|
۲۹ بهمن ۱۳۸۳ |
مريم ضمانتى يار
زير سوسوى فانوس كوچكى كه تنها روشنايى حجره اش بود، كتاب را بست. چشمانش را بر هم
گذاشت تا خستگى ساعتها مطالعه و تحقيق در مورد بحثى كه استاد در كلاس درس مطرح كرده
بود، رفع شود. اما حس كرد نياز به هواى آزاد دارد. قلم و دواتش را برداشت و با كتاب،
روى طاقچه گذاشت و از حجره اش بيرون رفت. حجره هاى مدرسه همگى خاموش بودند و جز
سوسوى يكى دو فانوس، روشنايى ديگرى به چشم نمى خورد.
»ميرعلام« نگاهى به بارگاه اميرالمؤمنين عليه السلام، انداخت سلام داد و به سمت حرم
قدم برداشت. همجوارى حجره هاى مدرسه با بارگاه، براى همه طلبه هاى مدرسه غنيمتى بود.
اما اين وقت شب درهاى حرم بسته و قفل بود و ميرعلام فقط مى توانست گنبد و بارگاه را
ببيند. شب تاريكى بود. از شبهاى بدون مهتاب نجف هميشه دلش مى گرفت. دلش مى خواست
مهتاب بر بارگاه اميرالمؤمنين، عليه السلام، روشنايى مى بخشيد و او مى توانست خستگى
ساعتها درس و مطالعه را با زيارت بارگاه مولايش درمان كند.
به سوى بارگاه قدم برداشت. اما هنوز چند قدمى جلوتر نرفته بود كه شبح مردى توجهش را
جلب كرد. او هم در تاريكى به سوى حرم مى رفت. ميرعلام با خودش انديشيد: »شاگردان
مدرسه كه همه خواب بودند و حجره ها هم جز يكى دو تا همگى خاموش ... نكند اين مرد
دزد باشد و آمده تا از تاريكى شب استفاده كند و قنديلهاى حرم را بدزدد؟!« اين فكر
كه از ذهن ميرعلام گذشت خودش را در پناه تاريكى ديوار مخفى كرد تا ببيند آن مرد چه
مى كند تا اگر به قنديلى دست زد خود را نشان دهد و مانع دزدى او شود. نفسش را در
سينه حبس كرد. مرد در حالى كه اصلاً متوجه ميرعلام نشده بود جلوتر رفت و روبروى حرم
اميرالمؤمنين، عليه السلام، ايستاد و چيزى زير لب نجوا كرد. ميرعلام ناگهان صداى
افتادن چيزى را شنيد. سرش را از پناه ديوار جلوتر برد. در كمال حيرت ديد قفل بزرگ
در باز شد و روى زمين افتاد. مرد بدون هيچ شگفتى و تعجبى از گشوده شدن قفل بزرگ در
ورودى حرم، وارد شد و در دوم و سوم هم به رويش باز شد و او وارد حريم حرم شد.
ميرعلام آهسته و با احتياط به دنبال او رفت. مرد رو به قبر اميرالمؤمنين، عليه السلام،
ايستاد و زمزمه كرد: السلام عليك يا اميرالمؤمنين ... ميرعلام صداى استادش. »مقدس
اردبيلى« را شناخت آمد جلو برود كه صدايى از جانب قبر مطهر اميرالمؤمنين، عليه السلام،
شنيد كه جواب سلام او را داد. رعشه بر اندامش افتاد و تنش لرزيد دست به ديوار گرفت
و سرش را جلوتر برد. مقدس اردبيلى همچون شاگردى كه در حضور استادش از او سؤالى
بپرسد، در مورد مسأله اى سؤال كرد و با اطمينان شاگردى از دريافت پاسخ استاد، منتظر
جواب ماند.
صدايى آرام و مطمئن از جانب قبر اميرالمؤمنين، عليه السلام، شنيده شد كه فرمود:
فرزندم مهدى، امشب در مسجد كوفه است به نزد او برو و اين مسأله را بپرس كه او امام
توست...
عرق سردى بر پيشانى ميرعلام نشست. استادش مقدس اردبيلى را مى شناخت اما هرگز نديده
بود كه او اين همه راحت و بدون واسطه و در بيدارى از اميرالمؤمنين، عليه السلام،
پاسخ مسأله اى را بخواهد و اينگونه واضح و روشن جواب بگيرد. مقدس به احترام، سر
فرود آورد. عقب عقب از ضريح دور شد و از حرم بيرون رفت. ميرعلام با همان سكوت و در
تاريكى كنار ديوارها، پشت سر او بيرون رفت. مقدس نجوا كنان از شهر خارج شد و رو به
سوى مسجد كوفه به راه افتاد. ميرعلام با حفظ فاصله و در نهايت سكوت به دنبال او مى رفت.
شوق و عشق و احترام درهم آميخته اى نسبت به استادش، وجودش را در بر گرفته بود. تمام
مسير نجف تا كوفه را مقدس در حال ذكر و زمزمه گذراند و ميرعلام در تعجب و شگفتى و
شوق. نه طولانى بودن مسير را حس مى كرد و نه خستگى پياده رفتن و نه تاريكى شب اذيتش
مى كرد ...
به مسجد كوفه كه رسيدند مقدس پا به حياط خاكى مسجد گذاشت. سر به آسمان بلند كرد.
چيزى زير لب گفت و به سوى محراب مسجد به راه افتاد. ميرعلام هم با احتياط به دنبال
او رفت. مقدس به محراب كه رسيد ميرعلام ديگر جرأت جلو رفتن نداشت. همانجا كنار
ديوار و پشت ستون مسجد ايستاد. به غير از مقدس اردبيلى كسى را نمى ديد اما صدايش را
مى شنيد كه درباره همان مسأله سؤال مى كرد. ميرعلام كنار ديوار نشست. دست و پايش
سست شده بود. سالها شاگردى مقدس اردبيلى را كرده بود و حس محبت و احترامى نسبت به
او در دلش موج مى زد. اما آنچه در پيش رويش بود با همه آنچه درباره مقدس مى دانست
متفاوت بود. در عالم خودش بود كه متوجه شد مقدس پاسخ سؤالش را يافته و از مسجد خارج
شده است. با شتاب برخاست و به دنبال او دويد. ديگر نمى توانست حضور خودش را مخفى
كند. تا به مقدس رسيد او از دروازه شهر خارج شده بود و به سمت نجف برمى گشت. آسمان
سحرگاهى كم كم روشن مى شد. ميرعلام خودش را به او رساند و بازويش را گرفت. مقدس
ناگهان متوجه ميرعلام شد. ميرعلام سلام كرد و مقدس جواب او را داد و پرسيد: تو
اينجا چكار مى كنى؟ ميرعلام شرمنده سر به زير انداخت و گفت: مى دانم كار بدى كردم.
اما ... مرا ببخش ... همه جا با شما بودم و از نجف تا كوفه همه چيز را ديدم و شنيدم
... به من بگوييد قضيه از چه قرار است؟
مقدس اردبيلى نگاهى به شاگرد جوانش انداخت كه از شرم سرش را به زير انداخته بود و
مى لرزيد. شانه هاى او را پدرانه و مهربان در دست گرفت و گفت: چرا به دنبال من آمدى؟
ميرعلام شرمنده تر گفت: فكر كردم شايد كسى آمده تا با استفاده از تاريكى شب
قنديلهاى حرم را بدزدد ... بعد كه ديدم قفل در پيش پاى شما باز شد و افتاد ناخواسته
همراهتان آمدم ... مرا ببخشيد اما بگوييد اين قضيه چه بود. مقدس دست برد و سر
ميرعلام را بلند كرد و در چشمان او چشم دوخت. شاگرد تحمل نگاه نافذ استاد را نداشت
چشمانش را بست. چون دست مقدس مانع از اين مى شد كه سرش را به زير بيندازد. مقدس گفت:
چشمانت را بازكن و به چشمان من نگاه كن و قول بده تا من زنده ام اين راز مرا به كسى
نگويى. هيچكس به غير از خدا از اين راز من خبر نداشت و تو كه اينك اين راز را
دريافتى، بايد به من قول بدهى كه آن را مكتوم نگه دارى.
ميرعلام چشمانش را گشود و به چشمان استادش نگاه كرد. آن نگاه نافذ جاى خودش را به
نگاهى آرام و مطمئن داده بود. سر تكان داد و گفت: عهد مى بندم كه هرگز اين راز را
بر ملا نكنم ...
مقدس تأكيد كرد: تا من زنده ام.
مير علام تكرار كرد: تا شما زنده ايد.
مقدس دستش را از زير چانه ميرعلام برداشت و با لبخند گفت: گاهى بعضى از مسائل بر من
مشتبه مى شود و من در خلوت و تنهايى شب به حرم اميرالمؤمنين، عليه السلام، مى روم و
آن مسأله را با حضرت در ميان مى گذارم و جواب مى شنوم. اما، ديشب اميرالمؤمنين،
عليه السلام، مرا به حضرت صاحب الزمان حواله كرد و فرمود كه فرزندم »مهدى« امشب در
مسجد كوفه است. به نزد او برو و اين مسأله را از او بپرس كه او امام توست. من هم به
مسجد كوفه رفتم و سؤالم را از صاحب الامر پرسيدم و پاسخم را گرفتم ...
صداى مقدس اردبيلى لرزيد و سكوت كرد. ميرعلام دستهاى استادش را در دست گرفت و بوسيد.
مقدس آهسته گفت: قول دادى ميرعلام! قول دادى!
مير علام سر بلند كرد و گفت: مطمئن باشيد آقا ... مطمئن باشيد ...
× × ×
مقدس با به حياط خانه كوچكش گذاشت. كيسه كوچكى از آرد جو در دست داشت. همسرش او را
كه ديد از اتاق بيرون آمد و بى مقدمه گفت: احمد ديشب كجا بودى؟ چرا به خانه نيامدى؟
مقدس جوابى نداد. زن جلوتر آمد و كيسه را از دست او گرفت: چه آورده اى؟ بچه ها
گرسنه اند.
مقدس باز هم جوابى نداد. زن ادامه داد: حتماً باز هر چه داشتى بين فقراى كوفه و نجف
تقسيم كردى. تو كه با عمامه مى روى و وقتى بر مى گردى پارچه عمامه اى را هم بين
برهنگان و نيازمندان تقسيم كرده اى، تكليف آرد و خرمايت روشن است. تو اصلاً مى دانى
قحطى و گرانى يعنى چه؟
مقدس سر به زير انداخت و خشم و غضب همسرش را ناديده گرفت. اما او دست بردار نبود:
- بالاخره نگفتى معنى قحطى را مى فهمى يا نه؟
مقدس حرفى براى گفتن نداشت. سر به زير به عقب برگشت و از خانه بيرون رفت. زن جلوى
در ايستاد و گفت: احمد! حالا كجا مى روى؟ من با اين بچه هاى گرسنه و يك مشت آرد جو
چه كنم؟
مقدس شرمنده از فقر در خانه را پشت سرش بست و راه افتاد. چند تا پسر بچه گرسنه با
پاهاى برهنه و لباسهاى مندرس و پاره جلو دويدند: آقا ... ما گرسنه ايم ... نان ...
يك تكه نان ...
مقدس شرمسار دستى بر سر آنها كشيد. بغض گلويش را گرفت. نه جوابى داشت به آنها بدهد
و نه چيزى كه دلشان را شاد كند. بچه ها نااميد از او دور شدند. مقدس حس كرد تنها
جايى كه به او آرامش مى دهد مسجد كوفه است. راهش را به طرف مسجد كوفه كج كرد. هنوز
به مسجد نرسيده بود كه ميرعلام را ديد. مير علام نگاهش را از او دزديد. اما حس كرد
استادش گرفته و پريشان است. جرأت نكرد سؤالى بپرسد و ناچار راهش را از مقدس جدا كرد.
نگاه مقدس پر از غم بود. پا به حياط مسجد گذاشت و نفس عميقى كشيد. ميرعلام جلوى در
ايستاد و با خودش فكر كرد چه مسأله اى فكر مقدس را اينقدر مشغول كرده است. اما ياد
عهد و قولش افتاد و انگار كه اصلاً استادش را در چنين حالى نديده، سرش را به زير
انداخت و به سمت دروازه كوفه به راه افتاد تا به حجره اش برگردد.
× × ×
دو روز از اعتكاف مقدس در مسجد كوفه مى گذشت و زن در خانه نمى دانست چه كند. كيسه
آرد جو هم تمام شده بود و احمد به خانه برنگشته بود. صداى در خانه كه بلند شد از جا
كنده شد: »شايد احمد برگشته باشد.«
در را كه باز كرد مرد غريبه اى را پشت در ديد كه افسار چهارپايى را در دست داشت و
بر پشت آن يك بار آرد گندم بود. مرد سلام كرد و گفت: مقدس اردبيلى در مسجد كوفه
اعتكاف دارد و اين آرد گندم را براى شما فرستاده. زن بهت زده به آن همه آرد گندم
مرغوب نگاه كرد: احمد؟ ... احمد خودش فرستاده؟ از كجا آورده؟ مرد سرى تكان داد: نمى دانم.
به من گفته اند اينها را براى شما بياورم.
زن كنار رفت و مرد بار آرد را بزحمت كنار ديوار حياط گذاشت و رفت. زن نگاهى به آرد
انداخت. سفيد و نرم و مرغوب بود. هرگز چنين آرد خوبى را در كوفه و نجف آن هم در اين
قحطى نديده بود.
مقدس از در خانه كه داخل شد، بوى نان تازه گندم به مشامش خورد، از تعجب اندكى درنگ
كرد. زن به استقبالش آمد و سلام كرد. مقدس جواب او را داد و پرسيد: بوى نان تازه از
كجا مى آيد؟
زن خنديد: از مطبخ من! دستت درد نكند. آردى كه فرستاده بودى بچه ها را از گرسنگى
نجات داد. مقدس نگاهى به زن انداخت و گفت: من فرستادم؟ من آرد فرستادم؟
زن با اطمينان خاطر گفت: تو كه رفتى مردى آمد و گفت كه تو در مسجد كوفه معتكف شده اى
و اين آردها را هم براى ما فرستاده اى. آرد مرغوب گندم آن هم يك بار پر.
دل مقدس لرزيد: من؟ ... من؟ ... تو فكر نكردى من اينهمه آرد گندم مرغوب آن هم در
اين قحطى و گرانى، از كجا آورده ام؟
زن به خود آمد چشمان مقدس پر از اشك شد پرسيد: همه آردها را نان پخته اى؟
زن جواب داد: نه، آرد خيلى زياد است. من فقط به اندازه رفع گرسنگى بچه ها نان پختم.
مقدس سرى تكان داد و گفت: مقدارى از آنها را در كيسه اى بريز و به من بده.
زن شرمنده از رفتارى كه با شوهرش كرده بود، متوجه منظور او شد و به خودش اجازه نداد
حرفى بزند. كيسه اى را پر از آرد كرد و به مقدس داد. مقدس كيسه را برداشت و از خانه
بيرون رفت تا سراغ پسر بچه هاى يتيم و گرسنه اى برود كه از او نااميد شده بودند.
سر راهش آرد گندم را به خانه پسر بچه ها برد و راهى نجف شد تا بعد از روزهاى اعتكاف
در مسجد كوفه به كلاس درسش برود. جلوى حجره درس كه رسيد ايستاد. راهى كه آمده بود
او را تشنه و خسته كرده بود و با اين حال نمى توانست خوب درس بدهد و بحث و گفتگو
كند. حالش هم هنوز از آن لطف پنهان خداوند به فرزندان گرسنه اش، منقلب بود. جداى از
اين بدون سلامى به بارگاه اميرالمؤمنين، عليه السلام، هم هيچوقت درسش را شروع نمى كرد.
راهش را به سمت روضه مقدس على، عليه السلام، كج كرد و وارد صحن و سراى حضرت شد.
سلامى داد و به سمت چاه آبى كه در صحن بود رفت. دلو را به چاه آب انداخت و آن را
بالا كشيد. اما حس كرد خيلى سنگين است. چند لحظه مردد ماند كه آن را رها كند يا
بالا بكشد. با خودش فكر كرد: »آب كه اينقدر سنگين نيست. پس چرا...«
دلو را به زحمت بالا آورد اما آنچه در آن بود، آب نبود بلكه دلو پر از اشرفى طلا و
دينار بود! چند لحظه به دلو پر از طلا نگاه كرد. حس كرد گلويش از تشنگى مى سوزد. سر
به آسمان بلند كرد و زير لب گفت:
- خدايا! احمد از تو آب مى خواهد نه طلا!
و دلو را رها كرد و تمام اشرفى ها را به چاه ريخت و دوباره آن را بالا كشيد. دلو پر
از آب خنك و گوارا بود. آب را نوشيد و بر حسين، عليه السلام، سلام فرستاد. با ذكر
نام حسين، عليه السلام، دلش لرزيد و بى اختيار به سوى كربلا پر كشيد. دست خودش نبود.
همجوارى نجف با كربلا، او را زياد دلتنگ حسين، عليه السلام، مى كرد.
به سوى حجره درس به راه افتاد. شاگردانش همه جمع بودند و آماده شنيدن درس استادشان
مقدس اردبيلى. مقدس اما دلش بيقرار شده بود. مير علام با ديدن استاد از جا برخاست و
به دنبال او همه طلبه ها به احترام مقدس بلند شدند؛ اما حس كردند حال استادشان مثل
هر روز نيست و نيامده كه درس بدهد. مير علام پرسيد:
- حالتان خوب نيست؟
مقدس سرى تكان داد و گفت: نمى دانم ... دلم هواى كربلا كرده. چه كسى با من راهى
كربلاست؟
نام كربلا دل همه را لرزاند و لبخند زدند. ميرعلام با شادمانى گفت: نيكى و پرسش؟ چه
كسى دلش هواى كربلا نمى كند؟ يعنى امروز درسمان تعطيل است؟
مقدس جواب داد: بله ... امروز دلم اينجا قرار ندارد. حس مى كنم بايد بروم. هر كس
دوست دارد با من بيايد همه استقبال كردند و در حجره را بستند و پياده راهى كربلا
شدند. با گذشتن از كوچه پس كوچه هاى خاكى نجف و عبور از دروازه شهر، از دوردستها،
نخلها و بيابانهاى خشك كربلا كه ديده شد مقدس اردبيلى شروع به زمزمه كرد. اشك مى ريخت
و نجوا مى كرد. طلبه جوانى كه صداى خوشى داشت و از شاگردان مقدس بود، شروع به روضه
خواندن كرد و بقيه همصدا با مقدس اشك مى ريختند و زمزمه مى كردند. نخلهاى غبار
گرفته و غمگين و بيابانهاى خشك و بى آب و علف دل مقدس را آتش زده بود. انگار اين
بيابان هرگز بعد از آن فاجعه خونبار و مظلومانه، نبايد روى سرسبزى و نشاط را به خود
مى ديد كه بعد از گذشت صدها سال از عاشوراى 61 همچنان غم گرفته و ماتمزده بود.
مقدس اردبيلى و طلبه هاى همراهش گريه كنان و نجواكنان به كربلا رسيدند و از دور كه
گنبد و بارگاه امام حسين، عليه السلام، را ديدند، ناله »يا حسين« از دلهايشان
برخاست. حرم بسيار شلوغ بود و جمعيت موج مى زد. مقدس رو به همراهانش گفت: ما اهل
همين دياريم و زود به زود زيارت كربلا نصيبمان مى شود. اما اين زوار آرزومند از
راههاى دور و با زحمت آمده اند. داخل حرم نمى شويم تا مزاحم حال آنها نباشيم.
بياييد همين جا، گوشه صحن رو به حرم مى ايستيم و حرف دلمان را مى زنيم.
همه طلبه ها پذيرفتند. مى دانستند مقدس رعايت حال همه را مى كند، چه رسد به حال
زائران تشنه و آرزومند كربلا. همانجا كنار صحن دور هم حلقه زدند. مقدس پرسيد:
- آن طلبه جوان خوش صدا كه بين راه برايمان روضه مى خواند كجا رفت؟
يكى از طلبه ها نگاهى به جمعيت انداخت و گفت: آقا همراه ما بود. اما در شلوغى صحن و
سرا نمى دانيم كجا رفت. شايد متوجه حرف و قرار شما نشد و براى زيارت به حرم رفت.
مقدس هنوز جوابى نداده بود كه مرد عربى از بين جمعيت راه را باز كرد و جلو آمد و رو
به مقدس گفت:
- ملا احمد! مى خواهى چه كنى؟
مقدس جواب داد: مى خواهم زيارت اربعين امام حسين، عليه السلام، را بخوانم.
مرد عرب گفت: كمى بلندتر بخوان من هم گوش كنم.
مقدس اردبيلى نگاهش به سمت بارگاه حسين، عليه السلام، پر كشيد و خواند:
- السلام على ولى اللَّه و حبيبهف ...
طلبه ها همصداى مقدس زمزمه كرده و اشك مى ريختند و مرد عرب هم گوش مى داد و يكى دو
جا در زيارت توجه مقدس را به نكاتى جلب كرد. زيارت كه تمام شد. مقدس انگار كه هنوز
سيراب نشده باشد رو به طلبه ها كرد و گفت:
- اين طلبه پيدا نشد؟ نيامد؟
گفتند: نه آقا ... نمى دانيم كجا رفته؟ حتماً در شلوغى جمعيت ما را گم كرده است.
مرد عرب رو به مقدس كرد و پرسيد: مقدس اردبيلى چه مى خواهى؟
مقدس جواب داد: طلبه اى از رفقايمان بين راه برايمان روضه مى خواند. حالا نمى دانم
كجا رفته. مى خواستم اينجا هم برايمان روضه بخواند.
مرد عرب پرسيد: مقدس مى خواهى من برايت روضه بخوانم؟!
مقدس گفت: بله! اگر بلدى بخوان!
مرد عرب نگاهى به حرم ابى عبداللَّه الحسين، عليه السلام، كرد و از همان طرز نگاهش
دل مقدس لرزيد و منقلب شد. مرد صدا زد: يا اباعبداللَّه نه من و نه اين مقدس
اردبيلى و طلبه هاى همراهش، هيچ كدام يادمان نمى رود آن ساعتى كه خواستى از زينب
جدا شوى!
صدايش آنقدر گرم و دلنشين بود كه آتش به جان مقدس زد و صداى ناله و گريه جمع بلند
شد ... و يك وقت مقدس به خود آمد و ديد مرد عرب بين آنها نيست و آنها همچنان اشك مى ريزند
و حسين، عليه السلام، را صدا مى كنند بى اختيار با دو دست بر سر خود زد و ناليد:
اين مرد عرب، مهدى فاطمه بود و احمد! تو نفهميدى چه كسى برايت روضه خواند ...
× × ×
خورشيد عمر پر بركت و عزيز مقدس اردبيلى رو به غروب بود و همه شاگردان و فرزندان و
دوستانش دور او جمع شده بودند. مير علام بيش از بقيه بيقرار بود و گريه مى كرد و سر
او را در بغل گرفته بود.
مقدس آهسته و با زحمت گفت: چرا بيقرارى مى كنى؟ آرام باش!
ميرعلام زمزمه كرد: اينها نمى دانند چه كسى را از دست مى دهند.
مقدس لبخند كمرنگى زد و گفت: تو به من قول دادى.
ميرعلام گفت: مطمئن باش. سالهاست بر سر قولم هستم ... برايت آب فرات آورده ام ...
و دستش را زير سر مقدس گذاشت تا او را براى نوشيدن آب فرات بلند كند. اما مقدس
امتناع كرد. رويش را برگرداند و گفت: نه ... من آب فرات نمى نوشم.
ميرعلام با گريه گفت: چه چيزى بهتر از آب فرات ...
مقدس سر تكان داد و گفت: نه مولا و سيد من حسين، عليه السلام، قبل از شهادت از آب
فرات ننوشيد، من چطور قبل از مرگم از آب فرات بنوشم؟
قطره هاى اشك ميرعلام روى محاسن سفيد مقدس چكيد و مقدس بدون نوشيدن آب فرات،
شهادتين را بر زبان جارى كرد و چشمان مهربان و پر فروغش را براى هميشه بر هم گذاشت.
× × ×
ميرعلام حس مى كرد بار سنگين راز مقدس اردبيلى از روى دوشش برداشته شده اما بار غمى
سنگين جاى آن را گرفته است. خواب از چشمانش رفته بود و به آن شب فكر مى كرد و به
اينكه ديگر فرصتى نيست تا سر كلاس درس مقدس بنشيند و پاسخهايى را بشنود كه امام
زمان، عليه السلام، به او داده بود و اميرالمؤمنين، عليه السلام، برايش حل كرده بود
...
از دفن مقدس اردبيلى در يكى از حجره هاى صحن مطهر حضرت على، عليه السلام، برگشته
بود و باور نمى كرد كه او را ديگر نخواهد ديد. گريه آرام آرام پلكهاى ميرعلام را
سنگين كرد و خواب رفت ...
در خواب ديد روبروى حرم اميرالمؤمنين، عليه السلام، ايستاده است كه مقدس اردبيلى با
چهره اى نورانى و لباسى سفيد و زيبا از حرم حضرت بيرون آمد. جلو دويد و شادمان از
ديدن استاد مهربانش، دست او را گرفت و بوسيد. در خواب مى فهميد كه مقدس از دنيا
رفته است.
پرسيد: آقا ... چه كرده اى كه به اين حال نيكو مهمان على، عليه السلام، هستى؟
مقدس لبخند شيرينى زد و گفت: بازار اعمالمان اينجا كساد و كالايمان بى مشترى است و
هر چه كردم به حالم نفعى نداشت مگر ولايت و محبت صاحب اين قبر، اميرالمؤمنين على،
عليه السلام، ...
ميرعلام از خواب بيدار شد. تصوير سيماى نورانى مقدس پيش چشمانش زنده و روشن، نقش
بسته بود. جاى غم سنگين از دست دادن استادش را حسى شيرين از سرانجام و آخرت او پر
كرده بود، همينكه مقدس اردبيلى ميهمان مولايش على، عليه السلام، شده بود و ...
ماهنامه موعود شماره 24
|