spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
شما مرا نمي‏شناسيد...! چاپ پست الكترونيكي
۱۳ آذر ۱۳۸۶
سلام
شما مرا نمي‏شناسيد. و نمي‏خواهيد كه بشناسيد. چرا كه من، نامي ندارم و نشاني كه بتوانيد به هم‏نشيني با او افتخار كنيد. و يا در يكي از جرايد و نشريات، نامتان در كنار نامش و عكستان قرين با تمثال بدقواره‏اش باشد.

 انسان بي‏نام و نشان. هماره در خيل بي‏نشانه‏ها گم است.
 سياهي لشكري كه تنها به درد ترساندن دشمن مي‏خورند و بس.
 شما مرا نمي‏شناسيد...!
 چرا كه ما همواره دور از همه چيز دل در هواي عالمي داريم كه قيمت‏هاي نفت و دلار و معادلات سياسي و اقتصادي آنها را جا به جا نمي‏سازد. و از اينجا؛
 هيچ گاه نيازمند آن نيستيم كه به رنگي در آييم. در بي‏رنگيِ ساده‏اي كه در ميان رنگ‏ها ديده نشده زندگي مي‏كنيم.
 هر صبح‏گاه، به وقت خروس خوان، پيش از آنكه به خود آييم و به ياد نواي قمريان و نغمات بلبلان باشيم، خود را مواجه با افكاري پريشان مي‏بينيم كه به وقت سر نهادن بر بالين به ضربِ خواب از آنها جدا شده بوديم، و هيهات كه در طول شب نيز از دست كابوس آن رهايي نداشته‏ايم.
 آيا هيچ‏گاه به ناگهان از ميان خوابي هراسناك برخاسته‏ايد؟
 آيا سنگيني نگاه كودكانتان را بر دستان كودكي كه شيريني در دست دارد احساس كرده‏ايد؟
 بي‏گمان نديده‏ايد ورنه، قلبتان مي‏شكست و آهي سرد وجودتان را درهم مي‏ريخت.
 
 شما مرا نمي‏شناسيد!
 شايد كه نخواسته‏ايد كه بشناسيد!
 مرا در هيچ كدام از جلسات رسمي و ميهماني‏هاي شام نديده‏ايد!
 و در هيچ كدام از سفرهاي پر زرق و برق خارجي...، چه مي‏گويم؟
 من در ميان همه كساني بوده‏ام كه ماشين‏هاي شما با سرعتي تمام از ميانشان مي‏گذرند.
 آري، شيشه‏هاي رنگين و صندلي‏هاي نرم اتومبيلي لوكس، هيچ گاه اجازه ديده شدن مرا نمي‏دهند؟
 شايد، هر از چندي ندايي را از پشت در اطاقتان و در ميان گروه نگهبانان، منشيان و رئيس دفترهاتان شنيده باشيد ليكن، نامه‏هاي من هميشه با جمله‏اي كليشه‏اي و تكراري همراه بوده‏اند:
 »طبق مقررات عمل شود!«
 وه كه اين مقرراتِ خاص چه سدي ميان من و شما ساخته‏اند. ميان شما و ما كه اگر نباشيم بودن شما نيز هيچ سببي نخواهد داشت!
 
 شما مرا نمي‏شناسيد و نمي‏خواهيد كه بشناسيد!
 آيا شبي از شب‏ها، بر تختِ بيمارستان، كودك خود را بين مرگ و زندگي ديده‏ايد؟
 چهره شما ديدني است، وقتي فراروي خويش و برتخت سردِ بيمارستان كودكتان را بيهوش ببنيد و در دستتان نسخه دارويي كمياب را كه فراهم آوردنش از توان شما خارج است.
 در آن وقت كه هيچ فريادرسي را در كنارِ خود نمي‏بينيد، براي خريد يك داروي كمياب چه مي‏دهيد؟
 
 شما مرا نمي‏شناسيد!
 چرا كه در هيچ كدام از شبهاي من شريك نيستيد و هم سفره با من، آن هم به وقتي كه همسرتان اعلام مي‏كند:
 آخرين باقي‏مانده حبوبات را هم خورده‏ايم!
 ديگر چه بايد كرد؟!
 شايد اين سخنان را نيز اغراق بپنداريد اما كاش روزي گرسنه بمانيد. و دستانتان نيز توان سرخ نگه داشتن گونه‏هاتان را نداشته باشد.
 آري، ما افتادن و مردنمان هم بي‏صداست امّا، سرماخوردگي صاحبان مال و منصب چنان رنگي دارد كه صفحات تمام روزنامه‏ها را مي‏پوشاند.
 از همين‏جاست كه مرا نمي‏شناسيد چون، نامم در صفحات اول روزنامه‏ها نخواهد آمد مگر در صفحه حوادث كه چونان زنگ راحت مدرسه‏ها، سياهي لشكر همه روزنامه‏هاست و شما را هيچ گاه فرصت ورق زدن تمامي صفحات نبوده است.
 من حادثه زده‏ام!
 روزنامه‏ها به وقت نياز، از من شير مي‏سازند.
 وفاداري كه تا پاي مرگ ايستاده است اما، هيچ گاه خود را در ميان طوفان بلا، هجوم صاحب‏خانه، هزينه‏هاي كمرشكن زندگي، آرزوهاي برآورده نشده، انتظارهاي طاقت‏فرسا، وعده‏هاي رنگارنگ و درآمدي كه تنها پنج روز تو را كفايت مي‏كند يافته‏اي؟!
 آيا ناظر حركت سريع قطار اتومبيل‏هايي لوكس با شيشه‏هايي دودي بوده‏ايد كه در سرماي زمستان و گرماي تابستان به سرعت خيابان‏هاي شهر را طي مي‏كنند؟
 هم آنان كه با اشاره انگشتي هم خواسته‏هاشان برآورده مي‏شود و هميشه و در همه صف‏ها نفر اولند.
 جرم ما حفظ شرافت بوده است!
 همان‏كه براي آلوده نشدن، تن به سختي روزگار سپرده‏ايم!
 و گناهمان، مطالبه عدالت و آزادگي، كه در هوايش جاده‏اي به درازاي همه تاريخ را پيموده‏ايم.
 
 شما مرا نمي‏شناسيد!
 چرا كه هيچ گاه در مسيري يك طرفه قرار نگرفته‏ايد. و متعهد به انجام كارهايي نبوده‏ايد كه دور از چشم شما رقم زده شده است.
 كدامين روز از من پرسيده‏ايد كه روزهايم را چگونه به شب مي‏رسانم و شبانم را چگونه به صبح؟
 افتاده‏اي كه هماره پاكي بي‏انتها، شرافت بي‏منتها و وفاداري بي ما به ازاء را از او مي‏طلبند.
 گوش‏هاي شما هيچ گاه قادر به شنيدن صداي من و چشمانتان مايل به ديدار من نخواهد بود. آخر همواره شما مرا چون باري بر دوش و طلبكاري بر درگاه خويش شناخته‏ايد.
 بلي! بندگان بي‏نام و نشان و بي خدم و حشم نه ديدني هستند و نه لمس كردني و در هيچ كارخانه‏اي هم آن‏را قالب نمي‏زنند و در هيچ‏كدام از معاملات پاياپاي نيز به حساب نمي‏آيد.
 چه مي‏گويم؟
 من يكي از ميليون‏ها نفري هستم كه روزي او را شهروند، روزي امت و ديگر روز ملتِ شريف مي‏خوانند.
 
 شما مرا نمي‏شناسيد!
 ليكن من، شما را خوب به جا مي‏آورم.
 حتي دوران كودكيتان را به خاطر دارم.
 چرا خوب نگاه نمي‏كني؟ از چه مي‏ترسي؟
 همان كودك كوچكي نيستي كه در نيمكت دوم كلاس مي‏نشستي؟
 فراموش كردي؟
 روزهاي زيادي مرا و هزاران نفر چون مرا ديده‏اي، همه ما تو را بياد داريم.
 حتي آن روزي كه دست‏هاي يخ زده‏ات را لابه‏لايِ شال خود پيچيدم به ياد دارم.
 روزي را كه دستان كوچكت را در دست گرفتم و از ميان خيابان گذر دادم.
 روزي هم تو را بر صندلي شكسته نجار پير محله‏مان ديدم. تو را در كنار بخاري هيزمي نشانده بود تا گرم شوي. شايد خنده‏ات بگيرد، تو آن روز بي‏آنكه بخواهي شالِ كهنه و زهوار دررفته مرا سوزاندي و من به تو لبخند زدم.
 فقط لبخند و تو تنها گفتي:
    ببخشيد! ... و ديگر هيچ.
 آن روزي را كه با معلم علوم مدرسه به گردش علمي آمده بودي به ياد مي‏آوري؟
 با دوستانت به بازي و شوخي مشغول بودي و من براي آنكه بتواني از صخره‏اي بالا روي با دست‏هايم كه درهم قفل شده بود جا پا درست كردم.
 هيچ يادم نمي‏رود وقتي معلم علوم قورباغه‏اي را بر سطح صاف تخته سنگي تشريح مي‏كرد حال تو به هم خورد و رو برگرداندي.
 روزي مادرت از تو شكايت داشت و به مدرسه آمد.
 آن روز من مشغول جارو كردن حياط بودم. كاش وقتي آقاي ناظم مي‏خواست تو را تنبيه كند ضامن نشده بودم.
 شايد آن چوب باعث مي‏شد تا امروز مرا به ياد آوري!
 در چشمان تو آن روزها دنيا رنگي ديگر داشت!
 حتي در وقت انجام ندادن تكليف و نيم نگاهي كه دور از چشم معلمت بر برگه امتحانيِ هم‏كلاست مي‏انداختي.
 فكر مي‏كردم روزي از تو كسي پا مي‏گيرد. كسي كه مي‏شد به خاطرش از همه چيز گذشت.
 هر وقت به ياد گريه‏هاي تو مي‏افتم، خنده‏ام مي‏گيرد!
 
 شما مرا نمي‏شناسيد!
 روزگار خيلي زود چهره‏ها را پير و پر چروك مي‏كند اما من تو را مي‏شناسم! روزي، باغبانِ پيري را كه تو و دوستانت گاهي با عبور از كنار باغش به خانه مي‏رفتيد در كوچه ديدم. اسمش مشهدي رحمان بود، گِله مي‏كرد كه شاخه درخت ميوه‏اش را شكسته‏ايد.
 من و آقاي مرحمتي، - رفتگر محله - كُلي خنديديم و بعد روي او را بوسيديم تا شما را ببخشد. پسرهاي مشهدي رحمان و آقاي مرحمتي هر دو در سال‏هايِ سخت شهيد شدند. آقاي مرحمتي هم يكي دو سال پيش سل گرفت و از دنيا رفت.
 اينك سال‏ها از آن روزها مي‏گذرد. ديگر من جواني‏ام را از دست داده‏ام و بسياري از مردان و زنانِ ديگر همچون من. اما هنوز هم مطئمن هستم كه مرا به ياد نمي‏آوري و همه درد و رنج و شكستگي من را.
 و همه محبت‏ها و دوستي‏هاي مرا كه در پاي تو ريخته شد.
 اين را از همه آنچه كه مي‏كني و هم آنچه را كه به سادگي از كنار آنها مي‏گذري و ناديده مي‏گيري مي‏توان فهميد.
 شما مرا نمي‏شناسيد!

اسماعيل شفيعي سروستاني
به نقل از كتاب «روزي روزگاري»، انتشارات موعود 
 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.