|
۳۱ تير ۱۳۸۲ |
سهيلا صلاحي اصفهاني
جماعت!
كجا ميرويم؟ چرا به زمين و آسمان بد ميگوييم؟ چرا از روزگار گله ميكنيم؟ چرا تحمل خودمان را نداريم؟ چرا با لبخند بيگانهايم؟ چرا غصهها به جانمان چنگ انداخته؟ چرا از يكديگر خستهايم؟ چرا به آب و آسمان نگاه نميكنيم؟ چرا انتظار بهار را نميكشيم؟ چرا ديگر صورتهامان «ناضره» نيست؟ چرا چشمهامان «الي ربّك ناظره» نيست؟ مگر فراموشمان شده زمين از آن خداست و «يورثها من يشاء من عباده» ؟ مگر فراموشمان شده «والعاقبة للمتقين» ؟ چرا دلهايمان را به «إنّ الارض يرثها عبادي الصالحون» خوش نميكنيم؟ چرا منتظر «الساعة» كه «قريب» است نيستيم؟
چرا براي «يوم الخروج» روزشماري نميكنيم؟ چرا به «والله متم نوره» يقين نداريم؟ جماعت! باور بياوريد به وعده خداوند؛ «ليستخلفنّهم في الارض» دروغ نيست. «ليظهره علي الدين كلّه» جدّي است، اگر چه مشركان را خوش نيايد. جماعت! «انشق القمر» در پيش است. «اقترب الساعة» چشم برهم زدني طول نميكشد. «يوم الفتح» از راه ميرسد و خدا نكند در آن روز از كساني باشيم كه ايمان به دردمان نخورد. جماعت! نمازهايتان را با «أمّن يجيب المضطر» ختم كنيد. و به ياد داشته باشيد منت خدا را بر «الذين استضعفوا في الارض» او همه تشنگان را با «ماء معين» سيراب ميكند. جماعت! خداوند اراده كرده است كه ما قوي باشيم كه او را دوست بداريم و او دوستمان بدارد. خداوند به «اقامواالصلوة» ما افتخار ميكند. «اتواالزكوة» ما را به رخ دنياطلبان ميكشد. از «امروا به معروف و نهوا عن المنكر» ما حظ ميكند. جماعت! ما تنها نيستيم. «أينما تكونوا يأت بكم اللّه جميعاً» دست به سر كردن ما نيست. چرا نويد «بقيةالله خيرلكم» را به يكديگر نميدهيم؟ به خدا قسم زمين، مرده نميماند! به خدا قسم «جاء الحق» آمدني است! «زهق الباطل» شدني است!
و واي به حال ما اگر از مفلحونف «حزب الله» نباشيم.
ماهنامه موعود
سال پنجم _ شماره 28 |