spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
ديدار يار غايب چاپ پست الكترونيكي
۰۶ آذر ۱۳۸۶

بار اوّلش نبود كه به نداري و پيسي مي‌خورد. هر بار هم كه اين‌طور مي‌شد با هر زحمت و جست و خيزي كه بود، خودش را بالا مي‌كشيد و يك جوري خلاصه رفع و رجوع مي‌كرد. حتّي سر جهيزيّة تنها دخترش كه در حدّ وسع و توانش، وسايلي را دست و پا كرده بود و نگذاشته بود، آب در دل عيالش محبوبه تكان بخورد. امّا اين بار كمي فرق مي‌كرد.


 سن و سالي از او گذشته بود. خودش هم اگر چيزي نمي‌گفت، موهاي جوگندمي و چين و چروك‌هاي روي پيشاني و گوشة چشم‌هايش از عبورِ گذشت سال‌هاي پر از سختي، ردّي ممتد بر جاي گذاشته بود.
از مسجد، از سر كار، از صندوق محله، و از هر جايي كه به نظرش مي‌رسيد، وام گرفته بود و خلاصه اينكه، سر هر ماه قسط‌ها را مي‌داد، امّا يك بار كه نداشت و چند قسط از دو جا، عقب افتاده بود، مجبور شد و از سر ناچاري يك كاري كه نبايد مي‌كرد را هم انجام داده بود. از صادقي همساية كوچه پشتي دستي پول قرض گرفته بود، سيصد هزار تومان ناقابل كه همان كار را خراب كرده بود. آمده بود درب خانه، همين امروز، سر ظهر، صادقي را مي‌گويم، كه چي؟
ـ دستم تنگ شده و به اين سيصد تومان احتياج پيدا كرده‌ام وگرنه، سيصد تومان پولي نيست كه آدم بخواهد رويش برنامه‌ريزي كند.
و وقتي او اين حرف‌ها را از قول صادقي به عيالش محبوبه مي‌زد، خيره شده به فرش نخ‌نماي زير پاهايشان.
ـ محبوبه: گوشِت با من است؟
ـ بله كه گوشم با شماست. اگر گوشم نباشد، حواسم پي تصميم و نقشه‌ات است كه؟
ـ صادقي مي‌گفت: اگر هم سيصد تومان دم دست نداريد، خودتان را به زحمت نيندازيد، باشد ماه ديگر امّا خب صد تومان بيايد رويش كه ما هم ضرر نكرده باشيم.
ـ آقا ناصر! يعني چي؟ صادقي اينها را گفت؟
ـ درسته محبوبه! براي همين هم نمي‌خواهم دست دست كنم.
و بعد دست كشيد به سر فرش دست‌باف و نخ نما شدة زير پايش. و لحظه‌اي بعد چيني به راستة ابروي پرپشت و مردانه‌اش انداخت كه؛
ـ جان تنها دخترمان، اگر دلت رضا نباشد، عمراً اگر دست به اين فرش بزنم. هنر دست‌هاي خودت است. تو نخواهي، هيچ كاري نمي‌كنم. چهرة نگران و مستأصل آقا ناصر، راه را براي هر حرف و سخني و شكوه‌اي بسته بود. مكث كرد، امّا چيزي نگفت. دلش نيامد بگويد، تو كه داري فرش را جمع مي‌كني، آن‌وقت مي‌گويي اگر تو نخواهي فلان ... تازه، دلش نيامد حتي بگويد، آمديم و كار به دعوا كشيد و خداي ناكرده آبروريزي جلوي درب و همسايه. و به خاطر همين انديشه‌هاي موزيانه بود كه بي هيچ ذرّه‌اي مقاومت، از جاي برخاست و راه را براي لوله كردن فرش 9 متري باز كرد. فرشي كه از بچّگي وقتي اسم آقا ناصر را رويش گذاشتند، نشست پاي دارش و آن نقش خيال خود را به نقش قالي بافت تا وقت عروسي‌اش.
آقا ناصر، فرش لوله شده‌اش را به ديوار تكيه داد و پيراهن چهارخونه‌اي سفيد سورمه‌اش را مي‌پوشيد كه گفت:
ـ بايد تا دير نشده بروم راسته حجره‌داران بازارچه.
محبوبه خانم گفت: حالا چه عجله‌اي؟ امروز كه تازه سه شنبه است. خب باشد آخر هفته، اين سر ظهر كجا مي‌خواهي بروي؟
نه خانم! بازار وسط هفته و آخر هفته نمي‌شناسد، هميشه شلوغ است و پر رفت و آمد، بلكه خوب خريدند و امشب قرض صادقي را دادم. تا ماية دردسر و آبروريزي نشده...
آقا ناصر، فرش 9 متري لوله شده را روي كول انداخت درب اتاق را كه باز كرد تا بيرون برود، يك دفعه برگشت. محبوبه داشت نگاهش مي‌كرد. آقا ناصر فرش را روي زمين گذاشت. چهرة پر چين و خسته‌اش را روي صورت محبوبه نشاند:
ـ محبوبه جان! هيچ وقت اين خانمي تو را فراموش نمي‌كنم...
ـ ... راستة فرش فروشان بازار پر رفت و آمد بود، البّته اين طبيعي بود كه سر ظهر كه حجره‌ها زير گرماي سوزان، آفتاب مي‌گرفتند، كمي اوضاع ساكت مي‌شد، امّا ساعت 3 كه مي‌گذشت، دوباره همه چيز رونق مي‌گرفت... حجره‌ها تنه به تنة يكديگر تكيه داده بودند و حجره‌دارها با قليان و چاي و يا با صحبت و چرتكه انداختن، در انتظار مشتري‌هاي دست به نقد، وقت سپري مي‌كردند. يكي امّا، اندكي با بقيه متفاوت بود، حاجي يا به قول شاگرد حاجي ـ اوستا ـ
نرسيده به سر پيچ بازارچه، جايش بود، و هر هفته، سه شنبه‌ها، درست همين وقت‌ها، پسرك جواني آب و جاروب به دست، جلوي حجره را صفا مي‌داد. گلدان كوچكي كه چند تا گل شمعداني قرمز رنگ هم داشت را مقابل مي‌گذاشت. درست كنار يك چهارپايه. بعد كه كمر راست مي‌كرد، يك‌راست مي‌رفت، داخل حجره، سراغ اوستا، مرد مسني كه صاحب محاسن بود و كلاه پشمي درشت بافتي را بر سر داشت و با آن كت و شلوارش و آن تسبيح دانه درشت آلبالويي رنگ وقتي روي صندلي مي‌نشست، مي‌شد از آن حاجي بازاري‌ها.
ـ اوستا! آب و جاروب تمام شد. اگر كاري نداريد بروم شيريني بخرم؟
اين موقع، اوستا، كشوي ميز را بيرون مي‌كشيد و يك اسكناس 5 هزار توماني تانخورده را در مي‌آورد و مي‌گفت:
ـ بيا جانم ! به اكبر آقا قناد بگو، شيريني كوچك و لقمه‌اي باشد كه بيشتر بشود.
شاگرد حاجي، دستمال يزدي را از دور گردن برداشت، چَشمي گفت و از حجره بيرون پريد كه حاجي صدايش كرد:
ـ راستي! سر راهت، يك پرس‌و جو بكن، دم مسجد، ببين حركت اتوبوس‌هاي جمكران، مثل هفتة پيش ساعت 4 است يا نه؟
ـ رو چِشَم اوستا،
حاجي كه در حجره تنها ماند، رفت سراغ كتابي كه هر روز صفحاتي از آن را مي‌خواند و امروز بايد آن را تمام مي‌كرد. كتاب را يكي از جوان‌هايي كه در اتوبوس جمكران، هر هفته حاجي را مي‌ديد، به او داده بود، البّته به امانت. چند داستان تشرّف در آن نوشته شده بود. جوانك كتاب تشرّفات را هر هفته به دست كسي از اهالي اتوبوس مي‌سپرد و اين هفته نيز دست حاجي مي‌چرخيد. همة تشرّفات كتاب جز، داستان آخر، را خوانده بود. وقت را مغتنم شمرد و نشست پشت ميزش، دفتر بزرگ حسابداري‌اش را كه بست، كتاب تازه خودش را نشان مي‌داد؛ كم قطر و جمع و جور. تشرف آخر، يا تشرّف سوّم قبل از شروع داستان، با خط درشتي اسم آن وسط صفحه نوشته شده بود؛
ـ ديدار يار غايب.
و در صفحة روبرو، بالاي صفحه، اولين پاراگراف سر سطر نوشته شده بود:
يكي از دانشمندان، آرزوي زيارت حضرت بقية‌الله ـ ارواحنا فداه ـ را داشت و از عدم موفقيّت خود رنج مي‌برد. مدّت‌ها رياضت كشيد و آنچنان كه در ميان طلاب حوزة نجف مشهور است، شب‌هاي چهارشنبه به «مسجد سهله» مي‌رفت و به عبادت مي‌پرداخت تا شايد توفيق ديدار يار نصيبش شود.
مدت‌ها كوشيد امّا به نتيجه‌اي نرسيد، پس به علوم غريبه و اسرار حروف و اعداد، متوسّل شد. چله‌ها نشست و رياضت‌ها كشيد. اما باز هم نتيجه‌اي نگرفت. ولي شب‌بيداري‌هاي فراوان و مناجات‌هاي سحرگاهان، صفاي باطني در او ايجاد كرده بود. گاهي نوري بر دلش مي‌تابيد و حقايقي را مي‌ديد و دقايقي را مي‌شنيد. روزي در يكي از اين حالات معنوي به او گفته شد:
«ديدن امام زمان(عج) براي تو ممكن نيست مگر آنكه به فلان شهر سفر كني» به عشق ديدار، رنج سفر را بر خويش هموار كرد و پس از چند روز به شهر مذكور رسيد. در آن شهر نيز هر چه از ختوم و اذكار يادش داده بودند، همگي را به كار برد و بار ديگر يك دورة چلّه نشيني را آغاز كرد. هر چه در رؤيت هلال يار كم توفيق بود، همين عطش او را بيشتر مي‌كرد. چون تشنه‌اي كه هر چه دست‌يابي به آب روان و گوارا برايش سخت‌تر مي‌شد، او عضبناك‌تر و بي‌قرارتر مي‌شود. سرانجام در روز سي و هفتم يا سي و هشتم از روزهاي چلّه‌نشيني‌هايش، به او گفتند: «الان حضرت بقيةالله الاعظم در بازار آهنگران، در مغازة پيرمرد قفل‌سازي نشسته‌اند، برخيز و به خدمت حضرت شرف‌ياب شو.»
تأخير را جايز ندانست، شال كمرش را بست. بالاپوش روي دوش انداخت و با قلبي سرشار از عشق ديدار يار غايب، راهي شد. مي‌دانست كه سرانجام همة آن چله‌نشيني‌ها، همة آن راز و نيازها، همة آن صدا زدن‌ها، اكنون به لبيكي از سوي آقايش پاسخ داده شده است. نمي‌دانست چطور كه نه به پاي تن بلكه با سر، سوي ديدار هروله مي‌كرد.
حاجي تسبيح را لاي كتاب گذاشت و آن را بست، چشمانش خسته شده بود يا قطره‌اي اشك پرده‌اي شده براي خواندن، معلوم نبود امّا هر چه بود، لحظه‌اي به فكر رفت. اينكه كاشكي او نيز چون آن اهل علم عاشق، روزي به ديدار آقا و سرورش نايل مي‌شد. وقتي با خودش خلوت مي‌كرد حقّ را به خودش مي‌داد. اينكه وقتي هر هفته به عشق ديدار آقايش، حجره و دستك را كنار مي‌گذارد و راهي جمكران مي‌شود، پس دليلي ندارد كه آقايش از او روي پنهان كند... كتاب را باز كرد و به خواندن ادامه داد؛
مرد عاشق، هيجان‌زده‌تر از هميشه با چشماني اشك‌بار قدم در بازارچه گذاشت. نه چيزي جز دكان قفل‌سازي را قادر بود ببيند و نه هيچ سخني غير از صداي خوش آقايش را مي‌توانست بشنود. چشمانش نگران و لرزان در پي محبوب مي‌چرخيد ... ميان بازار آهنگران، دكان قفل‌سازي توجهش را جلب كرد. دكان آن‌قدر مهتر و ساده و بي‌پيرايه بود كه براي فراري دادن هر مشتري كافي بود. روي ديوار تخته‌اي نصب شده بود و روي آن تعدادي ميخ داشت كه هر يك حلقة كوچك كليدي را روي خود تحمّل مي‌كرد. نگاه مرد عاشق به درون دكان افتاد. پيرمرد قفل‌ساز روي چهارپاية كوچكش نشسته بود و روبرويش، آري، آقا و سرورش بود كه با پيرمرد قفل‌ساز گرم گرفته بودند و سخنان محبّت‌آميز به هم مي‌گفتند و احوال يكديگر را جويا مي‌شدند. مرد سر از پاي نمي‌شناخت. اكنون در چند قدمي رسيدن به همة آرزوها و رؤياهايش بود. سال‌ها تحمّل رياضت‌هاي سخت، چلّه‌نشيني‌هاي پيوسته... آري، اين مرد نوراني با آن هيبت خاصّ هاشمي، پيراهن سپيدي كه بر تن داشت و شال سبزي بر دوش آويخته بود. اين چشمان مهربان، اين نگاه نافذ، اين ابروان مشكي نزديك‌ به هم، نه پيوسته، اين همان يار غايب بود كه حال حاضر شده بود. خواست حرفي بزند، كاري كند. خودش را به پاي آقايش بيندازد. امّا قادر به هيچ كاري نبود، جز اينكه زبان بچرخاند و از سر ادب به مولايش سلام كند. آقايش نيز به گرمي پاسخ سلام او را دادند و با اشارتي به او فهماندند كه يعني سكوت كن و تنها ببين...
در جا خشكش زده بود. يك نگاه به آقايش و يك نگاه به پيرمرد قفل‌ساز انداخت كه به راحتي با مولايش مشغول صحبت بود. گاه به لبخند مولايش شاد مي‌شد و لحظه‌اي سكوت مي‌كرد تا سرورش كلامي بر لب‌هاي مباركش جاري كند. مرد عاشق، وقتي به خود آمد، قبل از آنكه همه صميميت و پاكي چشمان پيرمرد قفل‌ساز، شگفت‌زده شود، به حال خويش تأسف و هزار بار افسوس خورد كه از كدام چلّه‌نشيني و چه ختم و ذكري غافل مانده كه حالا كه پس از سال‌ها، توفيق ديدار نصيبش شده، اين‌طور بايد از هم كلامي با حضرت، محروم بماند...
تلفن كه زنگ خورد، ابروهاي حاجي در هم رفت. زود نگاهي به ساعتش كرد. ساعت سه و نيم بود و هنوز وقت داشت. خيالش كه راحت شد، گوشي را برداشت:
ـ بله، بفرماييد.
ـ سلام اوستا، از شيريني‌فروشي زنگ مي‌زنم.
ـ چيزي شده كه زنگ‌زدي؟
ـ مي‌خواستم بگويم، اكبر آقا، قنّاد، سلام رساند و گفت: اگر شما موافق باشيد. چند كيلو شيريني بدهد تا تو اتوبوس و جمكران، بين ملّت پخش شود. من گفتم، بايد به اوستام زنگ بزنم، حالا چكار كنم؟
ـ اي بابا! اينم سؤال دارد. معلوم است ديگر، همه را بردار بيار، عجله‌كن كه مي‌خواهم سر ساعت بروم.
گوشي را گذاشت، بار ديگر حال و هواي تشرف، او را به فكر فرو برد. دلش مي‌خواست، خودش را بگذارد جاي مرد داستان و سؤال‌هاي او را خود پاسخ بگويد.
شايد او هم ـ پيرمرد قفل‌ساز را مي‌گويم ـ  شايد مثل اكبرآقا قنّاد، دستش به خير بود. شايد مثل شاگرد خودش، هيچ كاري را بدون كسب اطمينان از رضايت آقايش، انجام نمي‌داد. شايد هم ختم و ذكر خاصّي را بلد بود كه ...
نگاهش روي سطور پر رنگ و تايپ شده كتاب، ميزان شد؛
سؤال مرد عاشق در فضاي پريشاني چرخ مي‌خورد و روي احتمالات آرام نمي‌گرفت. در همين موقع بود كه پيرزني عصازنان و نفس زنان به در دكان قفل‌سازي آمد. پيرمرد قفل‌ساز با مهرباني رو به پيرزن گفت:
ـ بفرما، مادرجان! قفل‌مي‌خواهي؟
پيرزن روي چهارپاية جلوي مغازه پهن شد. عرق سر و رويش در آمده بود. آب دهان خشك شده بود. قفلي را كه در دست داشت، به سمت پيرمرد قفل‌ساز دراز كرد و گفت:
ـ بيا برادر: اين را از من بخر و مرا خلاص كن.
پيرمرد، قفل بزرگ را در دست جابه‌جا كرد و گفت:
ـ خواهرم! اين قفل كه سالم است.
پيرزن نفسي تازه كرد. حوصله سر و كله زدن با اين يكي را ديگر نداشت، امّا گفت:
ـ اين حرف‌ها را چند قفل‌ساز ديگري كه در اين راسته بودند، هم گفتند: خُب اگر خوب و سالم و بزرگ است. پس آن را بخر.
ـ به چند مي‌دهي؟
نگاه ملتمسانة پيرزن به سيماي نوراني و مهربان پيرمرد قفل‌ساز دوخته شد.
ـ برادرجان! من امشب مهمان دارم و براي خريد قرص نان و قدري پنير و چند دسته سبزي به سه شاهي نياز دارم. حال تو هم آقايي كن و قفل را بخر كه يك عمر دعايت مي‌كنم.
پيرمرد قفل‌ساز، خيره به قفل، قدري آن‌را وارسي كرد و متعجبانه گفت:
ـ سه شاهي؟ فقط همين؟
ـ آري، اگر راه دارد و برايت مقدور است، همان سه شاهي را از من بخر. در اين راسته، هر كه گفت: بي عيب است، به همين سه شاهي هم راضي نشد و گرنه، برخي عيب و ايراد روي قفل گذاشتند، حال كه تو حرف حق مي‌گويي، پس مرا بيش از اين معطّل نكن.
پيرمرد قفل‌ساز، با آرامش و اطميناني كه در صورت و كلامش موج مي‌زد، گفت:
ـ خواهرم! اين قفل سالم شما، هشت شاهي ارزش دارد. قيمت كليد هم دو شاهي، اگر تو به من دو شاهي بدهي، برايش كليد مي‌سازم و آنوقت قيمت اين قفل و كليد، ده شاهي مي‌شود.
پيرزن، در آن گير و دار اضطراب معني حرف‌هاي او را نمي‌فهميد. ناراحت شده بود. از طرفي مي‌خواست حالا كه اين همه راه را از سر بازارچه تا اينجا آمده، كار را يكسره كند، پس گفت:
ـ من نه به اين قفل و نه به كليد آن، هيچ يك نيازي ندارم. شما سه شاهي، قفل را از من بخر كه دعايت مي‌كنم.
پيرمرد قفل‌ساز با كمال صداقت و سادگي گفت:
ـ خواهرم! تو مسلماني. من هم كه مسلمانم. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم. و حقّ كسي را ضايع كنم. اين قفل هشت شاهي ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم. به هفت شاهي مي‌خرم. زيرا در معامله هشت شاهي، بيش از يك شاهي منفعت بردن، بي انصافي است. اگر مي‌خواهي بفروشي. من هفت شاهي مي‌خرم و باز تكرار مي‌كنم، كه قيمت واقعي آن هشت شاهي است چون من كاسب هستم و بايد نفعي ببرم، يك شاهي ارزان‌تر مي‌خرم!
پس دست برد، داخل دخل جعبة فلزي كوچك، تا 7 شاهي بيرون بياورد و به او بدهد.
خوشحالي سرتاپاي خستة پيرزن را در نورديد و درماندگي و اندوه به چشم به هم زدني عقب نشيني كرد. باوركردنش سخت بود وقتي كسي حتي با وجود التماس‌هاي فراوان پيرزن، حاضر به خريد قفل به بهاي سه شاهي نشد، اينك 4 شاهي بيشتر به دست مي‌آورد. لحظه‌اي بعد همچنان دعا مي‌كرد كه از دكان قفل‌سازي بازارچة آهنگران دور شد.
در اين وقت محبوب ‌دل‌ها رو به مرد عالم و عاشق كردند و با مهرباني فرمودند:
ـ آقاي عزيز!  اين منظره را تماشا كردي. اين‌طور شويد تا ما به سراغ شما بياييم. چله‌نشيني لازم نيست. به جفر متوسل شدن سودي ندارد. عمل سالم داشته باشيد. مسلمان باشيد. تا من بتوانم با شما همكاري كنم! از همة اين شهر، من اين پيرمرد را انتخاب كرده‌ام. زيرا اين پيرمرد دين‌دار است و خدا را مي‌شناسد. اين هم امتحاني كه داد. از اول بازار، اين پيرزن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نيازمند ديدند همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هيچ‌كس حتي به سه شاهي نيز خريداري نكرد. و اين پيرمرد به هفت شاهي خريد. هفته‌اي بر او نمي‌گذرد مگر آنكه من به سراغ او مي‌آيم و از او دل‌جويي و احوال‌پرسي مي‌كنم....
مرد عاشق و عالم داستان بعد از اين سخنان حضرت صاحب(عج)، هر حسي و حالي كه پيدا كرده باشد، اوضاع حاجي بهتر از او نبود. كتاب را بست و عجيب در حال و هواي خوش و معنوي داستان، معلّق مانده بود. دوست داشت يك دل سير گريه كند. دوشت داشت سرش را كه احساس مي‌كرد به سنگيني كوهي، بزرگ و غير قابل تحمّل شده را به آبي سرد و روان بسپارد. آرزو كرد كاش او نيز به جاي بازاري و فرش‌فروشي، پيرمردي قفل‌ساز بود كه پيرزني سراغ او مي‌آمد و از اين طريق عشق و ارادتش را به آقايش اثبات مي‌كرد. آن‌قدر در حس و حال خوش خود بود كه وقتي شاگرد با دو جعبة بزرگي شيريني آمد، جز جواب سلامش چيزي به او نگفت.
شاگرد امّا كار خودش را خواب بلد بود، جعبه‌اي را كنار گذاشت و آن ديگري را باز كرد و ميان دوري كه بر روي چهارپاية بيرون حجره گذاشته بود، خالي كرد و اولين كسي هم كه از آن شيريني برداشت و براي سلامتي آقا صلوات فرستاد، مشتر‌ي‌اي بود كه داشت پا مي‌گذاشت داخل حجره.
پيرمردي بود با موهاي جوگندمي و صورت گرد و پر چين و چروك. پيراهني چهارخانه سپيد ـ سورمه‌اي بر تن داشت. فرش لوله شدة روي كولش را كه زمين گذاشت، سلام كرد و بي تعارف روي چهار پاية گوشة حجره نشست. حاجي تازه از حس و حالش بيرون آمده بود. جواب سلام را كه داد، از پشت ميز بلند شد و تسبيح به‌دست آمد سراغ پيرمرد آقا ناصر ـ ؛
ـ جانم بابا، بفرماييد؟
پيرمرد با سادگي، و خيلي زود گفت: از سر بازارچه تا اينجا هر حجره‌اي رفتم و اين فرش را نشان دادم، دوباره جمع كردم. همه ارزان مي‌خرند، آخر پنجاه هزار تومان هم پول است، آن هم براي فرش دستباف...
حاجي و شاگرد و پيرمرد، فرش را باز كردند. حاجي زانو زد روي فرش و دستي به پرز‌هاي فرو رفته و نخ‌نما شده‌اش كشيد و گفت: خب،  خيلي كهنه شده بابا جان.
ـ درسته، من هم كه نگفتم فرش نوست. احتياج دارم به دستكم 300 تومان. نمي‌خوام بيفتم تو گناه نزول. همين را هم از زير پا جمع كردم. به جان عزيزت، اگر نياز نداشتم كه فرش زير پايمان را جمع نمي‌كردم.
حاجي فرش را برگرداند و دوباره از رو كرد، طرح فرش را نيز ورانداز كرد و گفت:
ـ بابا جان! قيمت چند گفتند؟
ـ حجره‌هاي قبلي يكي صد تومان گفت با هزار التماس، يكي هم 80 تومان. آن سربازارچه هم بيشتر از پنجاه تومان گفت جا ندارد، گفت اگر بيشتر بدهيم، ضرر است.
حاجي كه از صبح تا آن موقع از مشتري حسابي، بي‌نصيب مانده بود، نه گذاشت و نه برداشت. بادي به غبغب انداخت كه:
ـ درست گفتند، پدرجان! بيشتر جا ندارد. كار ما همين است. ما الآن اين را اگر صد تومان هم بخريم، مي‌ماند روي دستمان. آخر كسي براي فرش كهنه اين‌قدر پول مي‌دهد. حالا اگر مي‌خواهي صد تومان، ازت بخرم، آن هم چون مي‌خواهم دست خالي ...
كه شاگرد حاجي نگاهي به ساعت تو حجره انداخت و گفت:
ـ اِ اِ ... اوستا، ساعت 5 دقيقه به چهار است. اتوبوس جمكران... ديرتان شد ها...
دل حاجي سوخت. ياد چلّه‌هاي عالم عاشق افتاد. ياد ذكرها و ختم‌ها، ياد پيرمرد قفل‌ساز... ياد پيرزن... دستي به قلب گرفت و روي صندلي‌اش نشست.
پيرمرد كه هيچ حرفي براي گفتن نداشت و آرام گرفته بود، فقط نگاه مي‌كرد.
ـ پدر جان! خدا را شكر كه تو هنوز اين‌جايي و من متوجّه اين شدم كه فرش دستباف، آنهم پا خورده و كار كرده، آنهم 9 متري يعني پول... آن‌هم حول و حوش سيصد هزارتومان.
و برخاست و سر دخل، تراول‌هاي 50 تايي و صدتوماني را شمرد و داد دست پيرمرد كه مات و مبهوت، هنوز از ماجرا سر در نياورده بود و نمي‌دانست كه بخندد يا گريه كند....
پس از گذشت سال‌هاي سال، هنوز كسي نمي‌داند كه حاجي بازاري آن شب چهارشنبه، به اتوبوس جمكران رسيد يا نه؟!...

شيدا سادات آرامي
ماهنامه موعود شماره 82

پي‌نوشت‌:
٭ تشرف ياد شده برگرفته از: ملاقات با امام عصر(عج)، ص 268؛ عنايات حضرت مهدي(عج) به علماء و طلاب، به نقل از: سرماية سخن، ج 1.

 

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.