spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
حسين، تا به كى تنها ....؟! چاپ پست الكترونيكي
۱۷ بهمن ۱۳۸۳


پرستو قادرى


طبلها مى كوبند، سنجها بى قرارى مى كنند و اشكها بى تاب رهايى اند، گودخانه چشم ديگر تاب دريا، دريا غم نمى آورد و موج موج اشك بر صورتم روان مى شود. پلكها را مى بندم تا شايد شورش دلم رإ؛ مرهمى گذارم.
امّا صداى العطش... العطش... از فراسوى تاريخ بر جانم چنگ مى زند. چه نزديك است پژواك مويه هاى كودكان بى قرار نينوا!
چه بى نوايم كه توان دست يارى آقا را ندارم. دستها را بالا مى برم. به آسمان نگاه مى كنم. ظهر خونينى است. خورشيد به سختى مى تابد. اشك خورشيد چون تيغه هاى فلزى برنده بر رويمان كه نه، بر روح مان مى نشيند.
تا ساعتى ديگر، تاب نمى آورم. سراسيمه برمى خيزم. از كوچه ها مى گذرم. هيچ كجاى شهر غريبه نيستم. هرجا پا مى گذارم در خيمه آقايم و بوى خاك كربلا بر مشام جانم مى نشيند امّا آرام ندارم. صداى امواج فرات زخمه بر تار دلم مى زند، دلم زير بار سنگينى محرم مى شكند و بانوى مصيبت كش و فرياد رسم را صدا مى زنم و به آسمان مى نگرم.

زينب بى قرارتر از رعد آسمانى، كودكى را در آغوش مى گيرد، زخمى را مرهم مى گذارد، تيرى از گلوى مجروحى بيرون مى كشد و يال ذوالجناح را نوازش مى كند.
چشم برمى گيرم. به لشكريان بى امامى مى نگرم كه پيمان همدلى با آقايشان بسته اند عَلَم و كفتل و پرچم بر دوش مى كشند و كوچه، كوچه تاريخ را در پى مولايشان مى پويند. به پرچمها مى انديشم و راز برافراشتگى شان در شبى به بلنداى تاريخ!
تار و پود دلم را به رنگ سياه مى بافم و با سياهپوشان هم نوا مى شوم. حسينم يا حسينم، يا حسينم يا حسين...
كاش من و همه سياهپوشان در آن روز بى غروب لشگريان سردار تنهايمان بوديم. كاش همه در صحرايى بى قرار، در گرمايى كشدار، در تشنگى اى بى پايان، به چشمه زلال و نورانى وصال دست مى برديم، صورت دلمان را مى شستيم و زخم سوزان عاشورا را به نگاهى از يار مرهم مى گذاشتيم.
آقا، نگاهم كن، محتاج نظرى از توام. دلم تاب اين همه سرگشتگى بى پايان را ندارد سر به ديوار خيمه مى گذارم و اشك مى ريزم. صداى سم اسبها و صداى غرنده فرات در گوشم مى پيچد و از درون، لايه لايه مى ريزم، سرم به دوران مى افتد، افتان و خيزان به علمها و كتلها چنگ مى زنم. آقا بگو زير كدام كتل بمانم تا تو لحظه اى قلب بى تابم را آرامش دهى؟
گوشهايم را مى گيرم. دلم از صداى شفرشفر آب آشوب مى شود... پيرمرد سياه پوش گلاب بر سر و روى لشگريان امام مى پاشد. طبلها مى كوبند... مى كوبند... مى كوبند و لحظه اى آرام نمى مانند.
مردها برسر مى زنند، خاك بر سر مى پاشند، فرياد وااسفا مى زنند و گاه ازحال مى روند.

رقيه بى تاب به دنبال عمه مى دود. عمه جان... عمه جان... صداى سيلى در گوش زمان مى پيچد و در پستوهاى تاريخ انعكاس مى يابد. دختر سه ساله سر مى تاباند.

توان ماندن ندارم، كوچه اى بالاتر، خيابانى پايين تر...
همه جا امروز رنگ خون دارد و عشق!
رنگ سبز دارد و سوگ!
رنگ سياه دارد و غم!
خورشيد شلاق نگاه سوزانش را بر تن زمينيان مى كوبد. پرچمها راز پايدارى مى گويند. امّا هيچ دلى ياراى تحمل ندارد. آخر ظهر عاشورا است. اللَّه اكبر... اللَّه اكبر... اللَّه اكبر... اللَّه اكبر طبلها، سنجها، آدمها، رنگها و زنجيرها انگار در فضا رها شده اند.
و دمى ديگر فرياد حسين... حسين... از كربلا، از كوچه ها و از دلها برمى خيزد و من مثل هرسال در عاشورا ذوب مى شوم. بانويم زينب، عليهاالسلام، شايد بى تاب تر از همه از خيمه بيرون مى دود. او بى تاب يارى از دست رفته است. شعله خيمه ها كه به آتش كشيده مى شوند چشمهايم را مى سوزاند! زينب به كانون قيامت مى دود. او بى تاب گلوى بريده اى است كه زهرا، عليهاالسلام، بر آن بوسه زده!
چشمهايم را مى بندم، چه قدر عاشورا ببينيم و تا به كى حسين تنها بماند؟ كاش آقا در ظهر خونين عاشورا، ظهور كند!
 



 ماهنامه موعود شماره25

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.