صفحه نخست arrow مقالات arrow شعر و داستان arrow حماسه‌هاي‌ پهلواني: پهلوان‌ حاج‌ سيدحسن‌ رزاز و حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌
spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
حماسه‌هاي‌ پهلواني: پهلوان‌ حاج‌ سيدحسن‌ رزاز و حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌ چاپ پست الكترونيكي
۲۹ مرداد ۱۳۸۲


 

 
 خان‌ حاكم‌ دستهايش‌ را روي‌ شكم‌ برآمده‌اش‌ به‌ همديگر قفل‌ كرده‌ بود و در حال‌ راه‌ رفتن‌ با انگشتهاي‌ كلفتش‌ روي‌ آن‌ مي‌كوفت‌. متفكرانه‌ در طول‌ تالار قدم‌ مي‌زد و پس‌ از هر چند قدم‌ مي‌ايستاد و با دستهايش‌، چانة‌ پهنش‌ را مي‌خاراند و به‌ پهلوان‌ باشي‌، چپ‌ چپ‌ نگاه‌ مي‌كرد و دوباره‌ شروع‌ به‌ قدم‌ زدن‌ مي‌نمود. بالاي‌ تالار كه‌ رسيد سر جايش‌ ايستاد، سرش‌ را بلند كرد و رو به‌ پهلوان‌ گفت‌:
 «خب‌ حالا ميگي‌ كه‌ چي‌؟ آقا حرمت‌ داره‌، آقا بزرگواره‌، آقا ساداته‌! اين‌ حرفها همش‌ به‌ جاي‌ خود، اما بايد تكليف‌ پهلوان‌ پايتخت‌ معلوم‌ بشه‌ يا نه‌؟ خب‌ هر چه‌ كه‌ باشد، آقا پهلوانه‌ و بايد كشتي‌ بگيره‌، تعارف‌ هم‌ نداره‌! اين‌ كه‌ حاج‌ محمدصادق‌ حاضر نميشه‌ با آقا كشتي‌ بگيره‌ معني‌ نداره‌. بالاخره‌ اين‌ دو نفر بايد با هم‌ كشتي‌ بگيرن‌ تا تكليف‌ معلوم‌ بشه‌! از همة‌ اين‌ حرفها گذشته‌، اين‌ نظر حضرت‌ والاست‌! ايشان‌ وقت‌ تعيين‌ كرده‌اند و فرموده‌اند كه‌ بايد حاج‌ سيدحسن‌ رزاز و حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌ دو پهلوان‌ بزرگ‌ ايران‌، عصر عيد نوروز مقابل‌ شاه‌ كشتي‌ بگيرن‌!»
 پهلوان‌ يداله‌ كه‌ پهلوان‌ باشي‌   دربار شاه‌ بود، با دستپاچگي‌ گفت‌: «بله‌ قربان‌! متوجه‌ فرمايشهاي‌ شما هستم‌. ما هم‌ همة‌ سعي‌مان‌ را كرديم‌، ولي‌ اين‌ دو نفر حاضر به‌ كشتي‌ نيستند!»
 خان‌ حاكم‌ با بي‌حوصلگي‌ گفت‌:
 «خب‌ چي‌ ميگن‌؟»
 پهلوان‌ باشي‌ گفت‌: «قربان‌ همين‌ هفتة‌ قبل‌ براي‌ چندمين‌ بار با حاج‌ محمدصادق‌ صحبت‌ كردم‌ و بهش‌ گفتم‌، پهلوان‌ شما بالاخره‌ بايد با حاج‌ سيدحسن‌ كشتي‌ بگيري‌ تا تكليف‌ پهلوان‌ پايتخت‌ معلوم‌ بشه‌، مردم‌ كشتي‌ نگرفتن‌ شما را به‌ حساب‌ ترس‌ ميذارن‌! ميگن‌ حاج‌ محمدصادق‌ از سيدحسن‌ رزاز مي‌ترسه‌ كه‌ حاضر نميشه‌ با او كشتي‌ بگيره‌!»
 خان‌ حاكم‌ گفت‌: «خب‌، خب‌ چي‌ گفت‌؟»
 «قربان‌ آنقدر عصباني‌ شد كه‌ من‌ نزديك‌ بود از ترس‌ قالب‌ تهي‌ كنم‌؛ بعد هم‌ گفت‌:
 «حاج‌ سيدحسن‌ رزاز باعث‌ افتخار و سربلندي‌ پهلوانان‌ ماست‌. همة‌ عزت‌ و بزرگي‌ ما از آقاست‌. ايشان‌ علاوة‌ بر مقام‌ جهان‌ پهلواني‌، در تقوي‌ و جوانمردي‌ و فضيلت‌ سرآمد روزگار هستند. او مثل‌ اجداد طاهرينش‌ پاك‌ است‌، هيچكس‌ به‌ خاطر ندارد كه‌ آقا ذره‌اي‌ از راه‌ تقوي‌ و جوانمردي‌ دور شده‌ باشد. ايشان‌ سرور ما هستند. مردم‌ هر چه‌ مي‌خواهند بگويند. من‌ حاضر نيستم‌ به‌ خاطر مقام‌ پهلوان‌ پايتختي‌ به‌ اولاد پيغمبر ذره‌اي‌ بي‌احترامي‌ بشود.»
 روز بعدش‌ به‌ سراغ‌ حاج‌ سيدحسن‌ رفتم‌ و گفتم‌:
 «آقا همه‌ جا پيچيده‌ كه‌ حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌ پهلوان‌ اول‌ مملكته‌! تا وقتي‌ كه‌ شما حضور داريد، حاج‌ محمدصادق‌ چه‌ كاره‌ است‌ كه‌ مقابل‌ شما عرض‌ اندام‌ بكنه‌. بايد تكليف‌ اين‌ كشتي‌ را روشن‌ بكنيد، بايد آنچنان‌ حاج‌ محمدصادق‌ را جلوي‌ همه‌ به‌ زمين‌ بزنيد و از سكه‌ بيندازيد تا ديگر كسي‌ جرأت‌ نكند از اين‌ حرفها بزند.»
 خان‌ حاكم‌ كه‌ برق‌ خوشحالي‌ در چشمانش‌ مي‌درخشيد، پرسيد:
 «خب‌ حاج‌ سيدحسن‌ چي‌ گفت‌؟»
 «هيچي‌ قربان‌، نگاه‌ بي‌تفاوتي‌ به‌ من‌ انداخت‌ و گفت‌: يداله‌ تو پهلوان‌ باشي‌ هستي‌ و نان‌ دربار را ميخوري‌؛ اما من‌ نانخور كسي‌ نيستم‌. من‌ نان‌ بازويم‌ را مي‌خورم‌ و حاضر نيستم‌، براي‌ مقام‌ پيش‌ كسي‌ سر خم‌ كنم‌. ديگه‌ اون‌ روزهايي‌ كه‌ پادشاهان‌ ظالم‌، جوانمردان‌ اين‌ مملكت‌ را براي‌ تصاحب‌ مقام‌ جهان‌ پهلواني‌ به‌ جان‌ يكديگر مي‌انداختند گذشته‌!
 من‌ به‌ خاطر اسم‌ و رسم‌ حاضر نيستم‌، مردي‌ مثل‌ حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌ را از سكه‌ بيندازم‌. حاجي‌ آدم‌ با تقوا و خداشناسي‌ است‌. او ماية‌ سربلندي‌ پهلوانان‌ ما است‌. من‌ با او كشتي‌ نميگيرم‌!»
 خان‌ حاكم‌ در حالي‌ كه‌ چانه‌اش‌ را مي‌خاراند گفت‌:
 «عجب‌! پس‌ اين‌ دو نفر با هم‌ دست‌ به‌ يكي‌ كرده‌اند تا حرف‌ ما را بشكنند.»
 و دوباره‌ دستهايش‌ را روي‌ شكم‌ بزرگش‌ در هم‌ قفل‌ كرد و با انگشتهايش‌ روي‌ شكمش‌ ضرب‌ گرفت‌. چند بار طول‌ سالن‌ را رفت‌ و برگشت‌ و همينطور كه‌ قدم‌ مي‌زد، گفت‌:
 «بالاخره‌ بايد فكري‌ كرد. تو پهلوان‌ باشي‌ درباري‌، هر طوري‌ شده‌ بايد راهي‌ پيدا كني‌ كه‌ آن‌ دو نفر را مجبور كني‌ تا با هم‌ كشتي‌ بگيرند.
 حاج‌ سيدحسن‌ خيلي‌ بين‌ مردم‌ محبوب‌ شده‌، براي‌ خودش‌ دم‌ و دستگاه‌ و بروبيايي‌ راه‌ انداخته‌. يه‌ خورده‌ فكرت‌ را به‌ كار بينداز، صحبت‌ سر كشتي‌ و نقل‌ پهلواني‌ كه‌ نيست‌! مردم‌ شهر آن‌ قدر كه‌ حاج‌ سيدحسن‌ رزاز را قبول‌ دارند، حاكم‌ تهران‌ و دستگاه‌ دولت‌ و زبانم‌ لال‌ پادشاه‌ مملكت‌ را هم‌ قبول‌ ندارند. آخه‌ من‌ نمي‌دانم‌، اين‌ آدم‌ يك‌لاقبا چه‌ جوري‌ قاپ‌ مردم‌ را دزديده‌ و تو دل‌ دوست‌ و دشمن‌ جا باز كرده‌؟ پير و جوان‌ روي‌ اسمش‌ قسم‌ مي‌خورند. شنيدم‌ هر كسي‌، هر كار و گرفتاري‌ كه‌ داره‌، يك‌ راست‌ ميره‌ سراغ‌ اون‌ و اين‌ آدم‌ به‌ تنهايي‌ همة‌ اين‌ مشكلات‌ را حل‌ ميكنه‌. ديگه‌ كم‌كم‌ بايد در نظميه‌ و دستگاه‌ دولت‌ را تخته‌ كنيم‌ و مملكت‌ را دو دستي‌ تحويل‌ آقا بدهيم‌. به‌ حرف‌ هيچكس‌ هم‌ توجه‌ نداره‌، به‌ دستگاه‌ دولت‌ و شاه‌ هم‌ كه‌ كمترين‌ توجهي‌ نميكنه‌. ممكنه‌ فكرهايي‌ توي‌ كله‌اش‌ باشه‌.
 اين‌ آدم‌ براي‌ دولت‌ خطرناكه‌! ميفهمي‌ چي‌ ميگم‌؟ براي‌ همين‌ هم‌ بايد او را از ميدان‌ به‌ در كرد. بايد هر طور شده‌ پيش‌ مردم‌ بي‌اعتبار بشه‌. تو بايد كاري‌ بكني‌ كه‌ حاج‌ محمدصادق‌ با او كشتي‌ بگيره‌ و او را شكست‌ بده‌! تنها راه‌ ممكن‌ همينه‌، متوجه‌ شدي‌؟»
 پهلوان‌ باشي‌ با چاپلوسي‌ گفت‌:
 «قربان‌ من‌ فكر خوبي‌ دارم‌. صبح‌ روز جمعه‌، تو زورخانة‌ نوروزخان‌ جشن‌ گل‌ريزانه‌  . پهلوان‌ رزاز از حاج‌ محمدصادق‌ و نوچه‌هاش‌ هم‌ دعوت‌ كرده‌ تا براي‌ ورزش‌ به‌ زورخانة‌ نوروزخان‌ بروند. فرصت‌ خيلي‌ خوبيه‌! حتماً كار به‌ كشتي‌ هم‌ ميرسه‌. اگه‌ خان‌ حاكم‌ آن‌ روز به‌ زورخانه‌ تشريف‌ بياورند، شايد بتوانيم‌ آنها را رو در روي‌ هم‌ قرار بدهيم‌ و به‌ كشتي‌ گرفتن‌ مجبورشان‌ كنيم‌. براي‌ اين‌ كار مرشد خيلي‌ خوب‌ ميتونه‌ به‌ ما كمك‌ بكنه‌.»
 خان‌ حاكم‌ فكري‌ كرد و گفت‌:
 «فكر خوبيه‌، ولي‌ تو اول‌ بايد با مرشد حرف‌ بزني‌ و او را آماده‌ كني‌. من‌ هم‌ روز جمعه‌ به‌ زورخانه‌ ميام‌!»
 صبح‌ روز جمعه‌، در زورخانة‌ نوروزخان‌ غوغايي‌ بر پا بود. بوي‌ اسپند و كندر فضاي‌ زورخانه‌ را پر كرده‌ بود. پهلوانان‌ و نوچه‌هايشان‌ دسته‌، دسته‌ به‌ زورخانه‌ مي‌آمدند. صداي‌ ضرب‌ و سلام‌ و صلوات‌ تا زير بازارچه‌ به‌ گوش‌ مي‌رسيد و توجه‌ مردم‌ را به‌ خود جلب‌ مي‌كرد. در بازارچة‌ پامنار زندگي‌ به‌ آرامي‌ جريان‌ داشت‌. دكان‌داران‌ و مشتريان‌ به‌ داد و ستد مشغول‌ بودند. سبزي‌ فروش‌ها و ميوه‌فروش‌هاي‌ دوره‌گرد، با آوازي‌ زيبا جنسهاي‌ خود را معرفي‌ مي‌كردند. زنهاي‌ محله‌ زنبيل‌ به‌ دست‌ با چادر و روبند مشغول‌ خريد روزانه‌ و چانه‌زدن‌ با فروشنده‌ها بودند. ورود كالسكة‌ خان‌ حاكم‌ به‌ بازارچه‌ در حالي‌ كه‌ فراشهاي‌ چماق‌ به‌ دست‌ حكومتي‌ در جلو و عقب‌ كالسكه‌ مي‌دويدند و راه‌ را باز مي‌كردند، آرامش‌ بازارچه‌ را بر هم‌ زد. فراشهاي‌ خشن‌ حكومتي‌ هر چه‌ را كه‌ در مسير كالسكه‌ قرار داشت‌ به‌ كنار مي‌انداختند و چرخ‌چي‌ها و فروشندگان‌ دوره‌ گرد از ترس‌ ضربات‌ چماق‌ با سر و صدا هر يك‌ به‌ طرفي‌ مي‌گريختند. همه‌ مي‌خواستند بدانند كه‌ خان‌ حاكم‌ اين‌ وقت‌ روز براي‌ چه‌ به‌ بازارچه‌ پامنار آمده‌ است‌. مغازه‌ها تعطيل‌ شده‌ بود. دكان‌داران‌ و چرخ‌چي‌ها و مردم‌ كوچه‌ و بازار همه‌ ايستاده‌ بودند و با نگاهشان‌ مسير عبور كالسكه‌ را تعقيب‌ مي‌كردند. كالسكه‌ در انتهاي‌ بازارچه‌ مقابل‌ زورخانه‌ ايستاد. مرشد كوچيكه‌ در سردم‌   نشسته‌ بود و آتشدان‌ را مقابل‌ ضربش‌ گرفته‌ بود و آن‌ را گرم‌ مي‌كرد و آهسته‌ ضرب‌ مي‌گرفت‌ و از ورزشكاراني‌ كه‌ وارد زورخانه‌ مي‌شدند، با ضرب‌ و صلوات‌ استقبال‌ مي‌كرد. آن‌ روز مرشد دوبار بر زنگ‌ زورخانه‌ كوفته‌ بود، يك‌ بار براي‌ پهلوان‌ حاج‌ سيدحسن‌ رزاز و يك‌ بار براي‌ پهلوان‌ حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌. هنوز ورزشكاران‌ داخل‌ گود نشده‌ بودند. چند نفري‌ با چاي‌ و شيريني‌ از مردم‌ پذيرايي‌ مي‌كردند. گروهي‌ از ورزشكاران‌ در كنار گود با حركات‌ نرمشي‌ خود را گرم‌ مي‌كردند و عده‌اي‌ ديگر سنگ‌   مي‌گرفتند.
 خاك‌ كف‌ گود را با سنگ‌ غلطان‌   كوبيده‌ و آب‌پاشي‌ كرده‌ بودند. صداي‌ ضرب‌ و زنگ‌ بلند شد و فرياد مرشد زير سقف‌ زورخانه‌ پيچيد. خوش‌ آمديد، صفاي‌ قدمتان‌!
 همة‌ نگاه‌ها به‌ سمت‌ در برگشت‌. خان‌ حاكم‌ بود كه‌ با گروهي‌ از فراشان‌ و نگهبانان‌ خود وارد زورخانه‌ شد و پس‌ از خوش‌ و بش‌ كردن‌ با مرشد و ورزشكاران‌ روي‌ سكوي‌ مقابل‌ سردم‌ نشست‌. ورود ناگهاني‌ خان‌ حاكم‌ تعجب‌ ورزشكاران‌ را برانگيخته‌ بود. بعضي‌ها سعي‌ مي‌كردند مراقب‌ رفتار و حركات‌ خود باشند و عده‌اي‌ ديگر فرصت‌ خوبي‌ براي‌ خودنمايي‌ پيدا كرده‌ بودند، با اشارة‌ مرشد ورزش‌ شروع‌ شد. پهلوانان‌ و ورزشكاران‌ به‌ ترتيب‌ كسوت‌ و مقام‌ ورزشي‌ وارد گود شدند و در جاي‌ خود ايستادند. پهلوان‌باشي‌ هم‌ داخل‌ گود شد، مرشد به‌ علامت‌ احترام‌ و مقام‌ پهلواني‌ او دوبار بر زنگ‌ كوفت‌ و با شدت‌ ضرب‌ را به‌ صدا درآورد. پهلوان‌باشي‌، خاك‌ كف‌ گود را بوسيد و روبروي‌ مرشد ايستاد.
 حاج‌ سيدحسن‌ رزاز با قامت‌ بلند و اندام‌ ورزيده‌ و موزون‌ زير سردم‌ و روبروي‌ پهلوان‌باشي‌ ايستاده‌ بود و حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌ هم‌ با قد نه‌ چندان‌ بلند، اما پيكر تنومند و ورزيده‌ كنار دست‌ او بود.
 پهلوان‌باشي‌ رو به‌ حاكم‌ كرد و گفت‌:
 «حضرت‌ حاكم‌ اگر اجازه‌ بفرماييد، بنده‌ به‌ حكم‌ اينكه‌ پيرمرد هستم‌ و افتخار مقام‌ پهلوان‌باشي‌ دربار را دارم‌ با اجازة‌ شما كارها را تقسيم‌ كنم‌.»
 خان‌ حاكم‌ در حالي‌ كه‌ سعي‌ مي‌كرد، شكم‌ گنده‌اش‌ را هر چه‌ بيشتر جلو بدهد، بادي‌ به‌ غبغب‌ انداخت‌ و گفت‌:
 «شما صاحب‌ اختياريد پهلوان‌! هر كاري‌ كه‌ صلاح‌ مي‌دانيد، بكنيد.»
 بعد هم‌ پهلوان‌باشي‌ گفت‌:
 «پس‌ با اجازة‌ بزرگترهاي‌ مجلس‌، شنا را جد سادات‌، پهلوان‌ دوران‌ حاج‌ سيدحسن‌ بروند كه‌ چابك‌ هستند و ورزيده‌. ميل‌ را هم‌ پهلوان‌ بزرگ‌ زمان‌ ما حاج‌ محمدصادق‌ بگيرند كه‌ تناور و قدرتمند هستند و سرپنجه‌هاي‌ قوي‌ دارند. پا را هم‌ من‌ ميزنم‌ كه‌ پيرمرد هستم‌ و كم‌ قوت‌!» بعد هم‌ به‌ شدت‌ خنديد.
 حاج‌ سيدحسن‌ و حاج‌ محمدصادق‌ نگاه‌ معني‌داري‌ به‌ هم‌ كردند و لبخند كمرنگي‌ بر لبانشان‌ نقش‌ بست‌.
 پهلوان‌باشي‌ رو به‌ حاج‌ سيدحسن‌ كرد و گفت‌:
 «پهلوان‌ يا علي‌! پس‌ چرا معطلي‌؟»
 حاج‌ سيدحسن‌ به‌ ميان‌ گود آمد، تختة‌ شنا را وسط‌ گذاشت‌ و زانو زد و از همه‌ رخصت‌ طلبيد. ساير پهلوانان‌ هم‌ زانو زدند و به‌ ضرب‌ و آواز مرشد گوش‌ سپردند. مرشد كوچيكه‌، با سرانگشتانش‌ آهسته‌ ضرب‌ مي‌گرفت‌ و اشعار حماسي‌ مي‌خواند:
 خوشدل‌ نشوي‌ از آنكه‌ عنوان‌ داري‌ يا آن‌ كه‌ نژاد از كي‌  و ساسان‌ داري‌
 بايست‌ برهنه‌ همچو شمشير شوي‌ تا جوهر خويش‌ را نمايان‌ داري‌
 مرشد طلب‌ صلوات‌ كرد و با بلند شدن‌ صداي‌ صلوات‌ پهلوانان‌ به‌ روي‌ تختة‌ شنا قرار گرفتند و ورزش‌ شروع‌ شد.
 مرشد هماهنگ‌ با حركات‌ پهلوان‌ ضرب‌ را به‌ صدا در مي‌آورد و با اشعار حماسي‌ ورزشكاران‌ را تحريك‌ مي‌كرد.
 در زورخانه‌ جاي‌ خالي‌ براي‌ نفس‌ كشيدن‌ هم‌ باقي‌ نمانده‌ بود. دور تا دور گود جمعيت‌ براي‌ ديدن‌ پهلوانان‌ از سر و كول‌ هم‌ بالا مي‌رفتند.
 جمعيت‌ زيادي‌ هم‌ دو در زورخانه‌ پشت‌ هم‌ ايستاده‌ بودند. پهلوان‌ با چالاكي‌ غيرقابل‌ وصفي‌ شنا مي‌رفت‌ و گاهي‌ زير چشمي‌ به‌ حاج‌ محمدصادق‌ نگاه‌ مي‌كرد. شنا رفتن‌ پهلوان‌ از شمارش‌ گذشته‌ بود. بعضي‌ها زانوان‌ را بر زمين‌ گذاشته‌ بودند.
 و دور از چشم‌ ديگران‌ آهسته‌ از زير شنا رفتن‌ در مي‌رفتند. ديگر مرشد هم‌ خسته‌ شده‌ بود و از توان‌ افتاد بود. پهلوان‌ از روي‌ تخته‌ شنا بلند شد. بعد از شنا نوبت‌ خم‌گيري‌ و نرمش‌ بود. پهلوان‌ براي‌ مرشد طلب‌ صلوات‌ كرد و شنا به‌ پايان‌ رسيد.
 به‌ اشارة‌ مرشد، ورزشكاران‌ به‌ سراغ‌ ميلها رفتند و هر يك‌ ميلي‌ را به‌ تناسب‌ قدرت‌ خود برداشتند. پهلوان‌باشي‌ به‌ كنارة‌ گود رفت‌ و بزرگترين‌ و سنگين‌ترين‌ ميلهاي‌ زورخانه‌ را برداشت‌ و مقابل‌ حاج‌ محمدصادق‌ قرار داد و در حالي‌ كه‌ به‌ حاج‌ حسن‌ نگاه‌ مي‌كرد با كنايه‌ گفت‌:
 «گفرز خورند پهلوان‌! يا علي‌ پهلوان‌!»
 حاج‌ محمدصادق‌ ميلها را به‌ دست‌ گرفت‌ و پس‌ از كسب‌ رخصت‌ از مرشد شروع‌ به‌ گرفتن‌ ميل‌ كرد. اين‌ حركت‌ هم‌ به‌ پايان‌ رسيد.
 حركتهاي‌ ورزشي‌ به‌ ترتيب‌ انجام‌ مي‌شد، سرآخر پهلوان‌باشي‌ پا زد و بعد از چرخيدن‌ ورزشكاران‌، با دعاي‌ پهلوان‌باشي‌ ورزش‌ به‌ پايان‌ رسيد.
 پهلوان‌باشي‌ رو به‌ مرشد و خان‌ حاكم‌ كرد و گفت‌:
 «اختيار مجلس‌ با بزرگترها است‌، حضرت‌ حاكم‌ بفرماييد كه‌ چه‌ بكنيم‌!»
 خان‌ حاكم‌ هم‌ در حالي‌ كه‌ خود را باد كرده‌ بود گفت‌:
 «پهلوان‌ ديگه‌ بهتر از اين‌ نميشه‌، همة‌ پهلوانان‌ و بزرگان‌ جمع‌ هستند كشتي‌ بگيريد تا ما هم‌ تماشا كنيم‌.»
 پهلوان‌ باشي‌ هم‌ بي‌معطلي‌ گفت‌: «يا علي‌ ناز جان‌ پهلوان‌ حاضر! حاج‌ محمدصادق‌ كشتي‌ دور بگيرند!» و بدون‌ فاصله‌ مرشد، شروع‌ به‌ خواندن‌ گل‌   كشتي‌ كرد:
 آنيم‌ كه‌ پيل‌ بر نتابد لت‌ ما بر چرخ‌ زنند نوبت‌ دولت‌ ما
 گر در صف‌ ما مورچه‌يي‌ گيرد جاي‌ آن‌ مورچه‌ شير گردد از صولت‌ ما
 صداي‌ ضرب‌ و اشعار مرشد، همه‌ را به‌ هيجان‌ آورده‌ بود. تماشاچياني‌ كه‌ بالاي‌ گود، روي‌ سكوها نشسته‌ بودند، به‌ شوق‌ آمده‌ بودند و از شدت‌ هيجان‌ به‌ خود مي‌پيچيدند.
 حاج‌ محمدصادق‌ بلورفروش‌ با پيكر تنومند و اندام‌ ورزيدة‌ خود كه‌ چون‌ كوهي‌ محكم‌ و استوار بود، به‌ ميانة‌ ميدان‌ آمد، از مرشد طلب‌ رخصت‌ كرد و در ميانة‌ گود ايستاد و گفت‌:
 «از سر شروع‌ مي‌كنيم‌، هر كس‌ كه‌ كشتي‌ مي‌خواهد بسم‌الله!»
 يكي‌ از ورزشكاران‌ جوان‌ به‌ ميانة‌ ميدان‌ آمد. پهلوان‌باشي‌ به‌ وسط‌ گود آمد و دست‌ پهلوان‌ جوان‌ را در دستهاي‌ حاجي‌ گذاشت‌ و كشتي‌ شروع‌ شد. تازه‌ دو پهلوان‌ سرشاخ‌ شده‌ بودند كه‌ حاجي‌ براحتي‌، تعادل‌ پهلوان‌ جوان‌ را بر هم‌ زد و او را بر زمين‌ كوفت‌.
 پهلوانان‌ يك‌ به‌ يك‌ جلو مي‌آمدند و هر يك‌ با فني‌ به‌ زمين‌ مي‌خوردند. هيچكس‌ تاب‌ مقاومت‌ در برابر قدرت‌ حاج‌ محمدصادق‌ و مهارت‌ بي‌مانند او در به‌ كار بردن‌ فنون‌ كشتي‌ را نداشت‌. خان‌ حاكم‌ از خوشحالي‌ يك‌ لحظه‌ در جاي‌ خود بند نبود، ديگر نمي‌توانست‌ خوشحالي‌ خود را پنهان‌ كند و بشدت‌ حاجي‌ را تشويق‌ مي‌كرد.
 به‌ جز حاج‌ حسن‌ رزاز كسي‌ باقي‌ نمانده‌ بود. حاج‌ سيدحسن‌ آرام‌ در جاي‌ خود ايستاده‌ بود و سر به‌ زير داشت‌.
 با اشارة‌ پهلوان‌باشي‌، مرشد با صداي‌ بلند گفت‌:
 «دو پهلوان‌، دو دلاور، ناز جان‌ هر دو پهلوان‌!»
 حاج‌ سيدحسن‌ نگاهي‌ با معني‌ به‌ مرشد انداخت‌ و به‌ ميان‌ گود آمد. دو پهلوان‌ رو در روي‌ هم‌ ايستادند و به‌ چشمهاي‌ هم‌ خيره‌ شدند. بعد به‌ رسم‌ كشتي‌ پهلواني‌، هر دو براي‌ كشتي‌ فرو كوفتند. هر دو پهلوان‌ زانوان‌ خود را بر زمين‌ نهادند، دست‌هاي‌ راست‌ را در هم‌ گره‌ كردند و به‌ رسم‌ مچ‌ گرفتن‌ پهلوانان‌، آرنجها را بر زمين‌ گذاشتند و رخ‌ در رخ‌ يكديگر بر كنده‌ زانو نشستند. شور و اشتياق‌ در زورخانه‌ موج‌ مي‌زد. خان‌ حاكم‌ با هيجان‌ دستهايش‌ را به‌ هم‌ مي‌ماليد و به‌ مرشد اشاره‌ مي‌كرد.
 مرشد با شور و هيجان‌ فراوان‌ ضرب‌ مي‌گرفت‌ و گل‌ كشتي‌ مي‌خواند:
 به‌ كشتي‌ گرفتن‌ نهادند سر
 گرفتند هر دو دوال‌ كمر
 دو نيزه‌، دو بازو، دو مرد دلير
 يكي‌ اژدها و دگر نره‌ شير
 دو پهلوان‌ بشدت‌ دستهاي‌ هم‌ را مي‌فشردند و در حالي‌ كه‌ گره‌ در ابرو انداخته‌ بودند، به‌ چشمهاي‌ هم‌ زل‌ زده‌ بودند و به‌ رسم‌ كشتي‌ پهلواني‌ هر دو پشت‌ دست‌ هم‌ را بوسيدند. مرشد با حرارت‌ فراوان‌ همچنان‌ مي‌خواند:
 اول‌ به‌ قوس‌ و ميان‌ كوب‌ به‌ هم‌ كنند آهنگ‌
 دوم‌ به‌ ركبي‌ و تو شاخ‌ بفكنند پلنگ‌
 سوم‌ به‌ زيركشي‌، دست‌ در مخالف‌ و لنگ‌
 به‌ چارم‌ ار نبود اژدر و مجال‌ درنگ‌
 كند به‌ خاك‌ و را، كنده‌ ناگهان‌ كشدا
 دو پهلوان‌، دو زبردست‌ كوفتند به‌ هم‌
 دو گفرد از پس‌ كشتي‌ نهاده‌ روي‌ عَلَم‌
 نه‌ آن‌ زيادتر از اين‌، نه‌ اين‌ هم‌ از آن‌ كم‌
 كه‌ تا نهند به‌ زخم‌ خيال‌ خود مرهم‌
 هر آنكه‌ فتح‌ كند، سر به‌ آسمان‌ كشدا
 ناگهان‌ حاج‌ محمدصادق‌، دست‌ از دست‌ پهلوان‌ رزاز خارج‌ كرد، دستهايش‌ را بر سينه‌ گذاشت‌ و سرخم‌ كرد و زانوان‌ حاج‌ حسن‌ را بوسيد و فرياد زد: مرشد!
 از صداي‌ خشمگين‌ حاج‌ محمدصادق‌، مرشد خاموش‌ شد. سكوت‌ همة‌ زورخانه‌ را فرا گرفته‌ بود. پهلوان‌ حاج‌ محمدصادق‌ با صداي‌ بلند و با آهنگ‌ مرشد، شروع‌ به‌ خوانده‌ كرد:
 حريف‌ طبع‌ به‌ گل‌ كشتي‌ام‌ زبان‌ كشدا
 هميشه‌ دامن‌ طبعم‌ در اين‌ ميان‌ كشدا
 خوش‌ آن‌ كه‌ مدح‌ ز ساقي‌ كوثرم‌ كشدا
 مراست‌ ميل‌ به‌ صلوات‌ خاص‌ پيغمبر
 محمد آنكه‌ فلك‌ پاس‌ آسمان‌ كشدا
 صداي‌ صلوات‌ جمعيت‌، ديوارهاي‌ زورخانه‌ را به‌ لرزه‌ درآورد. بار ديگر پهلوان‌ بلورفروش‌ رو به‌ مرشد كرد و گفت‌:
 «اول‌ به‌ نبوت‌ خاتم‌الانبياء دوم‌ به‌ ولايت‌ علي‌ مرتضي‌، سوم‌ به‌ رخصتي‌ پهلوان‌ حّي‌ و حاضر. مزد استاد، ناز جان‌ پهلوانان‌، مزد دست‌ كهنه‌سوار، سربلندي‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌، خدا را سجود، پيران‌ را عزت‌، جوانان‌ را قدرت‌، تيغ‌ پادشاه‌ حقيقي‌ اسلام‌ بفرّا، نسل‌ سادات‌ زياد، دشمن‌ سادات‌ فنا، براي‌ سلامتي‌ پهلوان‌ دوران‌، حاج‌ حسن‌ رزاز صلوات‌!»
 جمعيت‌ بار ديگر صلوات‌ فرستادند. پهلوان‌ وسط‌ گود ايستاده‌ بود و چشمهايش‌ را در صورت‌ يك‌، يك‌ ورزشكاران‌ و پهلوانان‌ مي‌دواند و با چهرة‌ برافروخته‌ و صداي‌ خفه‌ رو به‌ مرشد فرياد زد:
 «مرشد! چهل‌ سال‌ است‌ كه‌ در زورخانه‌ها از دهان‌ كهنه‌سواران‌ شنيده‌ايم‌ كه‌ شكسته‌ باد آن‌ دستي‌ كه‌ بخواهد به‌ روي‌ سادات‌ بلند شود. پهلواني‌ به‌ قدرت‌ و قوت‌ نيست‌، به‌ جوانمردي‌ و افتادگي‌ است‌. آقا استاد و بزرگتر همة‌ ما هستند! من‌ خاك‌ پاي‌ آقا هستم‌. چه‌ كسي‌ جسارت‌ دارد كه‌ مقابل‌ اين‌ اولاد علي‌، عليه‌السلام‌، كه‌ در تقوا و پاكدامني‌ مثل‌ و مانند ندارد، عرض‌ اندام‌ كند. هنوز به‌ خاطر ندارم‌ كه‌ ايشان‌ بدون‌ وضو به‌ كوچه‌ و خيابان‌ آمده‌ باشند. من‌ هيچوقت‌ به‌ خود اجازه‌ نمي‌دهم‌، خدمت‌ ايشان‌ كوچكترين‌ جسارتي‌ بشود.»
 از ميان‌ جمعيت‌، پيرمردي‌ بلند شد و با چشمان‌ اشك‌آلود گفت‌:
 آفرين‌ پهلوان‌، آفرين‌! امروز جوانمردي‌ و افتادگي‌ را به‌ همه‌ نشان‌ دادي‌. اين‌ كار تو براي‌ جوانترها درس‌ بزرگي‌ بود. خدا حفظت‌ كند!»
 دو پهلوان‌ سر و صورت‌ يكديگر را بوسيدند و ورزشكاران‌ با سلام‌ و صلوات‌ از گود بيرون‌ آمدند. جمعيت‌ پشت‌ سر هم‌ صلوات‌ مي‌فرستادند. خان‌ حاكم‌ از عصبانيت‌ خونش‌ به‌ جوش‌ آمده‌ بود. با ناراحتي‌ از جايش‌ بلند شد و بدون‌ خداحافظي‌ زورخانه‌ را ترك‌ كرد.
 * * *
 عيد نوروز نزديك‌ مي‌شد. شادي‌ و نشاط‌ از در و ديوار شهر موج‌ مي‌زد. در بازارچه‌ها همه‌ جا نقل‌ و شيريني‌ پخش‌ مي‌كردند. مغازه‌ها پر زرق‌ و برق‌تر از هميشه‌ بود. پارچه‌هاي‌ زيبا، لباسهاي‌ رنگارنگ‌، گل‌ و شيريني‌، چشم‌ هر بيننده‌اي‌ را مي‌فريفت‌. بچه‌ها از همه‌ خوشحال‌تر بودند. فروشندگان‌ دوره‌ گرد با ماهي‌هاي‌ رنگارنگ‌ حوضي‌، دل‌ بچه‌ها را آب‌ مي‌كردند. زندگي‌ پر جنب‌ و جوش‌تر از هميشه‌ جريان‌ داشت‌.
 در شهر شايع‌ شده‌ بود كه‌ پهلواني‌ قدرتمند از كشور روسيه‌، براي‌ كشتي‌ گرفتن‌ با قوي‌ترين‌ پهلوانان‌ ايران‌ به‌ تهران‌ آمده‌ است‌.
 مي‌گفتند پهلوان‌ روس‌ به‌ قدري‌ تنومند و قوي‌هيكل‌ است‌ كه‌ صدها كيلو وزنه‌ را به‌ روي‌ سر بلند مي‌كند. او به‌ همة‌ كشورهاي‌

موعود جوان‌ شماره‌ دوازدهم

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.