|
۰۹ اسفند ۱۳۸۶ |
|
«او» در دلست و هيچ دلي نيست بيملال چون خون ز حلقة تشنه او بر زمين رسيد جوش از زمين به ذروة عرش برين رسيد نزديك شد كه خانة ايمان شود خراب از پس شكستها كه به اركان دين رسيد نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند توفان به آسمان ز غبار زمين رسيد باد آن غبار چون به مزار نبي رساند گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد يك باره جامه در خم گردون به نيل زد چون آن خبر به عيسي گردون نشين رسيد پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش از انبياء به حضرت روح الامين رسيد كرد اين خيال وهم غلط كار، كان غبار تا دامن جلال جهان آفرين رسيد هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال او در دلست و هيچ دلي نيست بيملال
محتشم كاشاني
چو لاله بر دل خونين شيعه، داغ حسين محرّم آمد و نو كرد درد و داغ حسين گريست ابر خزان هم به باغ و راغ حسين هزار و سيصد و اندي گذشت سال و هنوز چو لاله بر دل خونين شيعه داغ حسين به هر چمن كه بتازد سموم باد خزان زمانه ياد كند از خزانِ باغ حسين هنوز ساقي عطشان كربلا گويي كنار علقمه افتاده با اياغ حسين اگر چراغ حسيني به خيمه شد خاموش منوّر است مساجد به چلچراغ حسين خدا به نافة خلدش دماغ جان پُر داشت كه بوي خون نكند رخنه در دماغ حسين فراغ از دو جهان داشت با فروغ خداي خداي را چه فروغي است در فراغ حسين يزيد كو كه ببيند به ناله قافلهها گرفته از همه سوي جهان سراغ حسين
سيد محمدحسين شهريار
ذكر عباس(ع) باز از ميخانه، دل بويي شنيد گوشش از مستان هياهويي شنيد دوستان را رفت ذكر از دوستان پيل را ياد آمد از هندوستان اي صبا! اي عندليب كوي عشق اي تو طوطي حقيقت گوي عشق در گشودندت گر اخوان از وفا راه اگر جُستي در آن دارالصفا شو در آن دارالصفا رطب اللسان هم طريقان را سلام از من رسان دستي اين دست ز كار افتاده را همتي اين يار بار افتاده را تا كه بر منزل رساند بار را پر كند «گنجينة اسرار» را شوري اندر زمرة ناس آورم در ميان ذكري ز عباس آورم نيست صاحب همتي در نشأتين همقدم عباس را بعد از حسين در هوادراي آن شاه الست جمله را يك دست بود او را دو دست روز عاشورا به چشم پر ز خون مشك بر دوش آمد از شط چون برون شد به سوي تشنهكامان رهسپر تيرباران بلا را شد سپر هستياش را دست از مستي فشاند جز حسين اندر ميان چيزي نماند بس فرو باريد بر وي تير تيز مشك شد بر حالت او اشك ريز اشك چندان ريخت بر وي چشم مشك تا كه چشم مشك شد خالي ز اشك تا قيامت تشنهكامان ثواب ميخورند از رشحة آن مشك، آب بر زمين آب تعلّق پاك ريخت وز تعيّن بر سرِ آن، خاك ريخت
عمان ساماني
|