|
۱۳ بهمن ۱۳۸۳ |
»بسم ربّ المهدى«
اولياء كاكا
اى كه در كوى وفا دم زنى از عشق كجايى؟
چشم عالم، به نگاهت، تا كه روزى تو بيايى!
»روزصحراوسماع است و لب جوى و تماشا
در همه شهر دلى ماند كه ديگر بربايى؟«
{P گفته بودى كه شوم طالب ديدار تو ماها
كار من از طلب بگذشت چرا رخ ننمايى؟
شمع را مى برم از خانه به كاشانه ديگر
به اميدى كه ببينم كه تو در خانه مايى
باورم نيست نبينم ز تو رويى و بميرم
آخر از روى عنايت، برسان فصل رهايى
دلدار پايانى
مهدى طهماسبى دزكى - بروجن
بهار سبز نورانى، نگاهم مى كنى امشب
اميد روح انسانى، نگاهم مى كنى امشب
من آن مجموعه عشقم پريشان حال و دل خسته
كه رفته رو به ويرانى، نگاهم مى كنى امشب
مرا از ميكده سهمى نمانده غير آه و غم
در اين وقت پريشانى، نگاهم مى كنى امشب
تو اى از آسمان برتر براى زندگى معنا
پناه بزم عرفانى، نگاهم مى كنى امشب
دو چشمم اشك مى بارد هواى ديدنت دارد
ز چشمم گرچه پنهانى، نگاهم مى كنى امشب
نگاهم كن عطش سوزم دلم را بر تو مى بندم
تو اى شوق مسلمانى، نگاهم مى كنى امشب
من از شوق لقايت تا ابد، با شور مى خوانم
كه اى دلدار پايانى، نگاهم مى كنى امشب
شرح شوق
اى آخرين سپيده شيدايى
در باورم نشسته كه مى آيى
جانا خيال خال لبت برده است
از من قرار و تاب و توانايى
در آتش فراق تو مى سوزد
مجنون دل فتاده ليلايى
چشمم دخيل بسته به درگاهت
شايد ز پشت در گره بگشايى
من با تمام ثانيه ها قهرم
در اين كوير وحشت و رسوايى
من از نگاه پنجره مى خوانم
بغض كبود كوچه تنهايى
عمرى غزل بهانه خود كردم
تا يك نظر كرشمه تو بنمايى
بى سكه قبول تو تعطيل است
بازار وزن و قافيه آرايى
ديشب عروس خلوت دل مى گفت
وقت است تا كه حجله بيارايى
مى آيد از كرانه آبى ها
آواز آن پرنده دريايى
اى دل، زمان حادثه نزديك است
ديگر بس است فاصله پيمايى
در باورم نشسته كه مى آيى
اى آخرين سپيده شيدايى
تويى بهانه شعرم...
محمدرضا آخوندى
دوباره مرغ خيالم هواى كويت كرد
گرفت دامن دل را و بند مويت كرد
به سر دويدن اين دل اشاره اش از توست
غزل ترانه شعرم بهانه اش از توست
تويى بهانه شعرم، عزيز، اى زيبا
چگونه از تو نخوانم چگونه اى رعنا؟
تو را عزيزتر از جان چگونه بايد ديد؟
شميم وصل تو اى گل چگونه بايد چيد؟
فداى صورت ماهت، نديدنت تا كى؟
در انتظار نداى رسيدنت تا كى ؟
چقدر دل نگرانى چقدر شيدايى؟
چقدر با تو نبودن چقدر تنهايى؟
ميان فاصله ها ردّپاى دل مانده است
هنوز قافله عشق پا به گل مانده است
هنوز اين دل عاشق بهانه مى گيرد
و هر سپيده دم از تو نشانه مى گيرد
نگاه خسته من همچنان به در مانده است
هزار قافله دل به پشت در مانده است
بيا كه اين دل مجنون قرار را گم كرد
و باغ خاطر شعرم بهار را گم كرد
پى نوشت :
1 - تضمينى است از غزل سعدى با مطلع »من ندانستم از اوّل كه تو بى مهر و وفايى -
عهد نابستن از آن به كه ببندى و نپايى.
موعود شماره 32 |