spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
»من از نژاد بى جامگانف زمينم« چاپ پست الكترونيكي
۱۵ بهمن ۱۳۸۳



گلايه اى از اوضاع جهان با آقا امام زمان (عج)
محمدحسين جعفريان

مرا چه كسى دست نجاتى خواهد بود؟
اى پير! بى مرشدى همرهانم را فرسود
دلتنگ توأم
من
كه در ازدحام شهر و خيابان هايش گم شده ام
امّا تو را گم نكرده ام.
پگاه تا شامگاه
شامگاه تا پگاه
منم كه آونگم در تو
و حيرت چون دسته گلى خون آلود
بر پوست روحم مى شكفد
از پل پليدى گذشتند
و آيا چه كسى دست نجاتى خواهد بود؟
آنان را كه مرده اند
كه زاده شدن را از ياد برده اند
آنان كه باد داده اند مصب فردا را.
دنيا فوران دلار است و فراموشى
اى پير!
بى مرشدى همرهانم را فرسود،
نيم نگاهى!
تكان دستى!
لبخندى!
مى خزيم در حفره هايى ناشناس
و نام روشن ما اسم شبى است
كه با طلوع خورشيد باطل مى شود.
يا مهدى!
غرورم را فروختند
نامم را آتش زدند
و فاحشه ها بر خاكسترم پايكوبى كردند...
آه! آن كه از دشمن مى گريزد
به كه حنجره اش با دندان دوستى جويده شود.
از تمام شجاعت ها بوى نيام مى آيد
يا مهدى!
انتظار دود كرد
مردى را كه بر ريل ها مى رفت و مى آمد
و راه به جايى نمى بفرد.
تمام كبوتران تيرى در سينه دارند
تمام مردان خارى در نگاه
چقدر شعله، چقدر حادثه؟
چه سنگين است عبور فصلى كه گريه مردان كوچك است.
تمام ظرف هاى جهان لبريز فريادند
و خون ما خاك را گفل مى كند.
بازآ!
بازآ آخرين پنجره!
شرمگين زنده ماندنم،
بازآ! مشتى صورت و نقاشى، تمامف بودنم شده اند.
اى آتشى كه هرچه آب بر تو مى ريزم
بيشتر شعله مى كشى!
ما گرد هم مى نشينيم
چاى مى نوشيم و هندوانه مى خوريم
و براى ديوانه اى كه سيگار را
چون علامت پيروزى نشان مى دهد
دست تكان مى دهيم.
چرا مى خنديد؟!
چرا مى خنديد اى مردم؟!
اين پاره هاى قلب من است اين گونه تگرگ وار
بر شما باريدن گرفته است.
چرا مى خنديد؟!
زانو بزن!
اين را تمام خيابان ها و شعرها
زانو بزن!
اين را تمام روزن ها و زن ها!
زانو بزن!
اين را تمام سياحان و سياستمداران
در گوشم نجوا مى كنند.
پارك از صداى چكاچك شمشير و طبل انباشته است.
و جوانى مردان
بر سنگر شطرنج ها بى رنگ مى شود.
چه بسرايم؟
مردى را كه غرق مى شود
فرو مى رود
امّا فرياد نمى كشد
انبوه واژه هايى كه در لغتنامه ها به تحليل مى روند؟
پرستوهايى كه ذوب مى شوند در سينى مسى رنگ افق؟
دخترى كه
باد
تكه
تكه
به سرزمين ديگرش برد؟
زنى كه تنها يك روز زنده بود؟
يا خويش را؟
بابلسرى گم شده در مه و ماسه
چه بسرايم؟
من از نژاد بى جامگانف بى زمينم
برهنه بر علفزارى سوخته
شاعرى چون من چيست؟
جز زخمه خدا بر سه تار سياره اى دور،
جز لبخندى جراحى شده
بر سيماى سرزمينى كه تنها مى تواند بگريد،
جز تپانچه اى پفر
در دستان آن كه هواى سفر به ديارى ديگر دارد،
جز نمايش زخمى مقدس، جز مرگ.
لب باز مى كنم
مردگان در دهانم رژه مى روند
و باران شكلات باريدن مى گيرد.
مگس ها ذرّه ذرّه صدايم را با خود بردند
و بر چشمخانه ام سكّه روييد،
تنها مى شنوم كسانى فريادت مى كنند و تازيانه مى خورند
فريادت مى كنند و منفجر
فريادت مى كنند و مصادره مى شوند،
تنها مى شنوم ازدحام زخم هاى كارى است
امّا جگرها به يغما رفته است...
شهر بارش موهومى است بر شيروانى تمنا
لغتنامه اى است عظيم
كه از واژه هاى زيبا تهى مى شود...
مردگان در دهانم رژه مى روند
و آرزوها در خردسالى مى ميرند.
سوت مى زنم در پياده رو
و به كلماتى مى انديشم كه در سكوت خودكشى مى كنند،
آيا كدام دست
فرداى بر باد رفته را بر صفحه خواهد چيد؟
ناممكن قريب!
از آن همه، نام قتلگاه ها را آموخته ام؛
»الخليل«، »كابل«، »رامط«، »كشمير«، »گروزنى«، »سارايوو«
سارايوو
سارايوو
آه اى منتظرانف مو بور چشم آبى!
بغض ها را فرو دهيد
صداى پاى اسب مى آيد.
در خيابان
عددها در آمد و شدند
كت و شلوارها و كلاه ها،
يا مهدى!
خشم خلع سلاح شده است.
هنوز به راه نيامده كسى فرياد مى كشد؛
- برگرديد!
نامت نوبر است
و چراغانى ات را با تير مى زنند.
هوا لبريز از سؤال است و دروغ
تمام جادّه ها به پايان رسيده اند آقا!
كى آغاز مى شوى؟
آه اگر امروز را چنين سهمگين مى گذرانم
از آن است كه به فرداى تو عاشقم.
چاووشان خاتمه خاتمه برمى گردند
و روزنامه هاى باطله بر قارّه ها حكومت مى كنند
آبروى تيغ!
زمين پژواك شيطان است
و تو در مردمك مردانى كه دكمه هاشان گم شده است
وهم آلود مى نمايى،
مردانى كه به دماسنجى كوچك مى مانند
و هنگام هجوم تو در پاكت سيگارشان مخفى مى شوند
وهم آلود شده اى
در جنگل رؤياى پسرانى كه شعر مى نوشند و شمشير مى فروشند،
حال آن كه امروز
فردايشان دريده مى شود.
وهم آلود شده اى در نگاه دوزخيان
كه بارانت را در افسانه ها به نقّالى مى نشينند
و ذوالفقارت
بر لبانشان نيشخندى گذراست.
مردى كه تو را روز مى شمارد
در برف به خواب مى رود،
او با نرده ها سخن مى گويد
و در پاساژى كهنه سنگر گرفته است،
هر صبح مشتى قلوه سنگ به عابران سرگردان نشان مى دهد
و به گريه مى گويد:
- خانم! آقا!
اينها را از من بخريد!
اينها براى شما مهم است.
يا مهدى!
اين صداى تيرخورده امتى است
كه شادى هايش به سرقت رفته است
امتى كه تفنگ و تو را مى شناسد،
امتى كه چشم بر آسمان دارد
و براى بودن در زمين خون تاوان مى دهد.
يا مهدى!
فردا
سپيد
سياه است
و كودكانى مهمان صاعقه و ساطورند.
از قهقهه تا مرثيه مرگ است و باروت،
پس پرنيان دست تو كجاست؟
كوهى كه تو بايد از آن پيدا شوى
تنها صدايم را به من باز مى آورد،
زمان آينه مزاح نران و مادينگان است
كار از تفنگ و تبرزين گذشته است
اينجا چندى است دف ها تو را شيهه مى كشند
سرودم را بشنويد اى سنگ ها و چوب ها!
اى بن بست هايى كه در انتهايتان
نقاشى جاده اى بى انتها رهگذران را گمراه مى كند
سرودم را بشنويد...
گلايه، آنچه نبود را سوزاند
اى گريختگانف آسوده!
ريسمان هاى بى انتهايى كه از چشمانم مى روييد
و بر گلويم مى پيچيد
چنين آسوده ام مگذاريد!
چه سنگين است عبور فصلى
كه شعله هايى چنين عظيم را
در سيگارى كوچك خاموش مى كنم.

 



ماهنامه  موعود شماره 31


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.