|
۲۹ مرداد ۱۳۸۲ |
اميرمراد حاصل
خورشيد به آرامي خود را از سينه كوه بالا ميكشيد و نور زيبايش را چون ذراتي از طلا به سر و روي شهر ميپاشيد. رفت و آمد مردم در شهر، بخصوص اطراف ميدان، كمكم شروع شده بود. «اوكتاي قاآن» پادشاه مغول در ايوان جلوي بارگاه بر تخت تكيه داده بود و گاه از زير چشم به «امير ايلچي داي» نگاهي ميانداخت و از اينكه او را گرفته و ناراحت ميديد در دل احساس رضايت ميكرد. امير ايلچي در فكر بود و با خود ميگفت: «راستي اگر اورغانه، پهلوان ايراني را شكست ندهد و اگر..» و اين فكر مدام خاطر او را ميآزرد. در كنار او، اوكتاي با خونسردي افكار خويش را مرور ميكرد و در دل با خود ميگفت: «پيروزي پهلوان ايراني يعني پيروزي ما بر امير ايلچي» و از تصور اين موضوع دستهايش را با شادي به هم فشرد و نگاهش را به وسط ميدان رزم دوخت. پهلوانان ايراني مشغول گرم كردن بدنهاي خود بودند. امير ايلچي به احترام آنكه ميهمان اوكتاي ميباشد، با علامت دست شروع مسابقه را اعلام كرد. اورغانه به وسط ميدان آمد. چرخي زد و به طرف تخته سنگ بزرگي كه در ميانه ميدان بود، رفت. خم شد و تخته سنگ را با زحمت از زمين كند، سپس آن را با قوت تمام به سويي كه پهلوانان ايستاده بودند پرتاب نمود. سنگ نزديك پاي پهلوان فيله به زمين افتاد، جمعيت فرياد خفيفي كشيد. اورغانه به سوي جايگاه برگشت و با تعظيمي كوتاه امير ايلچي را به پيروزي خود هر چه بيشتر مطمئن ساخت. اوكتاي با چشماني نگران به ميدان خيره شده بود. امير ايلچي با زيركي نگاهي به او انداخت و بعد با علامت دست اورغانه را براي شيرين كاري ديگري به ميانه ميدان دعوت كرد. لحظهاي بعد اورغانه باميلهاي ضخيم به ميان ميدان قدم گذاشت و در حالي كه آن را به جمعيت نشان ميداد با يك حركت سريع كمر، ميله را خم كرد. با اين قدرتنمايي، هلهله و شادي مغولان به هوا برخاست. اورغانه سرمست از اينهمه تشويق نگاهي به جايگاه پهلوانان ايراني انداخت و با كلماتي دست و پا شكسته به فارسي گفت: «هيچ مرد نيست؟ مبارز نيست. پهلوان نداريد. پس رستم كجاست؟» لحظاتي به سكوت گذشت پهلوان فيله خاك ميدان را به احترام بوسيد و همراه با صلوات پهلوانان ايراني وارد ميدان شد. سينههاي فراخ و بازوان ستبر و قامت استوارش براي لحظهاي لرزه به اندام پهلوان مغول افكند. فيله نگاهش را به اورغانه دوخت و با صداي رسا او را به كشتي دعوت كرد. اورغانه كه كاسة صبرش لبريز شده بود با سر و سينه به طرف فيله هجوم برد، پهلوان ايراني برقآسا جاي خود را خالي كرد و از پشت، دور كمر اورغانه را محكم گرفت. بعد دستهايش را در زير كتفهاي اورغانه قلاب كرد و او را محكم به زمين كوبيد. فرياد شادي پهلوانان ايراني به هوا برخاست. اوكتاي قاآن از شدت هيجان سر پا ايستاد. بعد در حالي كه با غرور به امير ايلچي نگاه نگاه ميكرد دوباره بر تخت نشست. اورغانه كه در زير شانههاي پرقدرت پهلوان ايراني اسير شده بود به تلاشهاي بياثر و نعرههاي گوشخراش متوسل شد. اما فيله چون شيري كه طعمهاي در چنگال گرفته باشد، امكان هر نوع حركتي را از او سلب كرده بود. چهرة هر دو از شدت فشار و زورآزمايي سرخ شده بود و بالاخره پس از تلاشي كوتاه كتفهاي اورغانه با زمين آشنا گشت. با اين پيروزي گويي جهان براي مغولان سياه شد. پهلوان فيله سرش را نزديك گوش اورغانه برد و آرام گفت: «اين است زور پهلوانان ايراني، نوادههاي رستم كه همه كمربستة امام علي، عليهالسلام، هستند.» پس از اين پايان غمانگيز براي مغولان، نوبت به كشتي «محمدشاه» پهلوان ايراني با يكي ديگر از پهلوانان مغول رسيد. او كه يك سر و گردن از محمدشاه بلندتر به نظر ميآمد، به محض ورود به ميدان براي ادامة مسابقه پيشنهاد تازهاي داد. قرار بر اين شد كه هر كدام به نوبت محكم روي زمين ميخكوب شوند تا ديگري با زور و قدرت خود حريف را خاك كند. ابتدا «محمدشاه» چهار ميخه با دستهاي به كمر زده در جاي خود ايستاد. پهلوان مغول پيش آمد و شروع به زورآزمايي كرد. هر چه به دست و پاي محمد شاه پيچيد كه شايد او را از جاي خود حركت دهد موفق نشد. امير ايلچي با وجودي كه به درماندگي پهلوانش پي برده بود، بناچار با اشارة دست، اجازه داد تا مسابقه ادامه يابد. پهلوان مغول به ميانه ميدان برگشت و با تمام قدرت پاها را بر زمين محكم كرد. محمدشاه سرش را به سوي آسمان گرفت و دعايي زير لب زمزمه نمود، بعد به طرف پهلوان مغول رفت. دست انداخت و هر دو پاي حريف را گرفته، با قوت كشيد. پهلوان مغول چون كوه، محكم در جاي خود ايستاده بود. محمدشاه به عقب برگشت، نفسي تازه كرد و اين بار با قدرت بيشتر و حركتي سريعتر، ناگهان پهلوان مغول تعادل خود را از دست داد و محمدشاه در يك لحظه مناسب با يك ضربت سريع او را نقش زمين كرد. غريو شادي پهلوانان ايراني به هوا برخاست. اوكتاي ترس از اين داشت كه اين پيروزيها زمينهاي شود براي غرور و سركشي ايرانيان و امير ايلچي نيز تحمل سومين شكست را در توان خود نميديد. مصلحت هر دو حكم ميكرد تا مسابقه پايان يابد. چند روزي گذشت تا آنكه در مجلسي كه همة پهلوانان ايراني و مغولي جمع بودند اوكتاي به بهانهاي پهلوان محمدشاه را در كنار خود نشاند و گفت: «روزي كه پهلوان فيله ميخواست با اورغانه كشتي بگيرد احساس كردم كه تو از او شايستهتري. در نگاه تو هم اين را خواندم كه دلت ميخواست جاي فيله با اورغانه كشتي بگيري. حالا هم براي آنكه قدرت خود را نشان بدهي دير نشده است! اگر دوست داشته باشي ترتيبي ميدهم كه با خود پهلوان فيله كشتي بگيري، چطور است؟» پهلوان محمدشاه با خونسردي لبخند زد و گفت: «پهلوان فيله را همه به اتفاق براي كشتي گرفتن با اورغانه انتخاب كرديم، من هم او را شايستهتر از خودم براي كشتي دانستم.» اوكتاي كه ديد تيرش تا حدودي به هدف نخورده است حرف او را قطع كرد و گفت: «آيا حاضر هستي با پهلوان فيله كشتي بگيري؟» محمدشاه گفت: «من حرفي ندارم به شرطي كه پهلوان فيله به من رخصت بدهد!» اوكتاي كه با خوشحالي دستها را بهم كوبيد. نگاهي به جمعيت انداخت و بلند گفت: «اگر پهلوان فيله موافق باشند، پهلوان محمدشاه اعلام آمادگي براي كشتي كردهاند.» محمدشاه كه از طرز بيان موذيانه اوكتاي قاآن به خشم آمده بود سرپا ايستاد و گفت: «البته درخواست با نظر جناب اوكتاي بوده است. اگر سرورم پهلوان فيله عزيز رخصت دهند، بنده حقير مفتخر ميشوم.» فيله كه سالهاي سال با محمدشاه انس و الفت داشت و او را خوب ميشناخت، فهميد كه اوكتاي، پهلوان محمدشاه را در محظوري قرار داده است كه چنين پيشنهادي ميكند. لبخندي زد و سرش را به علامت رضايت تكان داد. طبلها به صدا درآمدند و دو پهلوان آمادة كشتي گرفتن شدند. اوكتاي، وزير خود ساتيبيك را به نزديك خود خواند و در گوش او زمزمه كرد: «با زمين خوردن محمدشاه بين پهلوانان ايراني دو دستگي و اختلاف پيش خواهد آمد.» ساتيبيك گفت: «اميدوارم همانطوري كه جنابعالي ميگوييد بشود». لحظاتي بعد پهلوانان ايراني با خونسردي سرگرم تماشاي كشتي دو پهلوان نامدار بودند. اوكتاي با نگراني به ساتيبيك نگاهي كرد و ساتيبيك براي آنكه به اين اختلاف دامن بزند از دو طرف مغولان را وادار كرد كه دستهاي به هواداري فيله هورا بكشند و كف بزنند و دستهاي ديگر به طرفداري از محمدشاه او را تشويق كنند. دو پهلوان با حركتي دوستانه ولي با قدرت با يكديگر سرشاخ شدند. اما چيزي نگذشت ك برادرانه از يكديگر جدا شدند. صداي صلوات پهلوانان ايراني با وحدت خاص در فضا پيچيد. فيله و محمدشاه روي يكديگر را بوسيدند و در حالي كه خاك ميدان را سرمه چشم ميكردند از ميدان خارج شدند. نگاه حيرتزدة ساتيبيك به ميانه ميدان خيره مانده بود و اوكتاي از خشم دندانهايش را روي هم ميفشرد.
موعود جوان شماره سيزدهم |