|
۱۴ بهمن ۱۳۸۳ |
سعيد بيان الحق
اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ظللت عن دينى
در بين مردم از هر گروه و شهرى كه باشند روزهاى خوش و خرمى وجود دارد كه دور يكديگر
جمعند. شادى مى كنند، مى خندند و به هر حالت جشن و شادى ما بينشان وجود دارد. گروهى
با مناسبت هاى خانوادگى، بعضى با مناسبت هاى ملى و بعضى ديگر كه كتر به ظواهر دل
مى بندند با مناسبت هاى شاد مذهبى به جشن و سرور مى پردازند همانند ايّام عيد غدير،
نيمه شعبان و ديگر ايّام مبارك، امّا در اين دنياى بزرگ، مرد شريف و بزرگوارى است
كه اگر چه به ظاهر بر لبان پر نورش تبسمى است آسمانى امّا دل دردمندش گويى حتى يك
روز شادمانى را به خود نديده است .
در اين دنياى بزرگ سيد بزرگ.ارى است كه اگر چه صدايش صداى ملكوتى و آسمانى اش مايه
آرامش همه موجودات است امن و امان همه مردمان است امّا اگر خوب دقت كنى رگه هاى غم،
بغض هاى فرو خفته و دردهاى پنهانى در آن موج مى زند. آرى دراين دنياى دنياى بزرگ
سيد بزرگوارى است كه اگر چه چشمان زيباى هاشمى اش مايه قرار و امنيت و آسودگى همه
موجودات است امّا در عمق آن ديدگان درياى غصه هاى طولانى به وضوح پيداست. هر آنچه
كه ديگران را به شادى فرا مى خواند غم دل اين سيد بزرگوار را بيشتر مى سازد ايّام
رجب (13 رجب) كه فرا مى رسد عيد غدير كه مى آيد مردمان جشن و شادى مى كنند - بايد
هم اينچنين كنند - امّا اين مرد غريب و غصه دار به ياد مى آورد و دستان بسته حيدر
را به ياد مى آورد. غصه هاى بى پايان حرف هاى دل چاه را به ياد مى آورد كه جد
بزرگوارش آنقدر تنها و بى يار شد كه نخل ها و شب هاى تاريك هم نفسش گشتند و نيمه
رجب كه مى رسد باز مى بيند بازوان عمه جانش را زينب كبرى (س) را به اسارت به زنجير
بستند و مى شنود كه از آن روز عمه جانش به كودكان زجر كشيده و خاندان اسارت ديده
بشارت آمدن او را مى داد. مردى كه مى آيد، انتقام ما را مى گيرد، كوچه و بازار شام
هر روز ديدگانش زيبايش را به اشك مى برند. محرّم و صفر هم كه برسد معلوم است چه
حالى دارد اصلاً چرا محرّم و صفر اين كربلا با دل اين غريب كارى كرده است، عطش،
خيمه ها، بچه ها هر روز هر صبح و شام مى بيند كه سيد مظلومان سيد الشهدا تك و تنها
نداى هل من ناصر سر مى كشد مى بيند دلواپسى زنان و كودكان خيمه ها را و مى بيند جاى
سيلى ها را تاول هاى تكه تكه شده را و اين سيد غريب و دردمند همه را درون خودش
مى ريزد و به انتظار ايستاده است (خدايا اين همه غم و غربت با يك دل مهربان چه
مى كند، السلام عليك يا بقيه الله / السلام عليك يا حجة الله / به فدايت آقا / عالم
به فداى دل غصه دارت آقا / به فداى شب و روزت آقا / به فداى اشك هايت آقاجان
به گمانم اين مرد غريب فقط يك جاست كه آرام مى شود يكجاست كه بغض ها و غصه ها را
رها مى كند و آنجا كنار مزار بى نشان مادرش بانوى آب ها / صديقه كبرى (س) است آرام
و سربزير آنجا مى رود دل شب به آن مزار بى نشان نگاه مى كند شانه هايش مى لرزد...
آرام مى نشيند با اشكهايش آن مزار را مى شويد و آرام و بى صدا غريب و صبور بر
مى خيزد و مى رود...
السلام عليك يا بقية الله....
»مى رسد روزى كه باشيم در كنار آفتاب «
ماهنامه موعود شماره 30
|