|
۱۵ بهمن ۱۳۸۳ |
رضا بابايى
اى صبا نكهتى از خاك ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده ديدار بيار
نكته روح فزا از دهن دوست بگو
نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار
صد گونه زمين زبان برآورد
در پاسخ آنچه آسمان گفت
اى عاشقف آسمان، قرين شو
با آن كه حديث نردبان گفت
آنها، نه دل ها كه گفل هاى بى نجابت اند كه تو را انتظار نمى كشند.
و آنها نه سرها، كه سنگ هاى بى صلابت اند، اگر از شميم فرج، چون گفل نشكفند.
مادران، ما را به روزگار غيبت بر زمين نهاده اند و در كام ما حلاوت ظهور ريختند.
پدران، هر صبح آدينه، دستان دعاى ما را ميان انگشتان اجابت خود مى گرفتند و در كوچه
باغ هاى نيايش به ندبه مى بردند.
آموزگاران، نخست حرفى كه در گوش ما مى خواندند، دلواژه هاى مهر با خورشيد سپهر بود.
روح پدرم شاد كه مى گفت به استاد
فرزند مرا هيچ مياموز به جز عشق
از ياد نمى برم آن روز را كه با پدر گفتم: كدامين كوه ميان ما و او غروب افكند؟
گفت: فرزندم! دانستم كه بالغ شده اى؛ كه نابالغان از او هيچ نپرسند و به او هرگز
نينديشند.
گفتم: در كنار كدامين بركه بنشينم، تا مگر ماه رخسارش در او بتابد؟
گفت: فرزندم! دانستم كه از من ميراث دارى؛ كه پدران تو همه بركه نشين، بودند.
گفتم: پدر جان! چرا عصر آدينه ها پرواىف ما ندارى؟
گفت: فرزندم! پروانه ها همه چنين اند.
گفتم: مادر مرا چه روزى زاد؟
گفت: جمعه.
گفتم: و شما.
گفت: جمعه.
گفتم: برادران و خواهرانم؟
گفت: جمعه.
گفتم: چگونه است كه ما همه جمعگانيم؟
گفت: در روزگار نامرادى، هر روز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و شام ندارند، همه
عصرند.
با گوشه جامه سبز دعا، اشك از چشم هاى خود دزديد، و گفت: فرزندم! امروز چه روزى
است؟
گفتم: جمعه.
گفت: تا جمعه موعود، چند آدينه راه است؟
گفتم: يك »يا حسين« ديگر
گفت: حسين را، تو مى شناسى؟
گفتم: همان نيست كه صبح هاى جمعه، پرده خوان ندبه خون است؟
گفت: و عصرهاى جمعه، كبوتران فرج را، يك يك بر بام انتقام مى نشاند.
مادرم به ما پيوست، دلگير بود؛ امّا مهربان. چادر بى رنگ و روى شب فامش را هنوز از
سر برنداشته بود كه از بيت الاحزان پرسيد.
نگاه پدر به سوى ما لغزيد و چشم هاى من، در افق خيره ماند.
پدر يا مادر، نمى دانم، يكى گفت:
شايد امروز؛ شايد فردا؛ شايد... همين جمعه.
بس جمعه كه در فصل تو افسرد
بس خنده آئينه كه پژمرد
پروانه چه بسيار كه در پاى تو اى شمع
خنديد و ندانست كه اقبالف سحر مرد
ماهنامه موعود شماره
28
|