|
كمربستة علي عليهالسلام |
|
|
|
۲۷ مرداد ۱۳۸۲ |
خسرو آقاياري
روز به پايان ميرسيد و خورشيد آهسته، آهسته ميرفت تا در غربيترين نقطه آسمان از ديدها مخفي شود. عليعسكر و پدرش خسته از كار روزانه در ايوان خانه نشسته بودند و چاي مينوشيدند. صداي در خانه بلند شد. يك نفر بشدت در را ميكوبيد و پهلوان را صدا ميزد. عليعسكر با عجله خودش را به در حياط رساند. مرد سراسيمه بود و نفسنفس ميزد. عليعسكر را كه ديد گفت: «پهلوان زود باش، عجله كن، سيدهاشم، سيدهاشم را كشتند!» پهلوان با ناراحتي پرسيد: «سيدهاشم، چي شده؟ درست حرف بزن ببينم، كي سيدهاشم را كشت؟» مرد كه نفسي تازه كرده بود، گفت: «اوباش محله بزور، سيدهاشم را به داخل خانهشان بردند و الان سر و صداي بزن و بكوب و التماسهاي سيد از خانه به گوش ميرسد.» پهلوان عليعسكر با شتاب به طرف كوچه دويد. سيدهاشم، روحاني جواني بود كه در محله آنها زندگي ميكرد و در مدرسة صفدرخان درس ميخواند و گاهي براي مجالس روضهخواني به خانههاي اهالي محل ميرفت. ماجرا از اين قرار بود كه چند نفر از اوباش محل براي تفريح و خنده خود تصميم گرفته بودند كه او را دست بيندازند و بخندند. براي همين به بهانة مجلس روضهخواني سيد را به خانة خود برده بودند. روحاني جوان وقتي كه وارد خانه ميشود، صاحبخانه و دوستانش مشغول بزن و بكوب و شوخي و خنده و دست انداختن او ميشوند و وقتي كه سيد اعتراض ميكند، او را به باد كتك ميگيرند. با بلند شدن سر و صدا، اهالي محل كه متوجه شده بودند، براي نجات سيد جوان به پهلوان عليعسكر متوسل ميشوند. عليعسكر خود را به خانه رساند و با كمك چند نفر از اهالي محل از ديوار بالا رفت و وارد خانه شد و پس از گلاويز شدن با اوباش و زد و خوردي شديد با آنها مرد روحاني را از خانه بيرون آورد. روحاني جوان كه از شرّ مزاحمين نجات پيدا كرده بود، از ته دل عليعسكر را دعا كرد و گفت: پهلوان! اميدوارم همانطور كه مرا از دست اين مزاحمين نجات دادي، هر آرزويي كه داري به دست جدّ بزرگوارم برآورده شود. آن شب عليعسكر در خواب حضرت اميرمؤمنان علي بن ابيطالب را زيارت كرد و حضرت به او فرمود: «پهلوان همانطور كه امشب اولاد ما را نجات دادي، از خدا ميخواهم كسي نتواند پشت تو را به خاك برساند». عليعسكر از خواب بيدار شد. او كه كمر بستة حضرت اميرالمؤمنين علي، عليهالسلام، شده بود، در اثر توجه و دعاي امام قدرت بيمانندي را در خود احساس ميكرد. يك هفته قبل از عيد نوروز، پهلوان عليعسكر يزدي وارد پايتخت شد. خبر ورود پهلوان يزدي بسرعت در سراسر شهر تهران پخش شد. قرار شده بود كه صبح روز عيد در حضور فتحعلي شاه قاجار، پهلوان عليعسكر يزدي با پهلوان علي شيركش، پهلوان دربار، در ميدان بزرگ شهر كشتي بگيرد. پهلوان عسكر، براي اينكه خستگي راه را از تن به در كند، چند روزي استراحت كرد. او در اين مدت مهمان ورزشكاران تهراني بود و بخوبي از او و همراهانش پذيرايي ميكردند. روز موعود نزديك ميشد. جارچيان هر روز در بازارهاي شهر، خبر برگزاري كشتي دو پهلوان بزرگ را به اطلاع مردم ميرساندند. از چند روز قبل، مردم شهر را آذين بسته بودند. فراشان و خدمتگزاران دربار، ميدان شهر را براي كشتي آماده ميكردند. وسط ميدان خاك نرم پاشيده بودند. در گوشهاي از ميدان كه مقابل قصر شاهي و ايوان بزرگ آن بود، سردم مرشد را با زنجير و زنگ و پرهاي رنگارنگ زينت داده بودند. در دو سوي ميدان، دو چوب بلند كه بر نوك هر يك پارچهاي رنگي بود، در خاك فرو كرده بودند. يكي از پارچهها به رنگ سرخ و ديگري به رنگ سبز بود. بيرق سرخ به پهلوان علي شيركش و بيرق سبز به پهلوان عليعسكر يزدي تعلق داشت. روز عيد نوروز فرا رسيد. گروه زيادي از مردم براي اينكه محل مناسبي براي تماشا داشته باشند، از شب قبل در ميدان شهر اجتماع كرده بودند. با بلند شدن آفتاب، پهلوانان براي برگزاري كشتي آماده شدند. پهلوان علي شيركش با همراهانش زودتر وارد ميدان شده بودند و زير بيرق سرخ ايستاده بودند. پهلوان علي تنكه كشتي پوشيده بود و خود را براي كشتي آماده ميكرد. طرفداران او را بشدت تشويق ميكردند. چند گوشة از ميدان، پيرمردان منقل به دست اسپند و كفندر دود ميكردند و جمعيت براي سلامتي پهلوان مورد علاقهشان صلوات ميفرستادند. لحظاتي بعد، پهلوان يزدي با همراهانش وارد ميدان شدند و در زير بيرق سبز بر زمين نشستند. هنوز چيزي از آمدن آنها نگذشته بود كه صداي طبل و نقارهخانه شاهي ورود شاه قاجار را اعلام كرد. جمعيت به احترام از جا برخاستند. بعد از اينكه شاه و اطرافيانش در جاي خود نشستند، به اشارة وزير دربار، مرشد با خواندن گل كشتي و ضرب و زنگ شروع كشتي را اعلام كرد. دو پهلوان به ميدان آمدند. كهنه سوار به ميانة ميدان آمد و دستهاي آنها را در دست هم قرار داد و پهلوانان فرو كوبيدند و كشتي شروع شد. هر دو پهلوان با احتياط با هم برخورد ميكردند و سعي داشتند كه همديگر را سبك سنگين كنند و قدرت و مهارت حريف را در كشتي بشناسند. مدتي طولاني در سرشاخ و وارد كردن فشار به سر و گردن يكديگر گذشت. هر دو قدرتمند بودند و به اندازة كافي در فنون كشتي مهارت داشتند. مدتي ديگر به تاخت و تاز كردن گذشت. يك بار عسكر به طرف حريف حمله ميكرد و او را به گوشههاي ميدان ميراند و يك بار پهلوان دربار به طرف عسكر حمله ميكرد و او را به عقب ميراند. هر دو با هوشياري در انتظار فرصت مناسب و يك لحظه غفلت حريف بودند. در يكي از اين تاخت و تازها ناگهان پهلوان عليعسكر به سمت پاهاي حريفش حمله برد و با قدرت او را بر روي دست بلند كرد، اما قبل از اينكه بتواند او را بر زمين بكوبد، پهلوان علي با پيچ و تابي كه به بدنش داد خود را از دست او نجات داد؛ ولي پهلوان يزدي فرصت را از دست نداد و با يك حركت ناگهاني حريفش را در خاك نشاند. پهلوان علي شيركش كه ميدانست نميتواند از دست حريفش نجات پيدا كند، براي اينكه بتواند بيشتر مقاومت كند، خود را به پاية تختي كه در گوشة ميدان بود و گروهي از نوازندگان بر روي آن نشسته بودن چسباند و محكم پايههاي تخت را گرفت؛ اما پهلوان عليعسكر آنچنان حريف را با قدرت از جا كند كه تخت واژگون شد و نوازندگاني كه بر روي آن نشسته بودند بر زمين ريختند و پهلوان، علي شيركش را محكم بر زمين كوبيد. صداي فرياد شادي مردم به هوا بلند شد. شاه قاجار از اينكه پهلوان دربارش به زمين خورده بود بسيار ناراحت بود، اما به روي خودش نميآورد. براي اينكه در برابر مردم حفظ ظاهر شده باشد، به دستور شاه يكي از فراشان طبقي را كه پر از سكههاي طلا بود پيش او آورد و شاه قاجار با دست خودش سكههاي طلا را روي پهلوان يزدي افشاند. رسم اين چنين بود كه پهلوان پيروز بايد در برابر شاه زانو بزند و سكههايي را كه او افشانده است، با افتخار جمع كند؛ اما پهلوان عليعسكر كه خود را كمربستة اميرالمؤمنين، عليهالسلام، ميدانست و در برابر هيچكس جز خداوند سر فرود نميآورد، همچنان در ميانة ميدان ايستاده بود و كمترين اعتنايي به شاه و سكههاي طلا نميكرد. شاه قاجار كه اين حركت پهلوان عسكر را بياحترامي نسبت به خودش ميدانست، با خشم و عصبانيت دستور داد تا پهلوان پيروز را زنداني كنند؛ اما وزير شاه كه در كنار او ايستاده بود به او گفت كه اگر بخواهد چنين كاري بكند، مردم به خشم ميآيند و ديگر نميشود آنها را كنترل كرد. بعد هم براي اينكه مردم تصور نكنند كه پهلوان عليعسكر به شاه بياحترامي كرده است، اعلام كردند كه چون چشمهاي پهلوان عليعسكر ضعيف است، سكههاي طلا را نديده و به اين خاطر آنها را جمع نكرده است. به اين ترتيب پهلوان از خطري جدي نجات پيدا كرد و با بازوبند پهلواني به شهر خود بازگشت. حالا ديگر پهلوان عليعسكر يزدي را در سراسر ايران به عنوان قويترين پهلوان كشور ميشناختند. هر روز از گوشه و كنار مملكت پهلوانان جواني كه آرزوي بازوبند پهلواني را در سر ميپروراندند؛ براي كشتي با او به يزد ميآمدند و با ناكامي به شهر و ديار خود بازميگشتند. پهلوان عسكر براي حفظ موقعيت خود و دفاع از مقام پهلواني، مجبور بود كه مرتب ورزش كند تا هميشه آماده و ورزيده باشد. همه جا پيچيده بود كه قرار است امسال در جشن عيد نوروز پهلوان نيرومندي براي كشتي با پهلوان عسكر به تهران بيايد. پهلوان عسكر براي شركت در كشتي نوروز به طرف تهران حركت كرد. او وقتي به تهران رسيد كه هنوز زمان زيادي تا عيد نوروز مانده بود. بعد از تحقيق متوجه شد كه حريف امسال او پهلوان حسين نعلگر قزويني است. اما او هيچ شناختي از اين پهلوان نداشت. تصميم گرفته بود به طور ناشناس به قزوين برود تا حريفش را از نزديك ببيند. صبح روز بعد به طرف قزوين حركت كرد و بعد از دو روز به قزوين رسيد. پيدا كردن پهلوان حسين در قزوين كار سختي نبود. از اولين كسي كه سؤال كرد، آدرس دكان آهنگري پهلوان حسين را در ميدان مالفروشها به او داد. بالاخره خود را به دكان پهلوان نعلگر رساند. كنار كورة آهنگري ايستاده بود. آهن را در كوره ميگداخت و با پتك سنگيني كه در دست داشت بر آهن ميكوفت. سيماي پرافبهت و قامت رساي او طوري بود كه در بين صد نفر براحتي ميشد او را تشخيص داد. جلوي دكان آهنگري از اسب پياده شد، نگاه سردي به داخل دكان انداخت و گفت: آهاي آهنگر! يك نعل خوب براي اسب من بياور. مرد آهنگر پتك را بر روي سندان گذاشت و از ميخي كه بر ديوار كوفته بود، نعلي را برداشت و بدون هيچ صحبتي به دست مرد غريب داد. مرد غريب نعل را در دست گرفت و كمي سبك و سنگين كرد و بعد آن را در پنجههاي خود فشرد و نعل را مچاله كرد و آن را پيش پاي مرد آهنگر بر زمين انداخت و گفت: يك نعل بهتر بده! مرد آهنگر از زير چشم نگاهي به او انداخت، ابروهايش را در هم كشيد و به داخل مغازه برگشت. اين بار نعل محكمتري را از ميخ برداشت. دو نعل را روي هم گذاشت و به دست مرد داد. مرد بار ديگر، هر دو نعل را محكم در پنجههاي نيرومند خود فشرد و آنها را در هم پيچيد و به داخل دكان انداخت و با تندي گفت: آهنگر وقت مرا تلف نكن. اگه نعل بهتر داري بده، وگرنه بگو تا بروم! مرد آهنگر با كنجكاوي نگاهي به غريبه انداخت و مثل اينكه چيزي فهميده باشد به داخل دكان رفت و اين بار چهار نعل را بر روي هم گذاشت و به دست مرد داد. ولي اين بار هم مرد غريب با كمترين فشاري نعلها را در هم پيچيد و پيش پاي آهنگر انداخت. اين بار آهنگر فرصت صحبت كردن به او نداد و بيتفاوت گفت: فعلاً نعل بهتر از اينها ندارم، اما اگر فردا صبح بيايي نعلهاي خوبي براي اسبت آماده ميكنم. عسكر خود را به كاروانسرايي رساند و در يكي از حجرههاي كاروانسرا تن به دست خواب سپرد و خستگي راه باعث شد تا به خوابي عميق فرو رود. صبح روز بعد با سر و صداي كاروانسردار و مردم غريبي كه در كاروانسرا بودند، بيدار شد. صبر كرد تا آفتاب بلند شد و اشعههاي نوراني آن، سستي خواب ديشب را از چهرة شهر شست. حالا ديگر حتماً بازارها باز شده بودند. به طرف بازار حركت كرد. جلوي دكان آهنگري كه رسيد از اسب پياده شد، سلام كرد و گفت: استاد آهنگر! آيا نعل خوبي براي اسب من ساختهاي؟ مرد آهنگر با چهرة برافروخته، نعلي را از كنار سندانش برداشت و در حالي كه در چشمهاي او خيره شده بود، آن را در دست مرد غريب گذاشت. مرد نعل را در دستهايش سبك سنگين كرد و گفت: «هوم، بد نيست، مثل اينكه نعل محكمي است!» بعد نعل را در پنجههايش فشرد، اما نعل محكمتر از آن بود كه فكر ميكرد بار ديگر با قدرت نعل را فشار داد، اما نعل هيچ تغييري نكرده بود. دستش سرخ شده بود و نعل در كف دستش خط انداخته بود. به روي خودش نياورد و گفت: «بد نيست، همين خوبه! اين نعل را به دست اسب من بكوب.» استاد نعلگر، دست اسب را ميان دو پايش گرفت و با انبر ميخهاي نعل كهنه را كشيد و نعل تازه را به جاي آن كوبيد. كار نعلگر تمام شده بود. مرد غريب سكهاي از كيسهاش درآورد و در دست آهنگر گذاشت. آهنگر نگاهي به سكه انداخت، آن را با انگشتانش به طرف بالا پرتاب كرد، سكه در هوا چرخي زد و دوباره در دستهاي مرد نشست. مرد آهنگر سكه را با انگشتانش محكم فشرد. آنچنان محكم كه خطهاي روي سكه محو شد. بعد سكه را به طرف مرد غريب انداخت و گفت: «اين سكه به درد نميخورد، يك سكه بهتر بده.» مرد غريب با تعجب نگاهي به سكه انداخت و سري تكان داد و خنديد. دو حريف كه همديگر را شناخته بودند، با مهرباني يكديگر را در آغوش گرفتند و آشنايي عجيب و غريب آنها به دوستي مبدل شد. پهلوان عسكر كه با رقيب نيرومندش دوست شده بود، قصد داشت كه از كشتي با او صرفنظر كند، اما پهلوان حسين گفت: «ببين پهلوان، دوستي به جاي خودش و كشتي پهلواني به جاي خودش. براي اينكه تكليف پهلوان پايتخت معلوم شود ما بايد با هم كشتي بگيريم و بعد از آن هم با هم دوست هستيم و هيچ چيز عوض نميشود.» كشتي دو پهلوان نيرومند، روز عيد نوروز در حضور بزرگان و درباريان و مردم شهر تهران انجام شد. هر دو پهلوان با تمام قدرت و مهارت تجربهشان كشتي ميگرفتند. پيشبيني برنده اين مسابقه، كار خيلي سختي بود. بيش از نيم ساعت بود كه با هم سرشاخ بودند و زورآزمايي ميكردند و كشتي بدون نتيجة مشخص همچنان پيش ميرفت. نفس هر دو پهلوان به شماره افتاده بود. از شدت عرقي كه از تن و بدن آنها ريخته بود، خاك زير پايشان مرطوب شده بود. ناگهان پهلوان عليعسكر بسختي به طرف حريف حمله كرد و دستش را به طرف پيش قبض حريف برد، همانطور كه پيش قبض او را گرفته بود با دست ديگر پاهاي نيرومند حريفش رابه چنگ آورد و محكم او را بر زمين كوبيد. پهلوان عليعسكر بار ديگر پهلوان پايتخت شده بود و حريف بسيار نيرومندي را شكست داده بود. او سالهاي زيادي بازوبند پهلواني را حفظ كرد و تا دوران كهنسالي هرگز در كشتي به زمين نخورد پينوشت: *. برگرفته از كتاب: حماسههاي پهلواني، خسرو آقاياري (با اندكي تلخيص). 1. پيش قبض آن قسمت از جلوي شلوار كشتي است كه به دور شكم و كمر قرار دارد.
موعود جوان شماره چهاردهم |