|
۰۴ تير ۱۳۸۷ |
گفتند وزن و قافيه تعطيل ميشود قحطي استعاره و تمثيل ميشود قوت گرفت شايعه ، ميگفت بعد از اين هر صورتي به آينه تحميل ميشود حتي خبر رسيد که از سردي هوا گلدسته چند ثانيه قنديل ميشود
تنزيل
گفتند وزن و قافيه تعطيل ميشود
قحطي استعاره و تمثيل ميشود
قوت گرفت شايعه ، ميگفت بعد از اين
هر صورتي به آينه تحميل ميشود
حتي خبر رسيد که از سردي هوا
گلدسته چند ثانيه قنديل ميشود
پرگار تا نود درجه رفت ناگهان
مژده: شعاع دايره تکميل ميشود
يک حوريه به قالب انسان حلول کرد
از اين حلول هر چه که تشکيل ميشود
در مصرعي خلاصه کنم حرف خويش را:
زهرا به قلب فاطمه تنزيل ميشود
از آن شبي که روي زمين کرده اي نزول
هر آيه با شئون تو تحليل ميشود
تو چشمه ي شگفتي و انجير ميدهي
تحريف قطره هاي تو انجيل ميشود
گاهي درخت ميشوي و ميوه هاي تو
خامش غذاي سفره ي جبريل ميشود
تو سيب ميشوي و تو را ميل ميکند
سرخي گونه هاش که تکميل ميشود
تو ميشوي خديجه و او با وجود تو
حس ميکند به آمنه تبديل ميشود
وقتي شما شدي نخ تسبيح قطره ها
هم مشرب فرات ، لب نيل ميشود
وقتي تو اي الهه ي دريا غضب کني
ماهي بالدار ، ابابيل ميشود
طفل تو مبدا همه ي اتفاقها ست
هر سال با حسين تو تحويل ميشود
اين شعر را ببخش اگر " تو " زياد داشت
خانم ، غزل ، بدون "تو " تعطيل ميشود
چهل سال
اي حضرت مونث در جمع مردها
اي نازک شکستني اينجا کجا شما؟
اي سيب نو ظهور ، نزول شما بخير
خوش آمديد از سفر از باغ از خدا!!
اوقات زير سايه ي طوبا چطور بود؟
اينجا جهنم است نپرسيد حال ما
چهل سال منتظر شده يک مرد بي پسر
از شاخه ات بچيند و بي هيچ ادعا...
..حالا که تشنه ميشودت چشمه ميشوي
وقتي گرسنه ميشودت ميشوي غذا
نه ماه صبر کردي و نه سال زندگي
نه سال عاشقي کن و اين بيست و هفت را
يک سفره کن به وسعت باغ فدک ، زمين
دعوت کن از تمام اهالي روستا
يکتايي و بدون مثل ، مثل هيچکس
مثل علي - که شوهرتان - مثل مصطفا
تو با ظهور اين دو نفر مو نميزني
خانم بگو شما يکي هستيد يا سه تا؟
هم بوي ياس داري و هم بوي سيب و به
ميخواستم ببويمت اي گل جدا جدا
هر روزنورميخورد از چشمهايتان
سياره ي گرسنه ، خورشيد ناشتا
تو کار خانه ميکني اما بدون دست
بر خاک راه ميروي اما بدون پا
خسته شدييد از اين همه کثرت از اين نزول
خسته شديد از تو و من، او، شما و ما
تاول زده است دست شما خاک بر سرم
دستاس را بمن بده خانم چرا شما؟
آيا کسي بدون وضو دست زد به تو؟
اي سيب ، گونه هاي تو سرخ از حيا چرا؟
من پهلوي تو هستم و تو چشمهاي من
من ضربه ميخورم و تو باقي ماجرا...
رضا جعفري
|