|
۰۷ بهمن ۱۳۸۳ |
... كسي ميگريد
در من كسي آهسته و آهسته ميگريد بر غربت هر عاشقي پيوسته ميگريد
وقتي كه راهي ميشود محكوم بر بنبست در من كسي بر هر چه راه بسته
ميگريد
وقتي علي در انتشار عشق تنها شد سر ميبرد در چاهي و دلخسته ميگريد
بغض گلوگيري شكسته قامت دل را در من كسي بر قامت بشكسته ميگريد
وقتي اذان مغرب آدينه را خواندند خم ميشود هر سروي و بنشسته ميگريد
حتي در و ديوار هم در اضطرار غم همراه با محراب و هر گلدسته ميگريد
ديريست دل غرق غم و چشم انتظار تست
در مــن كســي آهسته و آهسته ميگريد
بوي خدا و عشق
مولاي من اي از تبار آب و باران روح لطيف سبز هر فصل بهاران
در التهاب لحظههاي بي تو بودن همچون يتيمانيم، سر در گريبان
سوز دل ياران شفايش يك نگاه است از سوي تو اي گمشده از چشمهامان
مولاي من، مولاي من! آتش گرفتم چون هيمهاي سوزان ميان باد و طوفان
پاي برهنه، ميروم در وادي عشق مقصد تويي اي آرزوي هر مسلمان!
در ازدحام اشك و غم با شب نشستم شايد ترا يابم ترا اي ماه تابان!
قصد زيارت ميكنم يارب مدد كن تا بشنوم من از حبيبت صوت قرآن
درد آشنايم با شما اي سوته دلها لطف خدا را ديدهام در ندبههاتان
آدينهها بوي خدا و عشق دارند آدينه صبحي ميرسي خورشيد رخشان
زهرايزدانپناه ـ كرمان
تشنة ديدار
دلبرا كيست كه سرگشته و بيمار تو نيست عاشق و شيفتة روي چو گلنار تو نيست؟!
كيست كز شوق نبندد به سر زلف تو دل كيست جانا به حقيقت كه گرفتار تو
نيست؟!
كيست جان را چو غباري مفشاند به رهت كيست از قطره و دريا كه خريدار تو
نيست؟!
عالمي را دل و دين، بستة خال لب توست نتوان گفت كه صيد دل و جان كار تو
نيست
نيست از مشت گلافزون، به خدا اي همه جان دل، كه در تيررس ديدة بيمار تو
نيست
خاك بر آن دهني كه سر شيدايي و عشق گفتوگويش تو و كوي تو و بازار تو نيست
دل شوريدة عشّاق به ياد تو تپد خون شود ساحت آن دل كه گرفتار تو نيست
دل و جان سوخته از آتش عشقت «مشعل» كي توان گفت، ز جان عشق رخسار تو
نيست
دوختــه چشــم براهت همـه بيـدار دلان
كور آن ديده كه او تشنة ديدار تو نيست
يونس محمدي ـ مرند
در انتظار...
دل داغدار توست!
جان بيقرارف توست!
اي وسعتف حضور،
هستي مدار توست!
وي روحف زندگي،
خفرّم بهار توست!
چشم و دل جهان،
حيران ز كار توست!
عالم به لطف حق،
در انتظار توست!
اللّهاكبر...
اي مهر و اي ماه، اللّهاكبر!
وي بر دلم شاه، اللّهاكبر!
(مهدي) گفل ما، با قدرتف (لا)،
ميآيي از راه، اللّهاكبر!
نورف دل وجان، سروف خرامان،
اي يارف اللّه، اللّهاكبر!
در انتظارت، اي (صاحب الامر)،
ما ميكشيم آه، اللّهاكبر!
از حالف ياران، با داغف هجران
هستي تو آگاه، اللّهاكبر!
در اوجف غمها، اي همرهان را،
هر لحظه همراه، اللّهاكبر!
ميآيد از عرش، بوي (محمد)،
اين است دلخواه، اللّهاكبر!
وقتف ظفهور است، گاه حضور است،
اي مهر و اي ماه، اللّهاكبر!
محمدكريم جوهري (عاشق كرمانشاهي)
بيا مهدي...
بيا ساقي مرا يك لحظه درياب بيا بيدار كن ما را از اين خواب
بنوشانم از آن ساغر كه هر جا دهي بر بندگان نيك فردا
به آن مستان كه هر لحظه خمارند كنار باغ ساقي مي گفسارند
همان مستان كه از جام «الست»اند كه آنها بي مي و با مي چو مستند
همان مستان كه مصداق حضورند همان مردان كه در فكر ظهورند
ظهور منجي عالم كه مهدي است همان كه رهبر مولا خميني است
زبان مهدي گو و دل بيقرار است كجا ديگر كنون وقت قرار است
بيا مهدي جهان در انتظار است براي ديدنت ساعت شمار است
بيا سقّاي دين، يار پيمبر بيا مهدي كه ما هستيم مضطرّ
بيا ما عاشق و چشم انتظاريم كه ما بر كوي ساقي سرگذاريم
بيا اي ذوالفقار دين اسلام بيا اي خودپرستي را تو اتمام
بيا و دست ما بيچارگان گير بيا سَر دفه نوا و بانگ تكبير
كه من مهدي زهراي جهانم كه من منجي آن بيچارگانم
نداي كربلا باشد پيامم كه اكنون آمده وقت قيامم
من آن سقّاي دشت نينوايم براي اين جهان تنها پناهم
كجاست آن اكبر و قاسم كه اكنون وضو گيرند در درياچة خون
الا اي يــار مــن برخيز از خواب
كه اين گيتـي فرو رفته به گرداب
مرضيه بيات
خضر عرصة عرفان
مرا رها كن از اين رنجهاي سودايي مرا ببر به ديارف صفا و شيدايي
بيا بيا كه دلم خون شد از جدايي تو بياور از خفمف چشمانف خود، طَهورايي
هميشه عمقف دلم زخمي از شكايتف توست بياور از رخ خود، مرهمف مسيحايي
«به كوي ميكده گريان و سرفكنده روم» بفدان افميد كه نوشم شرابف مينايي
شرابف نابف لقاي توحور و جنّاتمّ بهشتف من! بفتف من! تو هميشه زيبايي
شكسته بال و پرم اي هفماي رحمتف حق! توخود مرا برسان تا به اوج بينايي
تو خضر عرصة عرفان و عشق و تجريدي تو آشيانة توحيد و پيرف دانايي
هميشه غرق گناهم، تو پاك و معصومي برون كفن از دلف من، عفلقههاي دنيايي
منم كه «محسنم» امّا شكسته بالف دلم بيا كه بر دلف بشكستهام مفداوايي
چند رفباعي... براي موعود مهربان
جانا ز چه رو ز ديدهها پنهاني؟ اي آنكه تو ذكرف حلقة مَستاني!
عالم همه جسم است و تو آن را جاني دردف دلف دردمند را ميداني
*
اي دوست اگر تو را نبينم چه كنم؟ از باغف رفخت گفلي نچينم چه كنم؟
بنما نظري كه تشنة ديدارم از دست برفته دل و دينم چه كنم؟
*
جانم به فداي دوستدارانت باد دل، مستف شرابههاي چشمانت باد
ديوانه و مست و محوف رخسارف توام ديوانة مست از سوارانت باد
*
اي چهرة تو آينة روي خدا! اي قبله نما ابروي تو سوي خدا!
عطر همه گفتههاي تو بوي خدا! خوي تو بود نشانة خوي خدا!
محسن رجبي تهراني ـ قم
همين امروز يا فردا...
آري
همين امروز و فرداها
كسي از نسل آدم
با سواراني سراسر هيبت و شوكت
به حيرت
بر گروه غافل و تاتار ميتازد
و چه شوم است آن لحظه
كه اين بد مردم بيگانه از دين و جوانمردي
به اين چابك سوار مشرقي
در گيروداري سخت و پولادين
ز چهره رنگ ميبازند
آري
همين امروز و فرداها
همان موعود خوش اقبال و خوش سيرت
به مرز باور و ترديد ميآيد
و ما خسته
نه خسته بلكه گويا سخت دلبسته
چشم در راه افق داريم
و همرنگ درختاني
كه در ديماه ميپايند
ميمانيم
آري
همين امروز و فرداها
كه آن سبزينه پوش آيد
دگر رنگ افق رنگي دگر گيرد
به رنگ خون
و ما خاموش و در حسرت
همه مبهوت سر تا پاي
و آن روز انتظارش را
به گل ما جشن ميگيريم
و چون شور غزل
شيواترين نوع غزل را
از زبان قمري سرمست
ميخوانيم
و ميمانيم تا فردا
سرودي دلكش از
برگشت آن
دلخواه
بسراييم.
هادي صالحآبادي ـ سبزوار
عطش نهفته
چه شبي است يارب اكنون كه دلي گرفته دارم به رخ و لب چو لعلش عطش
نهفته دارم
شب و دوري وصالش، نه فقط خيال من هست كه هزار عاشق امشب همه دل شكسته
دارم
اگرم به اشك ديده رخ خود همي بشويم سزدم كه من دل خود به رخش شكفته
دارم
به كجا ميئي فروشي، كه بگيرم از تو جرعه مي وصل از تو نوشم، و جهان
گسسته دارم
لب او شكر فروش است، بگذار تا ببوسم كه كمي بگيرم آرام، كه غم نگفته
دارم
تو مدد نما كه امشب به لباس او زنم چنگ كه در اين ميانهام وه كه چه
پاي خسته دارم
رمضانعلي رشيدپور
طبس گلشن روستاي اسفنديار
ماهنا مه موعود شماره 33
|