|
۱۶ بهمن ۱۳۸۳ |
محمدرضا دفرّانى
اى ابوالاديان! پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهى شد و صداى شيون از خانه من خواهى شنيد و مرا در آن وقت غسل دهند. اين كلمات را امام درحاليكه عرق بر پيشانى مباركشان نشسته بود خطاب به ابوالاديان كه نامههاى حضرت را به شهرها مىبرد فرمود. ابوالاديان گفت: اى سيّد هرگاه اين واقعه روى دهد، امر امامت با كيست؟ فرمود: هر كه جواب نامههاى مرا از تو طلب كند او امام بعد از من است. گفت علامتى ديگر بفرما، فرمود: هر كه بر من نماز كند جانشين من خواهد بود. گفتم و علامتى ديگر، فرمود: هر كه بگويد در ميان هميان چه چيز است، او امام شماست. ابوالاديان گفت: مهابت حضرت مانع شد كه بپرسم كدام هَميان، پس بيرون آمدم و نامهها را به اهل مداين رسانيدم و جوابها گرفته و برگشتم و چنانچه فرموده بود در روز پانزدهم داخل سامره شدم و صداى نوحه و شيون از منزل امام بلند شده بود. چون به در خانه آمدم جعفر كذّاب را ديدم كه بر درب خانه نشسته و شيعيان بر او گرد آمدهاند و او را تعزيت به وفات برادر و تهنيت به امامت خود مىگويند. پس من در دل گفتم: كه اگر اين امام است پس امامت نوع ديگر شده است، اين فاسق كى اهليت امامت دارد، زيرا كه قبل از اين او را مىشناختم، شراب مىخورد و قمار مىباخت و تنبور مىنواخت. پس وى را تعزيت و تهنيت گفتم، ولى هيچ از من سؤال نكرد، در اين حال »عفقيد« خادم بيرون آمد و به جعفر خطاب كرد: »برادرت را كفن كردهاند، بيا و بر او نماز كن.« جعفر برخاست و شيعيان با وى برخاستند، چون به صحن خانه رسيديم ديديم جنازه امام حسن عسكرى، عليهالسلام، كفن كرده و آماده است. پس جعفر به پيش ايستاد تا بر امام نماز گزارد. چون دست فراز برد تا تكبير گويد، طفلى گندمگون، پيچيده موى و گشاده دندان مانند پاره ماه بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و فرمود: بهكنارى برو كه من از تو براى نماز بر پدرم سزاوارترم. همه نگاهها متوجه اين طفل خردسال شد، رنگ از چهره جعفر پريد و متغير شد. آن طفل پيش ايستاد و بر پيكر امام نماز خواند و آن حضرت را در كنار امام هادى بهخاك سپرد و رو به من كرد و فرمود: اى بصرى جواب نامهها را كه با توست به من بده. پس آنها را به حضرت دادم و در خاطر خود گفتم: دو نشان از نشانههايى كه حضرت امام حسن عسكرى، عليهالسلام، فرموده بود ظاهر شد و يك علامت مانده، پس »حاجز وشاء« براى آنكه حجت بر جعفر تمام شود كه او امام نيست گفت: آن طفل كه بود؟ جعفر گفت: واللَّه من او را هرگز نديده بودم و نمىشناختم. در اين حال جماعتى از اهل قم وارد شدند و از احوال امام عسكرى، عليهالسلام، پرسيدند و چون دريافتند كه حضرت به شهادت رسيده، پرسيدند: امر امامت با كيست؟ مردم اشاره كردند بهسوى جعفر، آن گروه نزديك رفته و به او تعزيت و تهنيت دادند و گفتند: بگو چه مقدار نامه و اموال با ما هست؟ و بگو نامهها از چه جماعت است و چه مقدار است تا به شما تسليم كنيم. جعفر برخاست و گفت: مردم از ما علم غيب مىخواهند. درآنحال خادم بيرون آمد ازجانب حضرتصاحبالامر،عليهالسلام،وگفت: با شما نامه فلان شخص و فلان و فلان هست و هميانى است كه در آن هزار اشرفى است و در آن ميان ده اشرفى هست كه تنها روكشى از طلا دارد. آن جماعت نامهها و مالها را تسليم كردند و گفتند: هر كه ترا فرستاده است كه اين نامهها و مالها را بگيرى او امام زمان است. آنگاه دانستم كه راز هَميانى كه امام حسن عسكرى فرموده بودند چيست؟
ماهنامه موعود شماره 26
پىنوشت: × برگرفته از كمالالدين، ص 475.
|