|
۲۹ مرداد ۱۳۸۲ |
سعيد آل رسول
آرزو داشتم نام تو را علي بگذارم. مادرت ميخنديد و ميگفت: اگر دختر باشد چه؟ ميگفتم: فرزند اول من پسر است و نامش علي است؛ علي، علي، علي. در همين شهر زندگي ميكرديم. همين جزيره، در كنار همين ساحل كه تو بر ماسههاي آن ميدوي و كودكان جزيره به دنبال تو ميدوند و نام تو را صدا ميزنند، اما آن روزها كه هنوز به دنيا نيامده بودي، هيچ كس نميتوانست نام فرزندش را علي بگذارد يا او را نزد مردم به اين نام صدا بزند. جزيره تحت حكومت والي و وزير ظالم او بود. آنها از مأموران خود خواسته بودند تا همه جا را به دنبال دوستان و شيعيان علي، عليهالسلام، بگردند. اموالشان را بگيرند و آنها را به زندان ببرند تا دست از عقيدة خود بردارند. آن روزها من و تعدادي از دوستانم در منزل استادمان، محمدبن عيسي جمع ميشديم و درسهاي ديني ميخوانديم. استاد به ما گفته بود كه خود را از افراد حكومت پنهان نگاه داريم. او ميگفت: «آنها ميخواهند عقيده ما را نابود كنند و شما بايد اين اعتقاد را با نيروي عقل و فكر و بوسيله رفتار و گفتار خود زنده نگه داريد.» آزار و اذيت حكومت هر روز بيشتر ميشد و والي و وزير هيچ دليل قانعكنندهاي براي محكوم كردن پيروان علي، عليهالسلام، نداشتند و اين موضوع اعتراض مردم و حتي برخي از مأموران حكومتي را برانگيخته بود. روزهاي آخر بهار فرا رسيدند. مدتي بود از استاد خبري نداشتم. يك روز صبح قبل از آنكه مادرت از خواب برخيزد، به قصد ديدن استاد به خانة او رفتم. نشاط و شادماني ديدار دوبارة او را در يك لبخند و سلام گرم خلاصه كردم. استاد سلام مرا جواب گفت اما لبخند را نه. غمي بزرگ در چشمانش ديده ميشد. هيچگاه استاد را چنين اندوهگين نديده بودم. در برابرش نشستم اما سخني نگفتم و او آهسته و آرام شروع به حكايت كرد. «شب گذشته اتفاقي افتاد كه خواب را از چشمان من دور كرده است. آيندهاي مبهم پيش روي ماست و ما چون زورق كوچكي اسير طوفاني هولناك شدهايم.» با تعجب گفتم: ما را از طوفان چه باك؟ استاد گفت: اما اين بار آتش نيست كه بر خانمان ما زده باشند. خنجر نيست كه به گلويمان گذاشته باشند. اين بار تبري است كه به دست گرفتهاند تا به ريشة اعتقاد ما بزنند.» گفتم: در ميدان نبرد انديشهها كيست كه ياراي برابري با ما را داشته باشد. قوت دلايل ما كوه را
ميلرزاند. لبخند كمرنگي زد و ادامه داد: «عصر ديروز قبل از غروب آفتاب، والي، من و تعدادي از دانشمندان را به نزد خود فراخواند. او گفت كه مايل است اختلاف ما و ايشان زودتر حل شود و هر كس كه حرف حق بر زبان ميراند بايد بتواند آن را اثبات كند. در دل شاد شدم و گمان كردم فرصتي براي بيان عقيدة ما فراهم شده است. والي وزير را نزد خود فراخواند. وزير كه هيچگاه چنين خندان نبود در صندوق چوبي را گشود و از آن ميان اناري سرخ بيرون آورد. آنگاه انار را به يكي از دانشمندان داد و گفت: آنچه بر پوست اين ميوة بهشتي نوشته است، براي ما بخوان. ميداني چه بود؟ اينكه معبودي جز خداوند نيست و محمد، صلّياللّهعليهوآله، پيامبر فرستادة اوست و سپس نام افرادي غير از اميرالمؤمنين علي، عليهالسلام، بعنوان جانشين رسول خدا، صلّياللّهعليهوآله، بر پوست انار نقش بسته بود! نوشته چنان بر پوست انار حك شده بود كه گويي دست طبيعت، نويسنده آن است. وزير كه از حيرت ما بال و پر گرفته بود، خندهاي تلخ سر داد و گفت: سرانجام خداوند بدكاران را رسوا ميكند. آسمان و زمين دست به دست هم دادهاند تا سخن باطل شما را انكار كنند. اينك چه براي گفتن داريد؟ والي كه در چشمان ما چيزي جز تعجب نميديد به سخن آمد و گفت: ميبينم كه از جواب فروماندهايد! يا قبول كنيد تا امروز ادعايي باطل بر زبان ميآوردهايد يا گردنهاي خود را براي بوسيدن شمشير آماده كنيد. وحشت سراسر وجودم را فرا گرفته بود. پرسيدم: شما چه كرديد؟ استاد به آرامي پاسخ داد: چه ميتوانستيم كرد؟ از والي سه روز مهلت خواستيم تا شايد جوابي بيابيم. نگاهي از روي خشم به استاد كردم و گفتم: ساعتها ميگذرد و شما دست روي دست گذاشتهايد تا روز سوم از راه برسد؟ استاد با لحني مهربان پاسخ داد: آنچه پيش آمده امري عادي و معمولي نيست. مشكلي نيست كه جواب آن را بتوان در كتابها يافت و يا به واسطة تفكر بر آن چيره شد. نااميد و مأيوس گفتم: پس چاره چيست؟ گفت: بايد سراغ كسي رفت كه بر اسرار زمين و آسمان آگاه است. با اشتياق پرسيدم: سراغ
كه بايد رفت؟ استاد از جا برخاست. نگاهش را از پنجرة اتاق راهي آسمان كرد و به تماشاي خورشيد ايستاد. اطراف خانة وزير را جمعيت زيادي فراگرفته بود. در ميان حيرت مردم، والي، وزير و تعدادي از نزديكان والي، سوار بر اسب جلو ميآمدند. استادم نيز در كنار آنها بود. وزير از اسب پياده شد و خواست كه به خانهاش وارد شود. ناگهان صداي استاد او و ديگران را در جاي خود ميخكوب كرد: «اما قرار ما چنين نبود. من با شما شرط كرده بودم كه وزير پيش از ما به خانهاش وارد نشود و الا هيچگاه حقيقت روشن نخواهد شد». وزير با چهرهاي گرفته بناچار در گوشهاي ايستاد تا بعد از والي و استاد وارد خانه شود. استاد در حياط خانه پيش ميرفت و ديگران به دنبال او ميرفتند. قدري دورتر، در پشت درختان تنومند، اتاقكي مخروبه ديده ميشد. استاد گفت: اي والي، جواب تو را در آن اتاق خواهم داد. وزير هراسان جلو دويد و فرياد زد: ببين چگونه مسخرة پيرمردي نادان شدهايم. او ما را به هر جا كه بخواهد ميكشاند و وقت ما را هدر ميدهد. اي والي بزرگ از شما تقاضا ميكنم همين جا اين داستان را پايان دهيد. والي رو به استاد كرد و گفت: اگر جوابي داري همين جا بگو. استاد به آرامي جلوتر آمد و گفت: پرسش شما با پرسشهاي معمولي تفاوت داشت. پاسخ ما نيز فقط با مشاهدة آنچه در آن اتاقك هست، داده ميشود. سپس به همراه والي داخل اتاقك شدند. استاد در مقابل نگاههاي منتظري كه به دستان او خيره شده بودند، دو تكه گل خشك شده را از درون كيسهاي سفيد بيرون آورد و به طرف والي گرفت. نوشتة درون قالب، همان نوشتهاي بود كه روي پوست انار نقش بسته بود! سكوتي سنگين بر حاضران حاكم شده بود. اما وزير كه خود را در خطر ميديد، سكوت را شكست و با اعتراض گفت: از كجا معلوم كه اين قالبها را خود پيروان علي، عليهالسلام، تهيه نكرده باشند. آنها ميخواهند مرا نزد والي بدنام كنند. برقي در چشمان استادم درخشيد. خنديد و گفت: درون اين انار از دانههاي سرخ و سفيد خبري نيست و آكنده از دود و خاكستر است. اگر آنچه ادعا كردم واقعيت نداشت، من از ادعاي خود ميگذرم. والي به اشارة چشم به وزير فرمان داد تا انار را بشكافد. وزير در حالي كه از خشم و ترس ميلرزيد، خنجر يكي از مأموران را گرفت و بر انار فرو برد. آتشفشاني از دود از دل انار بيرون جهيد و سر و روي وزير را فرا گرفت. والي فرياد زد: اين نابكار را بگيريد و صبح فردا در بازار شهر، سر از بدنش جدا كنيد. از امروز هيچ كس حق ندارد با دوستان و پيروان علي بد رفتاري كند. شور و غوغايي به پا شده بود. چشمها پر از اشك و دلها لبريز از شادي بود، اما هنوز كسي نميدانست محمد بن عيسي چگونه توانسته است از راز انار پرده بردارد؟! عصر همان روز بعد از ماهها انتظار، تو به دنيا آمدي و من آنگونه كه آرزويم بود، نام علي را بر تو گذاشتم. چند روز بعد تو را به خانة استاد بردم تا در گوش تو اذان و اقامه را زمزمه كند و مرا هم از راز آن انار با خبر كند. استاد با روي باز ما را پذيرفت و در پاسخ سؤالم گفت: «بعد از گرفتن مهلت سه روزه از والي، بزرگان جزيره قرار را بر اين گذاشتند كه هر شب يك تن از پرهيزكاران و دانشمندان قدم به بيابان بگذارد و
به نيايش بپردازد تا خداوند راه مقابله با اين مشكل را پيش پاي ما نهد. دو روز از مهلت داده شده، بيحاصل گذشته بود كه بزرگان شهر به خانة من آمدند و خواستند تا شب سوم را من به راز و نياز بپردازم. نيمههاي شب از خانه بيرون آمدم و در حالي كه زير لب دعا ميخواندم از شهر دور شدم. غم تنهايي بر دلم سايه انداخته بود. در فكر بودم كه اي كاش در زمان پيامبر، صلّياللّهعليهوآله، يا پيشوايان ديگر زندگي ميكرديم و حل مشكل را از آنها ميخواستيم، اما افسوس كه در زمان غيبت به سر ميبريم. ناگهان چيزي از خاطرم گذشت و دلم را روشن كرد. پس با ايمان و اطمينان در حالي كه اشك از چشمانم سرازير بود، گفتم: «اي سرور و مولاي من! اي آخرين پناه، چشم اميد ما به شما دوخته شده است! آيا از بزرگواري شما دور نيست كه مرا نيازمند رها كنيد؟ خود بهتر از هر كس ميدانيد كه نياز من به طعام و مال و مسكن نيست، آنچه مرا به اينجا آورده درد دين است و داروي اين درد فقط در نزد شماست، پس چگونه ممكن است كه دستهاي مرا از اين دارو خالي ببينيد و به نجات من اقدامي نكنيد؟ وقت آن است كه دست از آستين لطف بيرون آوريد و دل خستگان را به نور محبت خود روشن كنيد. امروز هنگام ياري دوستان است كه جز شما يار و ياوري ندارند». ناگاه صدايي مرا به خود آورد: «اي محمدبن عيسي! چرا اينگونه پريشاني؟» گمان كردم يكي از اهالي جزيره است كه مرا ميشناسد. گفتم: تنهايم بگذار و برو. مشكلي دارم كه جز با مشكلگشا نميتوانم بگويم. دوباره صدايش را شنيدم كه گفت: «هر مشكلي داري با من بگو! من امام زمان تو هستم!» لحن گفتارش بسيار گرم و صميمي بود. چنان محكم سخن ميگفت كه جايي براي ترديد باقي نميگذاشت. آشوبي در وجودم برپا شده بود، زير لب گفتم: اگر آن هستي كه ادعا ميكني خود بيشتر از هر كس از داستان ما آگاهي. اين بار شنيدم كه فرمود: «آري، من ميدانم كه آن انار كار را بر شما مشكل كرده است و شما از تهديد والي هراسان شدهايد.» دانستم او همان گمشدهاي است كه يك دنيا دل در پي او ميگردد. دامانش را گرفتم. اشك ريختم و بر دست و پايش بوسه زدم. از او خواستم تا راه چاره را نشانمان دهد. لب از لب گشود و فرمود: «اي محمدبن عيسي! در خانه وزير درخت اناري هست كه او ميوهاي از آن را از روزگاري كه انار كوچكي بود، در قالبي از گل خشك شده قرار داد. در هر يك از دو نيمة آن قالب، قسمتي از جملة نوشته شده بر انار حك شده است. هنگامي كه نوشتة داخل قالب بر پوست انار نقش بست آن قالب را باز كرد و در كيسة سفيد رنگي قرار داد. در انتهاي حياط خانة وزير اتاقكي ميبيني كه كيسة سفيد رنگي در آنجاست. انار را در قالب قرار بده تا حقيقت بر والي آشكار شود. هيچگاه مگذار وزير پيش از تو به آن اتاق داخل شود. اين را هم بدان كه درون انار چيزي جز دود و خاكستر نيست و تو ميتواني براي اثبات ادعاي خود از والي بخواهي كه وزير انار را بشكافد.» سخنانش چون آبي زلال، آتش دلم را به خاموشي نشاند. بيابان از نور آن ماه كه ابرها را كنار زده بود، به روز ميمانست.
*. برگرفته از كتاب «دل سياه انار»، سعيد آل رسول (با اندكي تلخيص و تغيير). موعود جوان شماره دوازدهم
|