spacer
«مؤسسة فرهنگي موعود عصر(عج)»، معجم مؤلّفين مهدوي را به‌زودي منتشر مي‌کند.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
اشعار چاپ پست الكترونيكي
۱۵ بهمن ۱۳۸۳


 


دليل انتظار

اى سفينه نجات
در طوفان گمراهى
وگرداب جهالت
اى قافله سالار قبيله عشق
اى حضور سرخ
در عصر سياه نتوانستن ها
اى درياى عطش
وحيات دين در عطش خون تو
كه ترك صفا و مروه كردى
تا نقش آفرين صفاى كربلاشوى
اى بذر افشان لاله ها
در دشتهاى تعهد
اى دليل انتظار روز موعود
اى شور نهضت ها
حرف اوّل در روز آخر
اى مروج خوبى ها و بازدارنده از پليديها
اى روشنگر آفتاب حقيقت
در محاق ابر ضلالت
اى آموزگار آزادگى
از اسارت تن و زندان محيط
اى كوه بلند استقامت
در هجوم تهديدها و سفره تطميع ها
اى معمار حريت، جوانمردى و شعر بلند ايثار
آزاد - ع


آشتى

روز چون شب تيره
خورشيد از نظرها پنهان
و مردمى دلتنگ
كويى يخ چون سنگ
جهان بكام چاپلوسان شد
صداقت زير مشت خدعه خرد گشت
خوبيها رنگ باختند
ابتذال دست در گردن فقر هجوم آورد
وسعت زمين بر حيات بشر تنگ نمود
بركت از زمين رفت
سياهى بر پهنه آسمان
... چتر خود را تا زمين گسترد
از آن روز تا كنون
ما مانده ايم و دستهايى گره خورده به آسمان
در انتظار روز آشتى زمين با آسمان
آزاد - ع


آفتاب فردا
در آسمان ستاره آشنايى
پشت ابر دلواپسى آفتاب فردايى
امتداد نامت تا بلنداى كهكشانها
همه قطره اند و تو دريايى
اى منتهاى آرزوها بهار گلستانت
كى عزم خزان بستان مى كند
كه مانده در گلوى بلبلان خار جدايى
در كوچه تنهايى نشان تو مى جويم
تن بى ناى مانده است، وقت است كه باز آيى
دل را فرش آذين مهرت ساخته ايم
تا خانه دل روشن فرمايى
آزاد - ع


گل نرگس
در بستر زمان
با گامهاى سنگين انتظار
هر هفته به پيشواز آدينه مى روم
كاش روزها همه آدينه بود
تا زبانه شعله انتظار همه ايام شرر بار بماند
عبور آدينه بى همراهى او هيزم اين آتشند
درد اشتياق فقط با آمدنش التيام خواهد يافت
شعله انتظار را
به آتش عشقم افزون خواهم كرد
با اين همه اميد جاده انتظار طولانى مى نمايد
و مرا توان و صبرى نيست
اگر هم باشد
مركب عمرم زود به مقصد خواهد رسيد
مى دانم
كه اين آتش مرا خواهد سوخت
اما اميدم را هرگز
باز مى خواهم خاكسترم
خاك گلدان گل نرگس باشد
آزاد - ع



مباركباد
مى آيد سوارى از دور
ميان هاله اى از نور
مباركباد، بر عرشيان، بر زمينيان
كه گوهر ناب آفرينش
از سفر مى آيد
زمينيانى كه دل عرشى دارند
از مخمل مهر
بر سراى دلآذين بسته اند
عرشيان به پيشواز او
به زمين آمده اند
چه مبارك است بر آن نگاه
كه ترا اوّل بار در قاب خويش به تصوير كشد
تهنيت باد بر آنها
كه از عمق وجود
در دايره همراهى و در محيط همدلى
فقط دست ترا مى فشرند
آزاد - ع

فاصله ها
آن سوى نگاهها يكى بى تاب تر از همه
منتظر فرو ريختن ديوار فاصله هاست
اين سوى نگاهها
پشت قرنها اضطراب
چشمانى مانده براه
ستاره در دست صف كشيده اند
تا فصل پرشدن فاصله ها
پيش پاى خورشيد بريزند
آزاد - ع



مرابخوان
صدايم كن
اى اشتياق بى انتها
اى ايستاده بر فراز زمان
كه رهگذرى خسته ام
در بيابانى بى آب
تختيده در آفتاب
وتو تك درخت صحرايى
با سايبانى گسترده و آبى روان
مرا سوى خويش بخوان
اى رويش بهار در هجوم خزان
كه درمانده ام در چالشهاى زندگى
و همهمه هايى ك نام مرا فرياد مى زنند
وتو برتر از هر صدا آشنا و دلنشينى
با طنين گرم هدايت
مرا از ياد مببر
كه مى سوزم
در آتشى كه خود برافروخته ام
و تنها تو ميتوانى
خنكاى سرود ابراهيم (
در گوش آتش بخوانى
مرا بخوان در خوشترين خاطره ايام
در جشن حضور
آزاد - ع


جشن ديدار
رد نگاهمان
از شب وداع تا روز ديدار
ستاره را مى جويد
ما طلوع ففجر را باور كرده ايم
در عمق باور ما
شبهاى فاصله دوام بى دوامند
ظاهر آرام ما در حجم سكوت
فرياد را انباشته تا بر سر بيداد كشد
ساز آرزوهايمان آهنگ آزادى را
در دستگاه اعتراض به قفس مى نوازد
ما پرواز بى بال و پر را آموخته ايم
تا فصل كوچ به همراه پرستوهاى مهاجر
از آمدن بهار مژده آوريم
در سينه جاى دل آيينه گذاشته ايم
تا پژواك آفتاب را
در طلوع شگفت آنگيزش از غروب باشد
در باغ مشتاقانم در رؤياى بذر خفته چشم براهان
غهچه گل نرگس مى بينيم
بر سنگفرش جاده ها
تا ديار آشنا گل افشانى كرده ايم
تا در وعدگاه صداقت
زير سقف مثاق
جشن ديدار بگيريم
آزاد - ع



كجاست
روزها غرق غروب
سرد و خاموش
پنجراهائى بسته
مردمى خفته
پرواز را از ياد پرنده ها رفته
رنگ خورشيد بر رخسارهاى رنگ باخته نمى تابد
شهر بى رمق با كوچه هاى خالى از شور
درون حصارى از سنگ و آهن
نسلى است مانده
در اضطراب و بى احساس تر از سنگ
نسيم طراوت پشت ديوارها
روزنه اى سوى آن سو نمى يابد
آسمان دود آلود
نفس شهر گفته
و ما در آخرين ناى
كو آن صداى آشنا: فرياد بر مى آوريم كه
كه غريوهاى غريب
گوشمان را آزار مى دهد
مى گويند عاطفه ابر نازائى است
مهر ورزان كجايند؟
تا چراق مهر را بر گذر هر قلب بياويزند
آزاد - ع


معنى صبر
: صبر يعنى
امتداد عطش لبهاى ترك خورده خاك تا فصل باران
: صبر يعنى
كشت تحمل در باغچه انتظار تا شكوفه حضور
: صبر يعنى
شباهنگ اشك در دامان تنهايى تا ظهور فجر
: صبر يعنى
ماندن قرنها خروش در پشت حنجره تا روز فرياد
: صبر يعنى
شاخه سبز عبور عشق در چهار راه زندگى
: صبر يعنى
شهامت ماندن و بسيج براى روز رفتن
: صبر يعنى
طاقت بر زهر خند تاريكى تا ار مغان گلخند روشنى
: صبر يعنى
تحمل جان در پوستين تن تا محو شدن در او كه باقى است
آزاد - ع


دل خورشيد را مشكن
علفهايى گرد مرداب ريشه در لجن
زلف پريشانشان را
باد بسوى مرداب شانه كرده است
بى هيچ احساسى نسبت به آفتاب
كه هر روز شاخه هاى بى دريغ نور
را بسوى آنها خم مى كند
وكو توان يارى گرفتن از اين دست
خورشيد نگران مى ماند
تا باز فردايى رسد
و تلاشى دوباره
آيا صداقت آب
با چشمه اى زلال از درون مرداب
به يارى خورشيد بر خواهد خواست
تا به ريشه گياه بگويد
اصالت تو از آفتاب آب مى خورد
دل خورشيد را مشكن
آزاد - ع


قصه ما
شعر دردهاى ناسروده است
رنج يك جامانده از سفر
رد گم شده اى در غبار ابهام
شرح رفتن و به خود نرسيدن است
داستان يك شدن ناتمام آرزوهاى دراز و عمرى كوتاه
فرصتهاى بر باد رفته
رخوتها و گذر لحظه هاى پر شتاب
قصه ما
ماجراى اشك آب بركه است
در فراق دريا كه در انتظار بارش رحمت
و خلق رشته اى متصل به درياست
آزاد - ع


رسم آفتاب
عصر يخ زده
روزهاى غرق غبار
و چشمانى كه تا فرداى دور
... افق را نشانه رفته است
نگاه بارانى او
تازيانه موج اشك
بر صخره هاى سياه
و هر آنچه امتداد نگاه را قطع مى كند
جستجو گرانه، حريصانه
نگاه را به وسعت دنيا پراكنده است
تا مهمان از راه رسد
ورسم آفتاب و باران را بر زمين جارى كند
آزاد - ع


خبر هست؟
آيا خبرت هست چه مى كشم؟
از تنهايى خود و ازدحام جمعيت
در غربتى خود باخته، پشت ديوار فاصله
ميان امواج درد و ساحل ناپيداى آرامش
در جاده بى انتهاى عبور
پاهاى تاول زده و عصايى شكسته
مانده ام ميان تن پوشى از اسارت
!در حيرتم
بر تاراج فرصت در دايره زمان
و زواياى بازى كه هندسه عبورم را
تا مرز نبودن كشاندند
و لحظه هاى ناب بودن را در گوشه هاى تنگ اسير كردند
مى دانم خبر هست چه مى كشم
اى قاصد مانوس سحر
آيا وقت آمدن نفسى تازه بر اميد نفس باخته ام نيست؟
آزاد - ع

شرقى ترين احساس
موج ايام مرا بسوى غروب زندگى كشانده است
اينك با چشمانى ارغوانى
دستانى پر از باران سرخ
نگاهى با زبان التماس
از خورشيد مى خواهم، كه اين بار
مغرب را با رنگ شرقى نقش زند
تا با شرقى ترين احساس به استقبالت بيايم
آزاد - ع

دوستى
برتارك دوستى ها
دل نازكى
ظريفتر از بال پروانه
زلال تر از آينه
اشيان دارد
بيا از دستهاى بهم فشرده دوستى
نردبانى سوى قله بزنيم
با سلامى به لطافت دلش
عهد ببنديم كه پاسداريم
حرمت تنديس محبت را
و گلبرگ دلش را
پرپر نكنيم
جغرافياى كوچك
بيا كه نگاهت آشناست
من و تو دردمنديم
تو با انبوهى در به وسعت تاريخ
و من به تنگ آمده در جغرافيايى كوچك
آزاد - ع


بگذار
اى اصالت خوبيها
بگذار
شانه هاى غزل
بر دوش تو تكيه كنند
كه جانمايه شعر
با ذكر تو
بوى قنوت مى دهد
بگذار
سجده عشق را
همواره با تو اقتدا كنند
كه بلبلان بوستان عشق
فقط بر سجاده تو حضور مى يابند
بگذار
با تو پرده از آخرين نماد انسان بر دارند
كه نقاش نقش آخر را
فقط با تو به تصوير كشيده است
بگذار قامت ها از نسيم تو
چون گندمزار به ركوع روند
اى اصالت خوبيها
آزاد - ع


سجدگاه خورشيد
روزى مى آيد
كه فاصله زمين و آسمان پر خواهد شد
خورشيدوشى مى ايد
كه قدر ستاره را مى داند
و كهكشانها در تكريمش
طلوع خواهند كرد
روزى كه زمين
سجده گاه خورشيد مى شود
آزاد - ع


دستان صميمى
اى آشناى لحظه هاى غربت
گرمى دستان ترا
بر سر غربت امروز
و بر شانه فرتوت فردا
احساس مى كنم
تو همان آرمان سبزى
كه جنگلى از دستها تمنا مى كردند
آزاد - ع


خاطره ميلاد
نرم نرم خاطره ميلاد
از بستر زمان بر مى خيزد
هاله نور بر گرد شب
لباس آذين بر تن روز
كوچه ها رنگين
همه جا شور سور بر پاست
مشام عطشناك در جاده انتظار
از بوى نرگس سيراب مى شود
كويى دستهاى پر از نياز
از پنجره اجابت بر مى گردد
آزاد - ع

ريشه اميد
در باغ انتظار
ريشه اميد پوسيده نيست
گر چه منكران هرزه هاى تكذيب بيخشانند
آزاد - ع
حضور
در شبسان دل
آيه سرسبزى روشن نيست
اى اشكها بباريد
كه نعش ياد را
از كوچه هاى غفلت دل
عبور ميدهند
پرنده كوچك قلب
در كنج فقس سينه
اوج آسمان را از ياد برده است
آزاد - ع


دفتر آرزو
صد دفتر آرزو غزل سروديم
بسى چشم پر از كينه
خنجر تيز طعنه
ديديم و چشيديم
دوختند زبان را
ريختند خون را
جز در دفتر هجرت ردى نكشيدم
پرده ها دريدند
پيمانها شكستند
چه بسيار كه جز بر سجاده خيس نخفتيم
اى معشوق نهفته
محرم اسرار نهانى
اندكى بود مى دانى همه در را نگفتيم
در اشتياق رويت
مقدم خورشيد حضورت
شيوه خار در چشم استخوان در گلو را آموختيم
آزاد - ع


زندگى
چيست زندگى
جرعه اى از جام عشق نوشيدن
يا نصيبى از بهار عشق بردن
يا فصل رسيدن آرزوهاى كال
آزاد - ع


حس غريب
در نگاه خفته ام روياى حضور جارى است
حس غريبى پيمانه احساسم را پر كرده است
يك سلان مانده بر لب
حلتى ملتمس
... و انتظار رهگذرى از جاده آسمان
و چه زيباست
آن دم كه پيش نگاه مهربانش
آزاد - ع

 



ماهنامه  موعود شماره 31


 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.