|
۰۳ دي ۱۳۸۶ |
 اي عزيز! خود را، تو را و جمله ره پيمايان كوه كبود را در ميانه غاري ميبينم كه معبرهايش هر لحظه تنگ و تنگتر ميشود. تنها اين سوسوي مانده از فانوس خاطرههاي درونِ سينه ماست كه ما را در رسيدن به آستانه انفجار كوه كبود ياري ميدهد.
اي عزيز! ابر سنگيني سراسر آسمان را پوشانده. روزهاي زيادي است كه دلِ اين آسمان فراخ گرفته، چونان دل من. امّا، دريغ از نَمي اشك كه بر زمين بچكد. دهان زمين بازمانده، جمله پرندهها لب تشنه به انتظار باريدن نشستهاند امّا، هيهات! خبري نيست كه نيست! اين همه بخيلي آسمان بر زمين را كسي به خاطر نميآورد! زمين باروري خود را از دست داده، بوتهها و علفزارها زرد و رنگ و رو رفته شدهاند. آبِ اندكي هم كه از سالهاي دور در دل زمين مانده بود، آنقدر پايين نشسته كه به اين سادگي دستِ ديّارالبشري بدان نميرسد. وقتي هم با هزار دنگ و فنگ آب را از دل زمين بيرون كشيده بر زمينهاي لب تشنه جاري ميكنند، آن چه ميشكفد، به بار ننشسته آفت ميزند و از بين ميرود. باقي مانده محصول نيز، قوت لايموت تني چند از خيل گرسنگان را كفايت نميكند. از كودهاي شيميايي هم كاري برنميآيد. ضررشان از دَه من محصولي كه به بار مينشيند بيشتر است. وه كه تاوان خوردن اين دانههاي مسموم را هم بايد داد.
اي عزيز! گاهي نظارهگر رويش سبزهها و درختها بودهاي؟ مثل اينكه با زور و اكراه از ميان زمين سر بيرون كرده باشند. اصلاً نه جوانهزدنشان را ميشود ديد و نه برگريزان و به خزان نشستنشان را. تا چرخي ميزني، برگها شاخههاي پراكنده را ميپوشانند و تابستان به ميانه نرسيده شروع به ريزش ميكنند. گويا شاخهها، ناي نگه داشتن شكوفههاي لاغر و كم مايه را هم از دست دادهاند. وزش هر نسيم چنان شكوفهها را بر زمين ميافكند كه بيا و بنگر. آنچه هم كه بر شاخهها ميماند، حاصل صد جور دارو و سم است. چند صباحي دوام ميآورد. ميوههايي مسموم كه تا چيده ميشوند خال ميزنند و به خانه نرسيده راهي زبالهداني ميشوند. گويي زمين چنان عقيم و نازا شده كه درختها، ميوههاي ناقص الخلقه پرورش ميدهند.
اي عزيز! روزها، چنان كه ساعتي و سالها، چنان كه روزي كوتاه هستند. تا چشم بر هم بگذاري، شبها به روز و ماهها به سال بدل شدهاند. هيچ آمد و شد سالها را به ياد ميآوري؟ در عجب ماندهام كه چه بايستي گفتن. انگار كه زمستان بهار را به تماشا مينشيندو بهار از شتاب تابستان چنان حيران ميماند كه دامن فراچيده، خانه خالي ميكند، بار سفر ميبندد و ميرود. و در اين ميانه، اين حيران مانده بر آستانه زندگي؛ اين انسان، درمانده از بيبركتي عمر خويش، روزان و شبان را به تكاپو به سر ميآورد. در اشتغالي تام، شتابي شيطاني و تنك مايگي دستآوردي كه به منزل نرسيده هيچ ميشود. ديگر بار و ديگر بار اين انسان است كه سرمايه عمر بيبركت را بر سر كوچه و بازار به فروش ميگذارد تا شايد دِرَمي چند، ما به ازاء آن دريافت كند. جملگي، كودكي ناديدگاني را ميمانند كه جواني را شاهد موهاي سپيد كردهاند. وه كه چه زود جواني به پيري ميگرايد در عين خامي و كممايگي! چنان مينمايد كه كودكان، موي سپيد كرده، بيآن كه حظي از بودن بر پهنه خاك و دريافتي بزرگ از آن همه راز و رمز گسترده در پهنه هستي حاصل كرده باشند، تن به گور ميسپارند. سنگهاي گورستانِ سرد، تجسم هزاران آرزوي درهم شكسته ناكامان روزگار است.
اي عزيز! از دور دست ايام، اين گفته فرزانه مردان در گوشم مانده است كه؛ »زمستان را ديدار روي بهاران مبادا«. خوب كه بنگري، بهارِ جواني را قرين با فرسودگي و پيري ميبيني. زمستان در بهار ميپيچيد و كودكي در پيري. همه ايام و روزها و شبها، مصروفِ قوت لايموت و برآوردن اسفلِ تمنا و آرزوي فرزند آدمي ميشود. هيهات كه نشاني از آن همه آثار بزرگ و مرداني بزرگتر كه سنگيني گامهاشان زمين را به لرزه درميآورد نيست. تا دست چپاولگر ليل و نهار چه بر سر اين واماندگانِ چون كاه بر پهنه امواج متلاطم آورد! كجايند مردان بزرگ و زناني كه بر بازوانشان تاريخ قومي را ميشد نظاره كرد؟ آنان كه دلهاي تپنده در سينههاشان، مردان را تا سرزمين نور و روشنايي فرا ميكشيد. تا منتهاي بيخودي، تا اوج خلاقيت، تا زايشگاه همه غزلها، نغمهها و دلاوريها در ميدان. اي عزيز! هوا هرلحظه سرد و سردتر ميشود و زمين تاريك و تاريكتر. ابرِ سياه واقعيتهاي بيبنياد، پهنه آسمانِ دل آدمي را پوشانده، از اينرو، اشعه خورشيد حقيقت به سختي راهي براي گذار مييابد. دغدغه فردايي مبهم و فتنههاي درهم پيچنده، همه فراغت را از دلها ربوده است. عجب كه هيچ كس را شجاعت آن نيست كه بر هجومِ »عصر دغدغهها« اعتراف آورد و بر سرلوحه دفتر واماندگانِ در روزگار بنويسيد: دغدغه نه روزي آسماني كه تقديرِ نامقدرِ انسان بريده از آسمان است. آيا تو بر آنكه خانه بر سيلاب ميبندد و در سنگبارانِ آسمان پناه به خانهاي از آبگينه ميآورد نميخندي! اي عزيز! در اين زمانه پر اشتغال كه ما و همگان قرين دوديم و غريب زمين. در اين زمانه كه انسان، اين گرفتار آمده در چاه ويل زمين، بي هيچ درد و غم، در خانههاي بلورين همچون موجودي ناقص الخلقه، حيات حيواني خويش را سپري ميكند. در اين غوغا كه سينهها هر لحظه تنگتر ميشود و تنهايي گزندهتر از هر زمان فشار خويش را بر قلبهايي كه براي بودن تلاش ميكنند ميافزايد، آدمها و آدمكها به مردگاني ميمانند كه سالها پيش از اين باد و باران اسمهاشان را از پهنه سنگ گورهاشان زدوده است. ... و در اين خراب آباد زمين نه مردي را ميتوان يافت كه بر بازوانش تكيه زد و نه شاعري را كه توانايي ديدن گامي پيشتر از خود داشته باشد. در اين عصر كه گويي ديگر نه سرّي است و نه سودايي، نه شوري و نه شرارهاي، نه فريادي و نه دردي و نه گشايشي و نه ندايي... چه ميگويم؟ در زمانه سلطنت بي چون و چراي شيطان بر زمين، كيست كه بتواند تنها و تنها از شهسواران شيرينكار بگويد و از خود بگذرد؟ هر چه گفتند و گفتيم از خود بود و با خود بود! انسانِ امروز، سر درپي شاعر نمايان غاصب، سري جز ماندن در زمين ندارد. روزگاري شاعران. اين بيدارگران اقاليم، ياد آوران شبِ ديدار دوست بودند و تاريخِ عيش قوم. آن هم با زباني كه عين تفكر بود و خانه وجود آدمي، به دور از هر رنگ و تعلق كه در عمقِ جان مينشست و عاشقي و جواني كردن را نويد ميداد. ... روزگار غريبي است. انسان بي پناهتر از هر زمان در ميان اشيا، سرگردان مانده است. نگهبان راستين اشيا. گويي كه در تسخير ابزارِ دست خويش مانده است؛ اين غوغايي. در عجب ماندهام كه چگونه بازي ميخورد. آن زمان كه پيكرِ آدمي منفعل در پهنه زمين رها شود، هر تازهواردي ميتواند سواري بگيرد. در اين وقت؛ آخرين بازمانده احساس و عاطفه نيز در ميان غوغاي زمانه در گرو لحظاتي ناپيدا و گم به هدر ميرود. مرداني عقيم و زناني نازا كه در ازدواج، موجودي سقط شدني ثمر ميدهند. وه كه چقدر از اين موجودات سترون متنفرم. چنان كه در بي هويتي تام و تمام چونان آب به رنگهاي گوناگون درميآيند و هردم، شكل ظرفي را به خود ميگيرند. به گدايي ميمانند كه بر در هر خانهاي، در پي جلب قلوب شكم بارگان بي هويت، صدها نقش بازي ميكنند تا شايد لقمهاي اعتبار دروغين فراچنگ آورند. كاش خود ميدانستند كه چه موجود شگفتي از آب در آمدهاند. و كاش ملكوت اين همه »من«، هويدا ميشد. آن وقت ميديدي كه او را به هيچ كجا نميتوانستي نسبت دهي. هيچ كجايي و همه جايي. نميخواهم بگويم بد ميكنند يا خوب. خدايشان آزاد آفريده است. بگذار در اين آزادي زيست كنند، اگرچه دلقكان هميشه سالنهاي نمايشند. چقدر كوچك و خرديم، با اندك مايهاي كه خود از داشتنش چنان خجل و شرمندهايم كه از همگان پنهان ميداريم و... در اينگونه زيستن، وقتي كه آدمي پير ميشود چنان تمامي اعضايش از كار ميافتد و ضعف و فتور وجودش را ميآزارد كه قدرت تفكر را از دست ميدهد. با خاطرهاي از گذشته، با همه شاديها، شلوغيها و اميدها كه با بودن قدرت بر آورده شدني بودند. در گرداب ضعف و زبوني. ترس از دست دادنِ باقي ماندهها چونان موريانه بر او مستولي ميشود. ترس از نداري و فقدان. حرص حمله خويش را ميآغازد، بر وجود ضعيف و سستي كه مرگ تدريجي خويش را ميبيند؛ اين واهمه تا درك مرگ پيش ميرود. مرگي محتوم در عين تنهايي و بي كسي. مجسمهاي يهوديانه و بيروح در ميانه همه اشيا، اما رنگ پريده و افسرده كه بوي نفرت و آلودگياش مشام را ميآزارد. اي عزيز! همه بر آستانه سرزمين فتنهها و در ميانه درياي ابتلا چشم بر راه ماندهايم. آسمان، زمين، من، تو و درياي متلاطم و بيقرار. جملگي چشم بر دوردستهاايم؛ ماندهايم. هيچ از جنگل كبود، كوه كبود و مسافراني كه در ميانه جنگلي انبوه ره ميپيمودند تا شايد ره به سرزمين نور و روشنايي بيابند شنيدهاي؟ هم آنان كه در ميان هجوم يأس و انبوه روزنههاي بسته، در عين ناباوري به ناگاه خود را شاهد انفجار كوه كبود و تابش نوري خيره كننده يافتند. اي عزيز! خود را، تو را و جمله ره پيمايان كوه كبود را در ميانه غاري ميبينم كه معبرهايش هر لحظه تنگ و تنگتر ميشود. تنها اين سوسوي مانده از فانوس خاطرههاي درونِ سينه ماست كه ما را در رسيدن به آستانه انفجار كوه كبود ياري ميدهد. تنها اين نغمهها و غزلهاي مانده از مردان مرد است كه مرا براي رفتن، نهراسيدن و چشم داشتن به انفجار بزرگ كبود كوه برپاي داشته است. اي عزيز! دير نيست كه زمين زير پاي ما ترك بردارد. كوه بلرزد و چشمانمان نظارهگر دشت فراخِ رهايي شود. دشتي سبز به پهناي همه آسمان. دير نيست اي عزيز!
اسماعيل شفيعي سروستاني از كتاب «روزي روزگاري» |