|
۱۵ بهمن ۱۳۸۳ |
مريم ضمانتى يار
كشتى كوچك ناخدا حيدر آرام بر روى دجله پيش مى رفت. آسمان آبى بود و نسيم خنكى،
نيزارهاى اطراف دجله را نوازش مى كرد. هوا مطبوع و خنك بود و بعدازظهر مناسبى براى
كشتى رانى بر روى دجله. مسافرانى كه از حله و كربلا سوار كشتى شده و به سمت نجف
مى رفتند، در آرامش دجله و كشتى سرگرم گفتگو بودند و صداى خنده چند جوان، عرشه كوچك
كشتى را پر كرده بود، آنها جوانى تنها را يك گوشه از عرشه دوره كرده بودند و هر
كدام حرفى مى زدند و او را مسخره مى كردند. جوان هم آرام و سربه زير نشسته بود و
خنده ها و تمسخرهاى آنها را تحمل مى كرد. جوانى كه از همه دوستانش بى پرواتر بود،
جلوى او روى عرشه نشست و گفت: ياقوت! مادرت نذر كرده اگر به سلامت به نجف برگردى
صدهزار جمعه به كربلا برود و...
ياقوت با شنيدن نام كربلا برآشفت. با خشم بلند شد كه حرفى بزند. امّا با يك حركت
سريع، همه آنها از جا برخاستند و دورش را گرفتند. ياقوت در حلقه آنها احساس ترس كرد
و حرفى نزد و آنها گستاختر شده و مذهبش را به مسخره گرفتند. ناخدا حيدر و جاشوهاى
كشتى، سخت سرگرم كارشان بودند و كسى متوجه نبود هر آن ممكن است بين اين عده جوان
نزاعى درگيرد.
شيخ على رشتى كه از كربلا عازم نجف بود و از ابتدا شاهد بود كه اين عده چطور اين
جوان تنها و بى پناه را مسخره مى كردند، ديگر تاب نياورد. برخاست و به طرف آنها
رفت. با دست آنها را كنار زد و گفت: آرام باشيد از انصاف و جوانمردى به دور است كه
ده نفر، يك نفر را...
يكى از آنها جلو آمد و گفت: ياقوت خودش مرد كاملى است و وكيل و وصى نمى خواهد.
يكى ديگر گفت: از آن گذشته ما عموزادگان او هستيم و نيازى به وساطت يك غريبه نيست.
شيخ على سرى تكان داد و گفت: خويشاوند او هم هستيد و اين همه مسخره اش مى كنيد؟
جوانى از بين آنها فرياد زد: دروازه كربلا را پشت سر گذاشته ايم و روى آب هستيم.
اگر گمرك چى هستى برو كنار دروازه كربلا.
ياقوت برآشفت: احترام موى سفيد اين شيخ را داشته باشيد. پيرمرد كه حرف بى حساب
نمى زند.
هنوز جوان پاسخ ياقوت را نداده بود كه ناخدا حيدر فرياد زد: رسيديم. بعد از اين عمق
آب خيلى كم است. اگر جلوتر برويم، كشتى به گل مى نشيند. پياده شويد و بقيه راه را
تا نجف پياده برويد.
ياقوت نفس راحتى كشيد. كوله بارش را برداشت و بسرعت پياده شد. شيخ على هم پياده شد.
خودش را به ياقوت رساند و گفت: اگر اجازه بدهى تا نجف همراهت باشم.
ياقوت سرى تكان داد و گفت: از اينكه به خاطر من به زحمت افتاديد شرمنده ام.
- اين چه حرفى است. اگر همين طور پيش رفته بودند و ناخدا فرمان پياده شدن نداده
بود، كارت با آنها به جاى باريكى مى كشيد. حالا واقعاً راست مى گفتند و از
خويشاوندان تو هستند؟
- بله آنها عموزادگان من هستند و همه اهل سنتند و پدرم هم سنى است. امّا مادرم شيعه
است و من چندسالى است كه به مذهب مادرم هستم و همين امر باعث شده آنها مرا بسيار
آزار دهند.
- حالا كجا مى رفتى كه با آنها همسفر شدى؟
- من اهل حلّه هستم و شغلم روغن فروشى است. براى تهيه روغن مرتب از حله به
باديه هاى اطراف نجف مى روم. اينها هم براى كار به نجف مى روند. شما كه هستيد و به
كجا مى رويد؟
- من نامم شيخ على رشتى است و براى تدريس علوم دينى به اين نواحى آمده ام. دلم
مى خواهد بدانم چه پيش آمد كه به مذهب مادرت درآمدى.
دل ياقوت با شنيدن اين جمله شيخ على فرو ريخت. ياد خاطره اى شيرين در دلش زنده شد.
چشمانش به اشك نشست و براى لحظاتى طولانى سكوت كرد. شيخ على متوجه شد كه ياقوت سخت
منقلب شده است. سكوت كرد و گذاشت تا به حال خودش باشد.
ياقوت حس كرد بغض راه گلويش را بسته است و اگر اشك هايش نريزند نفسش بند مى آيد.
آهى كشيد و اشك هايش جارى شدند. شيخ على اشك و سكوت او را كه ديد گفت: حدس مى زدم
چيزى در دلت مى گذرد كه اينگونه تو را از آنها جدا كرده، امّا فكرش را نمى كردم كه
يادآورى آنچه بر تو گذشته، اشكت را جارى كند. مشتاقتر شدم بدانم چه بر تو گذشته.
ياقوت اشك هايش را پاك كرد و گفت: گفتم كه شغلم روغن فروشى است و براى تهيه روغن به
اطراف نجف مى روم تا از باديه نشينان روغن بخرم. آن سال كاروانى راهى نجف بود و من
با آنها همراه شدم. در بين راه شب در جاى امنى مانديم و من كه بسيار خسته بودم به
خواب رفتم و وقتى چشم باز كردم همراهانم رفته بودند و هيچكس مرا بيدار نكرده بود.
تنها و سرگردان بارم را جمع كردم و راهى بيابان شدم، امّا خيلى زود فهميدم كه راه
را گم كرده و مسير را كاملاً اشتباه رفته ام. كم كم ظهر از راه مى رسيد و بر شدت
تابش آفتاب افزوده مى شد. آبى كه همراهم بود تمام شده بود و همسفرى هم نداشتم كه از
او مدد بخواهم. مى دانستم در آن بيابان، حيوانات وحشى گرسنه فراوان است و بسيار
شنيده بودم كه مسافران راه گم كرده، طعمه آنها شده اند. وحشت سراپاى وجودم را در
برگرفته بود و درمانده اشك مى ريختم. پدرم هميشه از خلفا و مشايخ ياد مى كرد. من هم
عاجزانه خدا را قسم مى دادم و آنها را نزد او شفيع مى كردم تا اسباب رهايى ام را
فراهم كند. امّا، هر چه بيشتر جلو مى رفتم احساس مى كردم از مقصدم دورتر مى شوم. تا
چشم كار مى كرد بيابان بود و خار و خاك و آفتاب داغ هم بى امان بر سر و رويم
مى تابيد و هر چه بيشتر عرق مى ريختم، تشنه تر مى شدم.
حيوان زبان بسته ام كه ديگر از تشنگى ناى راه رفتن نداشت نيمه هاى راه از پا درآمد
و من سرگردان و تشنه به راهم ادامه دادم. راه كه نه به بيراهه اى كه مرا به عمق
بيابان مى كشاند...
گريه امان ياقوت را بريد. از رفتن باز ماند و همانجا ميان نيزارهاى ساحل دجله نشست.
شيخ على كنارش نشست و دستش را پدرانه بر روى شانه او گذاشت. شانه هاى ياقوت از شدت
گريه مى لرزيد. بعد از لحظاتى كه با صداى بلند گريه كرد، بر خودش مسلط شد و ادامه
داد:
- مادرم هميشه مذهبش را از پدرم پنهان مى كرد امّا من به ياد داشتم كه در كودكى كه
من هنوز تفاوت مذهب او و پدرم را نمى فهميدم به من مى گفت: ما امام زنده اى داريم
كه كنيه اش »اباصالح« است. او گمشدگان را نجات مى دهد و به فرياد درماندگان مى رسد
و ضعيفان و بى پناهان را يارى مى كند... در آن لحظات عطش و وحشت و خستگى، ناگهان
ياد اين حرف مادرم افتادم. از شدت گرما و عطش، بر روى زمين افتادم و در حالى كه با
نهايت درماندگى با صداى بلند گريه مى كردم فرياد زدم: خدايا من از امامى يارى
مى طلبم كه مادرم مى گفت گمشدگان را نجات مى دهد. به فرياد درماندگان مى رسد... من
در اين برهوت و تشنگى، گم شده ام و تو مى دانى كه درمانده ام. عهد مى بندم اگر او
به فريادم برسد و مرا نجات دهد، به مذهب مادرم درآيم.
و با آخرين توانى كه داشتم فرياد زدم: يااباصالح! مى گويند تو فريادرس
درماندگانى... من درمانده ام... مرا درياب...!
ناگهان از پشت پرده اشك چهره مردى را ديدم. اول فكر كردم سراب و خيال است. امّا پلك
كه زدم و اشك هايم فرو ريخت، او را بهتر ديدم. عمامه سبزى به سر داشت. درست همرنگ
همين برگ هاى نى. دستم را گرفت و مرا بلند كرد. راه را به من نشان داد و فرمود:
بزودى به قريه اى مى رسى كه اهل آن همه شيعه اند و از من خواست كه به مذهب مادرم
درآيم.
فهميدم كه او همان اباصالح است. ناله كردم: يا سيدى! با من به آن قريه مى آييد؟
فرمود: نه، چرا كه هزار نفر در اطراف اين بلاد از من مدد مى خواهند و بايد بروم و
ايشان را نجات دهم. تا من به خود آمدم ديگر او را نديدم. فرياد زدم، صدايش كردم
امّا بيابان بود و سكوت. با حال و روزى گريان و پريشان به سوى قريه اى رفتم كه
اباصالح نشانم داده بود؛ آن قريه كه فرموده بود اهالى آن همه شيعه اند. مردم آن
قريه مرا كه گريان ديدند، پناهم دادند و ماجرا را كه فهميدند دوره ام كردند و بر سر
و چشمم بوسه ها زدند و اشك ها ريختند... آن شب، مهمان آنها بودم و فردا ظهر،
همراهانم رسيدند و من تازه فهميدم چه مسافتى را با چه سرعتى طى كرده ام... كار خريد
روغن را فراموش كردم. حالى داشتم كه به هيچ چيز آرام نمى گرفت. فرداى آن روز به
حلّه رفتم و سراغ بزرگ اهل شيعه را گرفتم. خانه سيدمهدى قزوينى را نشانم دادند.
نمى دانستم كيست. امّا به كسى نياز داشتم كه به من بگويد چه كنم تا به عهدم وفا
كنم. خصوصاً كه حضرت بر عمل بر عهدم تأكيد فرموده بود. خادم سيدمهدى در را برويم
گشود. مرا كه گريان و گرد و غبار گرفته ديد به اتاقى برد و لحظه اى نگذشت كه سيد
خودش به سراغم آمد. بى آنكه بداند من كه هستم و بر من چه گذشته، گرم مرا در آغوش
گرفت و بوسيد. گفتم: نامم ياقوت است و روغن فروشى از اهالى حله هستم.
گفت: هر كه هستى خوش آمدى
غصه گم شدنم را برايش گفتم و... ناگهان سيد منقلب شد. مثل اينكه خاطره اى شيرين و
خاص به يادش آمده باشد. به پهناى صورت اشك مى ريخت و زير لب چيزى زمزمه مى كرد.
ديدم حال او از من پريشان تر است. پرسيدم: چرا چنين اشك مى ريزى سيد؟
برايم گفت كه چند سال قبل راهى كربلا شده و در راه مردان راهزن و بى رحم عنيز، را
بسته بودند و همه زائران از ترس، در كنار رود هنديه توقف كرده و جرأت حركت به سوى
كربلا را نداشتند كه با دلى شكسته سر به بيابان مى گذارد كه ناگهان صاحب الامر
مى آيند و او را همراه همه زائران به كربلا مى رسانند بدون اينكه نشانى از راهزنان
باشد.
با يادآورى خاطره اش هر دو سر در آغوش هم گريه كرديم و كمى كه آرام گرفت پرسيد:
براى چه اينجا آمده اى؟
گفتم: آمده ام تا به مذهب تشيع درآيم و نمى دانم چه كنم.
گفت: خودم تمام آداب تشرف به تشيع علوى را به تو مى آموزم
گفتم: من امّا به يك چيز فكر مى كنم. من مى خواهم او را دوباره ببينم. چه كنم؟
در حالى كه آرام اشك مى ريخت لبخندى زد و گفت: به همين زودى دلتنگ شده اى؟ تو كه
پرورده پدرى سنى هستى.
گفتم: نه... من شير مادرى شيعه را خورده ام. فقط بگو چه كنم؟
سيد سر تكان داد و گفت: چه بگويم امّا مى دانم كه او جدش حسين را بسيار دوست دارد.
حسين را شفيع قرار بده و چهل شب جمعه به كربلا برو. اميد كه به آبروى حسين دوباره
مولايمان را زيارت كنى.
من در كنار سيد مهدى با آداب و عقايد تشيع آشنا شدم و در تمام اين مدت، فقط به يك
چيز فكر مى كردم كه مى خواهم دوباره او را ببينم و از همان هفته، هر شب جمعه به
كربلا رفتم.
شيخ على كه محاسن سفيدش از اشك خيس شده بود دستى بر شانه ياقوت جوان زد و گفت: از
ما كه عمرى شيعه ايم بامعرفت تر و عاشقترى!
ياقوت كه نگاهش به موج هاى زيباى دجله خيره ماند بود گفت: داشتم در اين آتش
مى سوختم تا چهلمين پنج شنبه از راه رسيد. از صبح آرام و قرار نداشتم. همه وجودم
شعله ور بود و براى رسيدن به كربلا لحظه شمارى مى كردم. من مى دانستم او از دلم خبر
دارد. همانطور كه من در آن بيابان با خدا عهدى بسته بودم و او پايبندى به عهد را
يادآورم شده بود.
وقتى به دروازه كربلا رسيدم. ديدم مردم زيادى جمع شده اند. پرس و جو كردم و فهميدم
نمايندگان حكومت اهل سنت، براى بازديد از كار نگهبانان دروازه شهر آمده اند و با
نهايت سختگيرى از زائران تذكره مى خواهند و هر كس تذكره نداشت بايد پول آن را
مى پرداخت و من كه سى و نه شب از حله تا كربلا پياده رفته بودم، فكرش را هم
نمى كردم كه در چهلمين شب و درست در شب موعود، با چنين مسأله اى روبرو شوم. من نه
تذكره داشتم و نه پولى كه قيمت تذكره رإ؛ بدهم. مردم التماس مى كردند و سربازان
حكومتى با خشونت و ضرب نيزه آنها را رد كرده و اجازه ورود به كربلا را نمى دادند.
بسيارى بدون تذكره بودند و با چشمى گريان برگشتند. امّا من كه به وعده و وعده گاهم
رسيده بودم امكان نداشت بتوانم برگردم. سعى كردم بين آنها كه تذكره داشتند مخفى
شوم. امّا مأموران متوجه شدند و مرا عقب زدند. نمى دانستم چه كنم كه ناگهان از بين
جمعيت صاحب خودم، صاحب الامر را ديدم. همان كه آن روز در بيابان به فريادم رسيده
بود. لباس طلاب عجم را پوشيده بود و عمامه سفيدى بر سر داشت و آن طرف دروازه بود.
با ديدنش دلم فرو ريخت. با نگاهم التماسش كردم. نيازى به حرف زدن نبود. تمام وجودم
در اشتياق مى سوخت. حضرت جلو آمد. دست مرا گرفت. گرمايى مطبوع تمام وجودم را
دربرگرفت. زمانى به خود آمدم كه از دروازه عبور كرده بودم و هيچ كس مانع من نشده
بود. وقتى از دروازه گذشتم ديگر آن حضرت را نديدم.
نگاه ياقوت تا دوردست آسمان آبى دجله پر كشيده بود. همه مسافران كشتى ناخدا حيدر به
نجف رسيده بودند و هيچكس نمى دانست در بين نيزارهاى سبز ساحل دجله در دل ياقوت جوان
و شيخ على رشتى چه مى گذشت. فقط صداى گريه اى از نيزارها به گوش مى رسيد.
×. بازنويسى شده بر اساس كتاب »نجم الثاقب«، باب هفتم، ص469، حكايت 71.
ماهنامه موعود شماره
28
|