|
۱۴ مهر ۱۳۸۶ |
 گفتم: پدر آمرزيده، برو يك فكري به حال اين زلف اجق وَجق خودت بكن كه هر شاخهاش جايي رفته و حكمي ميكند. دين و فرهنگ را به حال خودش بگذار. خيلي هم بيكاري برو سيگار بكش و يا اگر جرأت بيشتري پيدا كردي برو... . دينِ چي؟ فرهنگِ كجا؟
هان اي عزيز: دانستهاي كه اين روزگار را در آستين بازيهاي پنهان بسيار است. و درست، به وقت آسودگيِ خاطر، همان وقت كه فرزند آدمي خود را در امان ميپندارد رخ مينمايد و اين دوپاي غافل از همه جا را به بازي ميگيرد. و ابايي نيز از كوچك و بزرگ و عارف و عامي ندارد. خواه رستم دستان و خواه بلعم باعورا، تا به خود آيند چنان به سازِ ناسازِ چرخِ غدّار چرخيدهاند كه به خواب هم نميديدند.
از رستم تهمتن و تاج بخش بشنو كه در دشت: بخفت و بر آسود از روزگار چمان و چران رخش در مرغزار
وليك، نابهنگام سواران تركان در رسيده و: گرفتند و بردند پويان به شهر همي هر يك از رخش جستند بهر و البته كه جنابش را در سر تصور اين همه نبود.
گويي با اين همه هيچ كس نخواهد دانست كه اين چرخ گردون را از روز ازل قراري نبوده و تا ابدالاباد نيز نخواهد بود. اما درك اين همه را خردي ميطلبد خاص. چنان كه پير طوس براي عبرتگيرندگان گفته است:
به جويي كه بگذشت يك بار آب نسازد خردمند از او جاي خواب
بگذريم! شايد تعجب كني! اما امروز حالي براي نشستن و طبق معمول ور زدن سر كلاس نداشتم. چارهاي نبود؛ جز آنكه به نوعي خودم را از دست نگاه خيره شصتْ چشمْ خلاص ميكردم. همان چشمان بيفروغ و سويِ حيران كه در چشمخانه سر ميچرخند.
در كيفم بيست سي جلد كتاب ويژه كودكان و نوجوانان داشتم، بين آنها تقسيم كردم تا بخوانند و سرگرم شوند و خودم، به همين كاري كه حاصلش روبروي توست مشغول شدم.
كنار دستم، روي تريبون يك جلد كتاب »اژدها در اساطير« از استادي معزز خيره چشمْ در چشمِ من دوخته و زير دستم نسخهاي از »ارداويرافنامه(3) زردشت بهرام پژدو« كه سير در جهنم و برزخ را به رخ ميكشد. شكم در قارت و قورت و ذهنم حيران در شهري كه هزاران كيلومتر از اينجا دور است با اين همه در دل تمناي نوشتن دارم.
در اين ميان، پيدا كنيد معلم كلاس را!
فضاي خفه و ساكت دارالفنون مثل بختكي بر وجودم سنگيني ميكند. سكوتي كه تنها و هر از گاهي فقط با صداي كلاغي نشسته بر درخت سرو پيرِ وسط حياط ميشكند. كنارِ گوشم گفت و گوي ارواحِ ناصرالدين شاه و اميركبير را احساس ميكنم كه در دعوايي سخت به هم مشغولند و ميرزا ملكم خان، كه بر هر دو ميخندد. بر و بچههاي كلاس هم كه خدا عالِم است در كجا سير ميكنند.
در صفحه آخر كتاب جناب استاد معزز با خط نستعليق بيتي از جناب مولوي آمده:
نفست اژدرهاست او كي مرده است از غم بيآلتي افسرده است
مزين به نقش برجسته ماري بر كتيبه باستاني عيلام. شايد آن جناب هم نتواند با هيچ چسبي اين دو تا را به هم وصل كند حتي با چسب «رازي».
صد البته كه من هم از كشف ربط ميان اين دو ناتوانم مگر با ورد و رمل و اسطرلاب كه هماينك در اين كلاس جز گچ و تخته سياه كه آنهم پوست دستم را داغون كرده، چيز ديگري در اختيار ندارم. با ذهني مغشوش كه قادر نيست جلو قارت و قورت شكمم را بگيرد.
در همين حيص و بيص دانشجويي آمده بود كنار دستم، ايستاده و ميپرسيد:
آقا! چطور ميشود بين فرهنگ و دين گذشته خودمان و وضع امروزمان جمع بزنيم؟
گفتم: پدر آمرزيده، برو يك فكري به حال اين زلف اجق وَجق خودت بكن كه هر شاخهاش جايي رفته و حكمي ميكند. دين و فرهنگ را به حال خودش بگذار. خيلي هم بيكاري برو سيگار بكش و يا اگر جرأت بيشتري پيدا كردي برو... . دينِ چي؟ فرهنگِ كجا؟ ما اگر دلي به دين و آيين داشتيم كه اين روز و روزگارمان نبود. آنهم در عصري كه پسانداز در بانك صادارات مطمئنترين راه رسيدن به آينده شاد و آرامشبخش است. و بيمه عمر تضمين كننده رزق و روزي بچهها! گويا دريافت بهتر است گفتوگو را به وقت ديگري واگذار كند. به همين خاطر هم آرام و بيصدا سر جاي خودش برگشت.
پرچم انگليس كفِ حياط دارالفنون و لابلاي باغچه و كاشيها خودنمايي ميكند و مثل چشم بَق كرده مردهاي از داخل كلاس خودش را نشان ميدهد.
مثل اينكه ميخواهد بگويد: هر چه ميخواهي بباف. من هستم! حتي ميان آجرها و كاشيها، حتي وقتي كه معاونِ اداره آموزش، براي دور نماندن از حقالتدريس اضافي به سر كلاس ميرود و درس مديريت ميگويد و همان وقت، حقالزحمه مديريت را هم به حساب خودش ميريزد و با ذكر نماز اول وقت، حوريه پسانداز ميكند و از در و ديوار قصور بالا ميرود.
چه كسي گفته با يك تير نميشود سه نشانه زد؟ ميبيني كه ميزنند و خوب هم ميزنند.
ناگزيرم يكي دو تا صلوات طلب كنم تا چرت دانشجوها پاره شود. درست مثل ماشين مانده در سر گردنه. البته كه بند نامه و يادداشت خودم هم موقتاً پاره ميشود.
همه چيز پاره است، ريسمان وحدت، طناب رختِ خانه ما و زنجيره فرهنگ و دين و تمدن. حتي شال قباي پهلوان اسد و پورياي ولي و بند ساعت مچي من كه از نشان دادن اوقاتِ مسخره خسته شده است. راستي من در كجاي زمين و در چه وقتي زندگي ميكنم؟ كدام قرن؟ و كدام سال؟
وه كه در اينجا، در ساختماني مانده از قرن 13 هجري، درس قرن 20 ميلادي ميدهم و كتاب قرن 17 را ميخوانم. و در خاطر يادي از قرنهاي دور كه نميدانم كجاست دارم. همان كه تنها شماي كمرنگي از آن را به ياد ميآورم. آنهم در ميان دانشجوياني كه نميدانم براي چهزماني درس ميخوانند.
قرن بيستم با سرعت ميگذرد، قرن ششم هجري بر همه چيز ميخندد و امان از قرن يازده كه سفت چسبيده و نميرود.
حياطِ دارالفنون از وراي پنجره كلاس. به يك تابلو نقاشي بيشتر شبيه است. همه چيز ساكن و بيحركت. حتي حركت پشهاي ديده نميشود تا چه رسد به وزش باد و ترنم پرواز گنجشگكي خرد كه در پي دانه جابهجا ميشود. جنبندهاي نيست. بادي نيست. عكسي از حياطي در زمستان كه قرني از آن ميگذرد. رنگ زرد كنار پنجره به رنگپريدگي كاغذ روزنامه مانده از سالهاي دور شبيه است. ايستايي تصويري كه بوي غروب دلتنگ زمستان را دارد و صداي كلاغي تنها، كه هر از چندي به گوش ميرسد.
هر صبحگاه، وقتي كه به كلاس درس وارد ميشوي سنگيني نگاهها تو را در خود فرو ميبرد. خطاب به صاحب چشمها ميپرسي:
بچهها! سؤالي داريد؟
جواب هميشه يكي است: سكوت و سكوت.
هرچه ميخواهيد بپرسيد. از درس، كتاب و يا...!
اما به راستي از كجا بپرسند و از چه؟
در دل غوغايي نيست. بهت و سكون چونان تصويرِ دارالفنون و چشمان بيفروغ، كه انتظار هيچچيز نميكشد. نه رنگي بر صورت و نه... جز انتظار، براي آنچه كه نميداند چيست.
اسماعيل شفيعي سروستاني كتاب «روزي روزگاري»
|