|
۱۷ بهمن ۱۳۸۳ |
چرا نمى شود بهار؟
من از قبيله شبم، ولى تو روشنى تبار
ببين چه ساده روز را، نشسته ام به انتظار
چه فصل سرد و ساكتى، پناه بر تو اى بزرگ
چرا نمى رسم به تو، چرا نمى شود بهار؟
غمت به روى شانه ام، دوباره گريه مى كند
بيا و تسليت بگو به شانه هاى سوگوار
از اين سكوت خسته ام، بيا صدا بزن مرا
و مرهمى به روى زخمهاى كهنه ام گذار
به آسمان نمى رسد به حجم سبز خانه ات
دلم به انتظار تو، تو بر ستاره ها سوار
نرگس ايمانيان - مشهد
غروبهاى بى كسى
همينكه تنگ مى شود دلم براى بى كسى
دوباره غرق مى شوم در انتهاى بى كسى
دوباره دل اسير واژه سكوت مى شود
و من اسير اشكهاى بى صداى بى كسى
همينكه گوش مى كنم به انتظار لحظه ها
دوباره مى شود دلم پر از هواى بى كسى
دلم پر است از تب قشنگ انتظار و من
غريب مانده ام من و، تو آشناى بى كسى
شنيده ام كه مى رسى و غصه كوچ مى كند
بيا ز دل زفدا غمف غروبهاى بى كسى
عارفه نصرى
خيال او
يكى خال سيه، بنشسته بر كنج لب لعلش
كه گويى بر لب آب بقا، بنشسته هندويى
به آهو نسبت چشمش نمودم، گفتا: نى
كه چشم شيرگيرش را ندارد هيچ آهويى
به رو چون مَه، به بو چون گفل، معاذاللَّه غلط گفتم
ندارد گل چنين بويى، ندارد مَه چنين رويى
دل از يوسف بَرى، موسى يدى، ادريس مأوايى
حسينى طلعتى، زهرا رفخى، احمد سخنگويى
مراديان - مروست يزد
ماهنامه موعود شماره25 |