|
۱۷ بهمن ۱۳۸۳ |
آخرين طوفان
به دنبال تو مى گردم نمى يابم نشانت را
بگو بايد كجا جويم مدار كهكشانت را؟
تمام جاده را رفتم، غبارى از سوارى نيست
بيابان تا بيابان جسته ام ردّ نشانت را
نگاهم مثل طفلان، زير باران خيره شد بر ابر
ببيند تا مگر در آسمان، رنگين كمانت را
كهن شد انتظار امّا به شوقى تازه، بال افشان
تمام جسم و جان لب شد كه بوسد آستانت را
كرامت گر كنى اين قطره ناچيز را، شايد
كه چون ابرى بگردم كوچه هاى آسمانت را
الا اى آخرين طوفان بپيچ از شرق آدينه
كه دريا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را
حسين اسرافيلى
سرآغاز زلالى ها
مى آيد از سمت زلال عشق
مردى كه روح سبز باران است
در دستهايش آب و آيينه
با او زلال چشمه ساران است
مى آيد از سمت نسيم و نور
صبحى كه سرشار از شكفتن هاست
روحش قرين آسمانى سبز
آبى تر از فصل بهاران است
مى آيد از آنسوى درياها
در امتداد روشن فردا
با آب و آتش با نگاهى سبز
آرامشى همراه طوفان است
در رويش سبز صداى او
در انتشار عطر لبخندش
اين فصل، فصل زردف بغض و درد
اين فصلف غربت رو به پايان است
فردا هزار آيينه عطر نور
در كوچه هاى شهر مى پيچد
فردا سرآغاز زلالى هاست
فصل بلوغ سبز انسان است
مهدى مظفرى ساوجى
بهار حضور
صداى بال ملايك ز دور مى آيد
مسافرى مگر از شهر نور مى آيد؟
دوباره عطر مناجات با فضا آميخت
مگر كه موسىف عمران ز طور مى آيد؟
شراب ناب تَبَلْوفر به شهر آوردند
تمام شهر به چشمم بلور مى آيد
ستاره يى شبى از آسمان فرود آمد
و مژده داده كه صبح ظهور مى آيد
مسافرى كه شتابان به بال حادثه رفت
به بال سرخ شهادت، صبور مى آيد
به زخمهاى شقايق قسم، هنوز از باغ
شميم سبز بهار حضور مى آيد
مگر پگاه ظهور سپيده نزديك است؟
صداى پاى سوارى ز دور مى آيد
ناصر فيض
ماهنامه موعود شماره25
|