|
شرق اسلامي موجد تمدن فردا |
|
|
|
۱۳ بهمن ۱۳۸۶ |
 اگر طيّ دو سدة اخير هم غرب، توسط مستشرقين، شرق و فرهنگ شرقي را مطالعه كرده، براي شرقي شدن نبوده است، بلكه براي شناخت شرق و ضربه زدن به شرق بوده. هدف اين مطالعات و بررسيها شناسايي شرق به قصد سلطهجويي بر آنان بوده است.
در طول تاريخ، اقوام معين و انگشت شماري را ميتوان سراغ گرفت كه موفق به ارائة نقش مهم تاريخي، فرهنگسازي و بر كشيدن تمدن شدند. تعداد اقوام و مللي كه بر روي زمين پراكنده هستند، زياد است اما همة آنها قادر نبوده و نيستند در تاريخ نقشي ماندگار بگذارند؛ فرهنگي را جاري كنند و تمدني را بر كشند. شايد دليل اين مسئله اين است كه ظهور تمام عيار در عرصة تاريخ ملزوماتي لازم دارد كه از آن همة ملل نيست. به عبارت ديگر همة اقوام صاحب اين ويژگيها نيستند.
هيچ صورتي از تمدن بلند نميشود مگر اينكه پشتوانة فرهنگي قوي داشته باشد. يعني شرط مقدمة ظهور يك تمدن، پشتوانة فرهنگي است. جمعيتي كه يك باره از دل جنگل بيرون زده نميتواند سازندة تمدني رفيع باشد. نميتواند يك سازمان اجتماعي بزرگ بسازد. او در ابتدا به پيشنياز فرهنگي محتاج است. بنابراين ميبايست ساختار سالم و جامع فرهنگي داشته باشد تا بتواند به اتكاي آن تمدني را بر كشد. همچنانكه به يك ساختمان فرهنگي نياز دارد، به يك بن و پاية فكري هم نياز دارد.
نماي بيروني يك ساختمان از بيرون قابل ديدن است اما فضاي دروني بنا در نگاه اول ديده نميشود. پايه و بن ساختمان هم كه در دل زمين است، ديده نميشود. آنچه كه بيرون است و ديده ميشود تمدن است. تمدن چيزي جز روية بيرون و فاش و عريان حيات يك قوم در عرصة زمين نيست.
همه قبول ميكنيم كه بنايي كه ساخته شده معماري داشته اما آن معمار پنهان است. اگر معماري نداشت اين قد و قواره و شكل و شمايل را پيدا نميكرد. و اين ديوارها و پنجرهها نيز مجال ايستادن پيدا نميكردند. اينكه اتاق و آشپزخانه و اجزاي ساختمان معنا پيدا كرده به خاطر معمار است. معمار بوده كه بنايي را طراحي كرده و بر اساس آن طراحي، آن بنا ساخته شده. در حقيقت كار اصلي را معمار انجام داده و كار معمار پنهان است. وگرنه آجر و آهن و سيمان را به هر شكلي ميتوان در آورد.
آن بخش پنهان فرهنگي، مانند معماري آن ساختمان است. با اين مثال قصد داشتم رابطة بين تمدن و فرهنگ را روشن كنم و بگويم كه چه رابطهاي بين اين دو حاكم است.
ميتوان فرهنگ اقوام مختلف را از روي صورت ساختمانهايشان تشخيص داد. آنچه تمدنها را از همديگر متمايز ميكند و باعث ميشود كه برای مثال بتوانيم تمدن اسلامي را از تمدن رومي، يوناني و يا چيني تشخيص بدهيم همان «وجه فرهنگي» است. حوزههاي فرهنگي را با نگاه به ظاهر بنا ميشود تشخيص داد.
ما در گذشته در حوزة تمدن اسلامي زندگي ميكرديم اما امروز، تنها آثار و نشانههاي آن تمدن را داريم. به عبارت ديگر زماني در حوزة فرهنگ و تمدن اسلامي تمام عيار زندگي ميكرديم، اما امروز خير.
از آن تمدن آثاري به جاي مانده، كتابهايي باقي مانده و كارشناساني، كه ميتوانند ويژگيهاي آن تمدن را مطالعه و بررسي كنند. نمونههاي آن تمدن در اين حوزة جغرافيايي پخش است اما در اثر عوامل مختلف كه جاي بحث آن اينجا نیست حوزة تمدن اسلامي رو به ضعف رفته و تحت تأثير حوزة تمدني جديد منزوي شده و آن حوزة تمدني جديد با معماري مخصوص خودش روي حوزة تمدن اسلامي ما سايه انداخته است.
يعني ما، روزي زير ساية تمدن اسلامي تمام عيار زندگي ميكرديم در حالي كه حوزههاي فكري، فرهنگي و مادي آن در هم تنيده و يكپارچه بود. اما الان ديگر تنها، در جغرافياي خاكي آن تمدن زندگي ميكنيم، و نه در حوزة فرهنگياش. در هرات و سمرقند و بخارا، ري و اراك زندگي ميكنيم اما زمان ما زمان غلبة تمدن و تفكر اسلامي نيست. زمان غلبة تمدن غربي است. لذا در حوزه و تمدن غرب زيست ميكنيم و ساختمانهايمان را روي خاكي ميسازيم كه زماني تمدن اسلامي و تفكر اسلامي در آن جاري بوده. الآن پيوند فرهنگ و تمدن اسلامي وجود ندارد. بلكه آنهمه مخلوط و ممزوج شده و در ساية تمدن غربي قرار گرفته است.
اين چنين نيست كه ملتي و قومي كه زماني قدرت داشته، حوزة فرهنگ و تمدن داشته براي هميشه در سايه بماند، نابود بشود و از بين برود. اگر مجال پيدا كند و مردم آن به آگاهي و خود آگاهي لازم برسند، اگر وقتش برسد و خدا به آنها مدد برساند، اگر متفكران ومعلمان دوباره بيدار بشوند، امكان بازگشت دوبارة آن حوزة تمدني وجود دارد. ميتواند دوباره پر قدرت، تمدن خود را بالا بكشد و همة عناصر خود را در آن حوزة تمدني ظاهر بكند.
غرب چهارصد سال است كه در حوزة فرهنگ و تفكر خود دارد نفس ميكشد و در اين سالها تمام حوزههاي فرهنگي و تمدني غير غربي را به زير سايه برده، چه حوزة تمدن اسلامي و چه حوزههاي تمدن چيني و كنفوسيوسي و چه حوزة تمدني ساير اقوام را. اين تمدنها كه همگي قدّ و قوارهاي داشتهاند الان در سايه قرار گرفتهاند.
از آنجايي كه پس از چهار قرن به دلايل مختلف حوزة تمدني غرب رو به افول و نزول گذاشته است، مجالي به وجود آمده تا حوزههاي فرهنگي ديگري كه در سايه بودند نفسي تازه كنند، تجربة جديدي داشته باشند و دوباره از جا بلند بشوند و از سايه بيرون بيايند، زندگي طفيليوار را ترك و زندگي جديدي را آغاز كنند.
تمام ملزومات لازم براي حوزة فرهنگ اسلامي جهت تجديد حيات تفكر و فرهنگ آن دارد مهيا ميشود. به دليل اينكه غرب در بحران و افول است و بشر غربي در سختي و انفعال قرار گرفته و گوشها مستعدّ شنيدن صدايي نو از شرق اسلامي و معنوي شده است، انسان غربی از ماترياليسم زده شده و به نوعی بازگشت به معنا و معنویت براي رهايي از انبوه بحرانها را طلب ميكند. البته نبايد از ياد برد كه انسان غربي هيچگاه نميتواند چون انسان شرقي به عالم و آدم بنگرد.
این جریان عوامل مختلفي دارد كه در اينجا توضيح نميدهيم. در هر صورت زمينهاي دارد فراهم ميشود تا حوزة تفكر و تمدن اسلامي دوباره از زير خاك بيرون بيايد و قدرت بگيرد.
سخن ما اين است كه غرب از اين موضوع آگاهي كامل دارد. غرب در آستانة فروپاشي، ميداند كه اين حوزة جديد دارد قد ميكشد و به همین دلیل با تلاشی مذبوحانه سعي ميكند جلوي نضج و تولد اين نوزاد را بگيرد.
قراين و شواهد زيادي داريم كه اعلام ميكند فصل اضمحلال و پايان تاريخ غرب فرارسيده. صدای زنگ تاریخ و تمدن آينده و حوزة فرهنگي جديد به گوش ميرسد، اين حوزة فرهنگي به نام خدا و به نام دين و معنويت اعلام موجوديت خواهد كرد.
در خود غرب هم همواره كساني بودند كه از اين ماجرا خبر دادهاند و اين سخن تنها از ما نيست.
در غرب از سالها قبل، در ميان جماعتي از شاعران و فلاسفه و خصوصاً فلاسفة تاريخ و ايدئولوگهاي سياسي اين خبر اعلام شده بود كه: اين روندي كه غرب دارد طي ميكند به اضمحللال و انحطاط و فروپاشي تمدن غرب منجر ميشود.
آنها از بيرون به حركت كاروان غرب مينگريستند و سرانجام اين حركت را پيش بيني ميكردند.
وقتي به شعرا و ادباي غربي نگاه ميكنيم كساني مثل «گوته» آلماني، «كريستوفر مارلو» انگليسي، «آلدوسهاكسلي» انگليسي را ميبينيم كه نويسنده و شاعر بودند و از وضعيتي كه غرب دارد تجربه ميكند آگاهي داشتند و با نوعي اظهار انزجار و نفرت و هشدار، آن را تذكر ميدانند و اعلام ميكردند كه اين روند به سقوط و انحطاط غرب ميانجامد. آنها آیندة غرب را در قالب نمايش نامهها و داستانها تصوير ميکردند.
براي مثال فردي مثل «آلدوسهاكسلي» كتابي مينويسد به نام «دنياي قشنگ نو» كه رماني تخيلي است. در آن تصويري از آيندة غرب ارائه ميدهد. شهري را تصوير ميكند كه همه چيز در آن مرده؛ شعر مرده، مذهب مرده، هنر مرده، كليسا نابود شده، انجيل و كتاب مقدس نابوده شده و براي عشق و مهر هم جايي وجود ندارد. و بشر تبديل شده به موجودي مكانيكي و ماشيني.اين اثر، عصر غلبة كامل تكنولوژي بر بشر را نشان ميدهد. اين غلبه تا آنجا پيش رفته كه انسانها هم توسط كارخانهها ساخته ميشوند و سرنوشتشان در میان دستگاهها رقم ميخورد.
در آنجا انسانهايي در گروههاي گاما، بتا، آلفا، ساخته و تحت تأثير عوامل شيميايي به وجود ميآيند، شغل پيدا ميكنند، بيآنكه هيچ ذوق وشعر و هنر و اختياري داشته باشند. اين اثر تصويری از آيندة غرب ميدهد.در بيشتر آثاري كه به افول غرب و تباهي تمدن آن اشاره كردهاند علت اصلي انحطاط را عموماً انحطاط اخلاقي ميدانند. و مشي سكولار كه در غرب غالب شده و به همه چيز رنگي دنیایی و مادی زده است.
طيّ چهارصد سال گذشته، غرب تقدس زدايي از عالم را پيشه كرده. هر چه امر ديني و اسطورهاي و مقدس بوده كنار زده، از آن سلب حيثيت كرده و نگاهي صرفاً ماترياليستي را پذيرفته است .
در تفكر، حق را كنار زده و تفكر اومانيستي و انسان مداري را به جاي آن گذاشته است. شريعت اديان را كنار گذاشته و ليبراليسم را در اخلاق جاري كرده و احكام انساني را به جاي احكام آسماني گذارده، زندگي و مشي در معنا را رها كرده، لذتجويي تامّ و تمام را جايگزين كرده است و اين افراد هنرمند و خردمند ميديدند كه تقدس زدايي از عالم، سلب حيثيت معنوي از انسان و طبيعت و ليبراليسم در اخلاق، خواهي نخواهي به انحطاط ميانجامد.
شايد وضع جهان غرب در زمان شاعر آلماني، «گوته» اين چنين كه امروز هست، نبوده، اما اين شاعر و ساير انديشمندان در آينة دل خود ميديدند كه چه اتفاقي خواهد افتاد.
امروزه ما ميبينيم كه بيماري قوم لوط، بيماري فراگير در غرب است تا آنجا كه كليسا هم به آن رسميت ميبخشد و انجمنهاي رسمي هم آن را ميپذيرند و حتي براي ازدواج دو همجنس باز مجوز صادر ميكنند.
شايد آن روز تصور نميشد كه غرب و انسان غربي به شيطان پرستي برسد. به غلبة جادو و سحر در همة مناسباتش برسد. شايد آن روز نميدانستند كه موسيقي غرب با گذار از سبك كلاسيك خود با همة ويژگيهايي كه داشت، روزي به موسيقيهاي مبتذل و پستِ «متال» و «رپ» برسد همان كه ابزاري براي غلبة شيطان به تار و پود انسان شده است. اما انديشمندان با روشني دلشان ميديدند كه اين روند به سقوط غرب ميانجامد.
فلاسفة تاريخ جزو گروه دومي هستند كه به آيندة غرب، انديشمندانه پرداختهاند. گروه اول شاعرانه به اين موضوع پرداختند، گروه دوم انديشمندانه موضوع را بررسي كردهاند.
فيلسوف تاريخ، «توين بي» ميگويد: شايد فقط خدا ميتواند غرب را نجات بدهد و راهي جز بازگشت به كليسا و مذهب براي غرب وجود ندارد.
يعني او ميديد كه چه اتفاقي دارد ميافتد. يا فيلسوف تاريخ، «اشپنگلر» كه كتابي مينويسد به نام انحطاط غرب و عنوان اين كتاب در غرب در بين فلاسفة تاريخ مشهور است. بنابراين ميتوان ديد كه در بين فلاسفة غرب هم خبر از آينده و انحطاط غرب آمده است.
در بين ايدئولوگهاي سياسي هم به نوعي اين پيش بيني و خبر از انحطاط محتوم غرب هست. همچنين آنها پيش بيني ميكردند كه آينده از آن اسلام است و اين پيش بيني را در هر سه گروه ميبينيم هم در بين ادبا و شعرا و هم در بين فلاسفه و هم در بين ايدئولوگهاي سياسي. جملگي آينده را از آن اسلام و دينداران ميدانستند.
«اشپنگلر» به صراحت اعلام ميكند كه: آينده از آن اسلام است و غرب در مقابل اسلام سقوط خواهد كرد. چنانكه ايدئولوگهاي سياسي هم اعلام ميكردند كه اسلام بر غرب حاكم خواهد شد.
در دورة جديدي كه اينك در آن به سر ميبريم كساني مثل «الوين تافلر» «ساموئل هانتينگتون» و «فوكوياما» كه هر سه نفر مستقيم و غير مستقيم به اين سرانجام اعتراف دارند. آنها كه به عنوان نظريه پرداز حوزة سياسي در غرب شناخته ميشوند و اعلام كردهاند: حوزة فرهنگ و تمدن غربي با حوزة فرهنگ و تمدن شرقي مواجه ميشود؛ چه تمدن چيني، چه تمدن اسلامي و اين تماس به برخورد ميانجامد.
«هانتينگتون» خبر از «برخوردتمدنها» ميدهد. و اين خبر يعني، قريب الوقوع بودن برخورد تمدن غرب و شرق، همانكه باعث شد سياستمداران مستكبر به اتكاي آراي اين نظريه پردازان دست به اقدامات باز دارنده بزنند.
ميتوان گفت كه طيّ سه دهة اخير آگاهي سياستمداران غربي و مخصوصاً عوامل صهيونيست پشت پرده از اين اخبار باعث بوده تا آنها براي زماني كه اين برخورد و چالش به وجود ميآيد طرحي در افكنند كه به نابودي و اضمحلال باقي ماندههاي تفكر اسلامي منجر بشود و بقاي تمدن غربي ضمانت شود.
با اين آگاهيها، طيّ سه دهة اخير سياستهايي را اتخاذ كردهاند كه نه تنها جلوي برخورد را بگيرند بلكه ميخواهند قبل از آنكه تمدن اسلامي قد بكشد و رشد نمايد، آنرا در نطفه خفه كنند تا مجال و فرصت زايش پيدا نكند.
تجربههاي بحران فراگير، اين احتمالات را قوت بخشيده و حسب همان، سياستمداران به مدد حركتهاي نظامي ميخواهند جلوي رشد و تولد دوبارة فرهنگ اسلامي را بگيرند.
بايد دانست كه هيچگاه سياستمدارن و مردان نظامي قادر نيستند تمدني را ايجاد يا فرهنگي را احيا كنند، هر سیاستمداری بخواهد اين راه را تجربه كند، به شكست ميرسد مگر آنكه قبل از سیاستمدار بودن حکیم باشد. چون اساساً سياست و شأن نظاميگري، ذيل شأن فرهنگ قرار ميگيرد. اقوام و ملل، فرزندان معنوي مردان سياسي و نظامي نيستند؛ بلكه فرزندان مردان فرهنگي هستند. تمدن حاصل زايش مردان سياسي و نظامي نيست، بلكه حاصل زايش مردان متفكر و فرهيختة فرهنگي است. تحولات فرهنگي هم به وسيلة مردان سياسي و نظامي اتفاق نميافتد بلكه به وسيلة مردان فرهنگي اتفاق ميافتد.
هر جا كه مردان اهل فرهنگ منزوي شوند، هر چقدر هم كه مردان سياسي و نظامي فعال باشند باز هم آن تمدن سقوط را تجربه خواهد كرد، زيرا تغذية یک قوم به وسيلة سياست، اقتصاد و نظاميگري نيست.
اگر اقوام، رفت و آمد، و اوج و افولشان را به يك پل بزرگ تشبيه كنيم، اين پل ستونهايي دارد. اين ستونها مردان اهل تفكر و فرهنگ هستند كه با ايجاد هر ستوني هم به طول اين پل اضافه كردهاند و هم اين پل را نگه داشتهاند. مردان سياسي و نظامي روي اين پل عمل ميكنند، يا نگهباني پل را ميدهند. يا آب و جارو ميكنند يا جلوي ريزش سنگ را ميگيرند. آنها جزو ستونهاي اصلي نيستند. وقتي در همة فرهنگها دقت ميكنيم، ميبينيم كه اين اهل فرهنگ هستند كه حافظان قوماند.
در فلسفه و حكمت، با دو دسته حكمتِ نظري و عملي روبروييم. اما حكمت عملي متكي به حكمت نظري است.
حكمت عملي همان سياست مدنيه و تدبير منزل است كه مردان سياسي بدان مشغول ميشوند. و ذيل حكمت نظري قرار ميگيرد. به همين دليل، مرد سياست يا بايد خودش حكيم باشد يا حداقل متكي به حكيم باشد. در غير اين صورت اگر نه خود حكيم باشد و نه به حكيم متكي باشد، هر چيزي را فاسد ميكند. مردان سياست دور انديشي و بنية قوي فكري ندارند.
بنا و پل حيات يك قوم روي ستون فرهنگي استوار است. مردان فرهنگي پيدا و آشكار نيستند، اما حضورشان جدي و مؤثر است.
در حال حاضر، در غرب معلمي يا متفكري نيست. هر چه هست نظاميگري و سياست و اقتصاد است. و همة اين ابعاد بدون ريشه و بدون بنية فرهنگي هستند، چرا؟ چون فرهنگي نيست كه قوامدهندة سياست و اقتصاد است و نظاميگري باشد. وقتي كه غرب از راه سياست، اقتصاد و نظاميگري بخواهد به اسلام و تمدن اسلامي ضربه بزند، تنها به ساختمان ظاهري آن ميتواند ضربه بزند. يعني فقط ميتواند از طريق جنگ و با سلاح زور رشد تمدن اسلامي را به تأخير بيندازد. نميتواند به عامل اصلي حيات بخش آن كه فرهنگ و تفكر است، ضربه بزند. در حالي كه در شرق، تفكر و فرهنگ است كه دارد زايش پيدا ميكند. بنابراين آنها فقط ميتوانند كند كنندة حركت باشند. نميتوانند برانداز باشند. اگر چه در حوزة تفكر، فرهنگ و تمدن برخورد حتمي است، اما در اين برخورد فقط بخش سياسي، نظامي، اقتصادي است كه آسيب ميبيند چون غرب در حال حاضر فقط سياست، اقتصاد و نظاميگري را دارد.
آيا غرب ميتواند از اساس، تمدن اسلامي را از بين ببرد؟ پاسخ منفي است. چون ابزار لازم را ندارد. البته براي رواج ابتذال در جوامع اسلامي تلاش ميكند.
همانطور كه مطلع هستيد در سال 1384 هشت ميليون دلار از طريق جرياني صهيونيستي در امارات متحدة عربي بين هواداران «فرقههاي شيطان پرست» و ناشر تباهي ساكن ايران توزيع كردند. براي تقويت جريان فاسد فرهنگی بین جوانان در ايران.
اما ديگر زمان آن نيست كه بتوانند با اين نوع سلاح جلوي رشد فرهنگ اسلامي را بگيرند، بلكه تنها ميتوانند حركت را كند كنند. اگر در شرق مردان سياسي و نظامي هشيار نباشند، اينها هم با دست خود و ناخواسته روند را كند ميكنند.
اگر براي حوزة فرهنگي خرج نكنند و همة سرماية مملكت را صرف عرصههاي سياسي، نظامي و اقتصادي بكنند و براي حيطة فرهنگ اهميت قايل نشوند اين نهالي كه ميخواهد رشد كند و بارور شود ضعيف ميشود. آنها بايد متوجه باشند كه تكيه گاه آنها و آنچه ماندگاريشان را تضمين ميكند، حوزة فرهنگي است.
ممكن است تصور شود كه در غرب مراكز مطالعات استراتژيك قوي و فعال و متعدد وجود دارد، اما آنچه بر اين مراكز غلبه دارد وجه سياسي و نظامي گري است نه وجه فرهنگي.
غرب طيّ چهارصد سال اخير سه مرحلة مهم و اساسي را پشت سر گذاشته است. قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي، دو قرن مهم در نضج و رشد تفكر و فلسفه است كه همة بناي غرب روي اين فلسفه و تفكر قرار گرفته است.
قرن هجده در غرب، قرن فرهنگ است. هر چه در حوزة فرهنگ غرب منتشر شده در همين قرن بوده و فرهنگ غربي در اين قرن در جهان منتشر شده است. در قرن نوزده و بيست تمام نيرو و توان غرب صرف تمدن سازی شده. در انتهاي قرن بيستم، تكنولوژي غربي به تمامي خود را ظاهر كرده است. خود غربيها آخرين فيلسوف را «نيچه» ميدانند. يعني معتقدند فلسفه با فردريد نيچه در غرب پايان يافته و بعد از آن ديگر فلسفه ندارند. به عبارت ديگر يعني هر چه از قرن شانزدهم به طرف قرن بيستم حركت كردند، از لايههاي زيرين به لايههاي رويي آمدند و درگير سطح زندگي شدند. به طوري كه در حال حاضر «تكنولوژي» مظهر تمام اين جريان است. و هر چه از گذشته فاصله گرفتند در فرهنگ هم به ابتذال رسيدند. به طوري كه الان ديگر ادبيات اصيل، هنر اصيل و موسيقي اصيل در غرب ديده نميشود. همه به ابتذال رسيده. ادبيات اصيل و هنر اصيل در غرب تبديل به يك جريان خاص شده در حالي كه در گذشته اين ادبيات و هنر و فرهنگ كاملاً جاري و جريان حاكم بوده اما در حال حاضر يك جريان خاص است كه مخاطب خاص و انگشتشمار خود را دارد.
اگر طيّ دو سدة اخير هم غرب، توسط مستشرقين، شرق و فرهنگ شرقي را مطالعه كرده، براي شرقي شدن نبوده است، بلكه براي شناخت شرق و ضربه زدن به شرق بوده. هدف اين مطالعات و بررسيها شناسايي شرق به قصد سلطهجويي بر آنان بوده است.
بايد متذكر شويم كه غرب در قرن بيست و يكم سقوط و ريزش كامل را دارد تجربه ميكند.
اين سقوط و ريزش قبل از اينكه در حوزة اقتصاد و سياست رخ بدهد در حوزة فرهنگ رخ داده است و چنانکه گفتیم، اين سقوط را انديشمندان و متفكران غربي پيش بيني كرده بودند.
به دلايل مختلف و از جمله: • خستگي انسان غربي از «يك سو نگري» و «مادهگرايي»، • انفعال و ايستايي حاصل از زندگي كسالت آور ماشيني و بيروح، • پاسخ نگرفتن از رويكرد به دنيا و جهان عاري از معنويت، عدم آرامش و بالاخره بحرانهاي چند وجهي، زمينههاي بازگشت و مراجعه به معنويت و شرق و به ويژه اسلام را فراهم آورده است.
اين به معني ظهور نياز در انسان غربي است.
جان و روح و هستة اصلي معنويت و مذهب در شرق اسلامي و در بين مسلمانان جاري است. ضمن آنكه، توانايي موجود در اين حوزه، مجال تولد فرهنگ و تمدن جديد از شرق را فراهم آورده است. غرب و سردمداران پشت پرده كه عموماً يهودي و صهيونيستاند، ناگزير به گزنيش يكي از اين سه راهاند:
1.مقابله و مقاتله با اين جريان جديد، 2. تجديدنظر در خود و احياگري، 3. سر فرود آوردن در برابر شرق و تاريخ جديد.
چنانكه گفتيم امكان و استعداد احياگري در غرب وجود ندارد. بنية لازم براي اين امر موجود نيست.
خوي استكباري و شيطاني نيز غرب يهودي را از تسليم شدن در برابر شرق تاريخ جديد منع ميكند لذا، راه ميانه را راه خود فرض كردهاند. مجادله، مقابله و مقاتله با شرق، فرهنگ اسلامي و انسان مسلمان. همان كه امروزه با همة وجوه آن روبرو هستيم. و اين خود وجه ديگري از كينجويي غرب عليه اسلام و مسلمانان و به ويژه شيعيان است. اسماعيل شفيعي سروستاني ماهنامه موعود شماره 84
|