|
۱۵ بهمن ۱۳۸۳ |
در حضور نور
جز در حضور نور، دلم وا نمى شود
صبح است و آفتابْ هويدا نمى شود
اى مهربان كه دلم پاى بند توست
آيينه بى جمال تو، معنا نمى شود
ديرى است بى وجود تو در دشت آرزو
گلْ خوشه مرادْ شكوفا نمى شود
سرشارف ابر گر چه بود چشم مردمان
دفردانه هاى عاطفه، پيدا نمى شود
اى آخرين طبيب دل دردمندف عشق!
بازآ، كه دردْ بى تو مداوا نمى شود
دوشينه، دل به خواب چو چشم تو ديد گفت:
هرگز گلى چو نرگس شهلا نمى شود
بازآ كه بى حضور تو اى مظهر اَحد!
بى شك طلسمف بسته شب، وا نمى شود احد ده بزرگى
در غربت غيبت
از كهكشان بلورين اى آبشار بشارت
باران شبنم فرو ريخت در جويبار بشارت
دل بى تو مرده است آرى جان با تو زنده است بارى
ما مانده، در بى قرارى، چشمْ انتظار بشارت
اى روح سبز ترانه، گلواژه عاشقانه
آويز گوش زمانه چون گوشوار بشارت
در سر هواى تو داريم، آئينه يى در غباريم
بازآ كه دستى برآريم اى تكسوار بشارت
چون آفتابف نوازش در پرده ماندى و مانديم
با غربت غيبت تو در رهگذار بشارت
اى ماه پنهان! عيان شو تابنده در آسمان شو
در شام تار جهان شو آئينه دار بشارت
مشفق كاشانى (مشفق)
خورشيد پنهانى
خورشيد من !امشب پرتو نيفشانى
كز من نمى آيد آيينه گردانى
امشب دلم ابرى است، دارم براى تو:
يك چشم بارانى، يك روح طوفانى
حس مى كنم ديرى است هم رنگ چشمانت
ننوشته مى خوانم، ناگفته مى خوانى
اى دل! پذيرا شو دردى كه مى گفتى
ناخوانده مى آيد امشب به مهمانى
امشب كه مى تركد، بفغضف قفس هامان
بايد پرى افشاند اى روح زندانى
مردى تبر بر دوش از كعبه مى آيد
مردى كه پيموده است يك راه طولانى
پايان نمى گيرد راهى كه او دارد
آغاز آيينه است، پايان حيرانى
وقتى كه او آمد، آيينه بايد شد
تا گل كند در ما خورشيد پنهانى
محمد على مجاهدى (پروانه)
بهار در راه است
عزيزم از تو چه پنهان؟ بهار در راه است
بهار با نفَس مشكبار در راه است
نسيم مژدهْ رسان، جان تازه مى بخشد
سپيده با قدم زرْنگار در راه است
جوانه هاى سپيدار مى دهند نويد
طراوتى كه تويى دوستدار، در راه است
بگو به خاطر آشفته در تبسم گل
قرار جان و دل بى قرار در راه است
خبر دهيد به دل خستگان تشنه مهر
شراب عاطفه اى خوشگوار در راه است
قسم نمى خورم امّا، به جان منتظفران
چراغ روشن آن انتظار در راه است
اگر نه جمعه حاضر، كه جمعه اى ديگر
اميد زمزمه دارد ،سوار در راه است
محمد جواد محبت
بار عام زمان
خليده فلسفه خسر در كلام زمان
و نا تمامى عقل است با تمام زمان
پريده روزى روز از تب خباثت شب
چنان كه تلخ شده روز و شب به كام زمان
به جاى عقربه ها مى زنند عقرب ها
ظهور زهر تنفر شده سلام زمان
بيا! گريخته تاريخ از تسلط عشق
مگر به جذبه بگيرى به كف زمام زمان
بيا كه عقربه ها شاخه شاخه بشكوفد
كه بشكفد به زبان زمانه نام زمان
كه تا به رقص بيايد به گوشه گوشه زمين
به ضرب ضربه باران ، به زير گام زمان
گناهكار نبود تو بوده تا بوده
قبول كن كه بزرگ است اتهام زمان
ظهور كن كه زمين هم مگر قيام كند
از آستانه غفلت به احترام زمان
بيا و جمعه تعطيل را به هفته بيار
بريز جرعه اين روز را به جام زمان
كه بغض ملتهب لحظه ها بدر شود از
گلوى گور شكايت به بار عام زمان
على محمد مودب
خدا مى داند ...
كى به پايان برسد درد، خدا مى داند
ماه ساكن شود و سرد، خدا مى داند
در سكوت شب هر كوچه اين شهر خراب
گم شود ناله شبگرد، خدا مى داند
مردم شهر همه منتظر يك نفرند
چه زمانى رسد اين مرد، خدا مى داند
برگ ها طعمه بى غيرتى پاييزند
و از اين مرثيه زرد خدا مى داند
خنده غنچه گلها به حقيقت زيباست
شايد اين است رهاورد، خدا مى داند
محسن جلالى فراهانى
باغ جنون
باغ جنون - بهار من دلبر جلوه زار من
سوخت ز شمع غيبتش خانه انتظار من
باغ جنون - مركّبش غنچه بوسه بر لب است
شاخه گل چه مى برى در بر گلعذار من
طاقف طرب نهاده ام شيشه بى شراب
نزد بتان ارمنى گر بفتد گذار من
حيرتف صيد لاغرم باخته بس كه رنگ او
مژّه چون خدنگ او مى رمد شكار من
در بر چشم عاشقان مفيل مفكفش به سرمه دان
تا ز سمندف حسرتش بر نجهد غبار من
زلف تو شوخ مه جبين برده مرا به شهر چين
از سر كفلكف نازنين زخمه مزن به تار من
بر رخ انفعال من آينه جمال گير!
غير جنون عشق تو نيست دگر دچار من
دوش ز موم اشك تو پايه هستى ام گداخت
تا دل شمع نيمه شب سوخت به روزگار من
آمده ام به كوى مَه، منتظرم به روى شه
كز سر زلف خود گره باز كند ز كار من
لشكر هند حيرتى شاه - جهانف غيرتى
حضرت ابن عسكرى شحنه وشهريار من
احمد عزيزى
ماهنامه موعود شماره
29
|