|
سخنراني حضرت آيت الله ناصري |
|
|
|
۱۶ بهمن ۱۳۸۳ |
بسماللَّه الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم حسبنا اللَّه و نعم الوكيل نعم المولى و نعم النصير و الصلاة والسلام على اشرف الانبياء و المرسلين واللغته الدائمه الابديه على اعلائهم من الآن الى يوم الدين.
يكى از آياتى كه تأويل و تفسير شده به وجود حضرت بقيةاللَّه الاعظم، سلاماللَّهعليها، آيه 159 از سوره نساء است. آيه شريفه اين است: أن مفن اهل الكتاب الاليؤمنن به قبل موته و يوم القيامة يكون، عليهمالسلام، شهيداً.
آيه شريفه مىفرمايد: هيچ فردى از اهل كتاب نيست مگر آنكه قبل از مردنش ايمان مىآورد و حق را مىپذيرد.
يعنى تمام اهل كتاب و پيروان اديان باطله اعم از يهود و نصارى، مجوس و زرتشتى ايمان مىآورند.1 يعنى موقعىكه انسان عمرش تمام شد و آن مأمور الهى براى قبض روحش آمد اشارهاى مىكند و بهدنبال آن تمام اعضاء و جوارح فرد از حركت مىافتند. در آنموقع چشم بصيرتش باز مىشود و حقيقت را مىفهمد كه اگر اهل اللَّه باشد با شوق و شعف به آنطرف پرواز مىكند و اگر جنايتكار و جانى باشد از رفتن مىماند و مىخواهد توبه كند. مثلاً يهوديان كه نعوذباللَّه مىگويند حضرت عيسى ولدالزناست به اشتباه خودشان پى مىبرند. يا نصارى كه مىگويند حضرت عيسى پسر خداست حق را درك مىكنند و مىفهمند اشتباه كردهاند، لكن فهميدن حق و ايمان آوردن به آن در اين موقع فايده ندارد 2و توبه اگر تا قبل از كشف حجب باشد درست است3 اينها كه به حضرت موسى و حضرت عيسى و نبى اكرم، صلّىاللَّهعليهوآله، ايمان آوردند اين ايمانشان بىنتيجه و بىفايده است كه البته خود حضرت عيسى و حضرت موسى بر ايمان اينها شاهدند.
امّا تأويلى كه درباره اين آيه شده اين است و اينطور معنى كردهاند كه هيچكدام از اهل كتاب از يهود و نصارى نيستند مگر اينكه قبل از موت حضرت عيسى به ايشان ايمان مىآورند. يعنى قبلاً ضمير »به« را به يهود و نصارى برگردانديم امّا الآن به حضرت عيسى. در هفت يا هشت تفسير كه نگاه كردهام همه اينگونه معنا كردهاند. اين چه وقتى است كه تمام يهود و نصارى و مجوس قبل از فوت حضرت عيسى به ايشان ايمان بياورند؟ در روايات متعدد داريم موقعى كه حضرت بقيةاللَّه روحىله الفداء خروج مىكند حضرت عيسى از آسمان بر ايشان نازل مىشود4 و با حضرت بيعت مىكنند و به ايشان ايمان مىآورند و پشت سرشان نماز مىخوانند و .5,6
در آن زمان كه حضرت عيسى از آسمان نازل شدند مىفرمايند: من يك نفر در بغداد امام جمعه اهل سنت بود از اين سنىهاى متعصب بود و به شيعهها بد مىگفت. طبع شعر بسيار عالى هم داشت. قصيدهاى به عربى برعليه شيعهها گفته بود و امام زمان، عليهالسلام، را مسخره كرده بود
عيسى هستم كجا پسر خدا هستم؟ ابدأ چنين نيست و شما اشتباه كردهايد. در اين زمان همه برمىگردند و ايمان مىآورند. يهود هم تماماً منفعل مىشوند، خلاصه تمام اهل كتاب در محضر حضرت بقيةاللَّه الاعظم، سلاماللَّهعليه، به حضرت عيسى ايمان مىآورند. روايتش را خدمتتان عرض كنم البته اين روايت را در تفاسير نقل كردهاند و من در كتب روائى نديدهام. نبى اكرم، صلّىاللَّهعليهوآله، فرمودند: كيف انتم إذ أنزل فيكم ابن مريم و إمامكم منكم؟
آن موقعى كه حضرت عيسىبن مريم از آسمان نازل بشود و در محضر امام زمان، عليهالسلام، بيعت كند شما در چه حالى هستيد؟
كه اين روايت ذيل همين آيه شريفه نقل شده است. روايت مفصل ديگرى را امروز در دو سه تفسير ديدم كه نقل كردهاند. ابن شهرآشوب مىگويد ديدم حجاج خيلى ناراحت است. گفتم چرا شما ناراحتيد؟ گفت از اين آيه كه درست سياقش را نفهميدم درحاليكه من تمام يهود و نصارى را گردن مىزنم. به او گفتم نه اين معنايى كه فهميدهاى برخلاف معناى اصلى بوده و معنايش اين است كه موقعى كه حضرت عيسىبن مريم از آسمان به زمين آمد هيچ يهودى و نصرانى نيست مگر اينكه به ايشان ايمان مىآورد و حضرت عيسىبن مريم تمامشان را تحويل حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، مىدهند و آنها هم تماماً با امام زمان، عليهالسلام، بيعت مىكنند و ايمان مىآورند. يكدفعه گفت: تو اين را از كجا معنى كردى و از كجاى آيه اين معنا را درآوردى؟ گفتم امام محمد باقر، عليهالسلام، اين مطلب را به من فرموده، بعد حجاج گفت: واللَّه جنت بهامن عين صافيه.
اين مطلب را كه گفتى بهخدا قسم از چشمه زلال و صاف وگوارا برداشته شده است. و هركس اين معنا را نمىتواند درك كند و از اين آيه استفاده كند. بعد مىفرمايد: و يوم القيامة يكون، عليهمالسلام، شهيداً. اينجا حضرت مسيح براى اهل كتاب شاهد است كه اين عقايد خرافى كه داشتيد برخلاف واقعيت بود.
آيات قرآنى قبل و بعد از اين آيه و خود اين آيه شريفه نسبتهايى را كه به حضرت عيسىبن مريم مىدهند نفى مىكنند. درباره اين آيه تا اينجا كافى است. حالا داستانى را محض تبرّك راجع به حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، عرض مىكنم، هرچند شايد اين داستان را مدتى قبل گفته باشم؛ ليكن چون مفيد است باز خدمتتان عرض مىكنم.
آشيخ محمد كوفى داستانهاى متعددى داشتند كه حالا اين يكى بهذهنم آمد بگويم كه قصه آقاى ميرجهانى است و اسمى هم از ايشان برده شود - خدا انشاءاللَّه ايشان را رحمت بكند - ايشان در حدود پنجاه، شصت سال قبل از اين در نجف نويسنده مرحوم آسيد ابوالحسن مدينهاى بودند. خود ايشان داستان را نقل كردهاند كه من نجف خدمت آسيد ابوالحسن بودم و كاغذهايى كه مىنوشتيم نامههاى آسيد ابوالحسن بود. يك نفر در بغداد امام جمعه اهل سنت بود از اين سنىهاى متعصب بود و به شيعهها بد مىگفت. طبع شعر بسيار عالى هم داشت. قصيدهاى به عربى برعليه شيعهها گفته بود و امام زمان، عليهالسلام، را مسخره كرده بود كه شيعهها جمع مىشوند و درون زيرزمين مىروند و مىگويند امام زمان، عليهالسلام، اينجا پنهان شده است و گريه و دعا مىكنند و امام زمان را هم پيدا نمىكنند. خلاصه شيعهها را شديداً به اين سبك دست انداخته بود و آن را روى كاغذ چاپ و منتشر كرده بود. يكى از اين كاغذها بهدست آسيد ابوالحسن رسيد و ايشان گفتند: »الباطل يموت تبرك ذكره« او را بهحال خودش ولش كنيد او ديوانه است. اگر بخواهيم دنبالش را بگيريم بزرگ مىشود و بهصلاح نيست.
يك روز كه نشسته بودم نامهاى از حجاز آمده بود، باز كردم ديدم بحرالعلوم مدنى كه يكى از علماى اهل سنت بود همين كاغذ را كه بهدستش رسيده بود گذاشته بود داخل پاكت و يك نامه هم نوشته بود كه آسيد ابوالحسن شمائى كه رئيس مذهب شيعه هستيد جواب اين اشعار را بده و بگو امام زمان شما كجاست؟ خود ايشان به من گفتند من نامه را خواندم و ناراحت شدم. بلند شدم و نامه را به آسيد ابوالحسن دادم و ايشان نگاه كردند. گفتم آقا چهكنم؟ گفتند براى بحرالعلوم مدنى بنويس كه بيا تا امام زمان، عليهالسلام، را نشانت بدهم، من بلند شدم و به اتاق خودم آمدم و گفتم اين چه حرفى است؟ او يك آدم عادى نيست و رهبر مثلاً صدها هزار نفر در حجاز است. به او بگويم بلند شو بيا اينجا تا امام زمان، عليهالسلام، را نشانت بدهم و اگر آسيد ابوالحسن نتواند نشانش بدهد ديگر براى شيعه چيزى نمىماند. داماد و پسرشان آمدند و جلسه گرفتيم، جريان نامه و جواب ايشان را به آنها گفتم. گفتند نه، ننويس. شب كه شد چهار پنج نفرى رفتيم خدمت آقا و نشستيم، دومرتبه گفتم آقا اين نامه را كه ملاحظه فرموديد؟
- بله نامه را ديدم. - جوابش را چه بنويسم؟
فرمودند: مگر نگفتم؟ بنويس كه بلندشو بيا نجف تا امام زمان، عليهالسلام، را نشانت بدهم.
هيچكس ديگر حرفى نزد. همه بلند شديم، آمديم و گفتيم آقا قاطع است بنويس. برداشتيم و نوشتيم كه آقاى فلان و با آن آداب و القابى كه بود شما تشريف بياوريد نجف تا امام زمان، عليهالسلام، را به شما نشان بدهيم. نامه را داخل صندوق پست انداختيم. يك ماه و نيم، دو ماه كه گذشت داشتيم نماز مغرب را داخل صحن پشت سر آسيد ابوالحسن مىخوانديم كه يكى از خدمه آمد و گفت: آقاى ميرجهانى. گفتم: بله. گفت: دو نفر از حجاز به نام بحرالعلوم و پسرش آمدهاند و مىخواهند خدمت آسيد ابوالحسن برسند.
وقتى اين را شنيدم مثل اين بود كه يك ظرف آب سرد روى سرم ريخته باشند كه ديدى چه شد؟ بالاخره اينها آمدند. دويدم و به آسيد ابوالحسن همان بين دو نماز گفتم آقا مدنىها آمدهاند.
فرمود كى گفت؟ گفتم: اين خادم مىگويد در خانهام هستند. گفتند: صبر كن نماز تمام بشود. به او گفتم: فرمودند نماز كه تمام شد مىرويم ديدنشان. خادم دويد و من هم خانه خادم را بلد بودم، رفتيم و وارد خانه شديم. ديديم بله يك پيرمردى است و جوانى هم كه پهلويش نشسته آمدهاند. دست آقا را بوسيدند آنجا نشستيم و بعد از تعارفات آقا فرمودند فردا شب براى شام به منزل ما بيائيد. بحرالعلوم مدنى گفت: آقا شما مرا شرمنده كرديد من مىخواستم خدمت شما برسم. فرمودند: نه شما زائريد »الزائر يزور و لا يزار«. ما بايد به زيارت شما بيائيم و فردا شب شما بيائيد مهمان من هستيد. گفتند خيلى خب.
شام را خوردند و بقيه كه رفتند دامادشان و پسرشان و من و بحرالعلوم و پسرش مانديم. آقا خادم را صدا زد كه چراغ را روشن كن. آن موقع كه برق نبود. چراغ را روشن كرد. آقا به بحرالعلوم و پسرش گفتند شما بلند شويد. بلند شدند. آسيد ابوالحسن جلو و آن دو نفر هم از عقب از خانه بيرون رفتند. آقاى ميرجهانى گفتند من و پسر و دامادشان به دنبال آنها راه افتاديم. آقا گفتند: شما ابداً حق نداريد بيائيد برگرديد. گفتيم آخر آقا شما در اين شب تاريك كجا مىرويد؟ گفتند بهشما مربوط نيست و برگرديد و همه ما را برگرداندند. به درون خانه آمديم و ديگر جرأت نداشتيم برويم، نشستيم و منتظر اينكه حالا چه مىشود. نمىدانستيم كجا رفتند. حدود سه ساعت كه طول كشيد ديديم در مىزنند. بلند شديم، من دويدم و در را باز كردم، ديدم آسيد ابوالحسن خيلى منقلب است. وارد شدند وقتى بحرالعلوم به داخل آمد به او گفتم آقا چطور شد؟ گفت: »استبصرنا شيعنا« ما شيعه شديم. گفتم حضرت را ديديد؟ گفت: آرى، حضرت را ديدم. ما بهدست آقا شيعه شديم. او منقلب شد و شروع كرد به گريه كردن. پسر ايشان را كنار كشيدم و گفتم شما جريان را بگو كه چه شد؟ گفت: واللَّه سيد جلو بود و همينطور مىرفتيم به قبرستان وادىالسلام رسيديم. وادىالسلام خيلى بزرگ بود. به وسطهاى آن رفتيم كه مقامى است بهنام مقام امام زمان، عليهالسلام، بنده زياد آنجا رفتهام و كشف و كرامات زيادى در آنجا ديده شده است. گفت موقعى كه رسيديم مانند باغ بود، ديوارى گلى داشت. آقا چراغ را از خادم گرفتند و گفتند شما حق نداريد بيائيد داخل. همينجا بيرون بايست، گفت بيرون ايستاد. آسيد ابوالحسن و من و پدرم به داخل رفتيم، يك چاهى در آنجا بود. آقا عبايش را كنار گذاشت و آب كشيد و آن را به دور از چاه برد و وضو گرفت و به پدرم گفت وضو بگير! گفت من وضو دارمخودشان چراغ را گرفت و دم مقام رفتند كه وسط آن محوطه است. به من هم گفتند شما هم حق نداريد بيائيد داخل. همينجا بايست. مقام امام زمان، عليهالسلام، دو اتاق تو در توى گلى است، مىگفت آسيد ابوالحسن بهداخل مقام رفت و پدرم هم به دنبالش. من هم گوش مىدادم كه ببينم آيا وحى است؟ در بيابان كسى نبود ديدم آنجا نماز خواند و صدايش را مىشنيدم، بعد از اينكه نمازش تمام شد ديدم صداى يابنالحسنش بلند شد كه يابنالحسن يابنالحسن و اين جمله بهگوشم رسيد كه آقا من به ايشان قول دادهام كه شما تشريف بياوريد. آبروى من پير مرد را نريزيد. يكدفعه ديدم كه مثل اين است كه خورشيد داخل مقام طلوع كرده باشد. مثلاً نيم دقيقهاى كه طول كشيد پدرم جيغ و ضجهاى كشيد و ديگرى خبرى از او نشد. آسيد ابوالحسن صدا زد فلانى. گفتم بله، گفت بيا پدرت را بههوش بياور. دويدم، ديدم پدرش غش كرده است، او را بههوش آوردم، تابه هوش آمد به پاهاى آسيد ابوالحسن افتاد و شروع كرد به بوسيدن و گفت: مقامات و آثار و شرايط شيعه را به من بياموز. مىگفت كه آنچه را وظيفه بود يادش دادند و بلند شديم و آمديم. شيعه شدهايم از دوستان اميرالمؤمنين، عليهالسلام، شدهايم.
امام زمان، عليهالسلام، محيط به عالم وجود است بهجان خود امام زمان قسم الآن هركس هرجايى نشسته و هرجايى هست امام زمان او را مىبيند و از نيتهاى همه ما باخبر است. خدايا قَسَمَت مىدهيم به حق محمد و آل محمد اين سال را آخرين سال غيبت كبراى امام زمان، عليهالسلام، قرار بده، چشمهاى آلوده ما را به جمال منورش روشن بفرما. خدايا قَسَمَت مىدهيم به حق محمد و آل محمد و به حق فرق شكافته اميرالمؤمنين، عليهالسلام، كه باران رحمت را بر ما بباران.
پىنوشتها . چهار ملك از ميلياردها و ميليونها ملائكه خدا مقربند كه حضرت عزرائيل عليهالصلاة والسلام يكى از آنهاست و اين بزرگوار خيلى فوقالعاده است، حتى شايد بتوانيم بگوئيم كه مقدم بر حضرت اسرافيل و جبرائيل است. اين وحى الهى است. آرى همان حضرت عزرائيل كه بعضىها كه انشاءاللَّه خدا برايشان خوب بخواهد بهاين بزرگوار توهين مىكنند، مثلاً مىگويد فلانى مثل عزرائيل آمد بالاى سر من. يا مثل عزرائيل با من برخورد كرد. آخر شما كى عزرائيل را ديدهاى؟ يك همچون تعبيرات زنندهاى كه درست نيست. بايد ادب زبان را مخصوصاً درباره مقربين درگاه و آيات الهى بايد رعايت كرد. اين بزرگوار بدون اجازه و امر حق ابدأ قدم از قدم برنمىدارد و هركجا كه بروند طبق مأموريت و اجازه و اراده حق است. اين را قبل از اينكه به موضوع صحبت بپردازيم عرض كنم كه وقتى انسان حضرت عزرائيل، عليهالصلاةوالسلام، را مىبيند كيست كه جان انسان را مىگيرد؟ آنچه از آيات قرآنى بدست مىآيد مختلف است. بعضى آيات حضرت حق را بيان مىكنند، بعضى حضرت عزرائيل، عليهالسلام، را و بعضى هم مأمورين حضرت عزرائيل را. آن اشخاصى كه خرده شيشه قاطى ذاتشان است اينجا اشكال مىكنند و مىگويند اين تناقض در قرآن است. نه تنها تناقض نيست كه عين حقيقت است. معصومين، عليهالسلام، را حضرت حق قبض روح مىكنند، اولياى الهى را حضرت عزرائيل و اشخاص عادى امثال بنده را مأمورينشان، جمع بين روايات اينگونه است.
. حضرت آدم على نبينا و آله و، عليهالسلام، موقعى كه بلند شد و آن جريانها را فهميد عرض كرد كه پروردگارا تو شيطان را بر فرزندان من مسلط كردى، بهازاء آن به آنها چه عنايت مىكنى؟ خطاب شد كه يا آدم! چنانچه اولادت اراده معصيت كردند نمىنويسم و اگر اراده اطاعت كردند يك برابر مىنويسم. عرض كرد: كم است. خطاب شد يا آدم! اگر اولاد تو معصيت كردند يكبرابر مىنويسم و اگر اطاعت كردند دهبرابر. و اين مطلب صريح قرآن است كه من جاء بالحسنة فله عشر امثالها. عرض كرد: كم است. خطاب شد كه يا آدم! اگر اولاد تو جنايت و اشتباه كردند و تا يكسال قبل از فوت توبه كردند قبول مىكنم. عرض كرد يكسال زياد است. خطاب شد تا يكماه قبل از فوتش عرض كرد كه پروردگارا زياد است، خطاب آمد تا يكساعت قبل از فوتش كه منظورم اينجا بود.
. موقعى هم كه حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليه، تشريف مىآورند آن موقع هم توبه نتيجه ندارد و مثل كشف حجب است و براى مسلمانها هر توبهاى كه قبل از حضور ايشان باشد ارزش دارد. اهل كتاب حسابشان جداست.
. با توجه به نص قرآن حضرت عيسى زندهاند و در آسمان چهارم با حضرت ادريس مشغول عبادتند.
. هفت پيغمبر در ركاب حضرت بقيةاللَّهالاعظم، سلاماللَّهعليه، خدمتگزارند. حضرت عيسىبن مريم، حضرت ادريس، حضرت خضر، حضرت الياس، حضرت شعيب، حضرت يوشع، حضرت صالح. عيسىبن مريم و ادريس و خضر و الياس زندهاند. دوتا در آسمان و دوتا در زمين. سه پيغمبرى هم در زمان حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، رجعت مىكنند يوشع و شعيب صالح مىباشند. پانزده نفر از اصحاب خاص حضرت موسىبن عمران و هفت نفر از اصحاب كهف هم رجعت مىكنند و در ركاب حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، زنده مىشوند.
. يكى از عقايد شيعه رجعت است. ما دو رجعت داريم: كبرى و صغرى. كه رجعت صغرى در زمان حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، است. روايات در اين رابطه درحد تواتر است، بدينمعنى كه كسانى كه عاشق و شيفته و محب حضرت بودهاند و زمان حياتشان پيش از زمان ظهور بوده است و آن را درك نكردهاند وقتى حضرت ظاهر مىشوند ملائكه به سر قبرشان مىروند و به آنها مىگويند: اگر مىخواهيد براى نصرت حضرت بياييد بلند بشويد كه عدهاى بلند مىشوند و مىآيند و بهاصطلاح رجعت مىكنند. اين را رجعت صغرى مىنامند. در رجعت صغرى شاگردان شماره يك مكتب اميرالمؤمنين، عليهالسلام، مثل حضرت سلمان و حضرت مقداد و حضرت ميثم تمار و كميل بن زياد نخعى و اويس قرنى در ركاب حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، حاضرند و جانفشانى مىكنند. از طرف حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، حضرت عيسىبن مريم فرماندهى يك منطقه بسيار وسيعى را برعهده مىگيرد و در آن موقع عدل الهى پياده مىشود. اگر خواسته باشيد به تفسير مراجعه كنيد در تفسير منهج الصادقين مشروحاً حدود يك صفحه و كسرى آن را بيان كرده است كه بهقدرى لذتبخش است كه نمىتوان وصف كرد. در آن زمان تمام حيوانات يكجا چرا مىكنند. حيوانات درنده تماماً علفخوار مىشوند و حيوان گوشتخوار پيدا نمىشود. حيوانات گزنده هم تماماً اهلى مىشوند و مار و عقرب ديگر زهرى ندارند، بطوريكه در روايات آمده كه بچهها آنها را مىگيرند و بازى مىكنند و ابدأ اذيتى به آنها نمىرسد. چون وقتى عدل واقعى مىخواهد در زمين پياده شود ديگر ظلم و تعدّى و جنايت وجود ندارد. اين رجعت صغرى ادامه دارد تا هفتاد سال كه حضرت هستند. ايشان كه به درجه شهادت رسيدند حضرت اباعبداللَّه الحسين، عليهالسلام، تشريف مىآورند و ايشان را غسل مىدهند، چون امام را بايد امام غسل بدهد و ما امام سيزدهم هم كه نداريم و بعد ايشان را كفن مىكنند و بر او نماز مىخوانند و در محل خودشان در كربلا دفع مىكنند، حالا چند سال طول مىكشد نمىدانم ولى نمىگويم چون خيلى طولانى است. بعد از حكومت حضرت اباعبداللَّه، عليهالسلام، و اصحابشان اميرالمؤمنين، عليهالسلام، برمىگردند كه خدا مىداند مدت رجعتشان چقدر طول مىكشد و بعد از ايشان نبىاكرم، صلّىاللَّهعليهوآله، رجعت مىكنند كه در رجعت ايشان ساير ائمه، عليهمالسلام، هم برمىگردند و اينها تماماً رجعت صغرى است و رجعت كبرى در قيامت است كه تمام موجودات برمىگردند براى حساب و كتاب. حضرت عيسىبن مريم از آسمان كه نازل مىشوند و در چهل سالى هم كه در محضر حضرت بقيةاللَّه، سلاماللَّهعليها، هستند ازدواج نمىكنند و خداوند يك جشن عروسى در قيامت برايشان تشكيل مىدهد كه انشاءاللَّه همه آنجا در ازدواجى كه از اولين و آخرين بىسابقه باشد، باشيم و شركت كنيم.
ماهنامه موعود شماره 26 |