|
سكاندارى اسلام پس از رسول اكرم |
|
|
|
۲۹ بهمن ۱۳۸۳ |
|
صفحه 1 از 2 سيد محمدحسين فضلاللَّه مترجم: عباس سيدميرجمكرانى اشاره: علامه سيّد محمدحسين فضلاللَّه روحانى برجسته لبنانى كه در ايران بيشتر به عنوان يك چهره سياسى شناخته شده است، هر هفته جلسه سخنرانى و گفت و گو در دمشق برگزار مىكند و به پرسشهاى اعتقادى، فقهى، تربيتى، و ساير موضوعات مبتلا به مسلمانان پاسخ مىگويد. آنچه كه در ذيل آمده است برگردان يكى از سخنرانيهاى علامه فضلاللَّه است كه به مناسبت روز غدير ايراد شده است. اين سخنرانى از نشريه »الفكر و الثقافة« انتخاب شده است. با هم مىخوانيم.
روز غدير سرفصل نوينى در حيات اسلام است. در اين روز، رهبرى جهان اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، مشخص شد. رهبرى كه ادامه دهنده راه و روش رسول خدا، صلّىاللَّهعليهوآله، است و مسلمانان را از موانع دست و پاگير داخلى و خطرات خارجى نجات مىدهد. بديهى است امكان هدايت اسلام بعد از رحلت پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، بايد توسط فردى به دست گرفته شود كه با تمام وجود اسلام را درك كرده و بتواند با اقدامات دينى و قانونى خود، ديدگاه يكسانى از اسلام ارائه كند. اين كار از تشتت فكرى مسلمانان جلوگيرى مىكند. بنابراين رهبرى جهان اسلام پس از پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، بايد توسط كسى به عهده گرفته شود كه آشنايى كامل و بدون خطا از اسلام داشته باشد. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد زندگى پيامبر اسلام، صلّىاللَّهعليهوآله، سراسر، مملو از جنگها و بحرانهاى داخلى بود. در اين مدت، بيشتر مفاهيم اسلامى بخوبى روشن نشده و احكامى كه بايد مسلمانان آنها را انجام دهند، بر زمين مانده بود. البته ما منكر اخلاص اصحاب پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، نيستيم. آنان در برابر سختيهاى بسيار در مكه ايستادگى كردند، و بشدت با آتشافروزان و جنگطلبها به مقابله برخاستند. لذا ملاحظه مىكنيم كه خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: محمد رسولاللَّه و الّذين معه أشدّاءف على الكفّار و رحماء بينهم تراهم ركّعاً سجّداً يبتغون فضلاً من اللَّه و رضواناً سيماهم فى وجوههم من أثر السجود.1 به هر حال پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، (در زمان حيات خود) فرصت نيافت تا فرهنگ و معنويت اسلامى را به طور عميق در وجود تكتك مسلمانان نهادينه كند. لذا رهبرى مسلمانان پس از پيامبر، بايد توسط فردى صورت گيرد كه بتواند اسلام را گسترش دهد و آن را در وجود فرد فرد مسلمين نهادينه كند. از اين رو است كه مسأله غدير يكى از اساسىترين مسائل حياتى اسلام است. بخصوص اينكه، بيشتر راويان احاديث درباره آيه شريفه: يا أيّها الرسول بلّغ ما افنزل اليك من ربّك و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللَّه يعصمك من الناس.2
گفتهاند: »اين آيه شريفه هنگامى نازل شد كه پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، (در آخرين حج خود) به محلى به نام غديرخم رسيده بود.« بعضى مفسران نيز گفتهاند: »شأن نزول اين آيه براى معرفى كردن حضرت على، عليهالسلام، به عنوان جانشين پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، نيست، بلكه براى بيان مطلب ديگرى نازل شده است. اين مفسران تاكنون نتوانستهاند بين ماهيت آيه شريفه فوق و آنچه كه به آن معتقدند، توازنى برقرار سازند. زيرا آيه مذكور در اوائل بعثت حضرت ختمى مرتبت نازل نشده تا اينكه گفته شود پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، امر به انذار و تبليغ شده است. رسول خدا، صلّىاللَّهعليهوآله، در آن زمان هر حكم و مسألهاى كه به او وحى مىشد، بدون هيچ ترس و واهمهاى به مردم اطلاع مىداد و در اين كار راسخ و استوار بود. »قل الحق من ربّكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر«3 پيامبر در ابلاغ رسالتش، ملاحظه هيچ عكسالعملى را نمىكرد. براى اينكه آن حضرت در حال بنيانگذارى انديشه، معنويت و راه روشن الهى در ميان مردم بود. لذا عكسالعملهاى منفى برايش قابل پيشبينى بود. به هر حال، رسول خدا، صلّىاللَّهعليهوآله، از برخوردهاى منفى ناراحت مىشد. ولى اين ناراحتيها به خاطر خودش نبود. بلكه به خاطر مردم بود. چرا كه آنان در قلب آن حضرت جاى داشتند. در اينجا روشن مىشود كه آيه شريفه ذيل بر مطلب مهم ديگرى تأكيد دارد. »و إن لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللَّه يعصمك من النّاس« اين مطلب، چيزى جز ولايت حضرت اميرالمؤمنين على، عليهالسلام، نيست. البته در اين مسأله بسيار جدل شده است. وقتى كه پيامبر با اين گفتار ابلاغ رسالت كرد: »آيا من از مؤمنين بر خودشان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: بلى. فرمود: هر كس كه من مولاى او هستم (از اين) پس على مولاى اوست.« سپس اين آيه نازل4 شد »اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الإسلام ديناً« تا اين روز، شكاف رهبرى پس5 از پيامبر در اسلام وجود داشت. وقتى كه اين شكاف از بين رفت، ساختار دين تكميل شد. خداوند راضى شد كه اسلام آئين تمام جهانيان باشد. در اينجا ممكن است اين سؤال مطرح شود، چطور مىتوان رويگردانى برخى اصحاب را از ولايت على، عليهالسلام، تفسير كرد؟ چگونه مىتوانيم اين مطلب را توجيه كنيم، وقتى كه رسول اكرم، صلّىاللَّهعليهوآله، به ملكوت اعلا رحلت فرمود، انصار به مهاجرين گفتند: »از ما اميرى و از شما هم اميرى.«؟ چرا برخى از اصحاب6 پيامبر در بيعت كردن با خليفه اول هيچگونه مشورتى با ديگر مسلمانان (ساكن در اقصى نقاط حكومت اسلامى) نكردند و بدون هيچ ترس و واهمهاى و بارى به هر جهت با ابوبكر بيعت كردند؟ چطور در آنجا (سقيفه بنى ساعده) هيچ كس با اين كار مخالفت نكرد و نگفت كه پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، فرموده هر كس كه من مولاى اويم از اين پس على مولاى اوست؟ مرحوم سيد شريفالدين، اين موضوع را چنين توجيه كرده است: ذهنيت مسلمانان آن عصر به جز برخى از آنان عميق و ژرفانديش نبود، لذا وقتى كه بيعت مىكردند به آن وفادار بودند. به هر حال از آنجايى كه رسول اكرم، صلّىاللَّهعليهوآله، بصراحت و روشنى سخن مىگفت شايد آنان منظور پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، از »من كنت مولاه فهذا على مولاه« بخوبى فهميده بودند. اما آنچه كه اتفاق افتاد برخلاف اراده پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، بود. بنابراين ملاحظه مىكنيم پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، از اين ذهنيت توده مردم (كوتاهبينى آنان) اندوهناك بود. لذا فرمود براى من قلم و كتف (كاغذ) بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، مانند ساير افراد نبود كه هنگام احتضار به هذيانگويى مبتلا شود. بلكه آن حضرت، در بالاترين درجه عقل و اراده و هوشيارى قرار داشت. قبل از اين ماجرا، هيچ يك از اصحاب پيامبر خبر از هذيانگويى آن حضرت در حالت بيمارى نداده است. اصولاً پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، با تمام وجودش با اصحابش زندگى و با آنان گفت و گو مىكرد. لذا وقتى كه مىفرمايد: »براى من قلم و كتفى (كاغذ) بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد« منظور آن حضرت اين نبود مطلبى بنويسد كه جانشين قرآن شود. چرا كه قرآن نورى است كه با گوشت و پوست و خون آن حضرت آميخته شده است. بنابراين مسأله در اينجا چيز ديگرى است كه بسيار مورد توجه و اهتمام رسول خداست. به طورى كه وى را ناگزير كرد، در اين مورد تأكيد فرمايد تا در آينده كسى با كلمات آن حضرت بازى نكند. حال اين سؤال مطرح مىشود، چرا خليفه دوم گفت: »كتاب خدا براى ما كافى است«؟ آيا پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، مىخواسته بگويد كتاب خدا ناقص است؟ معناى »حسبنا كتاباللَّه« چيست؟ در حالى كه خداوند مىفرمايد: ما آتاكم الرسول فخدوه و مانهاكم عنه فانتهوا.7 در اينجا بايد به اين نكته اشاره كرد كه سنت رسول اكرم، صلّىاللَّهعليهوآله، شارح و مكمل كتاب خداست. پس چرا خليفه دوم گفت: »حسبنا كتاباللَّه«؟ بعد هم، مدعى هذيان گفتن پيامبر شد؟ در صورتى كه رسول خدا، صلّىاللَّهعليهوآله، در سراسر زندگى پربركتشان حتى در حالت بيمارى، هيچگاه هذيان نگفته است. با توجه به اينكه نبوت در سراسر زندگى رسول خدا، صلّىاللَّهعليهوآله، تداوم دارد، لذا امكان ندارد كه پيامبر اسلام در حالت هذيانگويى مسلمانان را مورد خطاب خود قرار دهد و آنان را به انجام كارى فرمان دهد كه به ادامه رسالتش مربوط باشد. مضافاً اينكه تمام مسلمانان معتقدند پيامبر، عظيمالشأن اسلام مصون از هرگونه خطا و اشتباه است. حقيقت اين است كه به پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، اجازه ندادند كه مسأله خلافت را به طور كامل روشن سازد و با نوشتار خود بر جانشينى حضرت على، عليهالسلام، مهر تأييد بزند. البته رسول اكرم مسأله ولايت و جانشينى حضرت على، عليهالسلام، را به مناسبتهاى مختلف بيان فرموده بودند. به هر حال وقتى كه چند نفرى براى آن حضرت قلم و كتف (كاغذ) آوردند، در اين موقع اختلاف به وجود آمد (آن گروهى كه با خليفه دوم همگام بودند) اجازه ندادند كه پيامبر با نوشتار خود، على، عليهالسلام، را به عنوان جانشين خويش معرفى فرمايد. از طرف ديگر ملاحظه مىكنيم پيامبر اسلام قبلاً به بزرگان و اصحاب خود دستور داده بود كه با لشكر »اسامه« به سمت روم حركت كنند. اما آنان با دستور پيامبر، صلّىاللَّهعليهوآله، مخالفت كردند و با لشكريان اسامه همراه نشدند. سؤال ديگر اين است كه معنى سخن [خليفه دوم كه گفت] »پيامبر نمرده است« چيست؟ در جواب مىتوان گفت: معناى اين سخن چيزى جز اين نيست كه افرادى كه در آن مجلس حضور نداشتند (با اطلاع يافتن از آن حادثه ناگوار فرصت يابند) تا در آن مجلس شركت كنند و مسأله خلافت را آن طورى كه (مخالفان خلافت حضرت على، عليهالسلام، مىخواهند) به سرانجام برساند.
|