spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
اسوه ها چاپ پست الكترونيكي
۲۹ مرداد ۱۳۸۲

پريوش‌ دانش‌نيا

شب‌ پاييزي‌ خنكي‌ بود. شهر نجف‌ در آن‌ ساعت‌ شب‌ خسته‌ از هياهوي‌ زائران‌ و فروشندگان‌ دوره‌گرد تن‌ به‌ بادهاي‌ موسمي‌ آخر پاييز سپرده‌ بود. آقا سيدجواد  فتيله‌ چراغ‌ را كه‌ در اثر وزش‌ باد سوسو مي‌زد كمي‌ بالا كشيد، كتابش‌ را بست‌ و به‌ نرده‌هاي‌ ايوان‌ تكيه‌ داد و در حالي‌ كه‌ عبايش‌ را دور خود مي‌پيچيد با صداي‌ بلند گفت‌:
 - حاج‌ خانوم‌! امشب‌ خيلي‌ كار دارم‌. بي‌زحمت‌ شام‌ مرا كمي‌ زودتر از معمول‌ آماده‌ كنيد.
 - سيني‌ شام‌ شما حاضره‌ حاج‌ آقا، الا´ن‌ براتون‌ مي‌آرمش‌ تو ايوان‌...بچه‌ها سردشونه‌. من‌ و بچه‌ها همين‌ جا تو اتاق‌ شام‌ مي‌خوريم‌.
 - دست‌ شما درد نكنه‌.
 لحظه‌اي‌ بد بوي‌ خوش‌ غذا در فضا پيچيد و سيد جواد در حالي‌ كه‌ اشتهايش‌ تحريك‌ شده‌ بود با گفتن‌ بسم‌اللّه‌ سيني‌ غذا را پيش‌ كشيد. هنوز لقمة‌ اول‌ را در دهان‌ نگذاشته‌ بود كه‌ در خانه‌ بشدت‌ كوبيده‌ شد. هر كس‌ كه‌ بود گويا خيلي‌ عجله‌ داشت‌. آقا سيدجواد لقمه‌اي‌ را كه‌ آماده‌ كرده‌ بود كف‌ سيني‌ رها كرد و با نگراني‌ از جا برخاست‌. عبايش‌ را مرتب‌ كرد و در حالي‌ كه‌ از پله‌ها سرازير مي‌شد زير لب‌ گفت‌:
 «كي‌ مي‌تونه‌ باشه‌؟ خير باشه‌! اين‌ وقت‌ شب‌، با اين‌ عجله‌؟!». فاصله‌ پله‌هاي‌ ايوان‌ تا در حياط‌ طولاني‌تر شده‌ بود. فكرش‌ هزار راه‌ رفت‌. سابقه‌ نداشت‌. طاقت‌ نياورد و از همان‌ بين‌ راه‌ با صداي‌ بلند پرسيد:
 - كي‌ هستي‌؟
 - آسيد جواد، منم‌! در را باز كنيد!
 صدا را مي‌شناخت‌. سيد جابر بود. خدمتگزار استادش‌. بسرعت‌ كلون‌ در را كشيد و با بازشدن‌ در چهره‌ آشناي‌ آقاجابر از لاي‌ در پيدا شد.
 - سيد جابر! تويي‌؟ چه‌ عجب‌؟! اين‌ وقت‌ شب‌ با اين‌ عجله‌؟ خير باشد!
 - خير است‌ ان‌شاءاللّه‌! والله‌ آقا غذاي‌ شام‌ را كشيده‌ و منتظر شماست‌.
 - منتظر من‌؟ چرا؟ چي‌ شده‌؟ قرار نبود من‌ شام‌ خدمت‌ ايشان‌ باشم‌.
 - اين‌ را ديگر نمي‌دانم‌. سيني‌ غذا را كه‌ آماده‌ كردم‌ به‌ من‌ فرمودند بسرعت‌ در خانه‌ شما بيايم‌ و خبرتان‌ كنم‌.
 سيد جواد گيج‌ شده‌ بود. با خود فكر كرد: «آخه‌ ايشان‌ كه‌ قراري‌ با من‌ نداشتند. نكند كسالت‌ دارند؟ نكند سيد حابر اشتباه‌ مي‌كند؟ نكند...ولي‌ نه‌. اين‌ كه‌ مي‌گويد غذا را هم‌ كشيده‌ و منتظر من‌ است‌. يعني‌ چه‌؟...» و رو به‌ سيد جابر كرد و گفت‌:
 - من‌ كه‌ عقلم‌ قد نمي‌دهد. شايد هم‌ فراموشي‌ آورده‌ام‌. هر چي‌ هست‌ برويم‌ و راه‌ افتادند. منزل‌ استاد سه‌ كوچه‌ با منزل‌ سيد جواد فاصله‌ داشت‌. طولي‌ نكشيد كه‌ خودش‌ را مقابل‌ در خانه‌ استاد يافت‌. در زد و با احترام‌ وارد اتاق‌ شد و با صداي‌ بلند سلام‌ كرد. استاد جواب‌ سلامش‌ را با صلابت‌ داد و بلافاصله‌ گفت‌:
 - آقا سيدجواد! از خدا نمي‌ترسي‌ و از او شرم‌ نمي‌كني‌؟
 بند دلش‌ پاره‌ شد. هيچ‌ وقت‌ استاد را اين‌ همه‌ خشمگين‌ نديده‌ بود. با تعجب‌ پرسيد:
 - آقا چه‌ شده‌؟
 - چه‌ شده‌؟ بپرس‌ چه‌ نشده‌؟ تحقيق‌ مي‌كني‌، علوم‌ ديني‌ مي‌خواني‌، كتاب‌ مي‌نويسي‌ و لباس‌ پيامبر خدا را بر تن‌ مي‌كني‌ اما خلاف‌ سيره‌ و رفتار ايشان‌ عمل‌ مي‌كني‌.
 سيد جواد به‌ لكنت‌ افتاد. نمي‌دانست‌ چه‌ خطايي‌ از او سر زده‌ كه‌ اين‌ همه‌ استاد را خشمگين‌ كرده‌ است‌. سكوت‌ كرد و چشمان‌ پرسشگرش‌ را به‌ استاد دوخت‌.
 - مردي‌ از برادرانت‌ با دست‌ خالي‌ به‌ خانه‌اش‌ مي‌رود. شرمنده‌ زن‌ و بچه‌اش‌ مي‌شود. بقال‌ كوچه‌ حتي‌ از دادن‌ ارزان‌قيمت‌ترين‌ خرما به‌ او خودداري‌ مي‌كند و همگي‌ گرسنه‌ سر به‌ بالين‌ مي‌گذارند و تو خبر نمي‌شوي‌. او همسايه‌ توست‌. چگونه‌ پذيرفتي‌ تو در نعمت‌ باشي‌ و همسايه‌ات‌ در فقر و گرسنگي‌ به‌ سر برد؟! خودت‌ هم‌ او را مي‌شناسي‌. فلاني‌ را مي‌گويم‌. به‌ خاطر آوردي‌؟
 - اما، حاج‌ آقا، به‌ خدا من‌ از ماجرا مطلع‌ نبودم‌!
 - اگر مي‌دانستي‌ و شام‌ مي‌خوردي‌ و به‌ او توجه‌ نمي‌كردي‌ كه‌ كافر بودي‌. آنچه‌ مرا خشمگين‌ كرده‌ اين‌ است‌ كه‌ تو از حال‌ براداران‌ ديني‌ات‌ بي‌خبري‌ و تلاشي‌ هم‌ براي‌ آگاه‌ شدن‌ از حالشان‌ نمي‌كني‌. اين‌ سيني‌ غذا را بردار به‌ منزلش‌ برو. شام‌ را با او بخور و اين‌ كيسه‌ پول‌ را هم‌ زير حصير او بگذار. سيني‌ را هم‌ برنگردان‌!
 اندكي‌ بعد سيدجواد سيني‌ غذا در دست‌ با تأني‌ فاصله‌ ميان‌ خانه‌ استاد و مرد همسايه‌ را مي‌پيمود. از خودش‌ به‌ شدت‌ بدش‌ آمده‌ بود. قادر به‌ تحمل‌ خود نبود. شنيده‌ بود كه‌ استادش‌ هر شب‌ در كوچه‌هاي‌ نجف‌ مي‌گردد و براي‌ فقرا انواع‌ خوراكيها را هديه‌ مي‌برد. حتي‌ شنيده‌ بود شبي‌ ظرفي‌ پر از غذا برداشته‌ و به‌ در خانه‌ عروس‌ و دامادي‌ جوان‌ كه‌ از فرط‌ فقر گرسنه‌ بودند رفته‌ و شام‌ را با آنها صرف‌ كرده‌ بود. بشدت‌ احساس‌ حقارت‌ مي‌كرد. تازه‌ مي‌فهميد فاصله‌ نزديك‌ بين‌ كفر و ايمان‌، غفلت‌ و هشياري‌ و غنا و بي‌نيازي‌، فقر و قناعت‌ و خيلي‌ چيزهاي‌ ديگر را. تازه‌ مي‌فهميد چرا هر زمان‌ كه‌ مقابل‌ استاد براي‌ درس‌ زانو زده‌ بود احساس‌ كرده‌ بود كه‌ قطره‌اي‌ است‌ در مقابل‌ دريا و ريگي‌ است‌ در برابر كوه‌.
 حتماً خيلي‌ دوست‌ داريد استاد آقا سيدجواد را بشناسيد و بدانيد او كه‌ بود؟ شايد بسياري‌ از شما اسمش‌ را شنيده‌ باشيد. سيد محمد مهدي‌ طباطبايي‌ ملقب‌ به‌ بحرالعلوم‌ را مي‌گويم‌.
 بزرگواري‌ كه‌ به‌ سال‌ 1155 ق‌. در كربلا به‌ دنيا آمد و در هفت‌ سالگي‌ در درس‌ علما و دانشمندان‌ زمان‌ حاضر شد و در بحثهاي‌ علمي‌ آنان‌ شركت‌ جست‌. دوازده‌ سال‌ داشت‌ كه‌ درسهاي‌ سطح‌ متوسط‌   را تمام‌ كرد و به‌ درس‌ خارج‌   پرداخت‌ و در هفده‌سالگي‌ به‌ مقام‌ اجتهاد نائل‌ شد.
 در محضر استادان‌ بسياري‌ از جمله‌ پدرش‌ سيد مرتضي‌ طباطبايي‌ بروجردي‌ نجفي‌، وحيد بهبهاني‌، شيخ‌ يوسف‌ بحراني‌، محمدتقي‌ دورقي‌ نجفي‌، ميرزا مهدي‌ اصفهاني‌ خراساني‌ به‌ كسب‌ علم‌ پرداخت‌. روزي‌ در حين‌ درس‌ فلسفه‌، عقائد و كلام‌ در كلاس‌ ميرزا مهدي‌ اصفهاني‌ خراساني‌، استادش‌ كه‌ از هوش‌ و استعداد او حيرت‌ كرده‌ بود در ضمن‌ درس‌ رو به‌ شاگرد خود كرد و گفت‌: «إنّما أنت‌ بحرالعلوم‌» يعني‌ تو درياي‌ علوم‌ هستي‌ و از آن‌ زمان‌ به‌ بحرالعلوم‌ معروف‌ شد. او از هر شهري‌ كه‌ رفت‌ مردمش‌ ماتمزده‌ و عزادار بدرقه‌اش‌ كردند و به‌ هر شهري‌ كه‌ وارد شد استقبال‌ مردم‌ به‌ حدي‌ پرشور بود كه‌ در كتابها سرور و شادي‌ مردم‌ از ديدار او را به‌ اعياد بزرگ‌ اسلامي‌ تشبيه‌ كرده‌اند. در سال‌ 1193 ق‌. به‌ قصد زيارت‌ خانه‌ خدا راهي‌ سرزمين‌ حجاز شد و چنان‌ استقبالي‌ از او به‌ عمل‌ آمد كه‌ مدت‌ دو سال‌ در آنجا توقف‌ كرد و در اين‌ دو سال‌ به‌ تدريس‌ و بحث‌ در علم‌ كلام‌ پرداخت‌. در اين‌ دو سال‌ چنان‌ تسلطي‌ بر درس‌ داشت‌ كه‌ هر كدام‌ از پيروان‌ مذاهب‌ چهارگانه‌ تصور مي‌كردند كه‌ بحرالعلوم‌ پاي‌بند مذهب‌ ايشان‌ است‌ و به‌ كمك‌ دليلهاي‌ آن‌ مذهب‌ و مكتب‌ حرف‌ مي‌زند. اين‌ دو سال‌ را با تقيه‌ گذراند و در آخرين‌ روزهاي‌ اقامت‌، شيعة‌ دوازده‌ امامي‌ بودن‌ خود را اعلام‌ كرد. با شنيدن‌ اين‌ خبر بسياري‌ از پيروان‌ ديگر مذاهب‌ از دور و نزديك‌ به‌ حضورش‌ رسيدند و بحث‌ كردند و او با علم‌ گسترده‌ خود جواب‌ همه‌ آنها را داد و دلهايشان‌ را با دلايل‌ قوي‌ و منطقي‌ به‌ سوي‌ حقيقت‌ اسلام‌ جذب‌ كرد تا جايي‌ كه‌ امام‌ جمعة‌ مكه‌ در خفا تغيير مذهب‌ داده‌ و شيعه‌ شد. در اين‌ باره‌ نوشته‌اند كه‌ او (امام‌ جمعة‌ مكه‌) عالمي‌ بزرگ‌ بود و از نظر زهد و تقوا به‌ درجه‌اي‌ عالي‌ رسيده‌ بود. روزي‌ بحرالعلوم‌ در مسجد و در نماز به‌ آن‌ عالم‌ بزرگ‌ اقتداء كرد و پس‌ از نماز همراه‌ او به‌ منزل‌ وي‌ رفت‌. وقتي‌ وارد منزل‌ امام‌ جمعه‌ شد كتابخانه‌اي‌ سراسر كتابهاي‌ ارزشمند ديد و از امام‌ جمعه‌ پرسيد:
 در كتابخانة‌ شما چه‌ كتابهايي‌ وجود دارد؟ وي‌ پاسخ‌ داد:
 هرچه‌ دلتان‌ بخواهد. اينجا موجود است‌.
 بحرالعلوم‌ سراغ‌ چند كتاب‌ از كتابهاي‌ اهل‌ سنت‌ را گرفت‌، اما آن‌ كتابها در كتابخانه‌ موجود نبودند. سپس‌ پرسيد:
 ابوحنيفه‌ (پيشواي‌ يكي‌ از مذاهب‌ اهل‌ سنت‌) كتابي‌ در رجال‌ دارد. آيا آن‌ در كتابخانة‌ شما هست‌؟
 امام‌ جمعه‌ پاسخ‌ داد: آن‌ را ندارم‌ ولي‌ فكر مي‌كنم‌ آن‌ را ديده‌ام‌.
 سيد فرمود: در آن‌ كتاب‌ در وصف‌ امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، مطالب‌ بسياري‌ هست‌ از جمله‌ اينكه‌ ابوحنيفه‌ در آن‌ كتاب‌ نوشته‌ است‌ كه‌ در محضر امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، درس‌ خوانده‌ و هر روز هفتاد مسأله‌ از ايشان‌ ياد گرفته‌ است‌. و سپس‌ گفت‌: تعجب‌ مي‌كنم‌ اين‌ جعفر بن‌ محمد صادق‌ مگر چقدر علم‌ داشته‌ كه‌ شخصي‌ مثل‌ ابوحنيفه‌ كه‌ مرد عالمي‌ بوده‌ او را اينگونه‌ توصيف‌ كرده‌ است‌.
 امام‌ جمعة‌ مكه‌ در سكوت‌ گوش‌ مي‌داد تا كه‌ سيد از جا برخاست‌ تا به‌ منزل‌ خود رود. امام‌ جمعه‌ نيز همراه‌ بحرالعلوم‌ به‌ راه‌ افتاد و او را تا منزلش‌ همراهي‌ كرد. وقتي‌ مقابل‌ منزل‌ بحرالعلوم‌ رسيدند، سيد از امام‌ جمعه‌ خواست‌ به‌ منزل‌ وارد شود. امام‌ جمعه‌ گفت‌:
 قصدم‌ اين‌ بود كه‌ منزل‌ شما را بشناسم‌. پس‌ از گذشت‌ يكسال‌ از اين‌ ديدار، امام‌ جمعه‌ شخصي‌ را به‌ دنبال‌ بحرالعلوم‌ فرستاد. سيد وقتي‌ به‌ منزل‌ امام‌ جمعه‌ رسيد او را در بستر مرگ‌ و در حال‌ احتضار ديد. بر بالين‌ او نشست‌.
 امام‌ جمعه‌ اتاق‌ را خلوت‌ كرد و گفت‌: از آن‌ روز كه‌ امام‌ صادق‌، عليه‌السلام‌، را توصيف‌ كردي‌ من‌ شيعه‌ شده‌ام‌ ولي‌ تقيه‌ مي‌كردم‌ و كسي‌ هم‌ نمي‌داند. تو وصي‌ من‌ هستي‌ و بايد مرا مطابق‌ رسم‌ شيعيان‌ غسل‌ و كفن‌ و دفن‌ كني‌. سيد بعد از عمل‌ به‌ وصيت‌ امام‌ جمعه‌ در حضور ورثة‌ وي‌ شبانه‌ به‌ عراق‌ رفت‌ زيرا در شهر شايعة‌ شيعه‌ شدن‌ امام‌ جمعه‌ تحت‌ تأثير بحرالعلوم‌ پيچيده‌ بود و بيم‌ آن‌ مي‌رفت‌ كه‌ قصد جان‌ او كنند.
 وي‌ در همة‌ علوم‌ مهارت‌ داشت‌ و براستي‌ درياي‌ علم‌ و كوه‌ تقوا بود. در بزرگي‌ مقام‌ او اين‌ بس‌ كه‌ نوشته‌اند آيت‌اللّه‌ شيخ‌ جعفر كاشف‌الغطاء بارها خاك‌ كفش‌ بحرالعلوم‌ را با گوشة‌ عمامة‌ خود پاك‌ كرده‌ بود.
 در سي‌ و يك‌ سالگي‌ به‌ مقام‌ مرجعيت‌ رسيد و مرجع‌ بزرگ‌ قرن‌ سيزده‌ هجري‌ بود و براي‌ همه‌ احترام‌ قائل‌ بود، چون‌ پدري‌ مهربان‌ به‌ درد همة‌ مردم‌ مي‌رسيد. هر كس‌ به‌ حضورش‌ مي‌رفت‌ از ديدار او سير نمي‌شد. براي‌ خدا سخن‌ مي‌گفت‌ و هميشه‌ به‌ ياد خدا بود. شاگردانش‌ شيفتة‌ حسن‌ خلق‌ و صفات‌ حميده‌اش‌ بودند. به‌ مال‌ دنيا و بهره‌مندي‌ از دنيا بي‌اعتنا بود. بزرگي‌ را تنها از آن‌ خداوند مي‌دانست‌ و غير او را به‌ هيچ‌ مي‌گرفت‌. هميشه‌ به‌ ياد فقرا بود و در حال‌ كمك‌ به‌ آنان‌، به‌ طور ناشناس‌ براي‌ يتيمان‌ و فقرا و بي‌سرپرستان‌ غذا مي‌برد و بين‌ آنها تقسيم‌ مي‌كرد. شاگردان‌ بسياري‌ تربيت‌ كرد كه‌ از آن‌ جمله‌ مي‌توان‌ شيخ‌ جعفر كاشف‌ الغطاء، سيد محمد جواد عاملي‌، ملا احمد نراقي‌، محمد باقر شفتي‌، سيد يعقوب‌ كوه‌كمري‌ و بسياري‌ ديگر را نام‌ برد.
 نوشته‌اند كه‌ از ميان‌ شاگردان‌ سيد بحرالعلوم‌ مرحوم‌ كوه‌كمري‌ شاگردي‌ كم‌استعداد بود و مطالب‌ را بسرعت‌ ياد نمي‌گرفت‌ و به‌ قول‌ امروزيها تيز نبود. در يكي‌ از شبها اميرالمؤمنين‌ علي‌، عليه‌السلام‌، را در خواب‌ ديد و از كم‌حافظگي‌ و كندذهني‌ خود شكايت‌ كرد. آن‌ حضرت‌ به‌ او فرمود: بگو بسم‌اللّه‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌. وي‌ تكرار كرد و وقتي‌ از خواب‌ بيدار شد فهميد كه‌ توان‌ يادگيري‌اش‌ بسيار فرق‌ كرده‌ و بسياري‌ از مطالب‌ را مي‌داند. سپس‌ چون‌ در كلاس‌ استادش‌ سيد بحرالعلوم‌ حاضر شد، پشت‌ سر هم‌ از استاد سؤال‌ و با او بحث‌ مي‌كرد تا اينكه‌ بحرالعلوم‌ رو به‌ او كرد و گفت‌: همان‌ كس‌ كه‌ «بسم‌اللّه‌» را به‌ تو ياد داد، به‌ من‌ تا «و لاالضّالّين‌» را آموخته‌ است‌.
 امروزه‌ از اين‌ سيد بزرگوار آثاري‌ باقي‌ مانده‌ كه‌ برخي‌ به‌ چاپ‌ رسيده‌ و برخي‌ هنوز چاپ‌ نشده‌ است‌. از آن‌ جمله‌اند:
 1- المصابيح‌ في‌الفقه‌ در 3 جلد
 2- الفوائد في‌الاصول‌
 3- مشكاة‌الهداية‌
 4- الدرة‌ النّجفيه‌
 5- رسالة‌ في‌ الفقير و الغني‌
 و بسياري‌ ديگر...
 ديوان‌ اشعاري‌ نيز به‌ خط‌ آن‌ مرحوم‌ از ايشان‌ باقي‌ مانده‌ كه‌ به‌ زبان‌ عربي‌ است‌.
 سرانجام‌ اين‌ عالم‌ بزرگوار جهان‌ اسلام‌ در سال‌ 1112 ق‌. به‌ ديدار يار شتافت‌ و شيعيان‌ زمان‌ را در ماتم‌ خود عزاداز كرد. پيكر پاكش‌ بنا به‌ وصيت‌ آن‌ مرحوم‌ در جنب‌ مرقد شيخ‌ طوسي‌ دفن‌ شد.

 پي‌نوشتها:
 . سيد محمدجواد عاملي‌ شقرايي‌ نجفي‌ صاحب‌ «مفتاح‌الكرامة‌».
 . درس‌ سطح‌ مجموعه‌ دروسي‌ است‌ شامل‌ ادبيات‌ عرب‌ (صرف‌، نحو، معاني‌،بيان‌ و...)، منطق‌، فقه‌ و اصول‌ كه‌ طلاب‌ بتدريج‌ و طول‌ حدود نه‌ سال‌ آنها را فرا مي‌گيرند.
 . طلاب‌ حوزه‌هاي‌ علميه‌ پس‌ از گذراندن‌ دوران‌ سطح‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ مرتبه‌ اجتهاد و كسب‌ توانايي‌ استخراج‌ احكام‌ شرع‌ از قرآن‌ و روايات‌، دروسي‌ را آغاز مي‌كنند كه‌ در اصطلاح‌ به‌ آنها دروس‌ خارج‌ مي‌گويند. موضوع‌ درسهاي‌ خارج‌ عموماً فقه‌ و اصول‌ است‌. اما تفاوت‌ آن‌ با فقه‌ و اصولي‌ كه‌ در دوره‌ سطح‌ تدريس‌ مي‌شود اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ دوره‌ به‌ يك‌ كتاب‌ مشخص‌ اكتفا نمي‌شود، بلكه‌ استاد مطلبي‌ را با استفاده‌ از قرآن‌، روايات‌ و كتابهاي‌ فقهي‌ و اصولي‌ فقهاي‌ گذشته‌ بيان‌ مي‌كند و طلاب‌ نيز پس‌ از پايان‌ درس‌، مجموعه‌ كتابها و منابعي‌ كه‌ استاد در درس‌ خود بدانها اشاره‌ كرده‌ و ديگر منابع‌ را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهند تا در نهايت‌ خود در موضوعي‌ كه‌ استاد تدريس‌ كرده‌ به‌ يك‌ نظر و ديدگاه‌ مشخص‌ دست‌ يابد.
 سرّ اماميه‌

 فرودگاه‌ مهرآباد غرق‌ جمعيت‌ بود. زن‌ و مرد و پير و جوان‌ در سالن‌ كوچك‌ فرودگاه‌ ازدحام‌ كرده‌ بودند. با اعلام‌ خبر فرود هواپيماي‌ ايرفرانس‌ از پاريس‌ به‌ مقصد تهران‌ جنب‌ و جوش‌ جمعيت‌ بيشتر شد. حلقه‌ها و دسته‌هاي‌ گل‌ در هوا جابجا مي‌شد و مستقبلين‌ سرك‌ مي‌كشيدند تا هرچه‌ زودتر مسافر خود را در ميان‌ جمعيت‌ بيابند.
 در ميان‌ مسافران‌ هواپيما كه‌ دسته‌ دسته‌ وارد سالن‌ ترانزيت‌ مي‌شدند چهرة‌ آرام‌ مردي‌ درشت‌ قامت‌ با عينك‌ دسته‌ شاخي‌ و موهاي‌ جوگندمي‌ در حالي‌ كه‌ لبخندي‌ بر لب‌ داشت‌ كاملاً شاخص‌ بود. چهرة‌ مرد كاملاً اروپايي‌ بود اما عشق‌ به‌ ايران‌ و خوشحالي‌اش‌ از حضور در تهران‌ را مي‌شد از نگاههاي‌ محبت‌آميزش‌ به‌ مردم‌ تشخيص‌ داد. مرد از چراغ‌ سبز گمرك‌ گذشت‌ و به‌ زبان‌ فارسي‌ با لهجة‌ شيريني‌ به‌ مأمور گمرك‌ گفت‌ كه‌ چيزي‌ جز چند كتاب‌ و لوازم‌ شخصي‌ همراه‌ ندارد. او پرفسور هانري‌ كربن‌ استاد فلسفة‌ دانشگاه‌ سوربن‌ فرانسه‌ بود. مفسر برجستة‌ غربي‌ در حكمت‌ معنوي‌ و فلسفة‌ اسلامي‌. مردي‌ كه‌ اقلاً سالي‌ يك‌ بار به‌ ايران‌ مي‌آمد و چندين‌ ماه‌ اقامت‌ مي‌كرد و با استادان‌ مختلف‌ دانشگاههاي‌ ايران‌ مباحثه‌ و گفتگو مي‌نمود. اما اين‌ بار شوق‌ و شعف‌ او از سفر به‌ ايران‌ علت‌ ديگري‌ داشت‌. چرا كه‌ موفق‌ شده‌ بود از طريق‌ دوستانش‌ در ايران‌ قول‌ ملاقات‌ و گفتگو با مردي‌ را بگيرد كه‌ مدتها در آرزوي‌ ديدارش‌ بود. مردي‌ بزرگ‌ به‌ نام‌ علامه‌ سيد محمدحسين‌ طباطبايي‌ مفسر برجستة‌ اسلامي‌ و صاحب‌ اثري‌ ارزشمند چون‌ الميزان‌.
 پرفسور كربن‌ صف‌ جمعيت‌ را شكافت‌ و با خوشحالي‌ به‌ طرف‌ ميزبان‌ خود كه‌ از استادان‌ بنام‌ دانشگاه‌ تهران‌ بود رفت‌ و پس‌ از سلام‌ و احوالپرسي‌ اولين‌ سؤال‌ او دربارة‌ ديدار با علامه‌ بود. ميزبان‌ كه‌ از اشتياق‌ پرفسور به‌ اين‌ ملاقات‌ مطلع‌ بود او را مطمئن‌ كرد كه‌ قرار به‌ قوت‌ خود باقي‌ است‌ و علامه‌ قول‌ داده‌ است‌ كه‌ در سفر اخيرش‌ از قم‌ به‌ تهران‌ پذيراي‌ پرفسور شود.
 ***
 ساعتها براي‌ پرفسور كربن‌ بسختي‌ مي‌گذشت‌. گفتگو و مباحثه‌ با حكيمي‌ الهي‌، متفكري‌ بزرگ‌، مفسري‌ بي‌نظير، عارفي‌ شيدا و فيلسوفي‌ عاليقدر چون‌ علامة‌ طباطبايي‌ كار ساده‌اي‌ نبود. او خوب‌ مي‌دانست‌ كه‌ اين‌ ديدار و گفتگو تا چه‌ حد در قوت‌ بخشيدن‌ به‌ دريافتهايش‌ و رفع‌ ابهاماتش‌ مؤثر است‌ چرا كه‌ پي‌ برده‌ بود اطلاعاتي‌ كه‌ مستشرقين‌ از اسلام‌ در ميان‌ غربيان‌ پراكنده‌اند همه‌ از ميان‌ سخنان‌ اهل‌ سنت‌ جمع‌آوري‌ شده‌ حتي‌ اطلاعاتي‌ كه‌ در خصوص‌ مذاهب‌ و فرق‌ مختلف‌ اسلامي‌ در ميان‌ غربيان‌ رايج‌ بود به‌ نقل‌ از علماي‌ اهل‌ سنت‌ بود و يقين‌ داشت‌ كه‌ به‌ همين‌ دليل‌ شيعه‌ بخصوص‌ شيعة‌ اماميه‌ بدرستي‌ به‌ جهانيان‌ معرفي‌ نشده‌ است‌. او برخلاف‌ بسياري‌ از مستشرقين‌ گذشته‌ بر آن‌ بود كه‌ مذهب‌ تشيع‌ يك‌ مذهب‌ حقيقي‌ و اصيل‌ است‌.
 غروب‌ همانروز در منزل‌ دكتر جزائري‌ استاد دانشگاه‌ تهران‌ در محوطة‌ روشني‌ از باغ‌، زير درختهاي‌ سرو بلند و در فضايي‌ خنك‌ كه‌ از پاشيدن‌ آب‌ فواره‌هاي‌ حوض‌ ايجاد مي‌شد دو شخصيت‌ سرشناس‌ از شرق‌ و غرب‌ عالم‌ گرم‌ گفت‌وگو بودند. اين‌ جلسات‌ گفت‌وگو تا پانزده‌ سال‌ پس‌ از آن‌ ديدار ادامه‌ داشت‌. مترجم‌ اين‌ گفتگوي‌ تاريخي‌ دكتر حسين‌ نصر استاد فلسفة‌ دانشگاه‌ تهران‌ بود.
 پس‌ از احوالپرسي‌ و تعارفات‌ معمول‌ علامه‌ از مذهب‌ و اعتقادش‌ پرسيد و او پاسخ‌ داد:
 ـ مسلمانم‌ و شيعة‌ اثني‌ عشري‌ هستم‌.
 ـ آيا خانواده‌ و پدران‌ شما در پاريس‌ از طايفة‌ اماميه‌ هستند؟
 ـ خير من‌ از طريق‌ مطالعه‌ كتابهايي‌ دربارة‌ اديان‌ و مذاهب‌ جهان‌ و تحقيقات‌ جامع‌ شخصي‌ خودم‌ به‌ دين‌ اسلام‌ رسيدم‌ و مسلمان‌ شدم‌. از اسلام‌ هم‌ به‌ اماميه‌ و مذهب‌ جعفري‌ رسيدم‌ و اكنون‌ كاملاً معترف‌ و معتقد به‌ سرّ اماميه‌ام‌.
 ـ مقصودتان‌ از سرّ اماميه‌ چيست‌؟
 ـ وجود مهدي‌ صاحب‌ زمان‌ (عج‌)
 لبخندي‌ بر روي‌ لبهاي‌ علامه‌ نشست‌ و گفتگو ادامه‌ يافت‌ و با هر سخن‌ علامه‌ دري‌ به‌ روي‌ پرفسور گشوده‌ گشت‌.
 ملاقات‌ دوم‌ در پائيز سال‌ 1338 بود. شب‌ شانزدهم‌ مهرماه‌ در تهران‌ و در محيطي‌ گرم‌ و دوستانه‌.
 پرفسور كربن‌ با خوشحالي‌ رو به‌ علامه‌ كرد و گفت‌ امسال‌ موقعي‌ كه‌ در اروپا بودم‌ در ژنو كنفرانسي‌ در موضوع‌ امام‌ مهدي‌ منتظر طبق‌ عقيدة‌ شيعه‌ برگزار كردم‌ و اين‌ مطلب‌ براي‌ دانشمندان‌ اروپايي‌ كه‌ در آن‌ جمع‌ حضور داشتند كاملاً تازگي‌ داشت‌. به‌ عقيدة‌ من‌ مذهب‌ شيعه‌ تنها مذهبي‌ است‌ كه‌ رابطه‌ هدايت‌ الهي‌ ميان‌ خدا و خلق‌ را با اعتقاد به‌ ولايت‌ براي‌ هميشه‌ زنده‌ نگهداشته‌. رابطه‌اي‌ كه‌ از اتصال‌ عالم‌ انساني‌ به‌ عالم‌ الهي‌ كشف‌ مي‌شود. به‌ واسطة‌ دعوتهاي‌ ديني‌ قبل‌ از موسي‌(ع‌) و دعوت‌ ديني‌ موسي‌(ع‌) و عيسي‌(ع‌) و حضرت‌ محمد(ص‌) و بعد از حضرت‌ محمد(ص‌) به‌ واسطه‌ ولايت‌ جانشينان‌ او زنده‌ است‌ و خواهد بود. سپس‌ پرسيد: حضرت‌ آيت‌الله به‌ عقيدة‌ من‌ همة‌ اديان‌ يك‌ حقيقت‌ زنده‌ را دنبال‌ مي‌كنند و همه‌ در اثبات‌ اصل‌ وجود اين‌ حقيقت‌ مشترك‌اند اما تنها مذهب‌ تشيع‌ است‌ كه‌ به‌ زندگي‌ اين‌ حقيقت‌ لباس‌ دوام‌ و استمرار پوشانده‌ است‌ آيا نظر شما نيز همين‌ است‌؟ علامه‌ كه‌ چشمان‌ درشت‌ و گيرايش‌ با شنيدن‌ نام‌ مهدي‌ صاحب‌الزمان‌ و اصرار پرفسور كربن‌ به‌ وجود قطب‌ عالم‌ امكان‌ حضرت‌ مهدي‌ (عج‌) اشك‌آلود شده‌ بود با صدايي‌ آرام‌ و كلماتي‌ شمرده‌ نظر كربن‌ را اينگونه‌ تصحيح‌ كرد:
 ـ از نظر اسلام‌ نظرية‌ اثبات‌ خدا نظرية‌ حقي‌ است‌ كه‌ در ميان‌ همة‌ اديان‌ گذشته‌ مشترك‌ است‌ ولي‌ ديني‌ كه‌ ارزش‌ اين‌ حقيقت‌ را داشته‌ و مي‌توان‌ نام‌ دين‌ آسماني‌ بر آن‌ نهاد ديني‌ است‌ كه‌ در آن‌ علاوه‌ بر پرستش‌ خداي‌ يگانه‌ رابطة‌ نبوت‌ و بازگشت‌ و معاد نيز اثبات‌ شود كه‌ اين‌ مسائل‌ فقط‌ در اديان‌ چهارگانه‌ يهوديت‌، مسيحيت‌، زرتشت‌ و اسلام‌ وجود دارد. اسلام‌ احترام‌ لازم‌ را در حق‌ يهوديت‌ و مسيحيت‌ روا داشته‌ و شريعت‌ آنها را ستوده‌ و نسبت‌ به‌ دين‌ اسلام‌ نيز با ديدة‌ احترام‌ نگريسته‌ است‌ و همه‌ را در صراط‌ آئين‌ خداي‌ حق‌ مي‌داند.

 

 علامه‌ سيد محمدحسين‌ طباطبايي‌ در سال‌ 1281 در خانواده‌اي‌ اهل‌ علم‌ در شهر تبريز به‌ دنيا آمد. پنج‌ سال‌ بيشتر نداشت‌ كه‌ مادرش‌ را از دست‌ داد و نه‌ ساله‌ بود كه‌ مرگ‌ پدر را نيز تجربه‌ كرد و بدين‌ ترت

موعود جوان‌ شماره‌ يازدهم‌

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.