|
۲۹ مرداد ۱۳۸۲ |
آيتالله ناصر مكارم شيرازي
اشاره: پيامبر اسلام آخرين پيامبران خداست و سلسله نبوت با او پايان ميپذيرد و اين از «ضروريات آئين اسلام» است. معني «ضروري» اين است كه هركس وارد صفوف مسلمين شود، بزودي ميفهمد كه همه مسلمانان بهاين مطلب عقيده دارند و از واضحات و مسلمات نزد آنان است، يعني همانگونه كه هركس با مسلمانان سر و كار داشته باشد ميداند آنها از نظر مذهبي تأكيد روي اصل «توحيد» دارند، همچنين ميداند روي «خاتميت پيامبر» نيز همگي توافق دارند، و هيچ گروهي از مسلمانان در انتظار آمدن پيامبر جديدي نيستند. درحقيقت قافله بشريت در مسير تكاملي خود با بعثت پيامبران مراحل مختلف را يكي پس از ديگري طي كرده است و به مرحلهاي از رشد و تكامل رسيده كه ديگر ميتواند روي پاي خود بايستد، يعني با «استفاده از تعليمات جامع اسلام مشكلات خود را حل كند». بهتعبير ديگر: اسلام قانون نهايي و جامع دوران بلوغ بشريت است، از نظر اعتقادات كاملترين محتواي بينش ديني و از نظر عمل نيز چنان تنظيم يافته كه بر نيازمنديهاي انسانها درهر عصر و زماني منطبق است.
دليل بر خاتميت پيامبر براي اثبات اين مدعا دلائل متعددي داريم كه از همه روشنتر سه دليل زير است: 1 ـ ضروري بودن اين مسأله، گفتيم هركس با مسلمانان جهان در هر نقطه تماس گيرد درمييابد كه آنها معتقد به خاتميت پيامبر اسلامند، بنابراين اگر كسي اسلام را ازطريق دليل و منطق كافي پذيرفت، راهي جز پذيرش اصل خاتميت ندارد. 2 ـ آيات قرآن نيز دليل روشني بر خاتميت پيامبر اسلام است، از جمله: آية 40 از سوره احزاب: ما كان محمد أبا أحد من رجالكم و لكن رسولالله و خاتمالنبيين. پيامبر اسلام پدر هيچيك از مردان شما نبود، او تنها رسول خدا و خاتم انبياء است. اين تعبير هنگامي گفته شد كه مسأله پسرخواندگي در ميان اعراب رواج داشت، آنها فردي را كه از پدر و مادر ديگري بود بهعنوان فرزند خود برميگزيدند و همچون يك فرزند حقيقي داخل خانواده آنها ميشد، محرم بود، ارث ميبرد و مانند آن. امّا اسلام آمد و اين رسم جاهليت را ازبين برد وگفت: پسر خواندهها هرگز مشمول قوانين حقوقي و شرعي فرزند حقيقي نيستند ازجمله «زيد» كه پسرخوانده پيامبر اسلام بود و نيز فرزند پيامبر محسوب نميشد، لذا ميگويد شما به جاي اينكه پيامبر اسلام را پدر يكي از اين افراد معرفي كنيد او را به دو وصف حقيقيش توصيف كنيد: يكي وصف «رسالت» و ديگري «خاتميت». اين تعبير نشان ميدهد كه خاتميت پيامبر اسلام همچون رسالتش براي همگان روشن و ثابت و مسلم بود. تنها سؤالي كه در اينجا باقي ميماند اين است كه مفهوم حقيقي «خاتم» چيست؟ «خاتم» از ماده «ختم» به معني پايان دهنده و چيزي است كه به وسيله آن كاري را پايان ميدهند، مثلاً به مهري كه در پايان نامه ميزنند «خاتم» ميگويند و اگر ميبينيم بهانگشتر نيز «خاتم» گفته شده به خاطر اين است كه نگين انگشتر در آن عصر و زمان به جاي مهر اسم به كار ميرفته، و هركس پاي نامه خود را با نگين انگشترش كه روي آن اسم يا نقشي كنده بود مفهر ميكرد و اصولاً نقش نگين انگشتر هركس مخصوص به خود او بوده است. در روايات اسلامي ميخوانيم: هنگامي كه پيامبر، صلّياللهعليهوآله، ميخواست نامهاي براي پادشاهان و زمامداران آن زمان بنويسد و آنها را به اسلام دعوت كند، خدمتش عرض كردند: معمول سلاطين عجم اين است كه بدون مهر، نامهاي را نميپذيرند، پيامبر، صلّياللهعليهوآله، كه تا آن زمان نامههايش كاملاً ساده و بدون مهر بود، دستور فرمود انگشتري براي او تهيه كردند و بر نگين آن جمله «لاإلهإلاالله، محمّد رسولالله» را نقش كردند، پيامبر بعد از آن دستور ميداد نامهها را به وسيله آن مهر كنند. بنابراين معني اصلي خاتم همان پاياندهنده و ختمكننده است. 3 ـ روايات فراواني نيز داريم كه بروشني خاتميت پيامبر را ثابت ميكند از جمله روايات زير است: الف) در حديث معتبري از جابربن عبدالله انصاري از پيامبر چنين نقل شده است كه فرمود: مثل من در ميان پيامبران همانند كسي است كه خانهاي را بنا كرده و كامل و زيبا شده تنها محل يك خشت آن خالي است، هركس در آن وارد شود و نگاه به آن بيفكند ميگويد: چه زيباست ولي اين جاي خالي را دارد، من همان خشت آخرم و پيامبران همگي به من ختم شدهاند. امام صادق، عليهالسلام، ميفرمايد: حلال محمد حلال أبداً إلي يوم القيامة و حرامه حرام أبداً إلي يوم القيامة. حلال محمد حلال است تا روز رستاخيز و حرام او حرام است تا روز رستاخيز» (اصول كافي، ج 1، ص 58). در حديث معروفي كه شيعه و اهل تسنن از پيامبر نقل كردهاند ميخوانيم كه او به علي (ع) فرمود: أنت مني بمنزلة هارون من موسي إلاّ أنّه لا نبيّ بعدي. تو نسبت بهمن همچون هارون نسبت بهموسي هستي، جز اينكه بعد از من پيامبري نخواهد بود. و دهها حديث ديگر. در زمينه خاتميت پيامبر اسلام سؤالاتي است كه توجه بهآنها لازم است: 1 ـ بعضي ميگويند اگر فرستادن پيامبران يك فيض بزرگ الهي است، چرا مردم زمان ما از اين فيض بزرگ محروم باشند؟ چرا راهنماي جديدي براي هدايت و رهبري مردم اين عصر نيايد؟! امّا آنها كه چنين ميگويند درحقيقت از يك نكته غافلند و آن اينكه محروميت عصر ما نه به خاطر عدم لياقت آنهاست، بلكه بخاطر آنست كه قافله بشريت در مسير فكري و آگاهي به پايهاي رسيده است كه ميتواند با دردست داشتن تعليمات پيامبر اسلام به راه خود ادامه دهد. بد نيست در اينجا مثالي بزنيم: پيامبران اولوالعزم يعني آنها كه داراي دين و آئين جديد و كتاب آسماني بودند پنج نفر بودند «نوح، ابراهيم، موسي، عيسي و پيامبر اسلام، عليهمالسلام» اينها هركدام در يك مقطع خاص تاريخي براي هدايت و تكامل بشر تلاش كردند، و اين قافله را از يك مرحله گذرانده در مرحله دوم به پيامبر اولوالعزم ديگري تحويل دادند، تا به مرحلهاي رسيد كه اين قافله راه نهايي را يافت و همچنين توانايي بر ادامه راه را. درست همانند يك محصل كه پنج مرحله تحصيلي را طي ميكند تا دوران فراغت از تحصيل برسد (البته فراغت از تحصيل معني ندارد و منظور ادامه راه با پاي خويش است): دورة دبستان، دورة راهنمايي، دورة دبيرستان، دورة ليسانس و دورة دكترا. اگر يك دكتر بهمدرسه و دانشگاه نميرود مفهومش اين نيست كه لياقت ندارد، بلكه به خاطر اين است كه اين مقدار معلومات دراختيار دارد كه به كمك آن ميتواند مشكلات علمي خود را حل كند و به مطالعاتش ادامه دهد و پيشرفت كند. 2 ـ با اينكه جامعه بشري دائماً درحال دگرگوني است، چگونه ميتوان با قوانين ثابت و يكنواخت اسلام پاسخگوي نيازهاي آن بود؟! درجواب ميگوييم: اسلام داراي دو گونه قوانين است: يك سلسله از قوانين كه مانند صفات ويژه انسان ثابت و برقرار است، همچون لزوم اعتقاد به توحيد، اجراي اصول عدالت، مبارزه با هرگونه ظلم و تعدي و اجحاف و... امّا قسمتي ديگر يك سلسله اصول كلي و جامع است كه با دگرگون شدن موضوعات آن صورت تازهاي بهخود ميگيرد و پاسخگوي نيازهاي متغير هر زمان است. مثلاً يك اصل كلي در اسلام داريم، تحت عنوان «أوفوا بالعقود» كه ميگويد: به قراردادهاي خود احترام بگذاريد و به آنها وفادار باشيد. مسلماً با گذشت زمان انواع تازهاي از قراردادهاي مفيد اجتماعي و تجاري و سياسي مطرح ميشود كه انسان ميتواند با درنظر گرفتن اصل كلي بالا به آن پاسخ دهد. و نيز يك اصل كلي ديگري داريم بهعنوان «قاعده لاضرر» كه مطابق آن هر حكم و قانوني سبب زيان فرد يا جامعه شود بايد محدود گردد. ملاحظه ميكنيد كه تا چهحد اين قاعده كلي اسلامي كارساز و حلكننده مشكلات است، و از اينگونه قواعد در اسلام فراوان داريم، و با استفاده از همين اصول كلي است كه ميتوانيم مشكلات پيچيدة دوران بعد از انقلاب شكوهمند اسلامي را حل كنيم. 3 ـ شك نيست كه ما در مسائل اسلامي نياز به رهبر داريم، و با فقدان پيامبر و غيبت جانشين او، مسألة رهبري متوقف ميشود و با توجه به اصل خاتميت انتظار ظهور پيامبر ديگري را نيز نميتوان داشت، آيا اين امر ضايعهاي براي جامعة اسلامي نيست؟ در پاسخ ميگوييم براي اين دوران نيز پيشبيني لازم در اسلام شده است و از طريق «ولايت فقيه» است كه رهبري را براي فقيهي كه جامعالشرايط و داراي علم و تقوي و بينش سياسي در سطح عالي باشد تثبيت كرده است و طريق شناخت چنين رهبري نيز بروشني در قوانين اسلام ذكر شده، بنابراين از اين ناحيه نگراني وجود نخواهد داشت. بنابراين ولايت فقيه همان تداوم خط انبياء و اوصياي آنها است، رهبري فقيه جامعالشرايط دليل بر اين است كه جوامع اسلامي بدون سرپرست رها نشدهاند.
پينوشت: 1. تفسير مجمعالبيان. 2. براي توضيح بيشتر به كتاب «طرح حكومت اسلامي» از همين مؤلف مراجعه نمائيد. موعود جوان شماره شانزدهم
|