|
پایان تاریخ و واپسین انسان- قسمت سوم |
|
|
|
۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷ |
 اين عرفان ها و شبه عرفان ها و آيين هاى اساطيرى و جادويى مشرق زمينى و مغرب زمينى و قرون وسطايى از وراى موج تمدن صنعتى مى گذرد و چون وضع اباحى نسبت به تمدن مدرن دارد اساساً و اصلاً با اين تمدن درگير نمى شود، به همين دليل نيز با مخالفت روبرو نمى شود، اما كم ترين جلوه هاى عينى اسلام از جمله: «روسرى حجاب» در دانش آموزان مسلمان فرانسوى رهبران جامعه ى غربى را مى آشوبد و آن ها را بر مى انگيزد. زيرا اسلام صورت اباحى پيدا نمى كند مگر آن كه بطور كلى تأويل شود.
● فوكوياما و پايان تاريخ غرب
به اعتقاد «فرانسيس فوكوياما» پژوهش گر مؤسسه ى مطالعاتى غير انتفاعى راند. (7) پايان تاريخ زمانى است كه انسان به شكلى از جامعه ى انسانى دست يابد و در آن عميق ترين و اساسى ترين نيازهاى بشرى برآورده شود. بشر، امروزه به جايى رسيده است كه نمى تواند دنيايى ذاتاً متفاوت از جهان كنونى را تصور كند، چرا كه هيچ نشانه اى از امكان بهبود بنيادين نظم جارى وجود ندارد.
با پيروزى ليبرال دموكراسى بر رقباى ايدئولوژيك خود نظير سلطنت موروثى، فاشيسم و جديدتر از همه كمونيسم، در سراسر جهان اتفاق نظر مهمى درباره ى مشروعيت ليبرال دموكراسى به عنوان تنها نظام حكومتى موفق به وجود آمده است. اما افزون بر آن ليبرال دموكراسى ممكن است «نقطه ى پايان تكامل ايدئولوژيك بشر» و «آخرين شكل حكومت بشرى» باشد و در اين مقام پايان تاريخ را تشكيل مى دهد. شكست كمونيسم دليل پيروزى ارزش هاى ليبرال غربى و پايان درگيرى هاى ايدئولوژيك است.
از درون كلمات فوكوياما مى توان دريافت كه ليبرال دموكراسى آخرين جامعه ى بشرى است و دنيايى ذاتاً متفاوت با جهان كنونى كه فراهم آمده ى ليبرال دموكراسى است نمى توان تصور كرد. چرا كه هيچ نشانه اى از امكان بهبود بنيادين نظم جارى وجود ندارد. پس نظريه ى فوكوياما از جهتى براى ليبرال دموكراسى اميدوار كننده است امّا از جهتى نااميد كننده، زيرا هيچ گونه امكان بهبود بنيادين نظم جارى وجود ندارد. در جامعه ى آينده ى پايانى هيچ گونه تضادى نيست و برترى از آن ليبرال دموكراسى است.
● گسست در تئورى پايان تاريخ
اما اين نظريه ى ساده انديشانه دوام نياورد. چالش هاى نفسانى از يكسو با خيزش جريان هاى ناسيوناليسم افراطى و كوشش هاى معنوى با خيزش جريان هاى معنويت طلب و انقلاب اسلامى خواب راحت و فرعونى ليبرال هاى دموكراسى را بر هم زد. البته چالش هاى نفسانى ناشى از بنيادهاى فرهنگ رنسانسى كه با اومانيسم و ليبراليسم جمعى و ناسيوناليسم قرن نوزده مناسبت داشت، در برابر نفسى فزون خواه تر و منطقى تر ليبرال دموكراسى دچار بحران بقا خواهد شد. چنان كه صرب هاى افراطى گرفتار آن شدند و ژاپن، بوسنى، كوزوو، افغانستان، سرزمين هاى اشغالى فلسطين و... به صورت مستعمره هاى مدرن دموكراسى ليبرال اتحاديه ى اروپا و امريكا در آمدند. بطورى كه بدون اجازه ى اشغال گران جديد، كمترين استقلال ندارند.
اما خطر اساسى در دو ناحيه وجود دارد: خيزش نهضت هاى معنوى در غرب و انقلاب اسلامى در شرق كه طبيعتاً محرّك احساسات جهادى حق طلبانه ى مردم مسلمان از جمله فلسطينيان و اعراب نيز خواهد بود.
● بحران تمدن غربى و نظريه ى برژينسكى بحران معنويت، دروغ زدگى، نفسانيت تمدن غربى و دموكراسى هاى ليبرال كه «زبگينيو برژينسكى» (8) نيز آن را تاييد كرده است. وى ضمن هم دلى و هم سنخى با هانتينگتون در خطوط گسل و واحد درگيرى هاى جهان، اعتراف مى كند كه با كالبد شكافى فرهنگى غربى ضعف هاى جبران ناپذير اين فرهنگ نمايان مى شود. اين ضعف ها در تئورى هانتينگتون ناديده انگاشته شده است از اين جا خطر را تنها امرى بيرونى و خارجى تلقى مى كند، حال آن كه خطر بزرگ در درون تمدن غرب است.
به اعتقاد برژينسكى، سكولاريسم عنان گسيخته ى حاكم بر نيم كره ى غربى در درون خود نطفه ى ويرانى فرهنگ غربى را مى پرورد، از اين رو آن چه ابر قدرتى آمريكا را در معرض زوال قرار مى دهد سكولاريسم عنان گسيخته ى غربى است و نه برخورد تمدن ها. فساد درونى نظام غربى و رژيم هاى وابسته ى فاسد، مشروعيت نظام ليبرال دموكراسى را از بين مى برد. از جمله دروغ سياسى حقوق بشر كه صرفاً در چارچوب مسايل سياسى تعريف مى شود و حقيقت ندارد. حقوق بشر به تنهايى بايد آرمان «زندگى خوب» و «انسانى» را در نظر آورد. انسان كنونى در وراى تضادهاى ايدئولوژيك و درگيرى هاى كهن زندگى جمعى جاى خود را به مسايلى مى دهد كه بيشتر به ويژگى هاى زندگى خوب و اصالت انسانى مربوط مى شود. (9)
از اين ديدگاه، انسان مدرن درجستجوى حياتى معنوى وانسانى است كه دموكراسى هاى ليبرال قادر به تأمين آن نيست.تمدن غفلت و رفاه قادر به تأمين زندگى خوب نيست.زندگى خوب نيازمند فضيلت و ارزش نظم اخلاقى و باورهاى معنوى است. تبديل اسلام خود به خود به دشمن غرب يا مخالف حقوق بشر قلمداد كردن از برخورد سياسى با حقوق بشر سر چشمه مى گيرد و بايد از آن اجتناب شود و با نگرشى وسيع تر به مفهوم حقوق بشر، كاملاً انسانيت افراد به عنوان يك وجود كامل و نه صرفاً به عنوان عامل سياسى يا اقتصادى محترم شمرده شود.البته با رفتار اسلام ستيزه جو همانند«صدورحكم اعدام سلمان رشدى» نمىتوان كنار آمد، اما انتقاداز اسلام به صورت كلى وسعى درتحميل مفهوم كاملاً سياسى كه غرب ازحقوق بشر دارد،چيزى جز خود باورى محض نيست.
در زمينه ى فرهنگى نيز غرب نوعى لذت گرايى مادى را رواج مى دهد كه در تحليل نهايى براى بعد معنوى انسان خيلى زيان آور است. به هر روى، سكولاريسم غربى نمى تواند بهترين معيار سنجش براى حقوق بشر باشد، بلكه موجى فرهنگى است كه در آن لذت گرايى، خوش گذرانى و مصرف گرايى مفاهيم سياسى يك زندگى خوب را تشكيل مى دهد، در حالى كه طبيعت انسانى چيزى فراتر از آن است و در شرايطى كه خلأ معنوى و پوچى اخلاقى وجود دارد، دفاع از يك موجود سياسى چندان معنا نمى دهد. خلاصه آن كه فرهنگ ناپارسايى و ثروت اندوزى در آمريكا براى تبديل قدرت اين كشور به نوعى اقتدار معنوى معتبر جهانى زيان آور است. زيرا چنين فرهنگى تلاش هايى را كه براى گسترش و به انجام رساندن برترى ليبراليسم در جهان صورت مى گيرد پوچ و منافقانه جلوه مى دهد.
برژينسكى با جنبه ى سياسى با نظريه ى برخورد تمدن ها مخالفتى نمى كند، اما به اعتقاد او نكته ى ناديده مانده، عبارت است از درون گسيختگى فرهنگ غربى به مثابه مهم ترين عامل سقوط اقتدار غرب. وى اين علل درونى سقوط غرب را كارى تر از علل بيرونى مى بيند. لذت گرايى مادى، مصرف گرايى، خوش گذرانى، ناپارسايى و ثروت اندوزى كه نابودگر ساحت معنوى انسان است علت اساسى و نطفه ى خود ويرانى فرهنگ غرب است.
با اين ويژگى هاى تمدن، مشروعيت و جمعيت و اقتدار و اعتبار معنوى جهانى بى معنى خواهد بود. اين ها به صورت امپرياليسم و استكبار جهانى نمايان مى شود كه به رسم شيطان، نفسها را فريب مى دهد و به دنبال خود مى كشد. اما انسان سرانجام از دام شيطان مى گريزد و طالب آن مى شود كه عهدى ديگر با خدا ببند. حال زمان قطعى اين عهد كى فرا خواهد رسيد معلوم نيست. زيرا تقدير انسان با اراده ى انسانى ظهور مى كند. البته ترديدى نيست كه در نگاه شيعه به عالم پايان تاريخ آنچنانكه فوكوياما معتقد است باليبرال دموكراسى نيست بلكه با ظهور «بقية الله الاعظم حضرت حجت بن الحسن العسكرى»تاريخ مرحله ى پايانى،آخرالزمانى،قيامت صغرىوكبراى خود را به پايان خواهد رساند.
از اين جا نوعى تلقى ديگر از فردا و پس فرداى جهان در نظر مى آيد كه خلاف اعتقاد همگانى (يا انكار عمومى رسمى و نه غير رسمى) در سطح جهانى است. فوكوياما در فضاى فرهنگ آمريكايى مى پنداشت ترتيبات نهاد دموكراسى هاى ليبرال بهترين چيزى است كه بشر مى تواند به آن برسد. از اين جا مى توان دريافت كه بشر به پايان تاريخ خود رسيده است. به اين مفهوم غرب براى فوكوياما فاقد جاى گزين هاى تاريخ است و همه به جبر به سوى دموكراسى هاى ليبرال مبتنى بر بازار آزاد اقتصادى خواهند رفت.
تئورى هانتينگتون گرچه نظر او را رد نمىكند، اما به نظر او جز برترى دموكراسى هاى ليبرال چيزى نيست. يعنى با وجود طرح تئورى برخورد تمدنها خود به نحوى درآشتى نهايى تمدن ها به نفع غرب فكر مى كند. او در خاتمه ى مقاله اش راه كار مهار تمدن هاى كنفوسيوسى ـ اسلامى (دولت هاى شرقى) و حمايت از گروه هاى غرب گرا و سازمان هاى بين المللى را كه ارزش هاى غربى و منافع آن ها را مشروعيت مى بخشند، طرح مى كند و از اعتلاى احتمالى سرزمين هاى شرقى سخن مىگويد در حالى كه مدرن شده اند و ثروت و فنّاورى، مهارت ها و ابزار و سلاح هايى را كه از عناصر اصلى مدرنيسم است بدست آورده اند.
البته او تصور مىكند مدرنيسم ممكن است با ارزش هاوفرهنگ سنّتى شرقى ها سازش كند، از اين جا غرب هر روز بيشتر ناگزير از كنار آمدن با تمدن هاى مدرن غيرغربى خواهد شد كه از نظر قدرت به غرب نزديك مى شوند ولى ارزش ها و منافعشان با ارزش ها و منافع غرب تفاوت دارد. اين وضع، ايجاب مىكند كه غرب قدرت اقتصادى و سياسى لازم را براى پاسدارى از منافع خوددربرابر تمدن هاى مزبور، حفظ كند.
هم چنين لازم است كه غرب، درك عميق ترى از بينش هاى اصيل مذهبى و فلسفى كه زير بناى تمدن هاى ديگر را تشكيل مى دهد و نيز راه هايى كه اعضاى اين تمدن ها منافع خود را در آن مى بينند، پيدا كند و عناصر مشترك بين تمدن غربى و ساير تمدن ها را بشناسد. در آينده ى قابل پيش بينى، هيچ تمدن جهان گيرى وجود نخواهد داشت، بلكه دنيايى خواهد بود با تمدن هاى گوناگون كه هر يك ناگزير است هم زيستى با ديگران را بياموزد.
با بررسى عميق تر، اوضاع تمدن غربى آن چنان كه برژينسكى گزارش مى دهد چندان مساعد نيست. در ديدگاه او سكولاريسم غربى به عنوان يك موج فرهنگى است كه در آن لذت گرايى و خوش گذرانى و مصرف گرايى صرف و دنيا پرستى و صيانت نفس به هر قيمت مفاهيم اصلى يك زندگى خوب را تشكيل مى دهد، در حالى كه طبيعت و سرشت انسانى چيزى فراتر از آن است.
در چنين خلأ اخلاقى و معنوى است كه دفاع از انسان سياسى چندان معنى نمى دهد. اين عين خود تباهى فرهنگى است كه نمونه بودن آمريكا و تمدن غربى را به مثابه يك نظام نمونه براى ديگران ضايع مى سازد.
اين تمدن و فرهنگ كه ثروت اندوزى، ناپارسايى، لذت جويى و مصرف گرايى چونان وديعه تلقى مىكند، انتقال قدرت تمدن غرب را به نوعى اقتدار معنوي (10) با اعتبار جهانى منتفى مىكند. پس سكولاريسم عنان گسيخته در درون خويش نطفه ى خود ويرانى فرهنگى را پرورش مى دهد. همين سكولاريسم حقوق بشر را دروغى تام و تمام به نظر مى آورد و همين ارزش هاى قلابى تمدن غربى است كه نيچه در برابر آن «نه» مىگويد و آن را چون ارزش هاى فرتوت اژدهاوار مى خواند كه هستى انسان را به نيست انگارى منفعل مىكشاند.همه ى منتقدان ارزش هاى غربى از ماركس و كيركه گورتا هيدگر برانگيزاننده ى نهضت هاى انتقادى درتمدن و فرهنگ غربى و تضادهاى درونى را در اين تمدن ايجاد مىكنند.اين تضادها بيانگر شكافى بزرگ در متن تمدن غربى است.
● دوگانگى شرق و غرب: پارسايى و ناپارسايى
در برابر شكاف هاى ژرف تمدن غربى و تناقض ها و دوگانگى، شرق و جهان اسلام و دنياى ايرانى نوعى پرهيزگارى و پارسايى را در برابر ناپارسايى شديد و نيست انگارى انفعالى مدرن و تجدد زده قرار مى دهد. اما مهم ترين ويژگى شرقى در زمانه، اگر هنوز شرقى وجود داشته باشد در غياب حضور مؤثر در سناريو و تقدير جهانى تكنيك و مدرنيته و بى استعدادى غريب شرق اسلامى در تعلق به جهان كنونى، در آن حالاتى حضور دارد كه بيان گر عالم دينى و اساطيرى و آن ساحت ماوراى جهان است كه در محدوده ى ساحت حياتى وجود انسان قرار دارد و اين عالم شهودى دينى ـ اساطيرى آهنگ روح انسان شرقى را موزون مى كند.
اين عالم محلى براى بروز خارجى و تبديل شدن آن شهود دينى ـ اساطيرى شرقى به تقدير نظام مدرنيته نيست. اما هر امر مستورى مى تواند روزى بطور تام و تمام انكشاف حاصل كند و آن ناپارسايى مكانيكى دكارتى غرب را كه بيگانه از عالم سماع اساطيرى ـ دينى مشرق زمين است به مبارزه فراخواند. اين نگاه در غرب در پوشش تاريخى اختيارى نظام مكانيكى و مدرنيته قرار گرفته است، اما شرق به اضطرار باطن خويش را پوشانده و هستى اش را به غارت داده و دچار نيست انگارى منفعل اضطرارى نه اختيارى و اصيل شده است.
اين نيست انگارى در غرب گرايى و مدرنيسم سطحى جهان اسلام و شرق ظهور و بروز فراگير داشته و آن پارسايى و معنويت شرقى را كاسته يا مسخ كرده است. مدرنيسم همواره با غربى شدن مترادف بود و هيچ جاى جهان مدرنيسم منهاى غربى شدن وجود نداشته است مگر نوع سطحى آن، البته اگر نيست انگارى يا به تعبير «سيد جمال» اگر روح فلسفى جديد نباشد هيچ گاه پيشرفت فنون غربى، علم مدرن، فنّاورى، دموكراسى، بازار آزاد اقتصادى، مطبوعات و رسانه ها آن چنان كه در غرب وقوع يافته است تحقق نخواهد يافت.
از اين جا هنوز آن عالم شهود اساطيرى دينى به نحوى فولكوريك به حيات خويش ادامه مىدهد و هويت هاى شرقى و اسلامى ما از ميان نمىرودوجهان شمولى ارزشهاى جامعه هاى غربىتهديد مىشود. از سويى گرايش هاى فلسفى و حكمت هاى معنوى گروه هايى چون «رنه گنون» و «هانرى كرن» هرچند رويه هاى غربى غير سياسى در كنار جنبش هاى عرفانى كه آن هم بى خدشه نيست، در آن ها جدى است، اما نشان گر معنويت طلبى بخشى از سرخورده هاى سنت هاى تمدنى جديد و ارزش هاى غربى است.
بى شك فنّاورى به جهت عوامل باطنى آن يعنى تفكر حساب گر و تكنيكى كه زداينده ى تفكر معنوى است هرجا وارد شده پيوندهاى دينى و فضايل اخلاقى را تضعيف كرده است و بسيارى از جريان هاى فرهنگى سنّتى را متلاشى ساخته و تمدن هاى محلى و بومى را در كام خود فرو برده است. هر فروپاشى اگر با پُر كردن خلأ معنوى و افسردگى ناشى از تلاش يافتن همراه نباشد و به نحوى شور و حال اصيل گرايش نيابد، تحول تمدنى را با نوعى نياز روبرو خواهد كرد كه تمدن غربى يا به سخن «الوين تافلر» موج سوم تاريخ (11) و تمدن جهانى،از اين نظر بسيار فقير است، به ويژه كه نيست انگارى ذاتى اين تمدن درد و رنج جان كاهى را در پى نابودى سنت ها و مستورى حقايق دينى ايجاد مى كند. گرايش و نياز ذاتى انسان به معنويت به صورت بهره گيرى از هيجان، شور و مستى، ناشى از عناصر و موارد غير متعارف محذر و هنر و ورزش هاى هيجان زا همگى به نوع معنويت تصنعى انسان غربى باز مى گردد. اما از آن جا كه اين نوع لذت گرايى مبتنى بر خوش گذرانى فاقد اصالت و خرد دردهاى جان كاه دوچندان و افسردگى روحى عميقى را ايجاد مى كند، عرفان هاى اباحى شرقى تمدن هاى سنّتى موج اول اين بار در خُم رنگ رزى بنيادهاى فرهنگى و شبه فرهنگى غرب رنگ مدرن به خود مى گيرد و به كار تقويت نفسانيت در حال تلاش و فرسايش تجدد زدگان و مدرنيست ها مى آيد. اين عرفان ها و شبه عرفان ها و آيين هاى اساطيرى و جادويى مشرق زمينى و مغرب زمينى و قرون وسطايى از وراى موج تمدن صنعتى مى گذرد و چون وضع اباحى نسبت به تمدن مدرن دارد اساساً و اصلاً با اين تمدن درگير نمى شود، به همين دليل نيز با مخالفت روبرو نمى شود، اما كم ترين جلوه هاى عينى اسلام از جمله: «روسرى حجاب» در دانش آموزان مسلمان فرانسوى رهبران جامعه ى غربى را مى آشوبد و آن ها را بر مى انگيزد. زيرا اسلام صورت اباحى پيدا نمى كند مگر آن كه بطور كلى تأويل شود. چنان چه در تفكّر اسماعيليه ى جديد و بهاييت به نحوى به چشم مى خورد كه نشان مى دهد اين دو فرقه كاملاً در جامعه ى صنعتى جديد استحاله شده اند چنان كه مثلاً يهوديت و مسيحيت ظاهر غير اباحى نيز هيچ گونه تضادى را با تمدن كنونى غرب القا نمى كنند، حتى هانتينگتون نام تمدن صنعتى را يهودى ـ مسيحى نهاده است.
● انتقال دين از تديّن دوم به تديّن اول و اوضاع بحرانى جهان شرق و غرب وقتى كه دين به خاستگاه و ريشه هاى خود باز مى گردد و از تديّن دوم به تديّن اول رجوع مى كند، اباحيت و جدايى آن از شؤون تمدنى محو مى شود وافق هاى نو در برابر بشر گشوده مىشود. همين افق ها كه زمانى فرو بسته مانده بود، انفتاح بعد از انسداد و انكشاف بعد از مستورى و فرو بستگى ساحت قدس خود نزاع ها، درگيرى ها و چالش هاى جديد را ايجاد مى كند. حتى قبل از اين رجوع انتظارى و آماده گرانه انسان واپسين عصر مدرن به دين اصيل و غير اباحى غير غربى شد و حضور خلقيات وراى غربى انسان شرقى و تذكر به مراتب باطنى وجود انسان كه روح شرقى همواره روى به آن داشته است اوضاع جهان را در تب و تاب قرار مىدهد و چالش پارسايى مشرق در برابر ناپارسايى مغرب،چالش معنويت اصيل شرق در برابر عرفان غربى شده و هيجان هاى ممسوخ هنرى و ورزشى مدرن و شور و حال مصنوعى ناشى از مصرف مواد توهم زاى صنعتى شده ى تمدن غربى، چالش شريعت شرقى و اسلامى در برابر اباحيت غربى نزاع جدى آينده خواهد بود.
البته ما مى دانيم كه نكبت، فقر، فساد و ارتشا جهان شرقى را در مرز واقعيت فرا گرفته و آن فرا واقعيت و ساحت قدس مشرق زمين پوشيده مانده است و انديشه ى تجددگرايى روشن فكرى دينى كه شكل ممسوخى از فرهنگ دينى ـ غربى را از آغاز تاريخ جديد اسلام حجابى مضاعف بوده است و در عين حال در سير غربى شدن عالم اسلام اخلال كرده اند، بى ترديد انديشه ى سيد جمال، شريعتى، طالقانى و بسيارى ديگر با وجود تمايلات تئوريك مدرن براى تفسير و تأويل اسلام در غربى شدن تام و تمام و تأييد سكولاريسم تمام عيار آن و نزاع اخلاقى ـ سياسى شديد آن ها و تمايل شان به استعمارستيزى خود به نوبه، نوعى تركيبى و اخلاقى از تجدد و مدرنيسم را با دين در يك وضع برزخى فراهم كرده است.
به اعتقاد نگارنده، روشن فكرى دينى ايران از نوع مرحوم شريعتى و مرحوم طالقانى كه به نحوى با اسلام جهادى و ستيزه گر در برابر ارزش هاى پوشالى و دروغين دموكراسى و ليبراليسم پيوند يافته است نيز از فيض روحانى و نفس مؤمنان حقيقى برخوردارند و در مقابل، اصحاب تأويل شيطانى «قبض و بسط» عميقاً به تمدن ممسوخ پايان يافته ى غربى كه در يهوديت و ماسونيت و صهيونيست تبلور يافته، ريشه ى اسلام را مى پوشانند كه نهايتاً جز اخلالى موقت چيزى كسب نخواهند كرد.تمدن غرب به سخن بسيارى از بزرگان از جمله اشپينگلر پايان يافته است. البته در ديدگاه هانتينگتون و فوكوياما نيز پايان تاريخ با تمدن غرب است، با اين تفاوت كه در ديدگاه اول درگيرى تمدنى آغاز مى شود و طبيعتاً در اين درگيرى از نفوذ تمدن غرب كاسته مى شود و در ديدگاه دوم هيچ افقى از بهبود اوضاع بيش از آن چه در تمدن غرب وقوع اصل كرده است، مشاهده نمى شود كه هر دو به نحوى از پايان تمدن غرب با قدرى نشيب و فراز حكايت مى كنند. ادامه دارد...
|