|
۱۷ بهمن ۱۳۸۳ |
حسن جلالى عزيزيان
محتشم چشمانش را كه باز كرد به اطراف حركت داد. تاريكى بود و سكوت و نور كم فروغ
شمعى كوچك. صداهايى از دوردست خيال، درهم و برهم كه موج برمى داشت و اوج مى گرفت.
دردى ويران كننده بر رخش پاشيده بود لبهايش لحظه اى لرزيد و بغض را در سينه اش كشت.
احساس كرد غمى به سنگينى عالم بر دلش سنگينى مى كند، غمى كه اگر بر كوه فرود مى آمد
مى شكست و فرو مى ريخت.
انگار همين ديروز بود. گفل زندگيش، پسر دلبندش1 پيش رويش سوخت و پرپر شد. دلش ازدست
روزگار سر رفت. ديگر زندگى و شعر برايش بى معنا شده بود. ادباى كاشان و شعراى معاصر
در رثاى فرزندش بسيار سروده بودند، حتى خودش هم مرثيه اى غرّا در عظمت اين واقعه
سروده بود. امّا درد او را اين چيزها درمان نمى كرد.
دوباره بر بستر دراز كشيد كه چشمش به شيشه مات پنجره افتاد. دلش هفرى فرو ريخت.
انگار دو چشم كوچك و پرمژگان به او خيره شده بود. پسرش بود كه مى گريست و بابا،
بابا مى گفت. چشمانش را ماليد، كسى پشت پنجره نبود.
روح صدا در تار و پود محتشم كاشانى حلول كرد. حس غريبى به او دست داد. در خود نبود.
در مرگ فرزند خود را مقصر مى دانست، چشمان غم گرفته اش را بست تا بار ديگر پسر را
در خواب به تماشا بنشيند.
آب بود و آب، آبشارهاى بزرگ رودخانه هاى پرجوش و خروش، چشمه هاى زلال، آب همه جا
بود، او بر هوا مى رفت و هيچ نمى گفت. باغى از دور نمايان شد. بوستانى بزرگ و
بى انتها، تا چشم كار مى كرد درخت بود و گل و گياه. سبز سبز. ميوه هايى آبدار و
زرين كه همه يكجا به ثمر نشسته بودند.
در به آرامى باز شد. صدايى ملكوتى از وراى زمان او را به رفتن مى خواند. خود را در
كشاكش راه يله داد، خود نمى رفت، بلكه انگار نيرويى نامرئى او را مى كشاند. احساس
كرد كه دلش سبك شده است. درد و غم از تنش شسته شده و حالت غريبى اش ريخته است.
در خط نگاهش مردى سبزپوش را به نظاره نشست، قامت رساى مردى زيباروى كه لبخند مى زد
و او را مى نگريست.
او را شناخت، دلش گواهى داد او پيامبر رحمت، صلّى اللَّه عليه وآله، است. خواست
برود و دستهايش را غرق بوسه كند، صداى گامهاى شمرده اش از اعماق زمان به گوش
مى رسيد، نزديكتر آمد و نرم خندى زد. لبهاى حضرت حركت نمى كرد. امّا شنيد:
تو براى فرزند خود مرثيه مى سرايى، امّا براى فرزند من مرثيه نمى گويى؟
آرى، ديشب همين را به او فرموده بود. خجالت مى كشيد چشم
در چشم پيامبر، صلّى اللَّه عليه وآله، بدوزد. ياراى آن نداشت كه چشم از سيماى
پرمحبت او برگيرد، حيران و واله فقط مى نگريست و دم فرو بسته بود.
پيامبر، صلّى اللَّه عليه وآله، فرمود:
چرا در مصيبت فرزندم مرثيه نگفتى؟
كلام پيامبر، صلّى اللَّه عليه وآله، عتاب داشت. عرق بر چهره اش نشست.
- »چون تاكنون در اين وادى گام برنداشته ام. راه ورود براى خود پيدا نكردم«.
فرمود: بگو:
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است.
از خواب پريد. در تاريكى دوات و كاغذ را يافت، دستهايش مى لرزيد. در كلام پيامبر
طنين جادويى حق بود و زلال معرفت.
بايد امر نبى را اطاعت مى كرد، بايد از حسين، عليه السلام، مى گفت و حادثه بزرگ
عاشورا.
بازاين چه شورش است كه در خلق عالم است
سرود:
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
مصرع به مصرع و بيت به بيت سرود، روزها از پس هم مى رفتند و او تنها با كاغذ و قلم
مأنوس بود. هرازگاهى چيزى در ذهنش جرقه مى زد و او را به نوشتن مى خواند. دستش با
كاغذ آشنا بود و ذهنش با ظهر كربلا. به گذشته كوچيده بود. پيش رويش اصحاب نفر به
نفر رخصت رزم مى گرفتند و چون شقايق پرپر مى شدند. ضيافت عشق بود و آلاله هاى قبيله
سربداران سرزمين سرخ بيدارى.
به خود آمد. سكوت بود و سكوت. نگاهش با كاغذ آشنا بود. چند بند سروده اش را به
پايان رسانده بود. مصرعى ناتمام پيش رويش بود:
هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال
شگفت زده شد. عقلش به جايى قد نمى داد. هرچه بنويسد ممكن است به مقام پروردگار
سبحان جسارتى كند. قلم از دستش فرو افتاد. رنگ از چهره اش پريد. احساس خفقان كرد.
سرگيجه گرفت و آرام بر بستر غنود.
- »مى دانستم كه كار به اينجا مى كشد، راه چاره اى نيست... پيش پيامبر،
صلّى اللَّه عليه وآله، رو سياه شدم. كجا رفت آن همه نغزگوئيت محتشم؟ يك كاشان بود
و يك محتشم. آه، آه، كه همه اش اسم بود و رسم«.
خواب به چشمانش آمد. جوانى خوشبوى و رعنا، سبزپوش و زيبا، در همان باغ بهشتى در جاى
پيامبر ايستاده بود. سلام كرد و پاسخ شنيد. حضرت ولى عصر، عجّل اللَّه تعالى فرجه،
فرمود:
چرا مرثيه خود را به اتمام نمى رسانى؟
پاسخ داد:
- »در اين مصرع به بن بست رسيدم، نمى توانم رد شوم«.
فرمود: بگو:
او در دل است و هيچ دلى نيست بى ملال
ياراى حرف زدن نداشت، شوق در رگهايش مى دويد و زبانه مى كشيد. ندانست كى امام از
باغ رفته است. صداى گنگ و مبهم، ذهنش را انباشت. صدا هر لحظه نزديكتر مى شد. دسته
دسته فرشتگان مى آمدند و هروله كنان، پاى مى كوفتند.
همه سياه برتن كرده بودند و اشك مى ريختند، گويا كسى نوحه مى خواند. صدايش حفزن
داشت و اندوه، نوحه را اينچنين آغاز كرد:
بازاين چه شورش است كه درخلق عالم است؟
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بى نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است؟
چشم گشود، پهنه صورتش خيس اشك بود و دستش مدام بالا مى رفت و بر سينه فرود مى آمد.
انگار زمين و زمان با هم دَم گرفته بودند و در عزاى سالار شهيدان نوحه سرايى
مى كردند.2
پى نوشتها:
×. برگرفته از كتاب »نگاه سبز« نوشته حسن جلالى عزيزيان. با سپاس از سركار خانم
»صغرى خنارى« از قائم شهر كه اين داستان را براى ما ارسال كردند.
1. در برخى منابع »برادرش« آمده است.
2. با استفاده از: الكلام يجّرالكلام، ج2، ص110؛ در انتظار خورشيد ولايت، ص170-171.
ماهنامه موعود شماره25
|