|
۰۶ اسفند ۱۳۸۶ |
|
حادثة سپيد هر شب كسي در من خواب ميبيند كه فردا حادثهاي بالغ زمين را ميلرزاند فردا نخستين روز آفرينش ديگر بار طلوع ميكند و خدا ـ با شش اشارت ـ٭ خلقت را بشارت ميدهد فردا اسبي بالدار از آسمان اُسطوره نازل ميشود و تمام پرستوهاي رُفتگر را از كوچههاي حقارت ميتكاند و در وسعت بينيازي پرواز ميدهد. فردا همة درختان اصالت بال درميآورند و طراوت را در حياط كوچك همة خانههاي عطش آب ميپاشند. فردا دستان نحيف هيچ شاخهاي به دريوزگي بادهاي هرزه آبروي خويش را پُل نميبندد و خورشيد ـ در چهار سوي گيتي ـ سخاوت خويش را سكه ميزند. فردا بيداري ظهور ميكند و چشمان ظلمت كور ميشود و عشق بر چكاد آزادي پرچم خود را به اهتزاز درميآورد. هر شب كسي در من خواب ميبيند كه فردا حادثهاي سپيد دهان باز ميكند و هر چه سياهيست در خود فرو ميبلعد. پينوشت: ٭ به روايتي خداوند جهان را در شش روز آفريد.
رضا اسماعيلي
اي ظهور ناگهاني! اي بشارت بهشتي، اي ظهور ناگهاني يك غزل به من نظر كن، با دو چشم آسماني در مقام گفتن از تو، ناتوانِ ناتوانم ميكنم تو را تكلّم، با زبانِ بيزباني ديدن تو آرزويي، از تبار غيرممكن پشت خلوت خيالم، مثل بوي گُل نهاني ميدَوَم نشانهات را، پا به پاي بوي حسرت ميدَوَم نشانهات را، پا به پاي بينشاني تو، عبور يك خيالي، رَدِّ پا نمانده از تو از كجا گذشتهاي تو، اي نسيم ناگهاني؟! ردّ قلب عاشقت را، از غزل گرفتهام من اي تغزل مجسّم، اي غزلترين نشاني كي ظهور ميكني تو، آفتاب عالَم آرا؟ كي ظهور ميكني تو، اي فروغ جاوداني؟ حاجتي ندارم از تو، جز تبسّم ظهورت كي غبار غيبتت را، از دلم تو ميتكاني؟!
رضا اسماعيلي
غزل انتظار چرا ز پيك سپيده خبر نميآيد؟ چه رفته است كه شب را سحر نميآيد به پيشواز، همه منتظر، چراغ به دست سوار صبح چرا از سفر نميآيد به انتظار سپيده، سپيد شد ديده ز پشت قلّة شب، صبح در نميآيد اميدوار نشستيم در گريوة صبر به انتظار، ولي منتظر نميآيد چگونه از سر كوچه به خانه برگردم بدين گمان كه سواري دگر نميآيد اميد ماست كه پايش هميشه ميلنگد سوار وادي خورشيد ورنه ميآيد
حميد واحدي (اروميه)
|