تا امروز هنوز آثار آن را در جوامع خودمان شاهديم و مردم ناخواسته دست به گريبان آثار شوم آن هستند.

2. هميشه مخالفان شيعه، چون اهل منطق و استدلال نبوده‌اند، روي به تهمت زدن، افترا، فحاشي و در نهايت كشتن افراد، مي‌آورده‌اند. قرن‌ها از سابقة پر افتخار شيعه از صدر اسلام تاكنون شاهد اين مدعاست. ولي دستور قرآن و اسلام اين است كه هميشه بر خورد زشت مخالفان را با خوبي جواب دهيد. اگر آنها فحاشي مي‌كنند شما با كلام متين و صحيح جواب دهيد. اگر آنها متعصبانه سخن مي‌گويند شما مستدّلانه صحبت كنيد. اگر آنها با تندي و فرياد حرف مي‌زنند شما با طمأنينه و آرامش صحبت كنيد. اگر آنها بي‌دليل سخني را ادعا مي‌كنند شما حتماً با دليل و برهان صحبت كنيد. به اين آيه قرآن توجه كنيد.
هرگز نيكي و بدي يكسان نيست. بدي را با نيكي دفع كن، ناگاه [خواهي ديد] همان كسي كه ميان تو و او دشمني است، گويي دوست گرم و صميمي است.1

پيروان اديان الهي داراي صفت ترحّم هستند. اين كلام الهي است كه مي‌فرمايند:
و در دل كساني كه از حضرت عيسي(ع) پيروي كردند، رأفت و رحمت قرار داديم.2
و گذشته از داشتن صفت ترحم، به يكديگر توصيه به رحمت مي‌نمايند: «و تواصوا بالمرحمة»3
و حضرت رسول(ص) مي‌فرمايند: «كسي كه رحم نمي‌كند، به او رحم نمي‌شود».4

3. بنابر روايات، كسي كه مؤسس يك سنت حسنه، مثل هدايت افراد بشود، براي او پاداش تمام كساني است كه عمل به آن سنت حسنه مي‌نمايند، بدون آنكه از پاداش آنها چيزي كاسته شود، و نيز هر انساني كه مؤسس سنت بدي مثل ضلالت و گمراهي شود، براي او گناه هر كسي است كه به آن گناه عمل مي‌كند، بدون آنكه از آن گناه كم شود.5

4. امام‌زاده‌ها در گوشه و كنار شهرها، واجب‌التعظيم هستند. گاهي حاجتي را كه از امام معصوم تقاضا شده است، ارجاع به يك امامزاده مي‌دهند تا كمي قدر و منزلت آنها براي مردم معلوم گردد. معجزات و كرامات فراواني هم تا به حال از قبور آنها ديده شده است. يكي از علماي معاصر مي‌فرمودند، ماه رمضان همراه با يك نفر ديگر به اصفهان آمده بوديم و براي اذان مغرب به امامزادة هارونيه واقع در فلكة سبزه ميدان رفتم، در حالي كه نمي‌دانستم آنجا چيست و چه كسي دفن است. در حياط بيرون امام‌زاده‌ نماز مغرب و عشا را همراه با رفيقم خواندم، پس از آن در فكر اين بودم كه اين بنا متعلق به كيست؟ كه ناگاه حالتي پيش آمد كه در آن حالت نام امامزاده و پدران گرامي او تا معصوم(ع) را با چشم خود ديدم و رفيقم هم آن صحنه را مي‌ديد. ـ لكن ايشان توضيح ندادند كه چه صحنه‌اي بود ـ به رفيقم گفتم: آنچه را ديدي كتمان كن و اگر افشا كردي دچار مشكل مي‌شوي، و در يك‌جا بيان كرده بود و مشكلي برايش پيش آمد و من به او متذكر شدم كه نبايد مي‌گفتي. و لذا خود آن عالم هم براي ما توضيح ندادند كه چه چيزي ديده بودند.

يكي ديگر از علما نيزمي‌فرمودند: پسري بود در محلة درب امام، خيابان عبدالرزاق اصفهان كه سال‌ها فلج بود، و گاهي بچه‌ها او را اذيت مي‌كردند. يك روز با چشم خود ديدم كه در هنگام بازي، بچه‌ها او را مسخره كردند، و او با حالتي دل‌شكسته به امامزاده واقع در همان محله رفت و با پاي سالم از آنجا بيرون آمد.

وقايع در اين زمينه زياد است به همين دو قضيه در اينجا اكتفا كرده و سخن امام صادق(ع) را متذكر مي‌شويم كه مي‌فرمايند: «كسي كه قادر به زيارت ما اهل بيت نيست، پس بايد كه مواليان شايسته و صالح ما را زيارت نمايد تا ثواب زيارت ما براي او نوشته شود».6

5. كمك گرفتن از نماز براي حلّ گرفتاري‌ها و مشكلات مان، مورد دستور قرآن كريم است:
واستعينوا بالصّبر و الصلاة و إنّها لكبيرةٌ إلّا علي الخاشعين.7
و براي آنكه انسان در نماز كمال اتصال و تقرب را به خداوند متعال پيدا كند، دستور داده شده به گونه‌اي نماز بخوانيد كه گويا آخرين نمازتان و داريد با آن وداع مي‌كنيد.

6. استغاثه به معصومين(ع) به خصوص به امام حيّ زمان حضرت بقية‌الله ـ ارواحنا فداه ـ در احاديث فراوان آمده است. ذكر شريف «يا صاحب‌الزّمان أغثني يا صاحب‌الزّمان أدركني» كه منسوب به رسول‌خدا(ص) است. و ذكر «يا محمد يا علي يا فاطمه يا صاحب‌الزمان ادركني و لا تهلكني»، كه جريان تشرف عالم رشتي در تخت فولاد اصفهان خدمت امام زمان(ع)، از طرف آن حضرت دستور به خواندن آن داده شده و اينكه اين ذكر بهتر از علم كيميا است، و مكاشفه‌اي كه براي يكي از روحانيان در مدينه اتفاق افتاده، ديده‌اند بر تابلوي بالاي درب خانه حضرت نوشته شده است: «منزل المهدي ـ الغوث»، و نيز نماز امام زمان(ع) همراه با صد مرتبه «إيّاك‌نعبد و إيّاك نستعين»؛ با همة اينها نمونه‌هايي از مطلب فوق است كه ما را تشويق و تحريك به استغاثة از آن حضرت مي‌نمايد.

7. گاهي استجابت دعا به خاطر مصلحت‌هايي، فوري است و امام باقر(ع) مي‌فرمايند: «نبايد پس از آنكه آنچه از دعا درخواست كرده بود و به او داده شد، سست شود».9 و گاهي مصلحت در تأخير استجابت دعاست و اين تأخير تا بيست سال10 و گاه تا چهل  سال11 و نيز تا روز قيامت امكان مصلحت دارد.12

8. امام به اذن الهي مي‌تواند تصرف در وجود افراد يا اشيا كنند تا از جاي خود تكان نخورد. تصرف در شمشيرهايي كه خليفة عباسي مي‌خواست با آنها امام زمان(ع) را شهيد كند و شميرها از غلاف خود بيرون نمي‌آمد، يكي از اين نمونه‌هاست.
شايد قيام و ظهور امام عصر(ع) با شمشير، همراه با چنين تصرفي در ادوات جنگي و اسلحه‌هاي مدرن و پيشرفته و گوناگون آن عصر باشد، تا همة آنها از كار بيفتد.

گويند، طلبه‌اي از مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني، در شهر مشهد دربارة كيفيت قيام حضرت با شمشير در مقابل اين همه وسائل جنگي سؤال مي‌كرد، و هر چه شيخ مي‌خواست او را قانع كند او نمي‌پذيرفت تا بالاخره شيخ براي اقناع او، با اشاره‌اي همة ماشين‌هايي را كه دور يك فلكه در حال حركت بودند، از حركت بازداشت، و سپس با اشارة ديگر آنها را به حركت انداخت، و ضمن آن گفت: امام زمان(ع) اين گونه با شمشير قيام مي‌كنند.

9. معجزات و خوارق عادت فراواني در هر زمان و مكاني مرتب به وقوع مي‌پيوندند تا افرادي از بهائيت، عامه، مسيحيت و يهوديت و ... روحية انصاف دارند و هميشه خواهان دليل عقلي هستند، با ديدن آنها حق را شناخته و اهل حق گردند. گاهي ديدار‌هاي اشخاص از مذاهب و فرقه‌هاي مختلف با حضرت ولي عصر(ع) بر اساس همين مصلحت و حكمت بوده، كه زمينه انصاف و هدايت در آنها وجود داشته و پس از ديدار و تشرف، هدايت يافتند.
الغياث اي غوث امكان الغياث
الغياث اي سرّ يزدان الغياث
الغياث اي علّت ايجاد كون
قبله‌گاه اهل ايمان الغياث
الغياث اي دادخواه بي‌كسان
وي پناه مستمندان الغياث
الغياث اي بي‌پناهان را پناه
فيض‌بخش بينوايان الغياث
الغياث اي معدن جود و سخا
اصل خير و اهل احسان الغياث
الغياث اي اهل ايمان را تو يار
وي مبير اهل طغيان الغياث
الغياث اي قاطع جور و فساد
قاطع احزاب شيطان الغياث
الغياث اي پادشاه عدل و داد
فتنه‌ها را خيز و بنشان الغياث
دست قدرت آر بيرون زآستين
كَن ز جا بنيان عدوان الغياث
دين حق را تو حياتي تازه ده
زنده كن احكام قرآن الغياث
پرچم عزّت به بام كعبه زن
قدرت حق كن نمايان الغياث
هست «حيران» در رهت چشم انتظار
تا به كي در پرده پنهان الغياث
(آيت‌االله ميرجهاني)

سيد ابوالحسن مهدوي
ماهنامه موعود شماره 88

پي‌نوشت‌ها:

1. سورة فصلت(41)، آية 34.
2. سورة حديد(57)، آيه 27.
3. سورة بلد (90)، آيه 17.
4. علامه مجلسي، بحارالانوار، ج 82، ص 76.
5. همان، ج 71، ص 258.
6. علامه مجلسي، همان، ج 74، ص 354، و ج 102، ص 233.
7. همان، ج 74، ص 354 و ج 102، ص 295.
8. همان، ج 78، ص 200 و به همين مضمون نيز در همان، ج 84، ص 233.
9. شيخ كليني، اصول كافي، ج 4، ص 243.
10. همان، ج 4، ص 245.
11. همان، ج 4، ص 245.
12. امام صادق(ع) مي‌فرمايند: ميان گفته‌ خداي عزّوجلّ (كه به موسي و هارون در مقابل تقاضاي نابودي فرعون و پيروانش فرمود: قد اجيبت دعوتكما (يونس (10)، آية 89) و ميان نابودي فرعون چهل سال طول كشيد؛ شيخ كليني، همان، ج 4، ص 245.

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.