spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
سرنوشت ستم‌پيشگان- قسمت پنجم چاپ پست الكترونيكي
۰۹ بهمن ۱۳۸۶
 دو كودك روزه مي‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا يك سالى گذشت و يكى از آنها به ديگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانيم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما مي‌كاهد. اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شايد به ما ارفاقى كند.  شب که شيخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شيخ تو محمد صلی الله علیه و آله را مي‌شناسى؟



28- حارث

حمران بن اعین از ابى محمد شيخ اهل كوفه روايت كرد كه پس از شهادت سیدالشهدا ارواحنا فداه دو پسر كوچك از لشكرگاهش اسير شدند و آنها را نزد عبيد اللَّه آوردند. او زندانبان را طلبيد و گفت: «اين دو كودك را ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنگ بگير.» اين دو كودك روزه مي‌گرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مى‏آوردند تا يك سالى گذشت و يكى از آنها به ديگرى گفت: «اى برادر مدتى است ما در زندانيم عمر ما تباه مى‏شود و از تن ما مي‌كاهد. اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را به او بگوییم شايد به ما ارفاقى كند.  شب که شيخ همان نان و آب را آورد  برادر كوچكتر گفت: «اى شيخ تو محمد صلی الله علیه و آله را مي‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم؟ او پيغمبر منست».

گفت: «جعفر بن ابى طالب را مي‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم با آنكه خدا دو بال به او داد كه با فرشتگان هر جا خواهد مي‌رود».

گفت: «على بن ابى طالب را مي‌شناسى؟»

گفت: «چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پيغمبر منست».

گفت: «ما از خاندان پيغمبر تو محمد صلی الله علیه و آله و فرزندان مسلم بن عقيل بن ابى طالب و در دست تو اسيريم. تو خوراك و آب خوب به ما نمي‌دهى و به ما در زندان سخت‏گيرى مي‌كنى».

آن شيخ به پایشان افتاد و در حالی که پای آنها را می‌بوسيد مي‌گفت:«جانم قربان شما اى عترت پيغمبر خدا مصطفى، اين در زندان بر روى شما باز است هر جا که می‌خواهيد برويد.شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها آورد و راه را براى آنها نمود و گفت: «شبها راه برويد و روزها پنهان شويد تا خدا به شما گشايش دهد.»

آن دو  شب را رفتند تا به در خانه پيرزنى رسيدند. به او گفتند: «ما دو كودك غريب و ناآشنایيم و شب است امشب ما را مهمان كن. صبح مي‌رويم.»

پیرزن گفت:«عزيزانم شما كيانيد كه از هر عطرى خوشبوتريد؟» گفتند:«ما اولاد پيغمبريم و از زندان ابن زياد و از كشته شدن گريختيم.»

پيرزن گفت: «عزيزانم، من داماد نابكارى دارم كه به همراهى عبيد اللَّه بن زياد در واقعه كربلا حاضر شده و مي‌ترسم شما را در اینجا ببیند و شما را بكشد.»

دو نوجوان گفتند: «ما همين يك شب را در اینجا مي‌گذرانيم و صبح دنبال کار خود مي‌رويم.»

گفت: «من براى شما شام مى‏آورم.»

 پیرزن برای آنان شام آورد. آن دو شام را خوردند و آب نوشيدند و خوابيدند. برادر كوچك به برادر بزرگ گفت:«برادر جان اميدوارم امشب آسوده باشيم. بيا در آغوش هم بخوابيم و همديگر را ببوسيم مبادا مرگ ما را از هم جدا كند.»

سپس در آغوش هم خوابيدند و چون پاسى از شب گذشت داماد فاسق پیرزن آمد و آهسته در زد. پیرزن گفت: كيستى؟ گفت: منم. گفت: «چرا بى‏وقت آمدى؟» گفت:«واى بر تو پيش از آنكه عقلم بپرد و زهره‏ام از تلاش و گرفتارى بتركد در را باز كن.» گفت: «واى بر تو، چرا پریشانى؟» گفت: «دو كودك از لشكرگاه عبيد اللَّه گريخته‌اند و امير جار زده هر كه سر يكى از آنها را بياورد هزار درهم جايزه دارد و هر كه سر هر دو را بياورد دو هزار درهم جايزه دارد و من رنج‌ها برده‌ام ولی چيزى به دست نیاورده‌ام.»

پيرزن گفت:«از آن بترس كه در قيامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

داماد گفت: «واى بر تو، دنيا را بايد به دست آورد.»

پیرزن گفت:«دنيا بى‏آخرت به چه كارت آيد؟»

داماد گفت:«تو از آنها طرفدارى مي‌كنى؟ گويا در اين موضوع اطلاعى دارى بايد تو را نزد امير برم».

گفت:«امير از من پيرزن كه در گوشه بيابانم چه مي‌خواهد؟»

گفت:«بايد من جست و جو كنم. در را باز كن تا به داخل بیایم و استراحت كنم و فكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم.»

پیرزن در را گشود و به او شام داد. داماد شام خورد و نيمه شب آواز خرخر دو كودك را شنيد و مانند شتر مست از جا جست و چون گاو فرياد كرد و دست به اطراف خانه كشيد تا به نزدیک برادر كوچكتر رسيد. پرسید: كيستی؟ گفت: «من صاحب خانه‏ام. شما كيانيد؟»

 برادر كوچك برادر بزرگتر را تکان داده  و گفت :«برخيز كه از آنچه مي‌ترسيديم بدان گرفتار شديم.» داماد گفت:«شما كيستيد؟» گفتند: «اگر راست بگویيم در امان خواهیم بود؟»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شيخ، امان خدا و رسول صلی الله علیه و آله و در عهده آنان؟»

گفت: آرى.

گفتند: «محمد بن عبد اللَّه گواه است.»

گفت: آرى.

گفتند: «خدا بر آنچه گفتي وكيل و گواه است!»

گفت: آرى.

گفتند: «اى شيخ ما از خاندان پيغمبرت محمديم و از زندان عبيد اللَّه بن زياد از ترس جان گريختيم.»

گفت: «از مرگ گريختيد و به مرگ گرفتار شديد. حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت.» برخاست و آنها را بست. آن دو شب را در بند به سر بردند و سپيده دم، غلام سياهى فليح نام را خواست و گفت:«اين دو كودك را ببر كنار فرات و گردن بزن و سر آنها را برايم بياور تا نزد ابن زياد برم و دو هزار درهم جايزه را بگیرم.»

غلام شمشير را برداشت و آنها را جلو انداخت و چون از خانه دور شدند يكى از آنها گفت: «اى سياه تو به بلال،مؤذن پيغمبر، می‌مانى؟»

 گفت: «آقايم به من دستور داده گردن شما را بزنم شما كيستيد؟»

 گفتند: «ما از خاندان پيغمبرت محمد صلی الله علیه و آله هستیم. از ترس جان از زندان ابن زياد گريختيم و پیرزن شما ما را مهمان كرد. حال آقايت مي‌خواهد ما را بكشد. آن سياه پاى آنها را بوسيد و گفت: «روح و جانم به قربان شما، اى عترت مصطفى، به خدا نباید محمد صلی الله علیه و آله را دشمن خویش در قيامت سازم.»

 شمشير را دور انداخت و خود را به فرات افكند و گريخت. داماد فرياد زد: «نافرمانى مرا كردى؟»

گفت: «من بفرمان تو هستم تا وقتی به فرمان خدا باشى و آنگاه  که نافرمانى خدا كنى من در دنيا و آخرت از تو بيزارم.»

داماد پسرش را خواست و گفت:«من حلال و حرام را براى تو جمع مي‌كنم. بايد دنيا را به دست آورد. اين دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن و سر آنها را بياور تا نزد عبيد اللَّه برم و دو هزار درهم جايزه بگیرم. پسر داماد شمشير را گرفت و كودكان را جلو انداخت. كمى پيش رفت يكى از آن دو گفت: «اى جوان من از دوزخ بر تو مي‌ترسم.»

 گفت: «عزيزانم شما كيستيد؟»

 گفتند: «از عترت پيغمبرت صلی الله علیه و آله. پدرت مي‌خواهد ما را بكشد.»

پسر داماد هم به پاى آنها افتاد و پاهایشان را بوسيد و همان را گفت كه غلام سياه گفته بود. سپس شمشير را دور انداخت و خود را به فرات افكند. پدرش فرياد زد:«مرا نافرمانى كردى؟»

گفت: «فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.»

داماد گفت: «جز خودم كسى آنها را نمی‌كشد.» شمشير را برداشت. جلو رفت و در كنار فرات تيغ كشيد؛ وقتی چشم كودكان به تيغ برهنه افتاد گريستند و گفتند: «اى شيخ ما را به بازار ببر و بفروش و مخواه كه روز قيامت محمد صلی الله علیه و آله دشمنت باشد.»

گفت: «سر شما را براى ابن زياد مي‌برم و جايزه‌اش را می‌گیرم.»

گفتند: «خويشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر نمی‌گیری؟»

گفت: «شما با رسول خدا پيوندى نداريد.»

گفتند: «اى شيخ ما را نزد عبيد اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

گفت: «من بايد با خون شما به او تقرب بجويم.»

گفتند: «اى شيخ به كودكى ما ترحم نمي‌كنى؟»

گفت: «خدا در دلم رحم نيافريده است!»

گفتند: «پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانيم.»

گفت: «اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانيد.»

آنها چهار ركعت نماز خواندند و چشم به آسمان گشودند و فرياد زدند:
يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن.

داماد برخاست گردن بزرگتر را زد و سرش را در توبره گذارد. برادر كوچك در خون برادر غلطيد و گفت:«مي‌خواهم آغشته به خون برادر، رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات كنم.»

گفت: «عيبی ندارد. تو را هم به او مى‏رسانم.»

سپس او را هم كشت و سرش را در توبره گذاشت و تن هر دو را در آب انداخت و سرها را نزد ابن زياد برد. ابن زیاد  بر تخت نشسته و عصاى خيزرانى به دست داشت. حارث سرها را جلوی او  گذاشت. ابن زیاد وقتی چشمش به آنها افتاد سه بار برخاست و نشست. پس از آن گفت: «واى بر تو كجا آنها را جستى؟»

گفت: «پيرزنى از خاندان ما، آنها را مهمان كرده بود.»

ابن زیاد گفت:«حق مهمانى آنها را منظور نكردى؟»

گفت: نه.

گفت: «با تو چه گفتند؟»

گفت: «تقاضا كردند ما را به بازار ببر و بفروش و بهاى ما را بستان و محمد صلی الله علیه و آله را در قيامت دشمن خود مكن.»

ابن زیاد پرسید: «تو در جواب چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم شما را مي‌كشم و سرتان را نزد عبيد اللَّه مي‌برم و دو هزار درهم جایزه را مي‌گيرم.»

گفت: «ديگر با تو چه گفتند؟»

گفتند: «ما را زنده نزد عبيد اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «به آنها گفتم نه؛ من با كشتن شما به او تقرب می‌جويم.»

ابن زیاد گفت: «چرا آنها را زنده نياوردى تا چهار هزار درهم به تو جایزه دهم؟»

گفت: «دلم تنها به این راه داد كه به خون آنها به تو تقرب جويم.»

ابن زیاد گفت: «ديگر با تو چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: اي شيخ، خويشى ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله در نظر بگیر.»

پرسید: «تو چه گفتى؟»

پاسخ داد: «گفتم: شما را با رسول خدا خويشى نيست.»

فریاد زد: «واى بر تو، ديگر چه گفتند؟»

پاسخ داد: «گفتند: به كودكى ما ترحم كن.»

پرسید: «تو به آنها ترحم نكردى؟»

گفت: «نه. به آنها گفتم: خدا در دل من ترحم نيافريده است.»

گفت: «واى بر تو، ديگر چه گفتند؟»

گفتند: «بگذار چند ركعت نماز بخوانيم. گفتم:اگر براى شما سودى دارد هر چه دلتان می‌خواهد نماز بخوانيد.»

گفت: «بعد از نماز خود چه گفتند؟»

گفت: «آن دو يتيم عقيل، دو گوشه چشم به آسمان كردند و گفتند:يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او به حق حكم كن.»

 گفت: «خدا ميان تو و آنها به حق حكم كرد. كيست كه كار اين نابكار را بسازد؟»

 مردى شامى و نادر نام  از جا برخاست و گفت: «من.»

ابن زیاد گفت: «او را به همان جا ببر كه اين دو كودك را كشته و گردنش را  بزن. خونش را روى خون آنها بريز و زود
سرش را بياور.»

آن مرد چنان كرد و سرش را آورد و بر نيزه افراشتند. كودكان با تير و سنگ او را مي‌زدند و مي‌گفتند: «اين است كشنده ذريه رسول خدا صلی الله علیه و آله» (امالی شیخ صدوق،ص143-148).

به دستور ابن زیاد بدن حارث را تکه تکه کرده و سپس سنگی به شکمش بستندو آن را به داخل آب انداختند. بدن حارث را هرچه به فرات می‌انداختند آب آن را برمی‌گرداند و قبول نمی‌کرد؛ از این رو ابن زیاد دستور داد او را بسوزانند (بحارالانوار،ج45،ص106-107؛ مقتل الحسین علیه السلام خوارزمی، ج2،ص51).

بنا بر برخی نقل‌ها سر طفلان را نیز به آب انداختند. به اذن خداوند پیکرهای مطهر ایشان به روی آب آمد و به سرهایشان متصل شد (فخری منتخب طریحی،ج2،ص376؛ ناسخ التواریخ، ج2، ص117-118).
 
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.