|
۱۳ آذر ۱۳۸۶ |
|
سلام شما مرا نميشناسيد. و نميخواهيد كه بشناسيد. چرا كه من، نامي ندارم و نشاني كه بتوانيد به همنشيني با او افتخار كنيد. و يا در يكي از جرايد و نشريات، نامتان در كنار نامش و عكستان قرين با تمثال بدقوارهاش باشد.
انسان بينام و نشان. هماره در خيل بينشانهها گم است. سياهي لشكري كه تنها به درد ترساندن دشمن ميخورند و بس. شما مرا نميشناسيد...! چرا كه ما همواره دور از همه چيز دل در هواي عالمي داريم كه قيمتهاي نفت و دلار و معادلات سياسي و اقتصادي آنها را جا به جا نميسازد. و از اينجا؛ هيچ گاه نيازمند آن نيستيم كه به رنگي در آييم. در بيرنگيِ سادهاي كه در ميان رنگها ديده نشده زندگي ميكنيم. هر صبحگاه، به وقت خروس خوان، پيش از آنكه به خود آييم و به ياد نواي قمريان و نغمات بلبلان باشيم، خود را مواجه با افكاري پريشان ميبينيم كه به وقت سر نهادن بر بالين به ضربِ خواب از آنها جدا شده بوديم، و هيهات كه در طول شب نيز از دست كابوس آن رهايي نداشتهايم. آيا هيچگاه به ناگهان از ميان خوابي هراسناك برخاستهايد؟ آيا سنگيني نگاه كودكانتان را بر دستان كودكي كه شيريني در دست دارد احساس كردهايد؟ بيگمان نديدهايد ورنه، قلبتان ميشكست و آهي سرد وجودتان را درهم ميريخت. شما مرا نميشناسيد! شايد كه نخواستهايد كه بشناسيد! مرا در هيچ كدام از جلسات رسمي و ميهمانيهاي شام نديدهايد! و در هيچ كدام از سفرهاي پر زرق و برق خارجي...، چه ميگويم؟ من در ميان همه كساني بودهام كه ماشينهاي شما با سرعتي تمام از ميانشان ميگذرند. آري، شيشههاي رنگين و صندليهاي نرم اتومبيلي لوكس، هيچ گاه اجازه ديده شدن مرا نميدهند؟ شايد، هر از چندي ندايي را از پشت در اطاقتان و در ميان گروه نگهبانان، منشيان و رئيس دفترهاتان شنيده باشيد ليكن، نامههاي من هميشه با جملهاي كليشهاي و تكراري همراه بودهاند: »طبق مقررات عمل شود!« وه كه اين مقرراتِ خاص چه سدي ميان من و شما ساختهاند. ميان شما و ما كه اگر نباشيم بودن شما نيز هيچ سببي نخواهد داشت! شما مرا نميشناسيد و نميخواهيد كه بشناسيد! آيا شبي از شبها، بر تختِ بيمارستان، كودك خود را بين مرگ و زندگي ديدهايد؟ چهره شما ديدني است، وقتي فراروي خويش و برتخت سردِ بيمارستان كودكتان را بيهوش ببنيد و در دستتان نسخه دارويي كمياب را كه فراهم آوردنش از توان شما خارج است. در آن وقت كه هيچ فريادرسي را در كنارِ خود نميبينيد، براي خريد يك داروي كمياب چه ميدهيد؟ شما مرا نميشناسيد! چرا كه در هيچ كدام از شبهاي من شريك نيستيد و هم سفره با من، آن هم به وقتي كه همسرتان اعلام ميكند: آخرين باقيمانده حبوبات را هم خوردهايم! ديگر چه بايد كرد؟! شايد اين سخنان را نيز اغراق بپنداريد اما كاش روزي گرسنه بمانيد. و دستانتان نيز توان سرخ نگه داشتن گونههاتان را نداشته باشد. آري، ما افتادن و مردنمان هم بيصداست امّا، سرماخوردگي صاحبان مال و منصب چنان رنگي دارد كه صفحات تمام روزنامهها را ميپوشاند. از همينجاست كه مرا نميشناسيد چون، نامم در صفحات اول روزنامهها نخواهد آمد مگر در صفحه حوادث كه چونان زنگ راحت مدرسهها، سياهي لشكر همه روزنامههاست و شما را هيچ گاه فرصت ورق زدن تمامي صفحات نبوده است. من حادثه زدهام! روزنامهها به وقت نياز، از من شير ميسازند. وفاداري كه تا پاي مرگ ايستاده است اما، هيچ گاه خود را در ميان طوفان بلا، هجوم صاحبخانه، هزينههاي كمرشكن زندگي، آرزوهاي برآورده نشده، انتظارهاي طاقتفرسا، وعدههاي رنگارنگ و درآمدي كه تنها پنج روز تو را كفايت ميكند يافتهاي؟! آيا ناظر حركت سريع قطار اتومبيلهايي لوكس با شيشههايي دودي بودهايد كه در سرماي زمستان و گرماي تابستان به سرعت خيابانهاي شهر را طي ميكنند؟ هم آنان كه با اشاره انگشتي هم خواستههاشان برآورده ميشود و هميشه و در همه صفها نفر اولند. جرم ما حفظ شرافت بوده است! همانكه براي آلوده نشدن، تن به سختي روزگار سپردهايم! و گناهمان، مطالبه عدالت و آزادگي، كه در هوايش جادهاي به درازاي همه تاريخ را پيمودهايم. شما مرا نميشناسيد! چرا كه هيچ گاه در مسيري يك طرفه قرار نگرفتهايد. و متعهد به انجام كارهايي نبودهايد كه دور از چشم شما رقم زده شده است. كدامين روز از من پرسيدهايد كه روزهايم را چگونه به شب ميرسانم و شبانم را چگونه به صبح؟ افتادهاي كه هماره پاكي بيانتها، شرافت بيمنتها و وفاداري بي ما به ازاء را از او ميطلبند. گوشهاي شما هيچ گاه قادر به شنيدن صداي من و چشمانتان مايل به ديدار من نخواهد بود. آخر همواره شما مرا چون باري بر دوش و طلبكاري بر درگاه خويش شناختهايد. بلي! بندگان بينام و نشان و بي خدم و حشم نه ديدني هستند و نه لمس كردني و در هيچ كارخانهاي هم آنرا قالب نميزنند و در هيچكدام از معاملات پاياپاي نيز به حساب نميآيد. چه ميگويم؟ من يكي از ميليونها نفري هستم كه روزي او را شهروند، روزي امت و ديگر روز ملتِ شريف ميخوانند. شما مرا نميشناسيد! ليكن من، شما را خوب به جا ميآورم. حتي دوران كودكيتان را به خاطر دارم. چرا خوب نگاه نميكني؟ از چه ميترسي؟ همان كودك كوچكي نيستي كه در نيمكت دوم كلاس مينشستي؟ فراموش كردي؟ روزهاي زيادي مرا و هزاران نفر چون مرا ديدهاي، همه ما تو را بياد داريم. حتي آن روزي كه دستهاي يخ زدهات را لابهلايِ شال خود پيچيدم به ياد دارم. روزي را كه دستان كوچكت را در دست گرفتم و از ميان خيابان گذر دادم. روزي هم تو را بر صندلي شكسته نجار پير محلهمان ديدم. تو را در كنار بخاري هيزمي نشانده بود تا گرم شوي. شايد خندهات بگيرد، تو آن روز بيآنكه بخواهي شالِ كهنه و زهوار دررفته مرا سوزاندي و من به تو لبخند زدم. فقط لبخند و تو تنها گفتي: ببخشيد! ... و ديگر هيچ. آن روزي را كه با معلم علوم مدرسه به گردش علمي آمده بودي به ياد ميآوري؟ با دوستانت به بازي و شوخي مشغول بودي و من براي آنكه بتواني از صخرهاي بالا روي با دستهايم كه درهم قفل شده بود جا پا درست كردم. هيچ يادم نميرود وقتي معلم علوم قورباغهاي را بر سطح صاف تخته سنگي تشريح ميكرد حال تو به هم خورد و رو برگرداندي. روزي مادرت از تو شكايت داشت و به مدرسه آمد. آن روز من مشغول جارو كردن حياط بودم. كاش وقتي آقاي ناظم ميخواست تو را تنبيه كند ضامن نشده بودم. شايد آن چوب باعث ميشد تا امروز مرا به ياد آوري! در چشمان تو آن روزها دنيا رنگي ديگر داشت! حتي در وقت انجام ندادن تكليف و نيم نگاهي كه دور از چشم معلمت بر برگه امتحانيِ همكلاست ميانداختي. فكر ميكردم روزي از تو كسي پا ميگيرد. كسي كه ميشد به خاطرش از همه چيز گذشت. هر وقت به ياد گريههاي تو ميافتم، خندهام ميگيرد! شما مرا نميشناسيد! روزگار خيلي زود چهرهها را پير و پر چروك ميكند اما من تو را ميشناسم! روزي، باغبانِ پيري را كه تو و دوستانت گاهي با عبور از كنار باغش به خانه ميرفتيد در كوچه ديدم. اسمش مشهدي رحمان بود، گِله ميكرد كه شاخه درخت ميوهاش را شكستهايد. من و آقاي مرحمتي، - رفتگر محله - كُلي خنديديم و بعد روي او را بوسيديم تا شما را ببخشد. پسرهاي مشهدي رحمان و آقاي مرحمتي هر دو در سالهايِ سخت شهيد شدند. آقاي مرحمتي هم يكي دو سال پيش سل گرفت و از دنيا رفت. اينك سالها از آن روزها ميگذرد. ديگر من جوانيام را از دست دادهام و بسياري از مردان و زنانِ ديگر همچون من. اما هنوز هم مطئمن هستم كه مرا به ياد نميآوري و همه درد و رنج و شكستگي من را. و همه محبتها و دوستيهاي مرا كه در پاي تو ريخته شد. اين را از همه آنچه كه ميكني و هم آنچه را كه به سادگي از كنار آنها ميگذري و ناديده ميگيري ميتوان فهميد. شما مرا نميشناسيد!
اسماعيل شفيعي سروستاني
به نقل از كتاب «روزي روزگاري»، انتشارات موعود |