جوان در حالي كه پايش را لاي در گذاشته بود تا جلوي بسته شدنش را بگيرد، خشمگينانه فرياد زد:
ـ فكر نكن، اگر در خانهات بماني، دست كسي به تو نمي رسد. مطمئن باش ميروم و با مأمور باز ميگردم.
و در اين حال، خود را از ميان در به داخل كوچه كشيد. در خانه يك باره به هم كوبيده شد و صداي آن بر صورت سكوت كوچه چنگ انداخت... هبيره، گرچه پس از اين سخن، ساكت شد اما نگاهش كه دائماً دور تا دور فضاي محكمه ميخورد خبر از اضطرابي ميداد كه او را به بازي گرفته بود.
و قاضي غرق در فكر به ريش بلندش دست كشيد و هنوز براي اين سؤال كه چگونه هبيره و صخر، هر دو به فاصلة زماني سه روز، براي باز پس گيري امانت نزد اُم سالم رفتهاند، جوابي قانع كننده پيدا نكرده بود. پس اين بار محكمتر از هبيره پرسيد:
ـ آيا مطمئن هستي كه جز حقيقت بر زبانت جاري نميكني و بين تو و صخر، نقشهاي وجود نداشته است.
ـ بله، جناب قاضي! من و صَخَر، هر دو از خانداني اصيل و توانگر هستيم و اين زرينهها نيز سود تجارتمان بود. گذشته از اين حرفها، مال دنيا چه ارزشي دارد كه به خاطر آن بخواهم دروغ بگويم يا تهمتي بزنم...
اُم سالم كه از آن همه گستاخي جوان، به ستوه آمده بود، صدايش را بلند كرد و گفت:
ـ دروغ ميگويي، آنقدر آسان و راحت كه پيداست، حرفه و شيوة زندگيات، از همين راه است. از خدا بترس كه به خاطر همين مال، كه تو آن را بيارزش ميخواني، آبرويم را نزد اهل خانهام بردي.
با اشارة قاضي، مأموران اُم سالم را آرام كرده و سر جايش نشاندند. قاضي پس از مكثي طولاني، خطاب به حاضران گفت:
ـ طبق آنچه در اين مجلس گفته شد چون
اَُم سالم به شرط مورد تعهد خود در مقابل امانت گرفته شده، عمل نكرده و خصوصاً خود به اين موضوع اعتراف كرده، و با توجّه به آنكه هبيره، قصد شكايت نداشته و خواهان جريمه و مجازات نيز نميباشد؛ طبق رأي صادره در اين محكمه، اُم سالم از همين امروز و پس از ختم جلسه، موظّف ميشود كه مبلغ يكصد دينار زر،...
ـ صبر كنيد! شما را به خدا صبر كنيد!...
صداي لرزان اُم سالم بود كه با اين درخواست، زاوية نگاه ها را به سمت خود چرخاند...
ـ چه شده؟ چرا مانع خواندن حكم ميشوي؟
ـ جناب قاضي! از شما درخواستي دارم و آنكه، قبل از آنكه، حكم نهايي خوانده شود و من ملزم، به انجام آن شوم، از شما ميخواهم تا اجازه دهيد، اين موضوع نزد «ابا الحسن»، عليبن ابي طالب(ع)، بيان شود تا ايشان نيز، نظرشان را اعلام فرمايند...
صداي اللهاكبر جمعيت كه بدينگونه، حمايت خود را از نظر و پيشنهاد اُم سالم، نشان ميدادند، به هوا برخاست. و قاضي، گرچه بارها قضاوتش را با رأي ابالحسن به پايان رسانده بود، درخواست او را به آساني پذيرفت. و ديري نپائيد كه همگي در پيشگاه قضاوت عليبن ابي طالب(ع). حاضر شدند...
موضوع بار ديگر از ابتدا بيان شد. و علي(ع) صبور و با حوصله و گاه با طرح سؤالاتي از هبيره، كه معلوم نبود چرا دائماً پيشانياش خيس عرق ميشد و نيز از اُم سالم، موضوع را دنبال ميكرد. پس از لحظهاي، سكوت همه جا را فرا گرفت، هر كس در نظرش حكمي را صادر ميكرد. همه منتظر بودند تا ببينند، اين بار، ابوالحسن چگونه ميخواهد، حقّي را به صاحبش برساند. يكي پيش خود گفت: شايد حق با هبيره باشد، اگر راست گفته باشد و صَخَر به او هم خيانت كرده باشد، بالاخره بايد به هر طريقي، مال از دست رفتهاش را به دست بياورد. و ديگري خيره به چهرة مستأصل اُم سالم، با خود انديشيد، او هم تقصيري ندارد. خب، در آن موقعيت حساس، چه بايد ميكرد. شايد من هم اگر جاي او بودم، همين كار را ميكردم. و كس ديگري فكر كرد، صد دينار طلا از بيتالمال به هبيره بدهند و همه را خلاص كنند. اما گويا در ذهن علي (ع)، افكار زيادي وجود داشت.
ـ اوّل آنكه، هبيره از كجا مطمئن بود كه صَخَر را هيچگاه ملاقات نخواهد كرد تا پول خويش را از او مطالبه كند.
ـ دوّم آنكه؛ فاصلة زماني سه روز، دقيقاً پس از باز پسگيري زرينهها، توسط صخر، خود جاي سؤال داشت. و ديگر دريافتن نگراني و افكار مشوش هبيره، در وقت سخن گفتن، براي چشمان تيزبين و هوش سرشار ابوالحسن (ع) كار دشواري نبود...
با وجود همة اين مسائل، در ذهن خود، اين سؤال را مطرح كرد كه:
ـ اگر هبيره و صخر، با اُم سالم شرط كرده بودند، تا اگر يكي در غياب ديگري آمدند و امانت را مطالبه كردهاُم سالم نبايد، امانت را تسليم كند. پس چگونه است كه به فرض بي اطلاع بودن هبيره از آمدن صَخَر، او نيز به تنهايي نزد اُم سالم آمده و امانت را مطالبه كرده؟
پس در اين وقت، ديدگان نافذ و سياهش را به چشمان كم نور و نگران هبيره دوخت و پرسيد:
ـ آيا تو شرط تسليم امانت را محترم ميشماري؟
ـ معلوم است كه برايم محترم است. يا اباالحسن! اگر غير از اين بود، كار به اينجا نميكشيد. وقتي صخر تنها و بدون حضور من براي طلب امانت رفت، اُم سالم وظيفه داشت كه از تسليم امانت خودداري كند تا وقتي كه هر دو نفرمان حاضر باشيم.
پس حضرت علي(ع) بيدرنگ فرمود:
ـ (پس در اين صورت) اُم سالم نيز وظيفه دارد كه از تسليم امانت به تو نيز خودداري كند تا وقتي كه هر دو نفرتان براي تسليم امانت حاضر شويد. با اين حكم خردمندانه. صداي تكبير و بانگ شادي جمعيت، چون صاعقهاي، دل فضا را شكافت و لبخند رضايت، بر چهرة مردم و از همه بيشتر بر لبان خشكيدة اُم سالم نقش بست. همه ميدانستند كه بيشك، صَخَر فكر ميكرد كه در خانه، انتظار او و كيسة زرينهها را ميكشد و اما قاضي، با نگاهش، علي(ع) را پيروز از قضاوتي ديگر، و با همان آرامش هميشگياش زير نظر داشت. و هر چه فكر كرد به خاطر نياورد، اين بار، براي چندمين مرتبه است كه پس از قضاوت علي(ع) او، اين جمله را بر زبان جاري ميكند: «لَوْلا عَلي، لَهَلك عُمَر».
شيدا سادات آرامي
پينوشت:
٭ با استفاده از: كتاب قضاوتهاي حضرتعلي(ع).
ماهنامه موعود شماره 80