|
۲۹ بهمن ۱۳۸۳ |
م. واعظ
كاروان به راه افتاد... اكنون اين تويى در جاده اى به سمت بارگاه عشق، قبله اهل دل،
حج فقرا و مشهدالرضا.
مى گويند خداوند بهشت خويش را در زمين خاكى تقسيم نموده و باغى از باغات بهشت را در
طوس قرار داده است.
مشهدالرضا تنها، شهرى از شهرهاى ايران نيست كه قبله هشتم است و سجده گاه اهل دل...
سجود را تقسيماتى است و سجده بر تربت رضوى سجده بر جلوه عشق خداست...
و تو گمان مبر كه به زيارت سنگ و چوب و آهن مى روى كه اگر چنين كنى مشركى و در
خسران عظيم كه اصل زيارت ديدار يار است و ديدار آدابى دارد كه اولين مرحله آن اذن
دخول است.
اذن دخول بخواهى و بخوانى
اذن دخول به درياى عشق كه تلاطم امواجش به بيكران هستى رهنمونت مى كند.
آينه كاريهاى حرم، حديث خود شكستن را معنا مى كند تا خود را در آينه جمال دوست
ببينى و به ترميم درونف زنگار زده ات بپردازى. تا بدانجا كه نسيم جانفزاى رضوى
آلايش درونت را به آرايش عشق زيور بخشد.
اگر عشق نباشد، درون خانه راهى ندارى و پاى حركت لنگ است.
حرم، تقربگاه ملايك است و صف بستگان حريم رضوى خوشامدگوى زائران!
چه صفايى دارد اين حرم!
آنگاه كه بال در بال ملايك به درگاه مى رسى به مشهد رسيده اى،
مشهد يعنى معراج، نقطه عروج از خود به خدا...
رها كردن تن، نخواستن در عين توانستن و قصه انگور و سم
و اينجا قبله گاه رأفت و مهربانى است...
در حرير بال فرشتگان كسى مى خواندت، در آغوشت مى فشارد و نوازشت مى كند.
و آنگاه كه به گيسوان ضريح چنگ مى اندازى متصلى اما نه به دستت كه به دلت؛ خويشت
متصل شده و خودت مانده اى در پشت صحن؛ خود را دخيل پنجره فولاد بسته اى.
پس، آهسته گام بردار!
اين صداى بالهاى فرشتگان خداست كه غبار ضريح را مى زدايند و سرمه چشم عاشقانش مى كنند
و اين نجواى هوهوى جبرئيل است كه سرمست از خمخانه رضاست.
پس خاضغانه سر فرود آر و مخلصانه بيا..
مراقب باش! گر چه در حريم رضوى ابليس را قرارگاهى نيست، اما جنود پليدش گاه در
مويرگهاى خيالت ريشه اى مى زند. تا تو را از محبوب برهاند...
وقتى ترنم دلكش آبشار زيارتنامه، وجودت را شستشو داد و زلال سلام را به گوش جان
شنيدى و جواب گرفتى؛ باز مى گردى
اما اين بازگشت رجعتى است بى خويش،
...اكنون بى خويشى...
خود را نزد محبوب به گرو گذارده اى...
و اين خودف ظلمانى را كه به پشت پنجره فولاد دخيل كرده اى برمى دارى و مى روى،
تا فرصتى ديگر و ديدارى ديگر.
ماهنامه موعود شماره 24
|