|
جهانى شدن از رؤيا تا واقعيت-1 |
|
|
|
۱۴ بهمن ۱۳۸۳ |
|
صفحه 1 از 2 مرتضى معاش ترجمه: محمود مطهرى نيا مهدى اللهخواه
اشاره: پايمال شدن حقوق انسانها، سلب آزادىهاى فردى، بهرهكشى و استفاده ابزارى از مردان و زنان و كودكان، گسترش جنگها و ويرانىهاى بسيار و انواع ظلم و ستم، احتكار منابع و منافع ارضى و... همگى تحت عنوان قوانين و آثار جهانى سازى، وضعيت اسفبارى را براى جهان امروز پديد آورده است. اندكى توجه و دقت در اين مسائل به ما مىفهماند كه عدالت فراگير و جهانشمول تنها در سايه حكومت يگانه منجى عالم بشريت و موعود عالميان - كه سالهاست همه در انتظار ظهور ايشان به سر مىبرند - محقق خواهد شد. بزرگترين مشكل جوامع بشرى كه در طول تاريخ همواره موجب نگرانى بوده، ناسازگارى انسانها با يكديگر است؛ كه در قالب درگيرىهاى خونين و جنگهاى خانمان برانداز تبلور يافته و تنها ثمرهاش بيمارىهاى لاعلاجى همچون: ملى گرايى، نژاد پرستى و تعصبات جاهلانه بوده است. شكى نيست كه اين جنگهاى ويرانگر نه تنها هيچ مصلحت و فايدهاى در بر ندارند بلكه بيمارىهاى خطرناك فوق را به نظريهها و ايدئولوژىهاى ريشه دارى تبديل كرده كه مىتوانند به راحتى جواب مخالفان خود را داده و آنها را ساكت كنند. دو جنگ جهانى گذشته شاهدى بسيار فجيع و هراس آفرين بر اين مدعاست.
از آنجا كه بناى فطرت انسان بر اجتماعى بودن استوار است، همواره ميل داشته كه با همنوعانش زندگى كند و با آنها در ارتباط باشد .چنين جامعه واحد بشرى - كه در آن امنيت، محبت و اتحاد در ميان انسانها بدون هيچ مانع و رادع مادى و معنوى حاكم شود - آرزو و موضوع بحث فيلسوفان، انديشمندان، اصلاحگران و مصلحان بوده است كه متأسفانه همه اينها در مقام تحقق، با واقعيت تلخى مواجه شدهاند و آن اينكه حكومتها تنها موقعى به دنبال اين جامعه بودهاند كه مىخواستهاند با عنوان يكپارچه كردن و وحدت مردم، بر ديگر دولتها و حكومتها مسلط شوند. اين روزها مىبينيم كه در رسانههاى گروهى دنيا، اين مسئله را با ظاهرى نو و با عنوان »جهانى سازى« به مردم در اقصى نقاط عالم عرضه مىكنند. ممكن است مصداقهاى مورد بحث عوض شده باشند، ليكن مفهوم اصلى آن، همان وحدت و يكپارچگى جهان به شكلى است كه موانع و مرزهاى جغرافيايى، اقتصادى و سياسى از ميان برداشته شود. بنابر اين ادعاى نظريه پردازان، جهانىسازى عبارت است از: مجموعه رخدادها، حوادث و پيشرفتهاى جديدى كه خواسته يا ناخواسته كليه ساكنان زمين را در اجتماعى واحد گردهم مىآورد. 1آنها معتقدند سرعت و شتاب رو به رشدى كه در قرن اخير خصوصاً دهه نود ديده مىشود، تغيير و تحولى مانند پديد آمدن دهكده جهانى و به دنبال آن پيدا شدن كدخدايى براى اين دهكده را به دنبال خواهد داشت؛ به گونهاى كه بشريت هنگامى كه بإ؛ ّّ. روزهاى پس از سال 2000 مواجه مىشود فرهنگى را در مقابل خود مىبيند كه مملو از تحولات و حوادثى است كه پشت سر هم رخ مىدهند و به بالا رفتن سطح ارتباطات متقابل افراد و دولتها از لحاظ سياسى، اقتصادى و اجتماعى و ارتباط نزديك و روزافزون تمام اجزاء عالم منجر مىشود. اين موضوع بر روند اصلاحات سرعت بخشيده و در رفتار و منش تمامى انسانها اثر گذاشته و خبر از ظهور آگاهى و بيدارى جديدى در تمام عالم مىدهد، گويى همه انسانها در يك خانه زير يك سقف زندگى مىكنند. 2 برخى از اين نظريه پردازان مانند »فوكوياما« پا را از اين هم فراتر گذاشته و مىگويند: »اين تحولات، پايان تاريخ را نشان مىدهد«. به اين معنى كه پس از سقوط همه عقايد و اصول مذاهب نظام سرمايه دارى ليبرالى (كاپيتاليسم)، تاريخ به انتهاى خود رسيده است. و برخى ديگر نيز مىگويند: »تاريخ سند و مدرك پيشرفت نيست بلكه علم است كه رشد يافته است. تاريخ سلسله حوادث و رخدادهاى در حال پيشرفت است، نه اينكه خود تاريخ رشد و پيشرفتى داشته باشد؛ مانند فهم ليبراليسم كه بيشتر شده است. اين دو مسئله به هم وابستگى متقابل داشته و بر روى هم اثر مىگذارند. 3 طبق اين نظريه، تاريخ در مسير ليبراليسم سرمايهدارى حركت كرده است .لذا اين فرضيهها همانطور كه در مورد ماركسيسم بيان مىشد، امر مسلمى شمرده مىشده است. ماركسيسم چنين ادعا مىكرد كه تاريخ به حكومتى كمونيستى و ايجاد نظام واحد جهانى ختم مىشود. در صورتى كه همه ما ديديم كه كمونيسم ،پيش از آنكه تاريخ، وجود آن را در درون خود احساس كند پايان يافت و جهان، همچنان پراكنده و نظام نيافته باقى ماند.
آيا »جهانى سازى« در ايجاد »دهكده جهانى« موفق خواهد شد؟ تنها در حالتى مىتوان به اين سؤال پاسخ داد كه اهداف »جهانى سازى« و ابزار و وسايل رسيدن به اهداف نيز مشخص شود. پيروان اين نظريه ادعا مىكنند كه تغييرات و تحولات در جهان و تبديل شدن آن به دهكدهاى كوچك، در حقيقت آغاز برچيده شدن اختلافات و تعدد ملتها و اقوام و تفاوت فرهنگى و اقتصادى است به طورى كه با حل شدن در اين جريان فراگير، جهان واحدى بهوجود مىآيد كه محال است ملتى بتواند خود را از مجموعه آن جدا فرض كند و همچنان در اين جهان پيچيده و تودرتو، تنها و به دور از ديگران و بدون هيچ ارتباطى با آنها زندگى كند. در حال حاضر هر كس به طور مستقيم مىتواند با جهان ارتباط برقرار كند؛ زيرا مرزها در اصل برچيده و بىخاصيت شدهاند و اين مسئله اهميت قومگرايى را از بين برده است. به علاوه فوايدى كه قومگرايى از قديم داشته، خودبخود از بين رفته و از اين جهت به از بين رفتن مرزها كمك كرده است .4 اين جريان، جهان را به سمت جمع شدن تحت پرچم ليبراليسم - كه ابرقدرتهاى صاحب تكنولوژى و مسلط به اخبار و اطلاعات برافراشتهاند - سوق مىدهد. امّا بايد اعتراف كنيم كه غير ممكن است طرفداران جهانى شدن بتوانند به اهداف خود، دست يابند؛ چرا كه آنها به بهانه اتحاد و جمع شدن همه جهانيان در كنار يكديگر به دنبال به وجود آوردن بازارهاى مصرفى نا محدودى هستند كه موانعى مانند قوانين گمركى و مسايل فرهنگى و سياسى و اقتصادى ديگر كشورها بر سر راه آنها نباشد و راحتتر بتوانند به مقاصد خويش دست يابند. واقعيت اين امر راه انداختن مبارزهاى سهمگين و نابرابر براى از بين بردن حكومتها و تسلط دولتهاى مختلف بر ملتهاى خويش است، كه با سر خم كردن در برابر قوانين جهانى سازى - كه توسط دلالان بازارهاى بورس و خداوندان اطلاعات و اخبار وضع شدهاند - آغاز خواهد شد. دليل اين مدعا، مسئله ليبراليسم اقتصادى است - كه يكى از علايم بارز و آشكار جهانىسازى است - و اينكه اقتصاد جهانى بايد به دست طبقه حاكم باشد. اين طبقه مزدوران خويش را كه مبلغ و مروج تساهل و تسامح هستند به عنوان نخبگان و روشنفكران فرهيخته معرفى مىكنند. طبقه حاكم كه قرار است رهبرى جهان را به دست بگيرد عبارت است از كشورهاى پنجگانهاى كه با دربرداشتن 20 درصد از جمعيت جهان، 84/7 درصد محصولات و توليدات و 84/2 تجارت بينالملل و 85/5 درصد ذخاير و معادن دنيا را تحت سيطره خويش درآوردهاند. به عبارت بهتر، 20 درصد از ساكنان اين دهكده جهانى با شغلى ثابت، زندگى آرام و محترمانه، بايد از نهايت لذات دنيوى بهرهمند باشند؛ امّا در مورد بقيه سكنه كه 80 درصد از مردم را شامل مىشود بايد به اين فكر كرد كه چگونه مىتوان آنها را بيش از پيش با فرهنگ مصرف گرايى مشغول كرده و به خود فراموشى واداشت تا در نهايت خفت و خوارى به رفع حوائج ضرورى زندگى خويش بپردازند.5 آرى جهانىسازى، در واقع قانون تجارى ديگرى است كه هدفى جز تسلط بر جهان - آن هم با ابزار و رسانههاى فرهنگى و خبرى كه پردهاى سياسى و نو بر آن كشيده شده است - ندارد. جهانى سازى، با توانائىهاى خود همانند هشت پايى زشت و عظيم الجثه بر تمام جهان سايه انداخته، دموكراسى و حقوق بشر را به ظاهر، اهداف خيرخواهانه و شريف خود بيان كرده و مىكوشد با نشر اين شعارها بر تمام دول عالم مسلط شود و ضد ارزشهاى فرهنگ منحط خويش را در قالب ارزش در ميان جهانيان اشاعه دهد. اين در حالى است كه همه روزه شاهديم كه ابر قدرتهاى مدعى جهانى سازى، هرگاه حقوق بشر و مردم سالارى - كه شعارهاى پر سر و صداى آنهاست - با منافع و مصالح آنها كوچكترين تضاد و تعارضى پيدا مىكند به راحتى آن را زير پا گذاشته و قربانى خواستههاى نامشروع خويش مىكنند. به علاوه با كمى دقت مىبينيم وقتى جهانىسازى مىخواست سايه خود را بر دولتهاى شرق آسيا بيفكند، با فروپاشى شوروى، به شدت شكست خورد و دولتهايى كه غرب از آنها به عنوان مثالهايى براى پيروزى و موفقيت جهانى سازى نام مىبرد و خواستار انتقال شيوه موفقيت آنها به كشورهاى غير غربى است؛ چگونه به شكل حكومتهاى سلطنتى يا شبه سلطنتى آميخته با دموكراسى خيالى و پوشالى، سايهاى شوم بر سر مردم خود افكندهاند.(به عنوان مثال مىتوان به اندونزى و مالزى اشاره كرد) مضاف بر اينكه خود اينها شواهدى بر وجود تناقضهاى مسلم موجود در جوامع ليبرالى غربى در اين ظرف جديد جهانى سازىاند. در عالم واقع هم ثابت شده است كه افراط و زيادهروى ليبرالى كه از ابزار و لوازم جهانى سازى است، آنگاه كه با منافع سرمايهداران بزرگ (خصوصاً در ارتباط با حق و حقوق كارگران و وضعيت نگران كننده آنان) كوچكترين تعارضى پيدا كند بر تمام گفتههاى پيشين خويش، خط بطلان كشيده و آنها را به كنارى مىنهند.6 بىجهت نيست كه افرادى مانند »جيتس« و »رابرت مردوخ«، كه تحت لواى نظام ليبرالى زندگى مىكنند چنان سركش و مستبد شدهاند و به گونهاى آزادى افراطى را به افراد عرضه مىكنند كه ضد ارزشها، كالاها و سلطه شوم آنها با نام اخلاق، ارزشهاى انسانى و مردم سالارى واقعى بر جهان حاكم شده است. آرى، اين چنين است كه جهانى سازى در مسير حركت خود در چاله فتنهانگيز دموكراسى افتاده است؛ و علت آن هم سياست دوگانهاى است كه به جهت حفظ منافع ليبرالى سرمايهداران و نه ارزشها و مصالح واقعى بشريت، اتخاذ مىشود. نظام سرمايهدارى، ديدگاه مصلحت گرايانهاى است كه با تمام ابعاد دموكراسى و ليبراليسم نظرى درتناقض است، رويكردى است كه خودخواهى و خودپسندى انسان را قوام بخشيده و مستحكم مىكند و با آن مقصد نهايى و حقيقى جهانى سازى در ساختن جهانى همسو و هماهنگ، تعارض و تناقض شديد و جدّى دارد. اين از آن جهت است كه مؤسسات آزاد و دموكراسى ليبرال مآبانه، ابزارى جديد در دست جوامع توسعه يافته نوين است كه از آنها براى محدود كردن آزادىهاى افراد، سلب حقوق آنان و مخفى كردن بهرهكشى و برده دارى مدرن خويش استفاده مىكنند. جامعه ما هم بايد در برابر اين اقليت كه كليه سودها و منافع، در دست آنهاست سر تعظيم و كرنش فرو آورد تا آنها براى رسيدن به آمال و حوائج كاذب نفسانى خويش كه ساخته و پرداخته مؤسسات سرمايهدارى بزرگشان است بر همگان حكومت كنند.
|