spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
ارتباط معنوي با ساحت مقدس مهدوي (ع) چاپ پست الكترونيكي
۲۶ اسفند ۱۳۸۶

 

حجت الاسلام محمود عالي


زماني كه از ارتباط معنوي سخن مي‌گوييم، اصولاً اين نوع ارتباط، در مقابل ارتباط فيزيكي مطرح مي‌شود.

ارتباط معنوي از لحاظ رتبه‌اي، بسيار بالاتر از ارتباط فيزيكي است. اگر كسي به ارتباط معنوي برسد ولو حضرت را به ظاهر نبيند، ضرر نكرده است و اگر كسي به اين ارتباط معنوي نرسد ولو اينكه ايشان را ببيند، نفعي نبرده است.
اين ارتباط فيزيكي و ظاهري يا ديدن حضرت، اگرچه سعادت بزرگي است و دعاهايي هم، چون:
اللّهم أرني الطلعة الرشيدة
خداوندا آن چهرة ارجمند را به من بنمايان.

 در اين زمينه داريم ولي هدف نيست و در روز قيامت هم ما را بازخواست نمي‌كنند كه چرا حضرت را نديدي. ولي اگر ارتباط معنوي با حضرت نباشد، آن طرف بازخواست مي‌كنند. چون مقصود و هدف، همين ارتباط است. البتّه بايد توجه داشت هدف نهايي، قرب پروردگار است و قرب پروردگار بدون ارتباط معنوي كه همان ارتباط ولايي و معرفتي با امام زمان(ع) است، حاصل نمي‌شود.

در ابتدا بايد مقدمه‌اي را ذكر كنم:

از فرهنگ اهل بيت(ع)، به دست مي‌آيد كه لطف خداوند متعال كه بر عالم نازل مي‌شود، محصول بلاهايي است كه بر سر انبيا و اوليا مي‌آيد يعني آنها زير بار سنگين‌ترين بلاها مي‌روند و به بركت آن بلاها، چيزي از رحمت خداي متعال نصيب ما مي‌شود.

روايتي از وجود مقدس حضرت امام صادق(ع) است كه فرموده‌اند: حضرت يوسف(ع) از نه سالگي، آن بلاها را تحمل نمود (ربوده شدن، افتادن درون چاه، بردگي، ماجراي زليخا، زندان و...) اما در اين بلاها صبر جميل كرد تا اينكه به واسطة او، امتي مورد رحمت خداي متعال قرار گرفت؛ به طوري كه وقتي بلاها و آزمايش‌ها تمام شد، خشك‌سالي هم از بين مردم مصر رفت و حضرت يعقوب(ع) نيز كه در دوران غيبت غافل نبود و اشك مي‌ريخت، به مقاماتي رسيد. البته بيشتر از همه خود يوسف(ع) مورد رحمت خداوند سبحان قرار گرفت. پس مي‌توانيم از اين روايت، يك قاعدة كلي دربياوريم. رشدهايي كه مردم در طول دوران به دست آورده‌اند، بر اساس همين قاعده است. يعني بلاهاي اوليا، سبب رشد مردم شده است. اگر از حضرت امير(ع) مي‌شنويد كه وقت نماز خواندن، تير از پايشان بيرون مي‌كشند يا اينكه هر شب هزار ركعت نماز مي‌خوانند، اينها بالاترين عبادات حضرت نيست. بالاترين عبادت ايشان، آن سختي‌ها و بلاهايي است كه مي‌كشند و اين بلاها را صبورانه تحمل مي‌كنند و هيچ شكايتي هم نمي‌كنند و بالاترين عبادت ايشان، آن ماجرايي است كه پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) براي ايشان درست كردند كه در پشت در، آن طور با خانمشان رفتار كردند، در حالي كه خود حضرت هيچ كار نتوانستند بكنند. اگر پيامبر اكرم(ص) فرمود: «ضربة عليٍّ يوم الخندق أفضل من عبادة الثقلين؛ ضربة (شمشير) علي(ع) در روز جنگ خندق (و كشتن عمروبن عبدود) از همة عبادات جن و انس با فضيلت‌تر است» اينها بالاترين عبادت حضرت نيست. بالاترين عبادت ايشان، غصب خلافت و شهادت همسرشان است. در آن روز حضرت امير(ع) نه تنها ايستادند كه پشت در خانمشان را بزنند، بلكه اجازة شهادت حضرت را دادند و اين خيلي سنگين بود. خانم فاطمة زهرا(س) هيچ كاري را بدون اذن حضرت امير(ع) انجام نمي‌دادند. حالا در اين وقت اگر ايشان در را باز مي‌كند، حتماً به اذن شوهرشان بوده است. چون اولاً وقتي مرد در خانه باشد، زن براي باز كردن در نمي‌رود و ثانياً اين مورد، اصلاً يك مورد عادي نبود. هم حضرت زهرا(س) و هم حضرت امير(ع) مي‌دانستند چه كساني پشت در آمده‌اند و مي‌دانستند كه اينها قصد اهانت دارند. «زمخشري» در كشاف نقل مي‌كند:

او آمد پشت در.  سر و صدا راه انداخته بود و مي‌گفت به علي بگوييد بيايد بيرون وگرنه خانه را با اهلش به آتش مي‌كشم. گفتند در اين خانه فرزندان پيغمبر(ص) زندگي مي‌كنند، گفت: «و إن» يعني باشد، اگر چه فرزندان پيغمبر(ص) در آن باشند.

اينچنين كساني آمده بودند پشت در. مشخص بود اين‌چنين افرادي، قصد چنين كاري دارند. قضية يك ملاقات معمولي نبود. در اين‌چنين صحنه‌اي كه حضرت زهرا(س) مي‌خواهند دم در بروند، بدون اجازة شوهرشان كه نمي‌روند. پس اجازه گرفتند، اجازة شهيد شدن را. چون حضرت امير(ع) مي‌دانستند چه اتفاقي مي‌افتد. اگر بگوييم نمي‌دانستند، علم غيب حضرت زير سؤال مي‌رود و اگر مي‌دانستند، پس اين را هم مي‌دانستند كه اجازة شهادت حضرت زهرا(س) را صادر مي‌كنند و اين بود كه حضرت را پير كرد.

بزرگ‌ترين عبادت هر معصوم، مصيبت‌هايي است كه تحمل مي‌كنند. بزرگ‌ترين عبادت اباعبدالله(ع)، عاشوراي اوست. بزرگ‌ترين عبادت حضرت سجاد(ع) مصيبت‌هايي است كه بعد از عاشورا بر سر ايشان آمد. بزرگ‌ترين عبادت امام رضا(ع) هجرت اوست كه غريبانه مورد كنايه و طعنة علويان افراطي قرار گرفتند. به ايشان مي‌گفتند كه درباري شده، به دربار مأمون مي‌رود، مي‌خواهد وليّ‌عهد بشود، امّا امام(ع) خود مي‌دانستند كه چه مي‌كنند. ايشان مي‌دانستند كه با هجرتشان، يك پايگاه براي اهل بيت(ع) درست مي‌كنند كه اگر چه آن زمان، زياد به كار نيايد، ولي در آخرالزمان به درد فرزندشان حضرت مهدي(ع) مي‌خورد. به دنبال امام رضا(ع) چهارهزار نفر از فرزندان و اقوام و خويشان، ايشان به ايران آمدند تا حضرت را ببينند. برخي از آنها در بعضي شهرها شهيد شدند و برخي به مرگ طبيعي از دنيا رفتند. هر كدام از اين امام‌زاده‌ها، كانوني براي تشيّع و مكتب اهل بيت(ع) شدند. با ورود امام(ع) به ايران، بني‌عباس از ايران خارج شدند، چون حضرت به آنها سفارش كردند كه پايتخت را به بغداد منتقل نمايند و وقتي آنها به بغداد رفتند، ايران به عنوان يك پايگاه بلامانع و بلامعارض براي تشيّع رشد كرد، اما در ابتدا علويان فهميدند و به خاطر همين مسئله، نيش و كنايه مي‌زدند. امام(ع) در چنين وضعيتي، نيش و كنايه را از دوستان، و ظلم و جفا را از دشمنان تحمل مي‌كردند. بزرگ‌ترين عبادت امام زمان(ع) نيز بلاهاي اوست. ما چه مي‌دانيم كه بلاهاي ايشان چيست و چقدر سخت است. يكي از بلاهاي سنگين ايشان، همين غيبت طولاني است. در بين روايات، روايتي است كه يكي از شاگردان حضرت امام صادق(ع) به نام سدير صيرفي مي‌گويد:

با جمعي از شاگردان امام(ع) رفتيم كه آقا را ببينم. وقتي كه وارد منزل شديم ديديم امام(ع)، فرش زير پايشان را كنار زده‌اند و روي زمين نشسته‌اند و به شدت گريه مي‌كنند و ناله مي‌زنند.

سدير مي‌گويد:
عقل از سرمان پريد كه چرا آقا اين‌چنين مي‌كنند؟ چه مصيبتي وارد شده كه حضرت اين‌چنين ضجهّ مي‌زنند؟ مي‌گويد: گوش كرديم فهميديم كه حضرت در بين سخنانشان، چنين مي‌فرمايند: «سيّدي! غيبتك نفت رقادي وضيّعت عليّ مهادي...؛
آقاي من! غيبت شما خواب را از چشمان من ربوده و راحتي را از من گرفته...»

رفتيم و گفتيم آقا خبري شده است؟! آيا بلا و مصيبتي به خانه شما آمده كه اين‌چنين ناله مي‌كنيد؟ امام(ع) فرمودند: كتاب جفر را نگاه مي‌كردم (كتابي است نزد ائمه(ع) كه اخبار خاصي در آن نگاشته شده است...) چيزي كه اشك مرا جاري كرد، غيبت طولاني فرزندم است كه بلاي اوست و در آخرالزمان رخ خواهد داد.

شايد ما بفهميم كه اين چه بلايي است. ولي شما كافي است يك لحظه تصور كنيد. وقتي شما يك يا دو خبر ظالمانه در اين عالم مي‌شنويد، ديگر خواب نداريد. وقتي مثلاً در عراق مي‌بينيد با زن و بچه‌هاي شيعه آن‌گونه رفتار مي‌كنند، وقتي اين صحنه‌ها را مي‌بينيد، گاهي اوقات، شب خواب نداريد و مي‌گوييد اينها انسانند و اينها شيعه هستند. حال تصور كنيد... امام زمان(ع) كه ديگر حجاب ندارند، همة اين ظلم‌ها را مي‌بينند و در عين حال، فعلاً به خاطر دوران غيبت، دست حضرت باز نيست. او چه مي‌كشد! وقتي ياران معاويه، به شهر انبار حمله كردند و خلخال از پاي يك زن يهودي بيرون كشيدند، حضرت فرمودند كه اگر در مصيبت اين ظلم و واقعه، يك مسلمان جان بدهد و بميرد، من ملامتش نمي‌كنم. حال ببينيد امام زمان(ع) چه مي‌كشد كه زن يهودي كه نه، بلكه گاهي ناموس شيعه در خطر مي‌افتد. اينها بلاهاي امام زمان(ع) است. لذا شما در دعاي ندبه مي‌گوييد: «عزيز عليّ أن تحيط بك دوني البلوي» يعني براي من سخت است كه بلاها بر سر شما ريخته شود و من راحت باشم. پس امام زمان(ع) و امام هر زماني زير بار سنگين‌ترين بلاها هستند و در اثر آن بلاكشي و عبادت خالصانه كه زير باران بلاها انجام مي‌دهند، خداوند سبحان رحمت را نازل مي‌كند و در واقع همه بر سر سفرة بلاكشي آن معصوم نشسته‌ايم.

حالا اين غيبت كه بلاي حضرت است رخ داده و به خاطر اين بلا، رحمت پروردگار نازل مي‌شود. از جملة اين رحمت‌ها، رشدهايي است كه براي عده‌اي پيدا مي‌شود. يعني به خاطر آن غيبت، يك عده به رشدهايي مي‌رسند. البته فلسفة اصلي غيبت امام زمان(ع)، بعد از ظهور ايشان مشخص مي‌شود. همان‌طور كه فلسفة كارهاي حضرت خضر بعد از بيان ايشان براي حضرت موسي(ع) مشخص شد. ولي حكمت‌هاي غيبت را مي‌شود فهميد. يكي از حكمت‌هاي غيبت همين است كه عده‌اي پس از غيبت به رشدهايي مي‌رسند. امام سجاد(ع) مي‌فرمايند:

إنّ اهل زمان غيبتة القائمين بإمامته و المنتظرين لظهوره أفضل من أهل كلّ زمان.
به حقيقت، مردم دوران غيبت امام مهدي(ع)، كه معتقد به امامت آن حضرت و منتظر ظهورش باشند، برترين مردم اهل همة زمان‌ها هستند.

حتي از زمان حضور و ظهور امام(ع). چون دوران غيبت، دوراني است كه معرفت افراد بايد به حدي برسد كه بتوانند با امام ارتباط برقرار كنند ولو اينكه امامشان را نمي‌بينند. لذا شيعيان آخرالزمان برترين مردم همة زمان‌ها هستند. خوشا به حال اين افراد. در روايات داريم كه شيعه در زمان غيبت مي‌تواند خود را به حدي برساند كه ديگر حجاب غيبت براي او نباشد. يعني به حدي از ارتباط برساند كه فاصلة خودش تا ظهور را پيشاپيش طي مي‌كند: «كمن كان في عسكره» مثل كسي كه در لشكر امام است، مثل كسي كه در خيمة امام است، به شرط اينكه بداند چه بايد بكند تا به اين حدّ برسد. اين حتي براي شيعيان امام صادق(ع) و اميرالمؤمنين(ع) هم فراهم نبود، ولي براي شيعيان الآن فراهم است. همان‌طور كه گفتيم ارتباط با امام زمان(ع)، ارتباط معرفتي است، ارتباط والايي است كه از معرفت‌هاي درجه پايين شروع مي‌شود و بعد به معرفت‌هاي بسيار بالا مي‌رسد كه مي‌شود أفضل از كلّ زمان بشوند. خيلي از دوستان كلمة معرفت را اشتباه مي‌گيرند. همين كه مي‌گوييم معرفت؛ فكر مي‌كنند بايد بروند و مطالعاتشان را زياد كنند، يعني معرفت لغوي را معنا مي‌كنند و معرفت لغوي يعني شناخت، شناخت هم كه با كتاب و علم به دست مي‌آيد، پس مي‌گويد بايد برويم كتاب بخوانيم. و بعد، از آن طرف نگاه مي‌كند، مي‌بيند عده‌اي كه از اين علم و كتاب خوانده‌اند، كساني نيستند كه با امام زمان(ع) رابطه داشته باشند، به خاطر همين، دچار تناقض مي‌شود. گرچه آن كار زمينه‌ساز معرفت است، ولي خود معرفت «من صنع الله» است، يعني خداوند سبحان بايد بدهد. معرفت از سنخ باور است، از سنخ يقين است، از سنخ روشن شدن دل است، نه از جنس اطلاعات ذهني. اگر آن اطلاعات ذهني، دل را روشن كرد و باور و يقين را بالا برد، معرفت است وگرنه، معرفت نيست. معرفت از درجات پايين شروع مي‌شود. اولين درجة معرفت، همين درجة پاييني است كه ماها داريم. يعني باور و عقيده داريم كه امام زمان(ع) حيّ و زنده هستند. واجب الاطاعة هستند، ولي غايبند (عجبا خود را حاضر مي‌دانيم و امام زمانمان را غايب!) معرفت درجة پايين همين است. البته فكر نكنيد كه اين كم است. گرچه پايين است ولي خداوند سبحان را شكر كه اين را داريم. ولي نبايد به اين قانع باشيم.

درجة بالاتر اين است كه انسان ديگر او را غايب نمي‌بيند، محضر امام زمان(ع) را درك مي‌كند، در اين درجه، حضور امام را درك مي‌كند. محضر امام را درك كردن، يعني اينكه تو او را نمي‌بيني، ولي مي‌داني كه او تو را مي‌بيند و در محضر او هستي. در روايات داريم كه اگر شما خداوند سبحان را نمي‌بينيد، محضر او را كه مي‌توانيد درك كنيد. اگر تو او را نمي‌بيني، او كه تو را مي‌بيند.

پس پلة دوم معرفت اين است كه انسان محضر امام(ع) را درك كند. مي‌داند امام(ع) عين الله است. امام اُذُن الله است. يكي از مراجع بزرگوار قم مي‌فرمود: صدايي كه از دهان شما خارج مي‌شود، قبل از اينكه به گوش خودتان برسد، اين صدا به گوش امام زمان(ع) مي‌رسد. يعني آن‌قدر ايشان نزديك هستند. در زيارت روز جمعه مي‌خوانيد: «السلام عليك يا عين الله» بنابراين، مرتبه بالاتر از اينكه انسان محضر او را درك كند، اين است كه انسان به اين باور برسد كه حضرت احاطه به همه چيز دارند و روح كلي عالم وجودند. چطور روح خودتان از تمام جسمتان خبر دارد، يعني يك سوزن به هر نقطه از بدن بزنيد، سريع مي‌فهميد، اولين كسي كه مي‌فهمد خودتان هستيد، روحتان است، معني ندارد كه سوزن به خودتان بزنيد و روحتان نفهمد. اگر بدن مال شماست، روح به همة بدنتان احاطه دارد، وجود مقدس امام زمان(ع) روح كلي عالم هستي هستند. اگر هر اتفاقي در اين عالم بيفتد، اول از همه او مطلع مي‌شود.

درجة بالاتر اين است كه حضور امام(ع) را درك كنيم. يعني بعد از اينكه درك كرديم كه ما او را نمي‌بينيم، ولي او ما را مي‌بيند؛ الآن به اين مرحله مي‌رسيم كه وجود حضرت را همه جا حاضر مي‌بينيم و اين مرحله، معرفت بسيار بالايي است كه انسان ديگر غايب نيست. مي‌فهمد كه تا الآن اگر كسي هم غايب بود، امام زمان(ع) نبود. بلكه خود او بوده است. در زيارت سرداب مقدس داريم: «السلام عليك يا حجة الله التي لاتخفي» تا حالا فكر مي‌كرديم امام زمان(ع) مخفي‌اند، غايبند، ولي درجات معرفتي تا آنجا مي‌رود كه مي‌فهميم كه نه، من غايب بودم، خيال مي‌كردم كه او غايب است وگرنه امام زمان(ع) حاضرترند:
السلام عليك يا حجةالله التي لاتخفي.

غايب نگشته‌اي كه شوم طالب حضور
پنهان نبوده‌اي كه هويدا كنم تو را

واقعاً اين‌چنين است. اگر امام زمان(ع) غايب بود كه عالم غايب مي‌شد. در قضية «علي بن مهزيار» كه مرحوم بحراني نقل كرده و علامه مجلسي نيز در بحار آورده‌اند، آمده است كه ايشان مي‌گويد: من درب خيمه را كنار زدم، وارد كه شدم، ديدم آقا نشسته‌اند. بعداً جزئيات سيما و اندام حضرت را نقل مي‌كند كه چه شكلي بودند؟ چطور نشسته بودند. بعد مي‌گويد من سلام عرض كردم، ايشان جواب سلام مرا به گرمي و مهرباني دادند، سپس فرمودند:
يا أباالحسن، قد كنّا نتوقFعك ليلاً و نهاراً فمن ابطأك عنّا
اي اباالحسن! شب و روز منتظرت بوديم، چرا دير كردي؟

به خدا قسم؛ گاهي جملاتي از امام زمان(ع) نقل شده كه وقتي انسان مي‌شنود، از شرم ذوب مي‌شود. امام(ع) به علي بن مهزياري كه 20 سال به مكه سفر كرد تا امام زمان(ع) را ببيند، چنين مي‌فرمايند. بعد علي بن مهزيار مي‌گويد كه آقا! من راهنما و كسي را نداشتم تا مرا بياورد خدمت شما. حضرت سرشان را پايين مي‌اندازند و با دست مباركشان چند خط مي‌كشند و مي‌فرمايند: اينها بهانه است. من مي‌آيم. اگر شما دستتان بسته است، دست ما كه بسته نيست. من مي‌آيم ولي تو محجوب بودي و مشكل داشتي. حتي قبل از اينكه علي بن مهزيار به خدمت آقا برسد، راهنمايي كه او را به خيمة حضرت آورده، پرسيد علي بن مهزيار! دنبال چه كسي مي‌گردي؟ گفت امام المحجوب عن العالم. آن راهنما برگشت و گفت: امام تو محجوب نيست، بل حجبكم اعمالكم، خودتان خودتان را در حجاب كرده‌ايد.

گفتم كه روي خوبت از ما چرا نهان است
گفتا تو خود حجابي ورنه رخم عيان است

وقتي كه انسان، امام را همه جا حاضر ديد، مي‌فهمد كه تا الآن من غايب بوده‌ام و امام حاضر. خوشا به حال چشمي كه همه جا آقا را حاضر مي‌بينيد. شخصي است به نام «دكتر باقر» در قم. ايشان رئيس تيم پزشكي آيت‌الله گلپايگاني بودند. ايشان مي‌گويند كه آيت‌الله گلپايگاني آمدند پيش من و فرمودند كه من در ناحيه شكم احساس درد مي‌كنم، اگر مي‌شود مرا معاينه كنيد. دكتر باقر مي‌گويد ما ايشان را برديم بيمارستان و آزمايش كرديم و در معاينات بعدي متوجه شديم كه در غُدة اثني عشر ايشان، تومور سرطاني وجود دارد. به خود ايشان نگفتيم، به تهران منتقلشان كرديم تا متخصصين تهران نيز آزمايشاتي انجام بدهند و نظر آنها را هم بدانيم. آنها نيز به همين نتيجه رسيدند و گفتند بايد سريعاً به بيمارستاني در لندن منتقل شوند. دكتر باقر مي‌گويد من و حاج آقا و پسرشان سه نفري رفتيم لندن. در هواپيما كه بوديم، هر لحظه حال ايشان بدتر مي‌شد و به شدت درد مي‌كشيدند،  طوري كه روي صندلي نمي‌توانستند بنشينند و حتي روي تختي كه آماده كرده بوديم نيز نمي‌توانستند دراز بكشند و مطلقاً هيچ چيزي نمي‌توانستند بخورند. تا اينكه رسيديم لندن، سريع ايشان را به بيمارستان منتقل كرديم. بعد از معاينات اوليه قرار شد صبح فردا، عمل شوند. من تا آخر شب در اتاق ايشان بودم. آخرين كسي كه از اتاق ايشان بيرون رفت، من بودم. حدود ساعت دوازده و نيم شب خيلي درد مي‌كشيدند. دكتر باقر مي‌گويد من رفتم و بلافاصله بعد از نماز صبح آمدم. وارد اتاق ايشان شدم، ديدم خيلي راحت نشسته‌اند، خيلي آرام. گفتم حالتان چطور است؟ گفتند: الحمدلله خيلي خوبم. خيلي خوب. ديدم رنگ آقا هم بهتر شده است. گفتم آقا چيزي مي‌خواهيد؟ چيزي نياز داريد؟ ايشان فرمودند كه آقاي دكتر خيلي احساس گرسنگي و ضعف مي‌كنم، اگر نان يا چيزي هست بياوريد. بعد هم به من فرمودند كه به دكترها بگويم هيچ نيازي به عمل جراحي نيست. من تعجب كردم. ما معاينه كرده بوديم و آن غدة سرطاني را ديده بوديم، به آقا گفتم چطور؟! فرمودند هيچ احتياجي به عمل نيست. گفتم آقا اگر مطلبي هست به من بگوييد. ايشان فقط يك جمله گفتند و ديگر هيچ. فرمودند آقا ولي عصر(ع) خودشان عنايت كردند و شفا داده‌اند.

دكتر باقر گفت بغض گلويم را گرفت. از اتاق بيرون آمدم. منتظر بودم كه دكترها بيايند. اينها كه آمدند به ايشان گفتم خود آقا مي‌فرمايند ديگر احتياجي به عمل نيست. معاينه كردند و گفتند اصلاً از غده خبري نيست. آنها هم باورشان نمي‌شد. من به هيچ‌كس نگفتم چه اتفاقي افتاده. آمديم قم. به خانه‌ام كه رفتم، گفتند جعفر آقاي مجتهدي زنگ زده و با شما كار داشته‌اند. گفتند هر وقت كه شما آمديد، به خانة ايشان برويد. دكتر باقر مي‌گويد من رفتم پيش «جعفر آقاي مجتهدي». به محض اينكه مرا ديد و سلام و احوال‌پرسي كرد، گفت: آقاي دكتر! مي‌خواهم سؤالي بكنم. گفتم: بفرماييد. گفت وقتي شما به لندن رفتيد، مؤمنين زيادي آمدند و به ما التماس دعا گفتند و چون ايشان مرجع تقليد و بزرگ ما بودند، وظيفة ما بود كه براي ايشان دعا كنيم. ديشب سحر وقتي داشتم دعا مي‌كردم، صحنه‌اي از اتاق آقاي گلپايگاني در لندن ديدم كه ايشان روي تخت هستند؛ مثل يك عبد ضعيف و خاضع و وجود مقدس آقا ولي عصر(ع) كنار ايشان و ايشان خاضعانه از آقا درخواست مي‌كنند كه آقا عنايتي بفرماييد. حضرت فرمودند: خداي متعال شما را شفا داد. آقاي دكتر اين صحنه را من ديدم، آيا درست است؟ دكتر باقر گفت من گريه‌ام گرفت، چون من به كسي نگفته بودم، اين حرف را هم حاج آقا فقط به من زده بودند. اما حالا مي‌بينم جعفرآقا، آن را ديده است. چيزهايي را كه من شنيده بودم، جعفر آقا در قم ديده بود. با گريه گفتم بله درست است، خود حاج آقا به من فرمود كه آقا شفايشان داده‌اند.

اين چه چشمي است كه آقا را در عالم گم نكرده است؟ مي‌داند كجا هستند. خوشا به حال اين چشم كه غيبت و ظهور برايش معنا ندارد. همه جا براي او حاضر است و ديگر امام او غايب نيست. اين شخص نه محضر امام، بلكه حضور امام را درك مي‌كند. اين معرفت‌هاست كه نهايتاً انسان را به جايي مي‌رساند كه امام را حاضر مي‌بيند و ديگر امام(ع) براي او غايب نيستند. چه كنيم كه اين معرفت براي ما حاصل شود؟ چگونه اين پله‌ها را طي كنيم كه از غياب به محضر برسيم و از محضر امام(ع) به جايي برسيم كه حضور ايشان را درك كنيم؟

معرفت با «تسليم» به دست مي‌آيد. اين در روايات است. مطالعه و درس و كلاس و بحث خوب است، ولي اينها زمينه‌اند، ولي خود معرفت با تسليم به دست مي‌آيد. «لاتكونوا صالحين حتي تعرفون و لاتعرفون حتي تسلّموا» يعني به مقام صلاح نمي‌توانيد برسيد، مگر اينكه معرفت پيدا كنيد و معرفت پيدا نمي‌كنيد تا اينكه تسليم شويد. تسليم يعني «من دلم مي‌خواهد» را كنار بگذاريد ببينيد او چه مي‌خواهد؟ تسليم يعني اينكه آقا شما از من چه مي‌خواهيد، نه اينكه من از شما مي‌خواهم؟ من مي‌خواهم نه، شما چه مي‌خواهيد؟ اگر در زندگيمان توانستيم اين كار را بكنيم كه در هر لحظه از زندگي توجه داشته باشيم كه اماممان از ما چه مي‌خواهند و آن را انجام بدهيم، دقيقاً همان تسليم است. يعني پذيرفتن ارادة امام. يعني من ارادة خود را تحت ارادة او قرار مي‌دهم. همان طوري كه امام زمان(ع) ارادة خود را تحت ارادة خداوند متعال قرار داده‌اند. همان طوري كه ايشان از جانب خودشان چيزي نمي‌خواهند: «و ماتشاؤون إلّا أن يشاءالله» من هم ارادة خود را فاني كنم در ارادة امام زمان(ع) اينكه كسي بتواند اين را بر خود حاكم كند و دلخواه خود را كنار بگذارد و خود را تحت ارادة امام(ع) قرار دهد، خيلي سخت است! براي همين است كه گفته‌اند: «انّ امرنا صعب مستصعب» همانا امر ولايت ما صعب و مستصعب است و هر كسي زير بار آن نمي‌رود. اگر كسي بتواند تسليم شود و نسبت به ولايت ايشان(ع) پذيرش داشته باشد و ولايت، سرپرستي، ارادة آنها را در جزئيات زندگي فردي و اجتماعي، بر خودش حاكم كند، به چنين كسي معرفت مي‌دهند. چون معرفت از طرف خداي متعال داده مي‌شود و نور معرفت بر قلب چنين فردي مي‌تابد.



ماهنامه موعود شماره 82

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.