spacer
«موسسه فرهنگي موعود»  هفتمين جلد از مجموعه دائره المعارف «موعود آخرالزمان» را منتشر کرد.
ادامه مطالب ...
 
advertisement.png, 0 kB
Advertisement
spacer
spacer

جستجوگر سايت

جستجوگر گوگل


جست‌وجو در سايت موعود

مطالب مرتبط

 
زرينه‌هاي سياه چاپ پست الكترونيكي
۰۹ مهر ۱۳۸۶
 ـ صبر كنيد! شما را به خدا صبر كنيد!...
صداي لرزان اُم سالم بود كه با اين درخواست، زاوية نگاه ها را به سمت خود چرخاند...
ـ چه شده؟ چرا مانع خواندن حكم مي‌شوي؟
 





كوچه‌اي نه چندان دراز، كه از كنار هم قرار گرفتن چند خانة گلي در كنار هم تشكيل شده بود. كوچه‌اي ديوار به ديوار كوچه‌هاي فرعي مثل هم.

آفتاب شهر كوفه مثل هميشه گرم و سوزان مي‌تابيد و شهر را يكسره در گرمايي طاقت‌فرسا گداخته‌تر مي‌كرد. همه چيز به خوبي سپري مي‌شد. تا آنكه در همان خانه، ميان همان كوچة نه چندان دراز بار ديگر كوبيده شد.

در خانه با صداي زوزه‌اي به نرمي باز شد و غلامي تنومند با احتياط به بيرون سرك كشيد. به دنبال او، زني با دودلي پايش را گذاشت داخل كوچه و با پاي ديگر در را نگه داشت تا پشت سرش بسته نشود. سپس رو به جواني با موهايي ژوليده كه لباس بلند عربي نيز در بر داشت و به ديوار روبه رو تكيه داده بود، گفت:

ـ رفته‌اي برايم مأمور آورده‌اي؟ به خيالت مي‌خواهي مرا از محكمه بترساني. من براي پول‌هايم زحمت كمي نكشيده‌ام تا بتواني به راحتي آن را از چنگم درآوري.

ـ جوان زهرخندي زد و گفت:

ـ تو نيز هر چه مي‌خواهي، خودت را ميان كنيزان و غلامانت پناه بده اما بدان خيانت در امانت جرم كمي نيست. آن هم در امانت من و دوستم ـ صَخَر ـ كه هر دو از توانگران اهل حجاز هستيم.
زن ابرو در هم كشيد كه:

ـ مراقب حرف زدنت باش، جوان! من نمي‌دانم كه دوستت خواسته سر تو كلاه بگذارد يا آنكه هر دوي شما قصد داريد سر من حيله‌اي سوار كنيد. اما اين را مي‌دانم كه آنچه، يك سال پيش به من سپرديد، سه روز پيش سالم و بدون كم و زياد، از من باز پس گرفتيد. من آنقدر دارم كه محتاج زرينه‌هاي تو نباشم. آنقدر كه مالم، مالم مي‌كني، براي من خرج چند روز كارگران نخلستان‌هايم است. نه مثل تو، سود يك سال تجارت از شام.

زن و جوان، وقتي به خود آمدند. كوچة باريك از جمعيّت لبريز شده بود و همهمه‌ها نيز با سكوت آن دو، رفته رفته، فرو كش كرد. پس جوان به مردمي كه خيره به او، زن و حتّي مأموري كه از طرف محكمه براي بردن زن آمده بود، مي‌نگريستند، كرد و گفت:

ـ اي مردم! شاهد باشيد كه اين زن به امانتي كه من و رفيقم ـ‌ صخر ـ سال گذشته، به امانت، نزدش گذاشته بوديم، خيانت كرد. و با وجود اينهمه تمكّن مالي حتّي حاضر نيست براي جبران خيانتش، بخش اندكي از مالش را به من بدهد. شما را به خدا آيا اين انصاف است؟

لحظه‌اي بعد، صدايي از ميان جمعيّت به هم فشرده، كه معلوم نبود از آن كيست به حمايت جوان بلند شد:

ـ اي اُم سالم! اين كارها از تو بعيد است. تو كسي نبودي كه بخواهي به امانت كسي خيانت كني...

و صدايي ديگر كه از پير بودن صاحب صدا خبر مي‌داد، رشتة كلام را در دست گرفت:

ـ فكر قيامت را نكردي آخر، روز حساب و كتابي هم هست...؟

و به دنبال آن صداهاي ديگر به حمايت جوان و محكوميت اُم سالم به هوا برخاست. اُم سالم، چادر عربي‌اش را روي سر جابه‌جا كرد،‌ پس قدم‌هايش را به مردم سمت جمعيّت روانه كرد و گفت:

ـ اي مردم! من سال‌هاي سال است كه در همسايگي شما زندگي‌ مي‌كنم. كي تا به حال چنين گناهي از من سر زده كه اين بار دوم باشد. از طرفي شما كه هنوز همة ماجرا را نمي‌دانيد چرا بي‌جهت، حق از كفم ربوده و به او تقديم مي‌داريد... او امانتش را از من باز پس گرفته و اما اينك آمده تا با حيله‌اي تازه، كيسه‌اي ديگر را از آن خود كند.

در اين وقت، مأمور كه از صحبت‌ها كلافه شده بود، قبل از آنكه اُم سالم يا جوان بخواهند حرفي بزنند، با قلدري و به جمعيّت، غرّيد كه:

ـ اين شهر، براي خود، محكمه و قاضي دارد. بهتر است، به آنجا برويد تا قاضي ميانتان حكم كند. جناب قاضي، به درخواست اين جوان نامه‌اي پي او گسيل داشت تا بيايم و اُم سالم را با خود به محكمه ببرم.

پس از اين صحبت‌ها، كوچه راهي از ميان جمعيّت به هم فشرده لحظه به لحظه باز شد و جوان و به دنبال او اُم سالم و پشت سر آن دو، مأمور حكومتي و مردم به سوي محكمه به حركت در آمدند.

زندگي در شهر كوفه، پر هياهو و با جنب و جوش، چون رودي بر بستر نرم و لطيف خاك جريان داشت. همه چيز عادي و مثل هر روز مي‌نمود، و تنها اتّفاق عجيب و سؤال‌برانگيز، عبور جمعيتي با هم، آن هم از ميان كوچه پس كوچه‌هاي شهر بود. همين مسئله، برخي را به سوي جمعيّت مي‌كشاند تا شعلة سركش كنجكاوي خود را با پرس و جو مهار كنند. برخي هم سعي داشتند تا با بساطشان را روي دست و در جمع گروه، عرضه كنند. سبدهاي بافته شده از شاخه‌هاي نخل... طبق‌هاي خرما بر سر، جاروب‌هايي با دسته كوتاه يا دستة بلند، با تلنگرهاي مأمور، گاه پس مي‌كشيدند، اما چند كوچه آن‌ طرف‌تر، بار ديگر به مردم مي‌پيوستند...

سرانجام به كوچه‌اي رسيدند كه در محكمه  از روبرو نمايان شد. و اُم سالم، به ياد آورد دقيقاً يك سال پيش، وقتي اين جوان با دوست خود ـ صَخَر ـ سراغش آمدند و سود سرماية خود را نزد او گذاشتند و هنگامي كه شرط تسليم امانت را با او در ميان گذاشتند، او هرگز گمان نمي‌برد، همان شرط، سرانجام پايش را به محكمه باز كند، چون هميشه چنان ساده و راحت كارش را مي‌كرد و به كسي آزار نمي‌رساند، تا آنجا كه در بين مردم به ضعف عقل معروف شد. تا مبادا سر و كارش به قاضي و مأمور بيفتد...

ـ اين هم محكمه‌اي كه مي‌تواند حقّم را از تو باز ستاند...

با صداي جوان، پردة افكار اُم سالم پاره شد. پلكي زد و قطرة اشكي داغ از گوشة چشمش به روي گونه‌اش سُر خورد. كوچة باريك منتهي به محكمه، سخاوت‌مندانه، سيل جمعيّت را از دل خود عبور مي‌داد و به درون محكمه سرازير مي‌كرد. لختي بعد، جوان و اُم سالم، هر كدام در جايگاه مخصوص خود، مقابل مسند قضاوت قاضي، حاضر شدند... دقايق اوّلية پس از ورود، با سكوت سنگين و كشداري همراه بود. «هبيره»، كه نگاهش دائماً دور تا دور فضاي محكمه چرخ مي‌خورد، به اين فكر مي‌كرد كه دگر چه بايد بگويد تا كيسه‌ها را از آن خود كند... چون به او مربوط نبود، اُم سالم، شرط تسليم امانت را عمل نكرده است. و از آن سو، اُم سالم كه آرام به نظر مي‌رسيد، اما درونش طوفاني از وحشت و اضطراب به پا شده بود كه قلبش را دستخوش امواج سهمگين خود ساخته بود:...

قاضي، به بالش كوچكي كه در جايگاهش بود، تكيه داد و نفسي تازه كرد و به آرامي رو به اُم سالم گفت:

ـ اُم سالم تو هستي؟

قلب اُم سالم، به يك باره فرو ريخت و خيره به قاضي گفت:

ـ آري، جناب قاضي.

ـ اين جوان كه هبيره نام دارد، امروز صبح، نزد من آمد و شكايتي را عليه تو عنوان كرد. اينكه، يك سال پيش پولي به مبلغ يكصد دينار زر، نزد تو به امانت گذاشتند و همان جا از تو تعهد گرفتند كه تا وقتي هبيره و دوستش صَخَر، هر دو، براي پس گرفتن پول، نزد تو نيامدند، كيسه را به يكي از آن دو، تحويل ندهي. آيا قبول داري كه با تو چنين شرط كردند كه در غياب يكي، كيسه را به ديگري ندهي؟

ـ اُم سالم با صداي ضعيف و غمباري پاسخ داد:

ـ قبول دارم.

ـ و اما هبيره، مي‌گويد، امروز كه براي طلب كيسة زر آمده، آن را نزد تو نيافته، گويا، تو بر خلاف آنچه براي تسليم امانت شرط كرده بودند، كيسه را به صَخَر، داده‌اي و او رفته است. آيا قبول داري؟

ـ آخر، جناب قاضي، سه روز پيش...
قاضي برآشفت، اُم سالم، تنها پاسخ مرا بده، و سؤالش را بار ديگر تكرار كرد.

ـ آري، قبول دارم.
هبيره، در اين وقت كه اوضاع را به نفع خود مي‌ديد، پس از كسب اجازه براي صحبت، گفت:

ـ جناب قاضي، او اگرچه به تعهد خود، در قِبال امانت ما، عمل نكرده، اما با اين حال، من نمي‌خواهم به خاطر اين خيانت، مجازات شود. تنها كيسه زري بدهد، كفايت مي‌كند.
قاضي رو به اُم سالم پرسيد: آيا صحبتي براي دفاع از خود داري؟
و او انگار كه بخواهد، بغضش را فرو بخورد، آب دهانش را به سختي فرو داد و اندوه‌بار گفت:

ـ آري، درست، سه روز پيش، صَخَر، شريك و دوست هبيره نزد من آمد، و گريان و نالان گفت كه هبيره از دنيا رفته است...

هبيره، وسط سخنانش پريد و با ريشخند رو به جمعيت گفت: عجب، مي‌بينيد كه من نمرده‌ام...

صداي همهمة جمعيت كه تازه از ماجرا، مطلع شده بودند، بالا گرفت و زمزمه‌هايي از گوشه و كنار، شنيده شد. آنها كه عقب‌تر بودند، گردن مي‌كشيدند تا از بالاي شانة آنها كه جلوتر ايستاده‌ بودند، طرفين دعوا را ببينند. قاضي با اشارة دست، جمعيّت را به سكوت دعوت كرد و از ام سالم خواست تا ادامه دهد...

ـ صخر به من گفت كه در مراسم كفن و دفن هبيره، متحمّل خرج فراواني شده و به اين دينارهاي زر، احتياج پيدا كرده تا پول طلبكاران را پس بدهد. من گرچه در ابتدا، شرط ميانمان را يادآور شدم اما او چنان گريه مي‌كرد كه اشك‌ها و ناله‌هايش اهل خانه و حتي برخي همسايگان را متأثر ساخت و همگان شاهد اين ماجرا هستند. غلام كه در ميان جمعيّت ماجرا را دنبال مي‌كرد، دائماً با تكان سر حرف‌هاي اُم سالم را تأييد مي‌كرد و اما جناب قاضي، من باز هم زرينه‌ها را به او ندادم تا اينكه به التماس و انابه گفت:

ـ هبيره، هيچ‌گاه زنده نمي‌شود زنده نمي‌شود تا با من بيايد و پول‌ها را از تو بگيرم. و گفت: شرط تسليم امانت، وقتي مورد قبول است كه هر دوي ما زنده باشيم و امكان حضور هم‌زمان ما نيز نزد تو،‌ وجود داشته باشد. اما وقتي هبيره از دنيا رفته، پس اين شرط هم از تو برداشته مي‌شود ...

دهان اُم سالم خشك شده بود. كف دستانش عرق كرده بود و او در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود، با تضرع افزود:

ـ خدا مي‌داند كه قصد من جز خير نبود و خواستم تا با پس دادن امانت، اندوه از دست دادن شريك و رفيقش را اندكي مرهم گذاشته باشم. آخر، من از كجا مي‌دانستم كه او، قصد حيله دارد و چشم بر مال و دارايي من دوخته است. او با هم‌دستي همين جوان، كه اين گونه مظلومانه اينجا ايستاده است. هبيره، گره‌اي بر ابروهاي سياه خود انداخت:

ـ كدام حيله؟ تو مي‌خواستي سادگي نكني و حرف هر كسي را نپذيري. چرا من بايد به خاطر سادگي تو، سرمايه‌ام را از دست بدهم. و اما جناب قاضي، از شما در خواست دارم كه لطف بفرماييد و هر چه زودتر حقم را از اين زن بگيريد...
قاضي زيرچشمي به اُم سالم كه با گوشة چادر عربي‌اش، خط اشكي كه روي صورتش پهن شده بود را پاك مي‌كرد، نگاهي انداخت و بعد رو به هبيره پرسيد:

ـ چه مدتي است كه از صخر بي‌خبري؟

و او با لكنت پاسخ داد؛ مدّت‌هاست او را نديده‌ام و مطمئنم كه تا پايان عمرش نيز او را نخواهم ديد تا حقّم را از او بگيرم...

 
جوان در حالي كه پايش را لاي در گذاشته بود تا جلوي بسته شدنش را بگيرد، خشمگينانه فرياد زد:
ـ فكر نكن، اگر در خانه‌ات بماني، دست كسي به تو نمي رسد. مطمئن باش مي‌روم و با مأمور باز مي‌گردم.
و در اين حال، خود را از ميان در به داخل كوچه كشيد. در خانه يك باره به هم كوبيده شد و صداي آن بر صورت سكوت كوچه چنگ انداخت... هبيره، گرچه پس از اين سخن، ساكت شد اما نگاهش كه دائماً دور تا دور فضاي محكمه مي‌خورد خبر از اضطرابي مي‌داد كه او را به بازي گرفته بود.

و قاضي غرق در فكر به ريش بلندش دست كشيد و هنوز براي اين سؤال كه چگونه هبيره و صخر، هر دو به فاصلة زماني سه روز، براي باز پس گيري امانت نزد اُم سالم رفته‌اند، جوابي قانع كننده پيدا نكرده بود. پس اين بار محكم‌تر از هبيره پرسيد:

ـ آيا مطمئن هستي كه جز حقيقت بر زبانت جاري نمي‌كني و بين تو و صخر، نقشه‌اي وجود نداشته است.

ـ بله، جناب قاضي! من و صَخَر، هر دو از خانداني اصيل و توانگر هستيم و اين زرينه‌ها نيز سود تجارتمان بود. گذشته از اين حرف‌ها، مال دنيا چه ارزشي دارد كه به خاطر آن بخواهم دروغ بگويم يا تهمتي بزنم...

اُم سالم كه از آن همه گستاخي جوان، به ستوه آمده بود، صدايش را بلند كرد و گفت:

ـ دروغ مي‌گويي، آنقدر آسان و راحت كه پيداست، حرفه و شيوة زندگي‌ات، از همين راه است. از خدا بترس كه به خاطر همين مال، كه تو آن را بي‌ارزش مي‌خواني، آبرويم را نزد اهل خانه‌ام بردي.

با اشارة قاضي، مأموران اُم سالم را آرام كرده و سر جايش نشاندند. قاضي پس از مكثي طولاني، خطاب به حاضران گفت:

ـ طبق آنچه در اين مجلس گفته شد چون

اَُم سالم به شرط مورد تعهد خود  در مقابل امانت گرفته شده، عمل نكرده و خصوصاً‌ خود به اين موضوع اعتراف كرده، و با توجّه به آنكه هبيره، قصد شكايت نداشته و خواهان جريمه و مجازات نيز نمي‌باشد؛ طبق رأي صادره در اين محكمه، اُم سالم از همين امروز و پس از ختم جلسه، موظّف مي‌شود كه مبلغ يكصد دينار زر،...

ـ صبر كنيد! شما را به خدا صبر كنيد!...

صداي لرزان اُم سالم بود كه با اين درخواست، زاوية نگاه ها را به سمت خود چرخاند...

ـ چه شده؟ چرا مانع خواندن حكم مي‌شوي؟

ـ جناب قاضي! از شما درخواستي دارم و آنكه، قبل از آنكه، حكم نهايي خوانده شود و من ملزم، به انجام آن شوم، از شما مي‌خواهم تا اجازه دهيد، اين موضوع نزد «ابا الحسن»، علي‌بن ابي طالب(ع)، بيان شود تا ايشان نيز، نظرشان را اعلام فرمايند...

صداي الله‌اكبر جمعيت كه بدين‌گونه، حمايت خود را از نظر و پيشنهاد اُم سالم، نشان مي‌دادند، به هوا برخاست. و قاضي، گرچه بارها قضاوتش را با رأي ابالحسن به پايان رسانده بود، درخواست او را به آساني پذيرفت. و ديري نپائيد كه همگي در پيشگاه قضاوت علي‌بن ابي طالب(ع). حاضر شدند...

موضوع بار ديگر از ابتدا بيان شد. و علي(ع) صبور و با حوصله و گاه با طرح سؤالاتي از هبيره، كه معلوم نبود چرا دائماً پيشاني‌اش خيس عرق مي‌شد و نيز از اُم سالم، موضوع را دنبال مي‌كرد. پس از لحظه‌اي، سكوت همه جا را فرا گرفت، هر كس در نظرش حكمي را صادر مي‌كرد. همه منتظر بودند تا ببينند، اين بار، ابوالحسن چگونه مي‌خواهد، حقّي را به صاحبش برساند. يكي پيش خود گفت: شايد حق با هبيره باشد، اگر راست گفته باشد و صَخَر به او هم خيانت كرده باشد، بالاخره بايد به هر طريقي، مال از دست رفته‌اش را به دست بياورد. و ديگري خيره به چهرة مستأصل اُم سالم، با خود انديشيد، او هم تقصيري ندارد. خب، در آن موقعيت حساس، چه بايد مي‌كرد. شايد من هم اگر جاي او بودم، همين كار را مي‌كردم. و كس ديگري فكر كرد، صد دينار طلا از بيت‌المال به هبيره بدهند و همه را خلاص كنند. اما گويا در ذهن علي (ع)،  افكار زيادي وجود داشت.

ـ اوّل آنكه، هبيره از كجا مطمئن بود كه صَخَر را هيچ‌گاه ملاقات نخواهد كرد تا پول خويش را از او مطالبه كند.

ـ دوّم آنكه؛ فاصلة زماني سه روز، دقيقاً پس از باز پس‌گيري زرينه‌ها، توسط صخر، خود جاي سؤال داشت. و ديگر دريافتن نگراني و افكار مشوش هبيره، در وقت سخن گفتن، براي چشمان تيزبين و هوش سرشار ابوالحسن (ع) كار دشواري نبود...

با وجود همة اين مسائل، در ذهن خود، اين سؤال را مطرح كرد كه:

ـ اگر هبيره و صخر، با اُم سالم شرط كرده بودند، تا اگر يكي در غياب ديگري آمدند و امانت را مطالبه كرده‌اُم سالم نبايد، امانت را تسليم كند. پس چگونه است كه به فرض بي اطلاع بودن هبيره از آمدن صَخَر، او نيز به تنهايي نزد اُم سالم آمده و امانت را مطالبه كرده؟

پس در اين وقت، ديدگان نافذ و سياهش را به چشمان كم نور و نگران هبيره دوخت و پرسيد:

ـ آيا تو شرط تسليم امانت را محترم مي‌شماري؟

ـ معلوم است كه برايم محترم است. يا اباالحسن! اگر غير از اين بود، كار به اينجا نمي‌كشيد. وقتي صخر تنها و بدون حضور من براي طلب امانت رفت، اُم سالم وظيفه داشت كه از تسليم امانت خودداري كند تا وقتي كه هر دو نفرمان حاضر باشيم.

پس حضرت علي(ع) بي‌درنگ فرمود:

ـ (پس در اين صورت) اُم سالم نيز وظيفه دارد كه از تسليم امانت به تو نيز خودداري كند تا وقتي كه هر دو نفرتان براي تسليم امانت حاضر شويد. با اين حكم خردمندانه. صداي تكبير و بانگ شادي جمعيت، چون صاعقه‌اي، دل فضا را شكافت و لبخند رضايت، بر چهرة مردم و از همه بيشتر بر لبان خشكيدة اُم سالم نقش بست. همه مي‌دانستند كه بي‌شك، صَخَر فكر مي‌كرد كه در خانه، انتظار او و كيسة زرينه‌ها را مي‌كشد و اما قاضي، با نگاهش، علي(ع) را پيروز از قضاوتي ديگر، و با همان آرامش هميشگي‌اش زير نظر داشت. و هر چه فكر كرد به خاطر نياورد، اين بار، براي چندمين مرتبه است كه پس از قضاوت علي‌(ع) او، اين جمله را بر زبان جاري مي‌كند: «لَوْلا عَلي، لَهَلك عُمَر».

شيدا سادات آرامي


پي‌نوشت
‌:
٭ با استفاده از: كتاب قضاوت‌هاي حضرت‌علي(ع).
ماهنامه موعود شماره 80

 
< قبل   بعد >
spacer

spacer

Creative Commons License
(cc) 2008 Mouood Researching Institute. This work is licensed under a Creative Commons Attribution-Share Alike 3.0 License.
هرگونه استفاده از محتويات اين پايگاه اطلاع رساني، در هر کجاي دنيا، تنها براساس مفاد توافقنامه Creative Commons 3.0، مجاز است.
(ح) 1386 تمامي حقوق اين پايگاه اطلاع رساني، متعلق به مؤسسه فرهنگي موعود است.