|
۲۹ مرداد ۱۳۸۲ |
شيداسادات آرامي
شب فرا رسيده بود و سوز هو ا هر لحظه بيشتر ميشد. سيد كريم درب را به آهستگي بست و رختخوابها را كه لاي پارچة بزرگي پيچيده بود روي كولش گذاشت و داخل كوچه شد. سكوت عجيبي بر فضا حكمفرما شده بود. رختخوابها را درون چادري كه كنار ديوار برپا كرده بود گذاشت و بلافاصله نگاهش را دور تا دور آن چرخاند. بچهها زير كرسي كه هنوز گرم نشده بود، خوابيده بودند و زن مشغول جمعآوري اثاثيه بود. گفت: كريم در حالي كه تيرك چادر را محكم ميكرد. سيد: «بچهها كه بيدار نشدن هان؟» زن رختخوابها را جلو كشيد و گفت: نه تا بخودشان بيايند، آوردمشان اينجا» و ادامه داد: «آسد كريم! در حياط را بستي؟ سيد جواب داد: آره، انشاءالله آن چند تكه اسبابها را هم فردا ميآوريم» سپس نگاهش را به زمين دوخت و بيهيچ حرفي از چادر بيرون آمد. چند قدم برداشت. در قلبش درد شديدي احساس ميكرد. كوچه در سكوت مرگباري فرو رفته بود. آنقدر كه صداي نفسهايش را ميشنيد. به مقابل نگاه كرد، انگار كوچه طولانيتر از هميشه بود. كنار ديوار ايستاد و در حاليكه پشتش به ديوار كشيده ميشد، نشست. زانوهايش را در بغل گرفت. و سرش را به ديوار تكيه داد. پلكها سنگين و بيرمق روي هم افتادند و قطرات اشك از درز پلك خود را بيرون ميانداختند و روي گونههاي او سر ميخوردند. آهي كشيد و بدنبال آن بخارهاي سفيد از دهانش خارج شد و شروع كرد به زمزمه كردن. «يا مولا، با صاحبالزمان؛ مرا درياب! مولايي كه وعده ياري دادي، كمكم كن، آقا جان!...» با بيحوصلگي به ساعت نگاه كرد. عقربهها خيال چرخيدن نداشتند. ياد يك ساعت پيش افتاد. وقتي صاحبخانه با آن هيكل درشتش پشت در اتاق ايستاده بود و... كلمات مثل نوار در ذهنش دور ميزدند... «اي بابا، باز ميگويد فرصت، نه سيد جان، نه ديگر، اگر حساب انصاف و اين حرفها هم كه بود، خيلي مراعاتت كردم، ديگر صبرم تمام شده، زودتر خونه رو خالي كن،» سيد كريم كه بدقت حرفهايش را ميشنيد خواست حرفي بزند كه صاحبخانه سينهاش را صاف كرد و ادامه داد؛ «به جون زن و بچهام راست ميگويم، خانه را لازم دارم. خيلي هم خاطرت را ميخواهم اگر نه كه همان ده روز پيش اسباب و اثاثيهات را ميريختم بيرون،... اللهاكبر... آخه كريم آقا، وقتي تو اين ده روز نتوانستي جايي را دست و پا كني، حالا من ده روز ديگر هم را بذارم روش، از كجا معلوم پيدا كني؟...» زمان همچنان ميگذشت، حرفهاي سيد هيچ تأثيري نداشت. در اين وقت باد سردي، بدن سيد كريم را لرزاند، دندانهايش به هم خورد، سرش تير كشيد، چقدر مقابل صاحبخانهاش شرمنده شده بود اما سرانجام... پلكهايش بار ديگر روي هم افتاد... «چشم جناب، ان شاءالله يه جايي دست و پا ميكنم و خانه را تحويل ميدهم. خودتان كه در جريان هستيد، تا حالا خيلي جاها را ديدم، اما تا ميگويم چند تا بچه دارم؛... اينروزها به خانوادههايي كه عيالوارند...» صاحبخانه در حاليكه لبش را ميگزيد، خشمش را در مشتش جمع كرد و با عصبانيت مشت را به ديوار كوبيد و بلند گفت: «اَي كه هفي سيد،قربان جدت بروم، مگر من با شما تعارف دارم. آخر با چه زباني بگويم كه خانه را لازم دارم. اصلاً ميدانيد همين امشب بايد...» قلبش سوخت، در اين وقت صداي قدمهايي او را از خاطراتش بيرون آورد. اشكهايش را پاك كرد و به سمت صدا برگشت. از طرف چادر بود. از جا بر خاست، زن وقتي كنار او رسيد، ايستاد و گفت: «آسدكريم! ميگويي چكار كنيم؟ آبرويمان ميرود.» و بيآنكه منتظر جواب باشد افزود: «يادت هست چند روز پيش يه خانة كوچك ديديم، دوباره برويم همانجا را بگيريم؟» سيدكريم، بعضش را فرو خورد، احساس ميكرد نفسش بسختي بالا ميآيد، لبانش چون عنچة پژمردهاي از هم باز شد و گفت: «نه مگر يادت نيست، گفت: فقط با يك بچه، تازه پولمان هم كم است.» زن دستي به بازويش كشيد و نگاهي به آسمان انداخت كه سنگين و بغضدار به آندو مينگريست، با ناراحتي گفت: يا امام زمان يا مهدي! خودت به دادمان برس و بار ديگر نگاهش را روي چهرة غمگرفته سيد نشاند و گفت: آسدكريم تو رو جدّت نذر و نيازي كن، بلكه از اين مشكل خلاص شويم، سيد گفت: «خود آقا، كمك ميكند. اصلاً فردا آفتاب نزده ميروم دنبال سرپناهي، چيزي، به هر حال از آوارگي تو كوچه بهتره.» زن با نااميدي آهي كشيد و گفت: «نميدانم تا حالا خيلي جاها رفتيم، اما بينتيجه بوده و قد راست كرد و در حالي كه به سمت چادر پيش ميرفت، گفت: «خدا بزرگه، سيد، زودتر بيا تو چادر، خدا بزرگه... خدا بزرگه... اين جمله را سيد چندي پيش به زن گفته بود.... صاحبخانه در حالي كه پشتش را به سيد ميكرد به طرف اتاق خود كه در گوشة ديگر حياط بود حركت كرد و بلند گفت: ديگر راضي نيستم در خانهام بماني. حتي امشب، حالا خود داني. و ديري نپاييد كه سيدكريم شروع كرد به بيرون آوردن برخي اثاثهاي ريز و درشتي كه قبلاً جمع كرده بود. زن كه اين صحنهها را ميديد، چشمانش از حيرت درشت شد و گفت: يعني چه؟ معلوم هست چي ميگي؟ تو اين سرما، اين وقت شب، كجا برويم آخر؟ و گوشة اتاق نشست و صداي گريهاش فضاي اتاق را پر كرد. سيد كريم به او نزديك شد و آرام گفت: خانم جان! وقتي راضي نيست، چاره چيه؟ اگر بمانيم گناه دارد، غصب است ديگر، غصب، بلند شو كمك كن اين اسبابها را ببريم تو كوچه. زن اشكها را پاك كرد و در حالي كه بريده بريده حرف ميزد، گفت: «كجا برويم سيد، من يك عمر با دار و ندارت ساختم، بعد از آنهمه آبروداري، آن وقت بلند شوم بيايم تو كوچه خيمه بزنم. در و همسايهها چه ميگويند؟» حرفهاي او هم چون پتكي بود كه بر سر سيد كوبيده ميشد. آب دهانش را بسختي فرو داد و با مهرباني جواب داد: چه ميشود كرد؟ وقتي حاضر نيست يك شب تا صبح در خانهاش بمانيم... اصلاً مگر من فكر آبرو نيستم، ناچاريم، خانم، بلند شو بساط كرسي را جمع كن، زن مضطربانه كنارش آمد و گفت: ميخواهي من بروم باهاش صحبت كنم شايد دلش رحم بيايد، شايد... سيد ابروهايش را درهم كشيد و با جذبه گفت: نه جانم فايدهاي ندارد، جز اينكه سبكتر شويم، خدا بزرگ خانم، به اميد خدا... باد سختي بر صورت سيد سيلي زد و تكان سختي خورد. به خود آمد. با نگاه كوچه را دور زد. چراغهاي خانهها يكي يكي خاموش ميشد. دستان يخزدهاش را به هم ماليد و از جا بلند شد و شروع كرد به راه رفتن، چند قدم كه برداشت به عقب نگاهي انداخت. فاصلهاش هر لحظه از چادر بيشتر ميشد زمزمه كرد: يا اباصالح المهدي! يا صاحبالزمان! يا مهدي...! چهرهاش پشت بخارهايي كه از دهانش بيرون ميآمد ناپيدا شد. و با سوز بيشتري ادامه داد: ادركني؛ ادركني يا مولا! آبرويم در خطر است، آقاجان! مگر من از دوستانت نيستم، مولاي من، نگذار شرمندة مردم شوم. نگذار، نگذار... حال پريشان و فكر مشغولش مجال گريه را از او گرفته بود. ياد فردا افتاد و اينكه آفتاب نزده بايد به دنبال سرپناه برود. اضطرابي بر قلبش چنگ انداخت. صدايي در گوشش فرياد زد: «سيد زن و بچههايت را همينطور ميگذاري و ميروي؟ با چه اطميناني؟ غيرتت كجا رفته سيد؟» بار ديگر آن صدا بلند شد: «وقتي هوا روشن شد، هر كسي از كوچه عبور كند، همسايهها كه از خانه بيرون بيايند... بچهها كه به مدرسه بروند...» پيش خود گفت: «با چه رويي به دكّهام برگردم، نه ديگر نميشود، بايد درش را تخته كنم، اما چگونه، مگر دلم ميآيد؟» يادش آمد كه چه بسيار افراد محتاج و گرفتاري به دكّه كوچك و سادهاش ميآمدند و ساعتها به انتظار ديدار حضرت ولي عصر، عليهالسلام، و طلب حوائجشان مينشستند و سرانجام هم... خوب ميدانست كه بارها و بارها حضرت با حضور خود، لطف و صفاي خاصي به آنجا بخشيده بود، اگر چه جز چند تن از خواص كسي او را نميشناخت حتي صاحبخانهاش. اين فكرها عذابش ميداد. فرداهايي كه شايد بدتر از امروزهايش باشد. دستانش را زير بغل گذاشت، با هر قدمي كه برميداشت احساس ميكرد از كوه سنگلاخي بالا ميرود. خودش را كنار ديوار رساند. زانوهايش بزحمت خم شد و نشست. بار ديگر به ساعتش نگاه كرد. هنوز تا نيمه شب خيلي وقت مانده بود. آن شب تنها شبي بود كه دلش ميخواست هرگز صبح نشود. صورتش را مقابل آسمان گرفت. ابرهاي درهم فشرده، فشار سينهاش را بيشتر ميكرد. لبهايش لرزش خفيفي پيدا كرد و شانههايش بالا و پايين رفت و به دنبال آن قطرات داغ اشك كه پشت پلك جمع شده بودند، انگار كه سدي شكسته باشد با فشار روي صورت سرد سيد جاري شدند و روي لبان تركخوردهاش نشستند. هقهق نالهاش بلند شد: «اي دوست وفادار من! آيا رواست در اين سن و سال و با اين زن و بچههايم آوارة كوچه و خيابان شوم؟ اي امام زنده و حاضر! ميدانم كه صدايم را ميشنوي، پس مولا جوابم را بده، شايسته نيست، بعد از اينهمه سال كه سنگ عشق تو را به سينهام زدم، اينهمه ادعاي شيعگي و دوستي تو را كردم. انگشتنماي خاص و عام شوم. آقاي من! باز هم روي ماهت را به من نشان بده، باز به وعدههايي كه كردي، اي آنكه در وقت گرفتاري به ياري شيعيان ميآيي. وفا كن، مولا...» با آنكه بلند ميگريست، اما صدايش لالايي بود براي مردمي كه در خانههاي گرم و راحتشان كز كرده بودند. آخرين ته ماندههاي صدايش رفته رفته خاموش شد: «مولا! جان مادرت، نجاتم بده...» بزودي صبح فرا ميرسيد، چهرة امام، عجّلاللهتعاليفرجه، در جلوي چشمانش مجسم ميشد. چندي گذشت كه ناگهان... بوي عطر عجيبي توجهش را جلب كرد، به فكر افتاد؛ اين بو در ذهنم است يا... اما نه بوي حقيقي بود كه مشامش را نوازش ميداد. آري از جا برخاست، به ابتداي كوچه نگاه كرد. همان دوست هميشگي و آشنا... پيراهن بلند و شال سبز و هر چه نزديكتر ميشد، آرامش بيشتري پيدا ميكرد. قدمهايش را به سمت او روانه كرد، تندتر... تندتر... خودش بود. وقتي نزديكتر شد مطمئنتر شد. خال سياه هاشمي و آن چشمان سياه و درشت، سيدكريم خود را به او رساند. نگاهش روي چشمان نافذ حضرت نشست و چندي بعد، لبان مبارك حضرت از هم باز شد: سيد كريم! چه لحظههاي نابي، چه لذت وصفناشدني، وقتي حضرت او را به اسم صدا ميكرد، انگار تمام دنيا را به او داده بودند، و او ادامه داد؛ چرا ناراحتي؟ سيد مست در بوي عطر نگاهش را لحظهاي كنار نمينشاند، فكر كرد، علم او كه بالاتر از ماست، علم امامت و بلافاصله جواب داد: سرورم خود ميداني. حضرت فرمود: «دوستان ما بايد در فراز و نشيبها صبور باشند.» سيد با حزن و اندوهي كه از چهرهاش نمايان بود و تنها ديدار يار وفادار و مهربانش پردهاي بر آن كشيده بود گفت: «بله خاندان پيامبر در راه خدا هر گونه رنج و فشار و آوارگي و زندان و شهادت و اسارت ديدند. اما... خدا را شكر مصيبت كرايهنشيني نديدند كه...» در اين وقت از پشت پردة اشك به چادري كه غريبانه در ميان كوچه زده شده بود خيره شد و ادامه داد: در فصل زمستان از خانه رانده شوند. و ساكت شد. حضرت كه خوب به حرفهاي او گوش ميداد. لبانش ميزبان تبسم دلنشيني شد و فرمود: «منزل درست ميشود.» سيد كه سردي هوا را احساس نميكرد و آرامش عجيبي تمام وجودش را فرا گرفته بود. آخرين كلمات حضرت را تكرار كرد. منزل درست ميشود. چگونه؟ نكند صاحب آن خانه كه چند روز پيش ديديم با شرايط ما موافقت كند، شايد صاحبخانه فردا صبح كه منزل ما را ببيند دلش بسوزد، اما نه، فكر نكنم... و شايد هم حاج مهدي كه وضعش خوب است، پول هنگفتي قرض دهد تا كارم راه بيفتد. شايد... شايد... سيد در همين افكار بود كه متوجه شد بوي عطر رفته رفته كمتر شد. روشنايي رفت و باز تاريكي و سوز و سردي هوا... يار مهربان رفته بود، شيريني همصحبتي با او هنوز در كامش بود، به عقب برگشت و به سمت چادر قدم برداشت كه صدايي ا و را بخود آورد. سيد كريم! آقاي محمودي!... خودتان هستيد؟ آشنا بود. با تعجب برگشت، حاج مهدي خرازي بود. از خجالت سرش را پايين انداخت، در حالي كه براي سلام و عليك بسوي او ميرفت، پيش خود گفت: اگر زن و بچهام را در چادر ببيند چه بگويم؟... يا امام زمان كمكم كن! * * * شب از نيمه گذشته بود و صبح نزديك، لحظهها بسرعت از پي هم ميگذشتند، سيد كريم با خوشحالي تيرك چادر را بيرون ميكشيد و زن بار ديگر پرسيد: سيد درست تعريف كن ببينم چي شده، نكند ميدانستي و ميخواستي غافلگيرم كني؟ سيد لبخندي زد و گفت: نه به جان تو، حاج مهدي خرازي هم خودش تعجب كرده بود، ميگفت: از وقتي آن خواب را ديده دل تو دلش نبوده. زن مشتاقانه پرسيد: چه خوابي سيد؟ گفت: ديشب در عالم خواب حضرت ولي عصر، عليهالسلام، به او فرموده بود كه برو فلان خانه را يعني همين كه ما داريم ميرويم آنجا، در فلان خيابان بخر به اسم سيدكريم محمودي. زن كودك را در آغوش گرفت و گفت: يعني به همين راحتي، خانه به اسم تو شد؟ سيد كليد را دور انگشت چرخاند و در جواب گفت: بله تازه حضرت در ادامه به آقاي خرازي فرمود: كليد را امشب سر همين ساعت در اين كوچه بدهد به من. به زن كه روي كودك را ميپوشاند با دست ديگر چادر را جمع كرد گفت: ميبيني خانم، از سر شب تا آخر شب، از خانة استيجاري رفتيم تو خانة خودمان. زن با خنده گفت: قربان امام زمان بروم، واقعاً كه سيدي آسدكريم. سيد نگاهي به ساعتش انداخت، دلش ميخواست هر چه زودتر صبح فردا برسد. رختخوابها را روي كولش انداخت و شروع كرد به حركت. بار ديگر به عقب برگشت. كوچه از وقتي ميزبان يار مهربان شده بود كوتاهتر مينمود. شروع كرد به زمزمه كردن: اللهم املاء به الارض عدلاً و قسطاً.
*. برگرفته از كتاب كرامات صالحين. موعود جوان شماره يازدهم |